Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما

بهشت كوچكي به نام خانه ما
این بهشت متعلق به من و آقای همسر و دختر کوچولوی شیرینمون هست 
لینک دوستان
هفته به وسط رسیده و اومدم که از آخرین قورباغه ای که هفته پیش به خوشی و میمنت قورتش دادم بگم.

تولد دختربانو گل گلاب به خوبی و خوشی هرچه تمام تر برگزار شد نه تنها خودش خیلی خوشحال بود و راضی

بلکه دوستانش و مامانهای دوستانش هم راضی بودند و تا دو روز مدام اس ام اس های تشکر و اینکه تولد

دخترکم تو ذهن بچه هاشون همیشه به یادگار میمونه از بس بهشون خوش گذشته به دستم میرسید.

خب مطمئنن این مساله برام خیلی مهم بود که به همه از جمله خود عسل خانومی خوش بگذره .

مخصوصا اون شب مثل ستاره میدرخشید با اون لباس طلایی، مدل مو و تاج گلی که به سرش زده بود.

18 تا عروسک با نمک و زیبا با آهنگهای دی جی میرقصیدند و وروجکها تمام آهنگها رو از حفظ بودند و

با خواننده میخوندند.

مامانها هم نشسته بودند و از دیدن بچه هاشون لذت می بردند.

آخر مسابقه رقص هم دخترک من به تنهایی رقصید و من مات و مبهوت که این وروجک کی رقص یاد گرفته

اصلا از کجا یاد گرفته یعنی همچین با مهارت و نرم دستهاش رو به طرفین حرکت میداد ، عشوه میومد و

دور میچرخید که من داشتم ضعف میرفتم که کی نفسم اینقدر بزرگ شده.

بعد از شام و کیک هم بچه ها دو ساعت بازی رایگان داشتند و علاوه بر اون یه کارت بازی زمان دار برای

بعدها، یادم رفت بگم تولد دخترکم در یکی از سالنهای مجموعه سرزمین عجایب برگزار شد.

بعد از بازی بچه لباس راحتی پوشیدند و پیش به سوی بازی یعنی این 18 تا ولوله ای به راه انداخته بودند

مخصوصا وقتی دسته جمعی میرفتند که یه وسیله رو سوار بشن.

ما هم همراهشون بودیم بعضی از باباها موقع بازی به جمع پیوستند و در بازی بچه ها شریک شدند و

خلاصه تا ساعت 10:30 شب و تا زمانیکه آخرین کارتها زمانش تموم بشه ما اونجا بودیم .

با اینکه سالن تولد یه مهماندار داشت و من کار خاصی انجام ندادم جز سر زدن به مهمانها و مطمئن بودن

از کامل بودن پذیرایی اما از ساعت 4 تا 10:30 شب سرپا بودن باعث شد فرداش اصلا پاهام جون نداشت

قدم از قدم بردارم جالبه آخر بازی همشون شاکی بودن که کم بازی کردیم .

شب تولد هم با کوله باری از عروسک و لباس و اسباب بازی اومدیم خونه و با همه خسته ام خسته ام

گفتناش تا ما برسیم و وسایل رو جمع و جور کنیم رفت تو اتاق کار و همه جعبه ها رو باز که چه عرض

کنم و جز یکی دو تا همه عروسکها رو از بسته بندی خارج کرد .

البته من هم تا فرداش یکی دو تا از جعبه ها رو چسب زدم و قایم کردم و تا بعدها کم کم بهش بدم

چون اگه اینهمه عروسک یکهو تو دست و بالش باشه براش بی مزه میشه.

به هرحال به سلامتی و میمنت تولد امسالش برگزار شد اما خب برای سالهای بعد دیگه دختر ما احتمالا به

کمتر از این راضی نباشه ، ولی باهاش حرف زدم و بهش گفتم قرار نیست تولدش همیشه اینطور باشه.

اما خب معلوم هم نیست تا سال دیگه که موقع تولدش بشه حرفهای من اصلا یادش مونده باشه.

*****************************************
دو ماه قبل، پیش یه دکتر طب سنتی که براساس مزاج طبابت میکرد رفتم و یه سری جوشانده به من داد

که البته به دلیل ماه رمضان نشد که جوشانده ها رو سر موقع بخورم اما بعضی از دستوراتش رو سعی کردم

که رعایت کنم یکیش خوردن یه شربت به اسم شربت رضوی یا شراب رضوی بود که صبح قبل از صبحانه یا

به جای چای صبحانه ، به جای نوشیدنی اگه وسط غذا تشنه ام شد و همچنین شبها به اندازه یه قاشق

تا یه قاشق و نیم داخل یه لیوان آب گرم میریزم و میخورم.

