تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie 1st Birthday Ticker بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

 

قانون جذب، اطلاعاتی را که آماده میکنیم از صافی رد نمیکنه و تصمیم نمی گیره که چه چیزی بیشتر به نفع ماست.

ما مختار و تصمیم گیرنده هستیم که انرژی و توجه خودمون را در هرجا که بخواهیم متمرکز کنیم.

کائنات هم صرفا همان ها را به سوی ما برمیگردونه. اگر حواس خودمون را بر موارد منفی یا مثبت متمرکز کنیم، با مقدار بیشتری از همان موارد، عکس العمل نشان میدهد.

 بنابراین تمرکز روی هر آنچه میخواهیم، نه هر آنچه نمی خواهیم، بسیار مهم است .

خواسته ها را باید به طریق مثبت بیان کرد چون ذهن روی تصاویر کار میکند .

بنابراین اگر بگیم " دلم نمیخواهد عصبانی باشم"، در واقع تصویر و ارتعاش عصبانی بودن را خلق میکنیم،کائنات هم صرفا فرکانس عصبانیت را دریافت میکند و در برابر آن عکس العمل نشان میدهد.

باید حواس خودمون را روی خلاف هر آنچه نمی خواهیم متمرکز کنیم . در این صورت انتخاب بهتری خواهد بود. اگر بگیم: " دلم میخواهد که به طریقی دوست داشتنی تر و پذیراتر باشم".

به محض اینکه افکار مثبت را جایگزین افکار منفی کنیم، دریافت پیامدهای مثبت برامون شروع می شود.

لازم است که از ارسال علایم قاطی پاتی به کائنات و اطرافیان اجتناب کنیم چون سد راه توانایی برای جذب و آشکار کردن مسیری واضح و قدرتمند میشوند.

وقتی "برضد" چیزی هستیم ، در واقع دوباره آنرا خلق میکنیم و مقدار بیشتری از همان چیزی را که دلمون میخواهد از بین برود خلق میکنیم.

برای مثال اگر "ضد ج.ن.گ" هستیم ، فکر کنین کلمه موثر در اینجا "ج.ن.گ" است و این دقیقا همان چیزی است که مقدار بیشتری از آن نصیبمون میشود .

انتخاب بهتر آن است که "طرفدار صلح" باشیم. کائنات ارتعاش "صلح" را دریافت میکند و بر طبق آن واکنش نشان میدهد. جنگ با تروریست ، باعث ایجاد تروریسم بیشتر میشه، خشونت ، خشونت را جذب میکند،عشق ، عشق بیشتری را جذب میکند.

 در واقع داشتم فکر میکردم این روزها که هر شب از همه کوچه ها صدای م.ر.گ بر د.ی.ک.ت.ا.ت.و.ر میاد چرا هیچکس فریاد نمیزنه زنده باد آ.ز.ا.د.ی؟

باید از صرف هر نوع انرژی غیر ضروری برای هر آنچه در زندگی نمی خواهیم اجتناب کنیم. هر وقت امکان پذیر بود، خودمون ، افکار و احساساتمون را تحت تاثیر افراد منفی گرا و تاثیرات منفی زندگی قرار ندیم و از همه آنها دوری کنیم در واقع اجازه ندیم مغز و روحمون تبدیل به سطل آشغال افراد منفی گرا بشه.

وقتی همان گونه که هستیم باقی بمانیم، دیگر نمی توانیم همانی بشیم که لازم است.

منفی گرایی بسیار موذی و نابکار است و از طریق اخبار شبانه و روزنامه ها به زندگی مان درز میکند. منفی گرایی به قدری پیش پا افتاده و مبتذل است که تا حدودی حالت عادی پیدا میکند.

ما تقریبا در برابر میزان مصرفی روزانه ج.نگ، جن.ایت ، خش.ونت و فس.اد، مصون شده ایم.

اگه توجه کرده باشین این دنیای مجازی هم از تاثیرات حوادث اخیر مصون نمونده خیلی از دوستی ها بخاطر مغایرت نظرات بهم خورد، برای اینکه روحیه ج.ن.گ طلبی اجازه نداد که نظرات مخالف نظر خودمون رو قبول کنیم و تصمیم گرفتیم یه پتک و یه میخ ور داریم هرکی که مخالف ما نظر داد با پتک میخ رو فرو کنیم تو مغزش .

در حالیکه خودمون هم گیج میزنیم و اگه ازمون بپرسن انگیزتون چیه هنوز یه انگیزه واحد برای این همه داد و بیداد نداریم در واقع هنوز حتی بلد نیستیم با هم دیگه کنار بیایم و همدیگر رو قانع کنیم. اونوقت انتظار داریم دنیا مون و کشورمون بهشت برین باشه .

تاثیر اخبار در روح و جسممون نفوذ کرده و تبدیل شدیم به یه عده آدم عبوس ، بی روح، عصبانی، بی انگیزه، غمزده و نا امید که تمام افکارمون متمرکز شده روی اخباریکه شبانه روز با وسایل مختلف به گوشمون میرسه و رد و بدل این اخبار با همدیگه و تفسیر کردنشون.

جای تعجب نیست که بیشتر ما مردم تمایل داریم بدون اینکه الزاما منظوری داشته باشیم، مسایل را به طرزی منفی بیان کنیم .

بهتره همین جا موضع خودمون را مشخص کنیم و از توجه به این گونه موارد اجتناب کنیم .

ما باید از توجه به هر آنچه دلمون نمی خواهد، دست بکشیم، از حرف زدن درباره ی این مسایل دست بکشیم، درباره آنها مطلبی نخوانیم و نگیم که اینها چقدر بد هستند. فقط حواس خودمون را بر آنچه میخواهیم معطوف کنیم تا مقدار بیشتری از همان ها رو جذب کنیم.

یادمون باشه حواسمون را به هرجا بدهیم،انرژی هم از همانجا جریان می یابد.

یادمون باشه که از همین حالا حواسمون را فقط  روی هر کاری که میخواهیم انجام بدهیم  متمرکز کنیم.

این کار را نه تنها با افکار درونی خود، بلکه در ارتباط با دیگران هم باید انجام بدهیم. باید سعی کنیم از استفاده از هرنوع واژه ی منفی یا محدود کننده دست بکشیم، تک تک افکاری که در سر داریم، هر کلمه ای که به زبان می آوریم، پیامی را به کائنات مخابره میکند.

مدام برای تجارب زندگی آینده به کائنات سفارش میدهیم پس بهتره  سعی کنیم که:

 پیام های منفی را با پیام های مثبت جایگزین کنیم.

روی چیزهایی که میخواهیم تمرکز کنیم نه چیزهایی که نمی خواهیم.

 بهتره از چیزهایی که نمی خواهیم بعنوان ابزاری برای شناسایی هر آنچه میخواهیم استفاده کنیم. اما تمرکز باید روی جنبه مثبت باشد.

 فردی که افکار مثبت به بیرون می فرستد، دنیای اطراف خود را به گونه ای مثبت فعال میکند و نتایج مثبت را به سوی خود می کشاند.

راز سلامتی جسم و روح و ذهن، در ماتم گرفتن برای ایام گذشته، نگرانی برای آینده ، یا پیش بینی دردسرها نیست... بلکه زندگی خردمندانه و صادقانه در زمان حال هست.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:37  توسط شيلا | 
یه عالمه نوشتم و با یه اشتباه همش پرید .

دروغ چرا این سوت و کوری وبلاگستان رو من هم تاثیر گذاشته .

این روزها زندگی به آرومی جریان داره و ما هم سرمون با دخترکی که کم کم داره تلاش میکنه تا بدون کمک گرفتن از تکیه گاهی بلند شه و هربار که تشویقش میکنیم ذوق میکنه و میخواد برای خودش کف بزنه بی تعادل میشه و میافته زمین گرمه .

اگه عسلک کوچولومون نبود تا با شیرینکاریاش حالمون رو عوض کنه نمیدونم چطور میشد . شده عین طوطی و کارهای ما و مخصوصا باباش رو تکرار میکنه .

گوشی تلفن رو چون سنگین هست روی سرشونش میذاره و بجای الو میگه ایییییییییییییییییییی.