یعنی این شربت معجزه ای هست مخصوصا صبحها که میخورمش اونقدر به من انرژی میده که حد نداره

بعد از اینکه شربتم تمام شد خیلی گشتم اما اکثر عطاری ها اصلا نمی شناختنش حتی درباره اش هم

اصلا نشنیده بودند تا اینکه بلاخره اینجا پیداش کردم و بصورت اینترنتی خرید کردم.

این شربت یا شراب حلال منصوب به امام رضا(ع) هست که طرز تهیه اش هم خیلی سخته و مراحل زیادی

داره که مطمئنن برای ما خیلی مقدور نیست اما اونقدر انرژی بخش و مقوی هست که حد نداره .

به هرحال این شربت که حاوی : مویز، زنجبیل، زعفران،میخک،دارچین،سنبل الطیب، سنبل رومی، مصطکی

،تخم کاسنی، عسل مصفی و آب نیسان هست اونقدر برای من خوب بوده که مشتری دائمش شدم.

به هرحال خواستم به شما هم بگم.

******************************************

دیگه اینکه دخترک ما به اصرار خودش دیشب بس که این چند روز حرف از چالش سطل آب بود رفت تو

حمام نشست و ما هم روش آب (ولرم) ریختیم.

هرچی بهش گفتیم بیا اسم فلانی و بهمانی رو ببر و دعوتشون کن تا فیلمت رو بذاریم تو اف بی گفت

بلد نیستم فقط تو فیلم تند تند گفت: چالش آب سرد و ما هم یه کاسه بزرگ خالی کردیم رو سرش.

اونهم نامردی نکرد و قهقهه زنان با همون لباس خیس و آب چکان پرید وسط پذیرایی و زندگی ما رو

خیسمالی کرد.

البته ما هم پولش رو به حساب محک ریختیم کلا هدف خاصی نداشتیم کسی هم ما رو دعوت نکرد

فقط جهت انبساط خاطر دختربانو این کار رو انجام دادیم.

 

 

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 14:31 ] [ شيلا ]
خب هفته پیش سه تا قورباغه خیلی گنده رو که مدتها شده بود سوهان روحم قورت دادم ، اولیش بردن دخترک

به دندانپزشکی بود. البته قبلش گرفتن عکس او پی جی تو یه مرکز رادیولوژی که دستگاه هاش جدید و با کمترین

اشعه بود اما بخاطر ترس همیشگی دخترک از روبرو شدن با هر دستگاه جدیدی بنده دوبار اشعه قورت دادم یه بار

با دخترک یه بار هم به تنهایی. اما بعد از اوپی جی مونده بودم کجا ببرمش که دکترش واقعا روانشناس باشه بتونه

 با یه بچه که همیشه پیشاپیش میترسه برخورد کنه. دفعه پیش برده بودم پیش یه دکتری ، همینطوری دکتر

داشت صحبت میکرد که مثلا این دندونش باید پر بشه خانوم کوچولو فکر کرد دکتر همین الان میخواد کار انجام بده

شروع کرد: من نمی تونما ، من امروز آمادگی ندارمااا، من امروز آمادگی ندارماااا. آخرش مجبور شدم وسط حرف

دکتر ساکتش کنم که بابا امروز کسی کار به کارت نداره. اصلا یه ترس عجیب و غریبی داره علتش رو هم

نمی دونم یعنی قبل از اینکه مواجه بشه چنان غولی ازش میسازه بیا و ببین . مثلا در کل 6 سال دو بار تو

بچگی آمپول زده که اونهم کل مطب رو بالا آورده یه بار هم یک سالش بود میخواستن بهش سرم وصل کنن که

کل پرسنل رو به هم گره زد و آخرش نتونستن رگش رو پیدا کنن. این آخری هم که خواستیم واکسن قبل از

مدرسه رو بزنیم اولش میگفت من اصلا و ابدا واکسن نمی زنم بعدش که گفتیم پس مدرسه راهت نمیدن بری

یکم راضی شد. تا قبل از روزی که بخواد بره برای واکسن کلی براش حرف زدم از بچه هایی گفتم که بخاطر

بیماری مجبورن کلی آمپول و سرم مصرف کنند اما بخاطر خوب شدن مجبورن تحمل کنند. یه جورایی آروم تر شد

و تو مطب دقیقا تا لحظه ای که بخواد بره تو اتاق دکتر برای تزریق واکسن هی تکرار میکرد اصلا درد نداره من که

نمی ترسم اصلا درد نداره من اصلا نمی ترسم . اما همینکه دو تایی رفتیم تو اتاق پشتم قایم شد و وقتی