از سر و کولمون بالا میره و دست تو دماغ و چشم و گوشمون میکنه .

دیگه نه یه دست شویی راحت و نه یه حمام راحت نمیتونیم بریم چون یکی هست که بیاد پشت در واسته و به در بکوبه و طوری صدات کنه که کباب بشی.

کار بجایی رسیده که زمانهایی که خونه نیستم دنبالم تو حمام و دست شویی میگرده و هرچقدر هم که میبرن بهش نشون میدن که مامان اینجا نیست قبول نمیکنه حالا هرکی ندونه فکر میکنه من تمام عمرم رو اون تو میگذرونم.

البته این کارش دلیل داره یه بار که یواشکی میخواستم برم دوش بگیرم فهمید و اومد پشت در من هم دلم طاقت نیاورد در رو باز کردم بردمش تو زیر دوش حالا هر بار که من یا حتی باباش رو گم میکنه اونجا دنبالمون میگرده.

فقط اینو بگم هرکی فکر کنه این کوچولوها چون بچه هستن حالیشون نیست سخت در اشتباهه . هیچ چیز از نگاه تیز بینش دور نمیمونه ریز ترین چیزهایی رو که حتی فکرش رو نمیکنی می بینه .

تو چند روزه اخیر یه سرگرمی جدید یا یه جورایی دردسر جدید واسه خودم محیا کردم که هر وقت تونستم به نتیجه برسونمش میگم.

سعی میکنم کم کم اینجا رو از حالت یه جوری در بیارم اما خوب زمان میبره.

باز هم ممنون از دوستای خوبم که این روزها بهم دلگرمی میدادن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:54  توسط شيلا | 
 

خدایا شکرت بخاطر تمام نعمتهایی که به من عطا کردی،شکرت بخاطر اینکه دست حمایتت همیشه بالای سرمون بوده و هست.

خدای مهربان سپاسگزارم از اینکه یه خانه امن و آرام و عاشقانه به من عطا کردی و شرایطی فراهم کردی که بتونم همراه همسر مهربان و دخترک نازم زندگی آرام و بی دغدغه ای رو سپری کنم.

پروردگار مهربان شکرت میکنم که راه رسیدن به همه آرزوها رو برامون فراهم کردی.

هزاران بار سپاس بخاطر نعمتهای بیکران و خوان گسترده ای که برامون گشودی.

اما ای خدای بزرگ چیزی که میخوام بگم از سر ناشکری نیست فقط یه سوال کوچولو هست.

میخواستم بدونم هدف از آفرینش منطقه ای بنام آ-س-ی-ا و مخصوصا خا-و-ر-م-یا-نه چی بود ؟

حالا آفریدی دستت درد نکنه شاید ما نتونیم حکمتش رو درک نکنیم همونطور که نمیدونیم چرا پشه آفریده شده تا ما رو نیش بزنه.

البته ما که میدونیم برای بنده هات بد نمیخوای اما نمیشد به این لک لکهایی که داشتن ما رو میاوردن بسپاری ،از این محدوده گذر کنن و ما رو یکم اونور تر مثلن تو لیختن اشتاین یا لوکزامبورگ بندازن زمین؟

تعجب کردی این اسمها رو از کجا فهمیدم وقتی هیچوقت نامی ازشون برده نمیشه ؟

خب یه کتاب نقشه های جغرافیا داشتم که عکس پرچم تمام کشورهای دنیا توش بود، اونجا بود که فهمیدم همچین کشورهایی هم وجود داره ولی از بس زندگی آرام و مرفهی دارن و از بس فاقد هرگونه تنشی هستن هیچوقت اسمشون شنیده نمیشه نمیدونم پیرو چه آیینی هستن اما هرچی هست این دنیاشون بهشته .

آخه چرا ما باید جایی باشیم که همش توش بحث از م-ر-گ و م-ر-د-ن و ک-ش-ت-ن و ک-ش-ته شدن هست.

چرا باید بین مردمی زندگی کنیم که نسبت به تمام م-ح-ر-و-م-ا-ن و م-ظ-ل-و-م-ا-ن و س-ت-م-د-ی-د-ه ها دایه مهربان تر از مادر هستن و اشک ها میفشانند اما به خودمون که میرسن دور از جون از گ-ر-گ وحشی هم وحشی تر میشن؟

چرا باید بین مردمی زندگی کنم که از بس عصبی و دیوانه هستن برای یک تصادف کوچک ممکنه آدم بکشن.

ای خدا شکرت بحث ناشکری در بین نیست خودت میدونی هیچوقت مهربونی ها و نعمتهات رو نادیده نگرفتم اما دیدن قیافه های عبوس و گرفته اذیتم میکنه، وقتی می بینم حس و حال همه از بین رفته یه جوری میشم.

اصلن میدونم تقصیر خودمه،که یه دفعه جوگیر شدم و اجازه دادم اوضاع و احوال دور و برم من و تحت تاثیر قرار بده.

من که این همه مدت خودم رو از همه تنشها و خبرها دور نگه داشته بودم چرا ؟

اگه به راه خودم ادامه داده بودم الان برام مهم نبود چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی قراره بیفته.

حیف از این لکه ای که در شنا*سن*امه زندگیم حک شد میدونم که دیگه تکرار نمیشه، میدونم که دیگه خام نمیشم اما نتیجش این شد که دیگه احساسی نسبت به جایی که درش هستم ندارم چون فکر میکنم و-ط-ن جایی هست که دل خوش باشه.

کاش بشه برای کوچولوها کاری کرد.

      کاش بشه اونها رو به زندگی و زنده باد عادت داد.

             کاش بشه نگاهشون رو رنگی کرد.

                    کاش بشه اجازه نداد سیاهی تو وجودشون رخنه کنه.

دلم میخواد یه راهی واسه کوچولوی خودم پیدا کنم، راهی که به سیاهی ختم نشه چون من از سیاهی بیزارم همونقدر که از کتانی سیاهی که به اجبار در مدرسه میپوشیدم بیزار بودم.

تو فکر یه راهم یه راه روشن ...

پی نوشت۱: بحث سی ا سی ممنوع حتی شما دوست عزیز.

پی نوشت۲: علت اینکه بعضی کلمه ها مثل گ.ر.گ رو جدا نوشتم نه بخاطر فیل خشک شدن  بلکه به این خاطر هست اگه کسی احیانن علاقمند به حیات وحش هست و داره در مورد این موجودات بی آزار سرچ میکنه یکهو سر از اینجا در نیاره.

پی نوشت۳: تو فکر رفتن از اینجا نیستم اینجا سرزمین ما و اجداد ماست. هرجای دنیا که باشیم فکر و ذکرمون اینجاست حال هرچقدر هم بد باشه چون یه جورایی با گوشت و خونمون آمیخته شده. اما اگه از اول مثلن یکی از اهالی سوئد بودم خوب بودم دیگه .

پی نوشت۴: این-تر-نت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:36  توسط شيلا | 
سبز شدیم رفت همینه که هست.

دیدید بلاخره پای من هم به سی* است باز شد؟   

ساعت ۲ که برمیگشتم خونه جلوی مصلی پر بود از گروه طال*بان ، برام جالب بود این آدما با این تیپ و قیافه ها یه دفعه از کجا پیداشون شد؟

ساعت ۴ هم که از دندانپزشکی بر میگشتم واستادم تو خیابون کارناوال تماشا کردم ، پیاده رو ها هم پر از جمعیتی بود که به سمت ولیعصر حرکت میکردن و در عین حال با اتوبوس سوارا و مینی بوس سوارایی که به سمت مصلی میرفتن کل کل میکردن.

ترافیک وحشتناک به کوچه ها هم کشیده شده بود .

ما که قصد داشتیم برای خرید بریم شهروند از رفتن منصرف شدیم و ساعت ۷ رومینا به بغل رفتیم پیاده روی .

از مرکز خرید که اومدیم بیرون دیدیم که کل اندازون هست حسابی.