نشوندمش رو تخت و قبل از اینکه دکتر اصلا کاری انجام بده چنان دستش رو بلند کرد و زد به سرنگ که هم من

و هم دکتر زهره ترک شدیم و یه واکسن دور انداخته شد. دکتر دعواش کرد و من هم مجبور شدم دستش رو

محکم نگه دارم که کمتر تقلا کنه اما اونقدر خودش رو سفت کرد که تا دو روز تب داشت و تا یه هفته دستش

درد میکرد. بخاطر همین برای دندانپزشکی همش می ترسیدم اگه وسط کار یکهو بترسه و پاشه و اون دم و

دستگاه تمام لب و دهانش رو پاره میکنه . بلاخره خیلی اتفاقی شماره مطب یه خانوم دکتری رو از یکی از

همکارا گرفتم و برای شنبه گذشته وقت گرفتم و بردمش .اولش همون حالت ترس و چسبیدن به من اما

بعدش کم کم دکتر باهاش حرف زد و آرومش کرد و به من هم اشاره کرد که رو صندلی پشتی بشینم و جز

وقتی که صدام کرد هیچ حرفی نزنم . بنده هم در حال بسم ا... گفتن و آیت الکرسی خوندن خدای بزرگ و

تمام فرشته های درگاهش رو به کمک طلبیدم تا این بچه آروم بشینه و حرکت انفجاری انجام نده. خلاصه

دخترک نشست رو یونیت مخصوص بچه ها ، جلوی چشمش هم کارتون باب اسفنجی در حال پخش بود اما

حواسش اصلا به کارتون نبود. دکتر براش حرف زد یکی یکی وسایل کارش رو بهش نشون داد مثلا این آقای

 آبخور هست که اگه نخواستی آب دهانت رو بخوری اون برات میخوره . این هم آقای باد هست که روی دندونات

هوا میده تا کرمها بی حال بشن این هم خانوم برس برقی هست(منظور همون سری که روی دندون رو میتراشه)

که روی دندونت رو برس میکشه تا کرمها رو پاک کنه فقط یکم سرو صداش زیاده و گاهی جیغ میکشه اما تو نباید

 از دستش ناراحت بشی بعدش هم که کارشون تموم شد برای جایزه یه ستاره نقره ای میذارن رو دندونت .

البته دکتر لابلای حرفهاش حتی موقع کار کردن صدام میکرد : مامانی شما هم حرفهام رو می شنوی؟ و من

فقط جواب میدادم : بله _ تا دخترک مطمئن باشه که من اونجا هستم چون اولش اصلا دستم رو ول نمیکرد.

خلاصه روی لثه اش ژل گذاشتن بعد از بی حسی از پشت سر آمپول رو آوردن و بدون اینکه دخترک بفهمه به

لثه اش آمپول زدن و کار دندونش رو شروع کردن . دخترک هم آروم نشست بعدش روی دندون رو پر کردن و یه

برچسب بزرگ هم جایزه گرفت تازه بعد از تموم شدن کار نیم ساعت تو اتاق انتظار نشستیم تا با اسباب بازی ها بازی کنه. تا شب فقط دو بار بهش استامینوفن دادم که درد نداشته باشه و بعنوان جایزه به خانه بازی بردمش

و یه صندل نگین دار براش خریدم یعنی یه بار گنده اون روز از رو دوشم برداشته شد. البته بعدش با افتخار به

همه ستاره نقره ای روی دندونش رو نشون میداد و میگفت که اصلا درد نداره و شاکی هم بود که دکتر باید

ستاره طلایی میذاشت نه نقره ای. یعنی دندون دخترک اونقدر فکرم رو مشغول کرده بود که دندون خودم که

چند تا دکتر متفق القول گفته بودند باید کشیده بشه و ایمپلنت بشه فکرم رو مشغول نکرده بود. اونهم منی

که از هیچ چیز ترس ندارم الی خالی شدن جای دندون اما بلاخره یه دکتر دید گفت این دندون رو نگه میدارم

چون ریشه اش سالمه و قسمت بالاش که شکسته شده پایه میذارم و روش روکش میکنم فعلا به مرحله

گذاشتن پین و پایه رسیدم تا آخر هفته بی حرف پیش روکش میشه. خلاصه بنده امسال به مرحله دو بار

جستی ملخک رسیدم یعنی این ایمپلنت همچین در تعقیب من هست. مخصوصا با این قیمت گرون ایمپلنت

دکترها دیگه اصلا یکم سعی هم نمیکنن در جا تا می بینن میگن بکش بیا ایمپلنت کن و جالبه تو دو هفته

گذشته اونقدر قیمت متفاوت از ایمپلنت دیدم مثلا یه نمونه کره ای که ارزون ترین مدل بود از 1100000 تا

2200000 بسته به مکان و مطب و قیمت زمین و آپارتمان منطقه در نوسان بود. خلاصه قبلا مدل ماشین و

موتور بود الان مدل کره ای ، آلمانی ، آمریکایی و سوییسی ایمپلنت به بازار اومده حالا نمیدونم اون نمونه

کره ای همون چینی هست که بخاطر مدل چشمهاشون خودش رو کره ای جا زده یا واقعا کره ای هست.