 یه گروه عظیمی جلوی ورودی مرکز خرید و پیاده رو جمع شدن و یه گروه کوچک تر اون دست خیابون یکی اینا میگن یکی اونا خلاصه این ور هی بزرگتر شد و اونور هی کوچک تر تا اینکه محو شد و فقط چند نفر موندن که بی صدا پرچم تکون میدادن و این طرفیها بصورت تکی ادامه دادن و گاهی با ماشینها و  اتوبوسهای عبوری که از جناح مخالف بودن کل کل میکردن .

وقتی اینا داد میزدن و شعار میدادن و بای بای میکردن لابلای صداهاشون رومینا هم هیجان زده شده بود و با صدای بلند میگفت: دااااااااااااااااااااااااااااااااا.............دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

چند تا از خانومای دور و برمون میخندیدن و میگفتن: تو طرفدار کی هستی؟

اما خدا رو شکر کسی به کسی تعرض نکرد و بد و بیراهی در کار نبود فقط بصورت مسالمت آمیز کل کل میکردن.

یه جورایی برام شادی مردم بعد از بازی ایران و استرالیا تداعی شد و احساس کردم عجب انرژی نهفته هست .

دوستامون که رفته بودن میدون ونک داشتن پیاده برمی گشتن  چون ماشین گیرشون نیومده بود ، یه جورایی گریه شون در اومده بود چون باید تا تهرانپارس میرفتن .

جالبه که اینجور موقعها مردم یه جورایی مهربون هم میشن .

این روزها خونه ما یه چیزی شبیه صحنه های جنگ جهانی هست .

چون رومینا دو روزه که شروع کرده به خالی کردن کشو ها و کمدها ، کشوها رو  وا میکنه و امیسته جلوش یه دونه یه دونه میندازه بیرون .

تمام لباسهاشو از کشو ها خالی میکنه بعد میره سراغ کمدش یکی یکی صابونها ، لوسیونها ، برس و هرچیزی هم که دستش بهش نرسه داد میزنه که بیاریم جلو دستش.

جلوی کمد ها هم میشینه توشو وارسی میکنه میره داخلش گوش اولین چیزی که نزدیک دستش میاد میگیره میاره بیرون میذاره کنار دوباره میره تو ...

یعنی جرات ندارم در کمد رو وا کنم مثل شصت تیر میاد سریع جلوش وای میسته و وارسی میکنه .

لای کشوهای میز الی سی دی عروسک گذاشتیم که مانع بسته شدنشون بشیم چون ریل دارن و سریع بسته میشن در واقع همیشه بازن و خانوم مهندس سر فرصت تمام سی دی ها رو پخش و پلا میکنه بعد میره سراغ اون یکی کشو تمام سیم و چیزهای مثل این رو میاره بیرون میشینه باهاشون ور میره میذاره دهانش در میاره وارسی میکنه میکشه تکونش میده و یه چیزایی میگه .

طرف آشپزخونه هم برم سریع میاد مخصوصا اگه در ماشین ظرفشویی رو باز کنم سریع میاد و چهار دست و پا میره توی در میشینه .

گاهی که سطل آشغال رو میذارم بیرون از کابینت که مرتبش کنم سریع میاد سراغش .

وقتی میخواد دست بزنه میگم : مامان دست نه؟ اخخ

رومینا: خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ .

اما باز دست میزنه و میخواد واژگونش کنه که مجبور میشم سطل آشغال رو بردارم و بگیرم رو هوا .

حالا دیگه یاد گرفته هرچیزی رو میخواد دست بزنه میگم : مامان دست نه؟

رومینا با خنده و شیطنت :خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ .(یعنی مامان سر کاری)

تمام جعبه های دستمال کاغذی که تو خونه ما هست پره از دستمال های ریش ریش شده

چون گاهی که میخوام از دستش بگیرم که نذاره دهانش و نخوره سریع ریش ریش ها رو جمع میکنم میچپونم تو جعبه .

یاد گرفته با نی آشامیدنی بخوره الان خیلی کنترل شده هورت میکشه و دیگه نمیپره تو گلوش.

جدیدن هم بعد از طی یه مسیری بصورت چهار دست و پا میاد سمتم و سرش رو میذاره رو پام بعد از ۵ ثانیه دوباره موتورش روشن میشه اگه من هم نزدیکش نباشم به اولین بالش یا کوسنی که برسه سرش رو میذاره روش .

قبلن شکلاتها رو که میدادیم دستش باهاشون بازی میکرد ، اونشب موقع مناظره یه لحظه حواسمون بهش نبود اما سکوتش باعث تعجبمون شد و دیدیم به به از سر تا پا قهوه ای شده تمام سر و صورت و لباساش شکلاتی هست تازه وقتی ازش گرفتم معترض شده بود چون تازه به جای شیرینش رسیده بود .

خلاصه بساطی داریم و هر شب ساعت ۱۲ به بعد تازه شروع میکنیم تند تند خونه رو مرتب کردن و آشپزخونه رو تمیز کردن .

مامانهایی که نی نی تو راهی دارین حالشو ببرین که نی نی بیاد خونتون شوت میشه میره رو هوا.

یه سوال از مامانهای با تجربه: از کی باید دست*شویی گفتن رو بهش یاد داد چون احساس میکنم از پمپرز حسابی شاکی هست و نمیذاره به راحتی پمپرزش کنیم.

در راستای فخر فروشی و صد البته جو گیری (آخرش مجبور میشم این کانالهای می* شاپ و ایزی* شاپ رو پاک کنم )ما یه فلیور ویو پلاتینیوم خریدیم همونطوریه که تو تبلیغش میگن کار میکنه اما؟

بگم ؟ نه بگم؟

میگم ، چون قراره سبز باشم و دروغ نگم البته قبلن هم نمیگفتم .

کارایی که فلیور ویو انجام میده از عهده یه ماهی تابه دو طرفه دسینی هم بر میاد.

ولی از اونجایی که ما دو تاش رو همزمان خریدیم بعد امتحان کردیم خوب بعدش به این نتیجه رسیدیم دیگه.

حالا برای اینکه دلمون از این خرید خجسته باشه هی ازش استفاده میکنیم و میگیم:

به به، به به  چه سیب زمینی هایی . به به، به به  چه آبداره .

اونایی که خریدن بگن  به به ، به به   اما اونایی که نخریدن بنظر من یه ماهیتابه دو طرفه کفایت میکنه.

اینهم سهم تبلیغاتم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:49  توسط شيلا | 
 

بارها شده دوستانی به اینجا اومدن وبم رو خوندن من رو به وبشون دعوت کردن بخاطر ادب و احترام به وبشون سر زدم چه با روحیاتم سازگار بوده چه نبوده از حضورشون تشکر کردم یا به این ارتباط ادامه دادم یا ادامه ندادم.

وقتی موضوع و حال و هوای یه وب با روحیه من سازگار نیست خودم رو مقید به خوندن یا کامنت گذاشتن  نمیدونم چون حرفی برای گفتن ندارم.

وب های تیره و غمناک رو دوست ندارم وبهایی که درش شعرهای عاشقانه سوزونی(بقول نیمای شیر پسر) نوشته میشه و  یه چند تا عکس قلب تیرخورده و چشم خون فشان و دختر پریشان و پسر شکست خورده درش هست رو دوست ندارم .

یعنی دیگه اینها در حد سن و سال و حال و هوای من نیست اما خوب این نوع وبلاگها خواستار خودش رو داره مراجعه کننده و کامنت گذار خودش رو داره صرف اینکه من دوست ندارم دلیل بر بد بودنش نیست.

گاهی شده به وبلاگ نزدیک ترین دوستانم که حتی ارتباط فوق العاده نزدیک و رفت و آمد هم باهاشون دارم میرم اما در مورد مطلبی که نوشتن حرفی برای گفتن ندارم .

هیچوقت هم آیه نازل نشده که من مجبورم در هر شرایطی حرف بزنم .

من در مورد خیلی از مسایل نظری ندارم و وقتی حرفی واسه گفتن ندارم رد میشم و میرم. .

اما حرفم اینه چرا بعضیا احساس میکنن باید حتما یه نظری بدن و یه چیزی بنویسن گاهی اوقات خندم میگیره که مثلن یکی ساعت ۱۲ شب به بعد که احتمالن تو شیفت شب کاریش بوده اومده برام نظر گذاشته که تو الکی خوشی.