قورباغه سوم جشن تولد دخترک هست که تو چند هفته گذشته فکرم رو مشغول کرده بود که چیکار کنم و

کجا بگیرم و چی تدارک ببینم که اونهم به امید خدا بی حرف پیش قراره چهارشنبه برگزار بشه . از هفته پیش

هم با دوستای مدرسه اش میتینگ جشن تولد دارن و هی به من گذارش میده که هلیا چی گفت هستی چی

گفت تینا چی گفت و میخواهیم چیکار کنیم. این یکی هم به خیر و خوشی و سلامتی برگزار بشه دیگه میخوام

قبل از اینکه دانشگاه و مدرسه باز بشن و مغزم اونقدر پر بشه که جا خالی واسه فکر نمونه یه چند روزی بی فکر

 زندگی کنم . والله به خدا

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 11:38 ] [ شيلا ]
هفته گذشته یه عروسی از اقوام همسر دعوت بودیم . من تقریبا همیشه از جشنها استقبال میکنم چه جشن

 

تولد باشه چه جشن عروسی چون واقعا فکر میکنم تو شرایطی که اونقدر مورد برای شادی و خوشحالی کم

هست اگه همین تعداد اندک رو هم از دست بدیم واقعا حیفه.

اما خب چون نزدیک نبود دلم نمی خواست هزینه زیادی برای لباس داشته باشم خلاصه به بهانه خرید لباس

تابستانی برای دخترک به چهار راه ولیعصر و جمهوری رفتیم و بعد از خرید به راسته لباسهای مجلسی سر

زدیم طبق اون چیزی که تو ذهنم بود ترجیح میدادم یه لباس اسپرت نه چندان گرون بگیرم .

بخاطر همین هر لباسی که همسر نشون میداد اول اتیکتش رو نگاه میکردم بعد رد میشدم لباسهایی هم که

قیمتش به اون چیزی که تو ذهن من نزدیک بود توسط همسر رد میشد خلاصه تو یه مغازه یه لباس دیدم که

قیمتش تو محدوده 200 تومان بود از اونی که من میخواستم گرونتر بود اما بنظر قشنگ میومد یه لباس مشکی

هم دیدم که قیمتش ارزون تر بود و یه لباس قرمز  که قیمتش رو پرسیدیم و از لباس اولی ارزون تر بود و قرار

شد دور بزنیم اگه چیزی نظرمون رو جلب نکرد بیایم همون مغازه.

سرتون رو در نیارم بعد از یه دور الکی که هی من حاضر نبودم به لباسهایی که همسر میگفت بخاطر قیمتش

نگاه کنم و هی لباسهای ارزون قیمتی که فقط بخاطر قیمتش نگاه میکردم و همسر میگفت بدرد نمیخوره

آخرش دوباره برگشتیم تو همون مغازه اولی و هر سه تا لباس رو انتخاب کردم و رفتیم طبقه بالا برای پرو.

اولی که خوشم اومده بود بهم نمیومد دومی که ارزون تر بود همسر گفت ولش کن هم مشکی هست هم

مدلش خیلی معمولی هست پس اصلا نپوشیدمش رسید به سومی که یه لباس قرمز رنگ با یه لایه حریر

مشکی با گلهای رز برجسته روش بود پارچه اش که قشنگ بود مدلش هم بهم میومد قیمتش هم مناسب

بود ، پیروزمندانه از پرو اومدم بیرون رفتیم پای صندوق دیدیم قیمتش دوبرابر اون اولی هست هی میگیم

آقا اشتباه میکنی همکارتون یه قیمت دیگه به ما گفت اونهم از همکارش پرسید و گذاشت رو آیفون و همون

قیمت رو تکرار کرد. اگه خودم بودم دلم میخواست لباس رو همونجا بذارم و بیام بیرون اما میدونستم همسر

اهل این کار نیست بعد از کلی چونه زدن 3 تا هزاری ناقابل از قیمتش کم کرد و اومدیم بیرون.

کلی حالم گرفته شد اما آقای همسر میخندید و میگفت اگه از اول واسه خودت این شرط رو نذاشته بودی

حق انتخاب بیشتری داشتی و میتونستی بین تعداد لباسهای بیشتری انتخاب کنی اما به هرحال لباسش

قشنگ هست.

دفعه بعد خواستم در هزینه آرایشگاه صرفه جویی کنم یه آگهی از تو سایت تخفیفان پیدا کردم برای آرایش

و شینیون پیش خودم گفتم خب قیمتش مناسبه دیگه خودم تو خونه کاری نمیکنم پس تماس گرفتم و وقت

گرفتم(اصل حرف من مربوط به این بخشه ) تنها شانسی که آوردم خانومه بهم گفت نمیخواد برگه بخری

بیا همین جا نقد حساب کن.

من هم با خیال راحت روز پنج شنبه رفتم به آدرسی که گفته بود خب از ظاهرش مشخص بود که خیلی

مشتری نداره بعد از یه ربع به من گفت برای میکاپ رو صندلی بشینم .

وقتی وسایلش رو دیدم یه جورایی پشیمون شدم چون احساس کردم وسایل آرایش خودم که آرایشگر

نیستم هم مرتب تر هم حرفه ای تر و نو تر هست.

اما تو شرایط دو دلی موندم ببینم چیکار میکنه خلاصه اینکه ما رو خوابوند و شروع کرد به کار قبلش از من

پرسید غلیظ میخوای یا ملایم که بهش گفتم ملایم.

اما این برس سایه اش روی پشت چشمم هی میرفت و میومد پیش خودم میگفتم یعنی داره چه رنگی

میزنه ؟

گاهی تا خانومه برمیگشت از لای چشم سعی میکردم تو آینه نگاه کنم بنظرم عجیب میومد اما باز میگفتم

شاید من دارم کجکی نگاه میکنم خلاصه بعد از سایه چشم یه خط چشم به ابعاد 10 در 10 برام کشید و

تمام لبم رو با مداد لب به رنگ زرشکی در آورد و یه رژ لب مایع روش زد و بلند شم .

از چیزی که تو آینه دیدم وحشت کردم و بهش گفتم از من پرسیدی غلیظ یا ملایم واقعا این ملایمه؟ اونقدر

خط چشم کشیدی که مژه های به این بلندی دیده نمیشه بعد چرا پشت چشم اینطوری شده ، دور

لبم چرا اینقدر کجه؟

خانومه: خب حالا آرایشتون رو براتون درست میکنم بیاین شینیون رو انجام بدم .

من هم رفتم نشستم رو یه صندلی دیگه ، یه نگاهی به موهای من که تا روی سرشونه بود نگاه کرد و

گفت: موهاتون کوتاهه و شینیون نمیشه ما نوشتیم شینیون ساده اگه بخوام موهاتون رو شینیون کنم

پولش بیشتر میشه . من فقط میتونم براتون براشینگ کنم.

خیلی عصبانی شدم شاید اگه چند سال قبل بود بغض میکردم و کمی غر میزدم و همونجا می نشستم

اما ایندفعه این کار رو نکردم.

من: این مو یه سایز استاندارد هست که هر آرایشگری خیلی راحت در عرض 10 دقیقه میتونه شینیونش

کنه نه زیادی بلنده نه کوتاه حالا شما بلد نیستی یا به هر علتی نمیخوای انجام بدی یه بحث دیگه هست.

هدف اصلی من شینیون بود و دیدم شما آرایش هم انجام میدی ترجیح دادم دو تا رو همزمان با هم انجام

بدم که کمتر خسته بشم و عرق کنم.

شینیون که نمی تونی انجام بدی آرایش هم به درد فیلمهای ترسناک میخوره بنظرت من الان باید چیکار

کنم؟

خانومه: شینیون که با این قیمت نمیتونم انجام بدم آرایش رو هم که گفتم براتون درست میکنم اما آرایش

سلیقه ای هست ممکنه من هرکاری کنم شما نپسندی و ایراد بگیری.

من: آرایش سلیقه ای هست اما یه چیز سلیقه هست یه چیز هم تخصص من سلیقه ام رو به شما میگم

شما براساس تخصصت که از منِ مشتری بیشتر هست کارِت رو ارائه میدی.

اما شما مطمئنن کاسب این صنف نیستی وگرنه وقتی مشتریت کم هست و از سایت برای جذب مشتری

استفاده میکنی باید مشتری رو نگه داری چون این نمونه کاری هست که میزان تواناییت رو به من نشون

میده میتونی چنان منو جذب کنی که از این به بعد با هر قیمتی مشتریت بشم اما شما انگار به همه به

چشم یک بار برای همیشه نگاه میکنی و اصلا تلاشی نمیکنی که من موندگار بشم .

پس تنها یک راه مونده دستمال پاک کننده آرایش به من بدی صورتم رو پاک کنم و برم که نه وقت شما

بیشتر از این تلف بشه نه وقت من.

خلاصه صورتم رو پاک کردم و به همسر زنگ زدم تا بیاد دنبالم و برگشتم خونه البته موهام رو رفتم

آرایشگاه سر کوچه و صورتم رو خودم بهتر از ده تا آرایشگر درست کردم و تازه آتلیه هم رفتیم.

اما واقعا موندم بعضی از این افراد هدفشون از آگهی دادن در سایتهای تخفیف چی هست؟

مگه غیر از جذب مشتری هدف دیگه ای باید داشته باشن.

یا نه فکر میکنن با یه مشت گدا و بی پول طرف هستند که هرجور میخوان میتونن باهاشون رفتار کنن.

واقعا یکی باید هدف از این کار رو برای اینها شرح بده که شما قراره یه نمونه کار ارایه بدی تا

منِ مشتری جذب بشم و این ارتباط ادامه پیدا کنه نه اینکه به نوعی سر من بخوای کلاه بذاری تا

از کرده خودم پشیمون بشم .

متاسفانه فرداش که رفتم برای آگهیش نظر بذارم دیدم آگهیش دیگه تو سایت نیست.

بنظرم قبل از خریدن برگه باید حتما تماس گرفت و از سیر تا پیاز ماجرا رو پرسید تا بعدا حرفی واسه

طرف نمونه.

پی نوشت: همه آگهی ها اینطوری نیستن لابلاشون چیزهای خوب هم پیدا میشه

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 15:56 ] [ شيلا ]
هفته ای که گذشت یه سفر کوتاه به کنار دریا داشتیم تمام راه داشتم در مورد اینکه دریا آلوده هست و نباید

زیاد داخل آب بشه . خودش هم برام توضیح میداد که بعله دریا شیمیاییه و اصلا نباید داخلش بریم و فقط تو

ساحل شن بازی می کنیم . اما همینکه به هتل رسیدیم اولین جمله ای که گفت این بود: مایو من کووووووووووووووو؟

من: مگه ما یه قرار نذاشتیم. دخترک: چرا اما نمیشه تو آب نرفت. و اینچنین از اولین لحظه

تا آخرین لحظه در جوار دریا بود.  

این هم سایه رشید بنده فکر کنم اونقدر بلند هست که بیتا بهم حسودی کنه

 روز دوم گشتی در داخل شهر زدیم و بعد از اون سوار بر قایق رفتیم به سمت تالاب. نگفته بودم ؟ خب ما

رفته بودیم انزلی  

این هم اسکله  

آخر گشت دریایی ما به محل رویش نیلوفر های دریایی ختم شد و مات و متحیر موندم از این همه زیبایی و

آه و افسوس و صد حیف بخاطر اینکه قدر اینهمه زیبایی رو نمی دونیم و داریم ذره ذره از بین می بریمشون.

 

من که از تماشا سیر نمی شدم

***************

*******

 

هرچی من به این آقای قایقران گفتم آقا نچین گفت خانوم هیچی نمیشه . این پسته دریایی هست میگم

خب بچینی چطور گل در بیاد خلاصه هر چی ما گفتیم نچین آخرش چید داد دست همسر گفت بذار خانومت

ازش یه عکس بگیره.

بعد از دست همسر گرفت چند تا از دونه ها رو ورداشت و خورد دوباره داد دست همسر . آخرش هم میگه

هرکدوم از این دونه ها یه گل میشه. میگم خب اگه هر قایقی بیاد فقط یکی از اینها بچینه چطوری اینجا باقی

بمونه ؟ میگه خواهر جان من بخاطر شما چیدم که ببینین مزه پسته دریایی چیه .

دخترک ما هم که مدام در دماغه کشتی بود بعد از قایق سواری بدنبال غذا رفتیم به سمت تالش و بعد از

پره سر رفتیم سمت آبشار ویسادار به این امید که یه غذاخوری اون بالا پیدا کنیم و نیایم هتل .

جاده اش فوق العاده زیباست یه تونل سبز درختی در تمام مسیر دیده میشه.

اما هرچی جلوتر رفتیم دریغ از جایی که مربوط به صرف غذا باشه تا اینکه رسیدیم به آبشار البته چون تازه

آبشار رو دیده بودیم خیلی اونجا نموندیم. نگفته بودم ؟ تو همون دوران زپلشت آید یعنی ارت هالیدی یه سفر

دوستانه به منطقه تالش داشتیم که یکی از دیدنی های اون سفر آبشار ویسادار بود اینهم عکسهاش.

از پله های سنگی میریم پایین و آبشار رو تماشا میکنیم

*****************************  ***********************

این آبشار مدلش از بالا به پایین هست یعنی شما بالای آبشار هستی و ریزش آب رو به یه عمق چاه مانند تماشا میکنی

*******************************

 

یه جورایی می گیرتت

بعد از اون برگشتیم داخل شهر و تو یکی از رستورانهای دایر ناهار خوردیم بعد از استراحت دوباره به سمت

دریا رهسپار شدیم، با یه زیرانداز و خربزه ای زیر بغل و فلاسک چای در دست ، آب بازی پری دریایی کوچولو

رو تماشا کردیم

 بعد از اون تماشای غروب زیبای خورشید

*******************

 

سفر کوتاهی بود و دخترک ناراضی از این کوتاهی سفر و دو روز رو کافی نمی دونست اما فرداش بعد

از صرف صبحانه برگشتیم تهران.

راستش دلم میخواست از خیلی چیزها اینجا بنویسم اما میدونم که جاش نیست ولی دارم فکر میکنم 

چرا همه زیبایی ها و خوشی ها برای مردم بلاد کفر هست و تو این مملکت یه ساحل تمیز و عاری از 

مشکل نیست که بدون نگرانی نتونی بشینی و بازی بچه ات رو که هر لحظه دست تو آب میکنه و یه

بچه ماهی مرده از آب میکشه بیرون تماشا کنی.

یعنی برای لذت بردن از ساحل زیبا و تمیز و بهشتی حتما باید بری برزیل و آنتالیا ؟ 

حرفای دلم زیاده اما .... بهتره همونجا بمونه

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 16:39 ] [ شيلا ]
خب یه بار پست نوشتم و ارسال کردم بعد رو چه اساسی دکمه حذف رو زدم و هرچه نوشته بودم بر باد 

فنا رفت که رفت و من مات و مبهوت موندم که چی شد؟ اصلا هدفم از زدن اون دکمه چی بود؟

خب به یه موضوعی فکر میکردم که در موردش بنویسم ، امروز صبح پست لی لی کتابدار رو خوندم و دیدم 

به چیزی که تو ذهنم هست خیلی ربط داره.

از وقتی که بچه بودم همیشه آرزو داشتم موهام صاف باشه از اینکه موهام فرفری باشه خیلی بدم میومد 

البته فرفری که میگم منظورم وزوزی نیست .

دلم میخواست موهام صاف بیفته رو صورتم بدون اینکه هیچ پیچ و شکنی داشته باشه خلاصه سالها 

گذشت و من این احساس رو داشتم البته بزرگتر که شدم برام عادی تر شد اما سشوار شد همدم 

همه روزها و همه سفرهام .

گاهی تو سفر آب تنی کردن و حتی حمام کردن برام سخت بود چون خشک کردن اون حجم مو برام یه

معضل بود خلاصه دخترکم بدنیا اومد با موهای فرفرکی که البته هرچی بزرگتر شد فرهاش باز تر و نرم تر

شد اما دخترکم از موهاش راضی نبود.

تا اینکه یه مدت پیش علنا شاکی شد که چرا خدا منو دوست نداره هم منو دو قلو نکرد هم موهامو صاف

نکرد. اگه موهام مثل بچه های کلاس صاف بود قشنگ تر بود بیشتر دوست داشتم.

احساس کردم دخترک هم داره راه من رو طی میکنه یه روز نشستم و درباره موهاش و قشنگیش و اینکه 

وقتی موهاش حالت دار باشه هم میتونه صافش کنه هم فر اما اگه صاف باشه دیگه هیچ کاری نمیتونه 

باهاش بکنه باهاش صحبت کردم.

بعدش موهاش رو با روغن نارگیل حالت دادم و شلوغ کردم و براش یه تل خوشگل گذاشتم یه کم

احساسش تغییر کرد .

فرداش که میخواست بره مدرسه موهاش رو از پشت جمع و شلوغ کردم و دو تا لول بامزه از دو طرف

گوشش کشیدم پایین موهای جلوی صورتش رو هم یکطرفه شلوغ کردم .

خوشش اومد اما وقتی جلوی در مدرسه یکی دوتا از مادرها از موهاش تعریف کردن یه جورایی اعتماد به

نفسش زیاد شد و دیگه از موهاش نه تنها شکایت نمیکنه بلکه عاشقش شده (عكسها رفت به قسمت ادامه مطلب)

البته خودم هم از اون روز یه مامان فرفری شدم و تازه فهمیدم اینطوری چقدر زندگی راحت تر هست.

گرچه موهای من به بکری و زیبایی دخترک نیست اما باز هم راضی هستم .

خلاصه اینکه هیچوقت کسی با من اینطوری حرف نزده بود هیچکس هیچوقت به من نگفته بود که باید 

قدر موهای سالمم رو بدونم چه فر چه صاف این یه نمونه از مسایلی است که در زندگی ما وجود دارد.

در تمام روزهایی که در مسیر دایره ای بین خانه ، اداره، دانشگاه ، مدرسه دخترک در چرخش بودم

گاهی چنان خسته میشدم که لب به شکایت باز میکردم .

لحظه های نجوای من با خدا از لحظه ای که استارت ماشین را میزدم تا لحظه ای که از ماشین پیاده 

میشدم بود بقول دخترک با پیس پیس های زیر لبی شروع میشد و بعد از پیاده کردن دخترک و سپردنش

به خدا و فرشته نگهبانش صحبتهای صدا دار دونفره من و خدا آغاز میشد .

گاهی خستگی و بی انگیزگی چنان به من فشار می آورد که شروع به شکایت میکردم که خدایا این 

چه زندگی هست ، تمام زندگیم تو اداره و راه میگذره پس کی باید زندگی کنم ،کی باید کنار بچه ام 

باشم ،کی باید لذت ببرم .

خلاصه بعد از اونکه خالی میشدم شروع میکردم (البته همچنان گاهی) به دلداری دادن که خدا جونم 

مهربونم بابای خوبم دوست داشتنی من ناشکری نمی کنما من دختر کوچیکتم کم طاقتم خسته ام 

دلم یکیو میخواد که پیشش درد دل کنم خب از تو بهتر و مهربونتر و دوست داشتنی تر و بزرگتر کی 

هست که شونه های مهربونش رو در اختیار من قرار بده واسه خالی شدن.

اونوقته که یکی یکی یادآوری میکنم:

من یه دختر باهوش، زیبا،سالم و مهربون دارم  

یه همسر مهربون و همراه دارم

یه خونه بزرگ و زیبا دارم که مال خودم هست و بابتش به کسی اجاره نمی دم

یه ماشین خوب و ایمن دارم

رانندگی بلدم و میتونم پشت فرمانش بشینم و رانندگی کنم

با استفاده از اطلاعات خودم بدون آنکه خیلی نیاز به مطالعه داشته باشم همکلاس کسایی شدم

که کل سال گذشته را سری کامل کتابهای ارشد رو خوندن

یه کار خوب و دولتی دارم که شاید آرزوی خیلی ها باشد

.

.

.

........................

اونوقت هست که با شکرگزاری دلم سبک میشه و آروم میگیرم اونوقت هست که باز هم خدا رو شکر

میکنم بیمار نیستیم و هزینه های زندگیمان بابت سلامتی و پیشرفت هست .

منظورم راضی بودن در لحظه هست نه اینکه سکون داشتن و بی حرکت بودن و گفتن اینکه راضی

هستم به رضای خدا.

اگر زندگیمان رنگ و روی روزمرگی گرفته خدا رو شکر میکنم این روزمرگی در جهت رسیدن به روزهای

روشن تر هست.

الان که دارم این متن رو می نویسم نه اینکه فکر کنید اتفاق جالبی افتاده که دلم قنج رفته و سر ذوق

آمدم اتفاقا ماشین نازنینمان دیروز توسط جرثقیل پلیس زحمت کش به پارکینگ منتقل شده و ما بعد

از خروج از کلاس دخترک با جای تر و خالی بچه مواجه شدیم و تمام تلاشها برای تحویل گرفتن ماشین

به شنبه موکول شد.

خلاصه اینکه بدانید و آگاه باشید دیروزمان با روزهای دیگرمان چنان فرقی داشت که برخلاف هر پنجشنبه

که زیر باد کولر ماشین به خانه برمیگشتیم کوله پشتی به دست راهی ایستگاه تاکسی شدیم و غرغرکنان

به خانه برگشتیم گرچه بعدش خندیدیم سعی کردیم دخترک غمگین ماشین از دست داده رو شاد کنیم

اما دیروز هم یه روزی بود .

بگذریم....................

این رو تو فیض دیدم خودم درست کردم برای شما هم گذاشتم که اگه دوست داشتین درست کنین

 

این هم مال من

مواد لازم آب + ليمو+ خيار+زنجبيل+نعناع

 

 امروز دلم عکسهای رنگی رنگی میخواست اینها رو پیدا کردم

مداد رنگی

 

 

لباسهای رنگی

 

حبه قندهای رنگی

و همچنین خودکارهای رنگی رنگی که مامان شیلا فقط و فقط واسه دل خودش خریده

 اگه دلتون خواست پرورشگاه مامان شیلا رو ببینین می تونین برین به ادامه


ادامه مطلب
[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 17:55 ] [ شيلا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
امکانات وب
مدال رنگی