خدا خیرت بده کاش تو هم الکی خوش بودن رو بلد باشی وگرنه نظر گذاشتن برای پستی که هیچ علاقه ای بهش نداشته باشی اونهم بعد از نیمه شب فقط میتونه ناشی از الکی ناخوش بودن باشه و بس.

یکی از این شاکیه که چرا ادعا میکنم که هیچ مشکل و درگیری داخلی نداریم.

و دوست عزیزی که خیلی مودبانه برام نظر گذاشتی و ادعا کردی که احیانا من دارم فخر میفروشم یا من تافته جدا بافته ام یا .... و به این نتیجه رسیدی که اینطوری بار مثبت نوشته هام کم میشه و از تعداد خواننده هام کاسته میشه .

نمیدونم آیا من دارم یه کتاب یا رمان مینویسم که بخوام دنبال خواننده برای تیراژ کتابم بگردم؟

یا اگه تعدا خواننده های پستم در روز ۹۸۳۷۹۲۷۹۸۴۷۳۹۸۴۷۹۳۸۷ نفر برسه یه جایزه گنده به من میدن؟ اگر قرار باشه شما تعیین کننده نوع نوشتنم باشید پس بفرمایید پسورد رو تقدیمتون کنم تا زحمت نوشتنش رو بکشید چون دیگه نوشته من نیست بلکه نظر شماست.

راستش من قرار نیست دل ۷۰ میلیون نفر رو شاد کنم و مناسب سلیقه همه بنویسم که نه تنها من،

 که هیچ قدر قدرتی همچین توانایی نداره.

اولن وب لاگ من مربوط به مسایل سی*اسی ، اقتصادی، شعر و عاشقانه و ... نیست یه وبلاگ بنوعی روزمره هست که ممکنه توش مسایل اجتماعی هم پیدا بشه .

نمیخوام و نمیتونم در مورد چیزهاییی که مطابق سلیقم نیست و چیزی در موردشون ندارم بنویسم چون کسی که اخبار نگاه نمیکنه ، علاقه ای به صفحات بحرانی و حوادث روزنامه ها نداره ، حس و حال عشقهای دبیرستانی و دانشجویی رو نداره و ذوق شعرسرایی هم نداره نه در مورد این مسایل میتونه بنویسه و نه نظر بده.

در مورد هر چیز دیگه ای هم بخوام بنویسم به هرحال یه حرفی توش در میاد.

من حدود ۵ سال روی خودم کار کردم ،دوره رفتم،کتاب خوندم که شیوه زندگیم رو عوض کنم ، که مثل خیلی ها نباشم ، که زندگی رو زندگی کنم ، که در عین تلاش برای آینده تو لحظه زندگی کنم و لذت ببرم ، که هر آنچه که بخوام بدست بیارم، ، که اجازه ندم چیزی باعث از بین رفتن لحظه هام بشه ،تا اونجایی هم که تونستم سعی کردم چیزهایی که میدونم بدیگران هم یاد بدم حالا فکر میکنی کار عاقلانه ای هست که همه اینها رو بخاطر نظر شما بذارم کنار و اونجوری باشم که شما فکر میکنی بهتره؟

همه چیزهایی که میگی و فکر میکنی برمیگرده به نوع دیدی که داری ، دیدی که متاسفانه تو جامعه هم متداول هست یا سفید یا خاکستری یا سیاه بندرت میتونی تو این مدل نگاه کردن رنگهای دیگر رو ببینی .

این طرز فکر به همه زندگی ما سرایت کرده حتی در انتخاب لباس هم آزاد نیستیم و خودمون رو محدود میکنیم به همین چند تا رنگ تا همرنگ جامعه بشی و بهت نگن بی سلیقه، وقتی میخوای ماشین بخری باید تو همین رنج رنگها بخری که بعدها بتونی راحت بفروشیش چون اگه عاشق رنگ باشی صاحب اول و آخرش یه جورایی خودتی.

دید سیاه و سفید و خاکستری هر رنگ دیگری رو غیر از اینها زشت ،دهاتی و جلف میدونه.

کمتر کسی هست که اگه تو خیابون یه ماشین شیک و گرون ببینه بگه (وای چقدر قشنگه ) اولین چیزی که به ذهن خیلیا میاد اینه(کوفتش بشه حق ما رو خورده) ، کمتر کسی به این فکر میکنه که شاید اون استحقاق بیشتری داشته شاید تلاش بیشتری کرده.

 تاثیر بد دیدن تو همه زوایای زندگی رخنه کرده.

من هیچوقت از دیدن عکسهایی که کسی از خونه جدیدش  ،جهازش یا سیسمونی نوزاد تو راهیش گذاشته به این نتیجه نرسیدم که اومدن پز بدن یا فخر فروشی کنن همیشه پشتش ذوق و شوق و سلیقه یه کدبانو یا تازه عروس که آرزو داره هرچه زودتر وارد خونه بختش بشه و یا مادر منتظر که خدا خدا میکنه هرچه زودتر نی نیش بدنیا بیاد و از وسایلش استفاده کنه رو دیدم و خوشحال شدم .

البته کم نیستن کسایی که یه جورایی احساس میکنن همچین بهتر میفهمن و بزرگ و کدخدای ده هستن و متاسفانه این کدخدا منشی تو همه جا رسوخ کرده و هرجا بلاخره یه مصلح و بزرگتر داره که بخواد بقیه رو از راه انحراف به راه راست هدایت کنه.

هفته گذشته که دنبال مدل صندلی ماشین تو اینترنت میگشتم به نی نی سایت رفتم و شروع کردم به خوندن نظرهای مامانهای منتظر در مورد سیسمونی خریدنهاشون .

همه از یکیشون میخواستن که عکسهای وسایلی رو که خریده بذاره و قیمتش هم بگه و اینکه از کجا خریده و خلاصه توضیح بده.

اونهم یکی یکی عکسها رو گذاشته بود و با آب و تاب براشون توضیحات لازم رو میداد.

وسط صفحه بزرگتر و کدخدای اون صفحه تشریف آوردن و فرمودن لطفا عکس وسایلتون رو اینجا نذارین چون اونایی که دستشون نمیرسه بخرن ناراحت میشن.

بعد از اون نوشته ،حرفها کم شد ،نوشته ها کم شد و عکسها دیگه ادامه پیدا نکرد و ذوق و شوقی بود که کور شد.

در اینکه توان خرید همه به یک اندازه نیست شکی ندارم اما اونقدر مدلها و قیمتهای مختلف وجود داره که کسی نیست که اصلن سیسمونی تهیه نکنه حالا کم یا زیاد .

این دخالتها و یا گاهی حمله سوسکها و کرم های اینترنتی باعث میشه که یه عده به انزوا برن و ننویسن یا خود سانسوری کنن یا پناه ببرن به پستهای خصوصی و غریبه ها رو به جمعشون راه نرن.

 کاش یکم منصف تر باشیم، یکم مهربانانه تر نگاه کنین ،کاش از خر شیطون بیایم پایین و اینقدر فکر نکنیم که خیلی بهتر میفهمیم یا اگر هم اینطور فکر کردیم فکرمون رو برای خودمون نگه داریم و تو زندگی خودمون بکار ببندیم.

به هرحال اینجا وبلاگ من هست و دلم میخواد اونجوری که دلم میخواد توش بنویسم . همونطوری که من در انتخابم آزادم دوستانم هم این آزادی رو دارن اما با کمال احترام به کسی اجازه نمیدم تو کارم دخالت کنه و دیگه هیچگونه نظری رو در این مورد نمیپذیرم و جوابی نمیدم .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:7  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
کاترین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مژی جون
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
خانومی
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
بيا تا برايت بگويم(سحر)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
باید عاشق شد و رفت
خاطرات من و عشقولیم
مامان نگار و نی نی
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
تیله نور(سایه عزیز)
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
خاطرات مرمرین
آزاده عزیز و ماهان گلش
من و فرزاد گلم
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
برای با تو بودن (مرمر)
عروسک کوکی
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان