Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما

بهشت كوچكي به نام خانه ما
این بهشت متعلق به من و آقای همسر و دختر کوچولوی شیرینمون هست 
لینک دوستان
لینک های ویژه
یه سلام از تهران بارونی و زیبا تو این صبح شنبه ای

ای بابا هنوز با این صفحه غریبه ام وقتی میام داخلش دستم از کار میوفته . اما امتحانهام تموم شد و به امید خدا 

فقط پایان نامه مونده که باید روش کار کنم تا شهریور ارائه بدم ، بره پی کارش. 

اما خسته ام کرد حسابی و کلا دیگه علم اندوزی جزو آمال و آرزوهای من نیست ترجیح میدم بعدش مثلا برم  

کلاس رقص ، یعنی دیگه بدجور کلافه شدم طوریکه هر امتحانی میدادم جزوه اش رو لوله میکردم می انداختم  

تو سطل آشغال بیرون جلسه امتحان.  

کلا من اهل نوستالژی و جمع کردن خاطرات از نوع جزوه درسی و غیره و ذلک نیستم امتحان تموم شد شوت  

میشه میره.  البته اگه حوصله داشته باشم زبان رو دوباره شروع میکنم. 

دیگه اینکه هفته گذشته یعنی فردای امتحانم تولدم بود که همسر کلی زحمت کشید البته یه تولد سه تایی  

گرفتیم و پنج شنبه در جمع دوستان یه تولد دورهمی در فرحزاد داشتیم که به همه خیلی خوش گذشت. 

امتحانم که تموم شده یه جورایی دوست ندارم هیچ کاری کنم فقط میخوام همینطوری الکی بچرخم حتی دستم  

به مقاله هایی که برای پایان نامه ام باید بخونم و ترجمه کنم هم نمیره .فکر کنم این هفته رو باید به روش یلخی  

سپری کنم تا هفته بعد دوباره بیام رو روال ،گرچه  استاد راهنمایی که از شانس مدیر گروه هم هست مرتب 

پیگیر هست و هر هفته تو اداره ما جلسه داره و هروقت منو می بینه میگه یه سر به ما بزن یه گزارشی از روند  

کارت بده وگرنه دلمون تنگ میشه  اما ببینم دستم کی به کار میره. 

دیگه همین

[ شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 10:40 ] [ شيلا ]
سلام

فردا مدارس ابتدایی تعطیله ، بخاطر آلودگی هوا که گریبان خودمون و عزیزانمون رو گرفته. واقعا به کجا قراره 

بریم خدا عالمه. فردا من هم نمی رم چون دخترکم تعطیل هست می مونم خونه تا ببینم خدا چی میخواد.

البته تا دلتون بخواد کار دارم از پایان نامه دانشگاه گرفته تا تکالیف دخترک که از طریق کانال سرازیر شده .

هفته پیش عقدکنان برادر همسر بود و من رسما رسما جاری دار شدم انشاالله که خیره.

دخترکم که از طرف پدر و مادر دارای خانواده کم جمعیت هست و دور و  برش خلوت هست از ورود هر فرد 

جدید چه کوچیک و چه بزرگ به خانواده شدیدا استقبال میکنه . همونقدر که از اومدن پسرداییش در دو

سال پیش و دختر دایی اش در آبان ماه امسال شور و شعف وصف ناشدنی داشت، به همون نسبت

هم از اینکه مفتخر شده تا همسر عمویش را زن عمو صدا کند بسیار بسیار شادمان است .

همه اینها یک طرف هم رنگ بودن اتفاقی لباس آبی دخترک با لباس عقد عروس دیگه چقدر ذوق داشت 

بماند. انشاالله باز هم خیره 

هفته های شلوغ پلوغی داشتم ،دورهمی دوستانه دخترک با دوستاش تا فرصتی برای بازی و باهم بودن 

داشته باشند،جشن یلدای کیدز کلاب و مراسم یلدایی زن عمو جان و عقد کنان عمو و زن عمو و پاگشای

جیگرعمه دختر کوچولوی خانواده که برای اولین بار اومد خونه عمه اش و جشن کریسمس و تولد یکی از

همکلاسیها در سالن تولد کوروش با اینکه همه اش خوش آیند بود اما حسابی ازم انرژی کشید.

به امید خدا که تا آخر دی ماه برنامه خاصی نباشه تا من تنها امتحان باقی مانده از درسم رو به خیر

بگذرونم و خلاص بشم. قول میدم در مورد دکترا تا چند سال آینده که دخترک یکم بزرگ تر بشه و درس من

رو رقیب خودش ندونه فکر نکنم.

البته اینجور که داره پیش میره دولت تصمیم گرفته سنوات کاری رو به 35 سال برسونه و اگه دوام آوردیم

به رحمت خدا نرفتیم ما رو با واکر و دندون مصنوعی بفرسته خونه که در اینصورت مجبورم برای جلوگیری از

آلزایمر و از کار افتادگی مغزی به دکترا فکر کنم وگرنه بخش افزایش علم و دانش دیگه اصلا برام اهمیت

نداره ،فقط دوست ندارم دچار فراموشی بشم در برابر هرچیزی بگم هاااان چی گفتیییی؟

خلاصه همین دیگه ..... اونقدر خلاصه درس نوشتم ، متن نوشتنم هم خلاصه نویسی شده دیگه نمی تونم

مدل مرحوم ذبیح الله منصوری در مورد سوراخ گوش الاغ مش ممد هم به تفصیل توضیح بدم یک راست میرم 

سراغ اهم اخبار.

 اگه درهم برهم نوشتم شرمنده چون نه فرصت چک کردن دارم نه فرصت بازخوانی به بزرگی خودتون ببخشید

[ سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ ] [ 23:18 ] [ شيلا ]
سلام  

آمده ام به وبلاگستان ، تعداد سکنه چند تا و اندی وضعیت روشنایی کمی تا اندکی . 

آمده ام بخاطر دوستان عزیز تر از جانی که هنوز هم من رو به خاطر دارند و گاهی احوالی از من می پرسند . 

این روزها در حال گذشتن هستند و من درگیر پایان نامه و نوشتن فصل ها که اگر بشود و بشود و بشود تا شهریور 

برای دفاع حاضر باشم. 

اما این روزهای کلاس دومی ،قندی هست که هر لحظه و هر ثانیه در دلم آب می شود و دخترکی که لحظه به  

لحظه  من رو مست و شیدای بودنش می کند، گاهی از این وابستگی می ترسم، بدجور هم می ترسم . 

شیرین شده مثل عسل انگبین ، برای مادرش شعر می سراید و آواز می خواند ، نقاشی می کشه و در کمد  

پدرش مخفی می کند. 

وقتی لحظه ای از افق دیدش محو می شوی تا استراحت کوتاهی داشته باشی چنان دور و برت می گردد و  

به زور چشم بند بر چشمانت می گذارد و پتو بر رویت می اندازد و نوک انگشتان پایت را بوسه باران می کند که 

خواه نا خواه خواب از چشمانت می رود و چاره ای جز حمله کردن و گرفتن و چلاندنش نداری. 

این روزهای با هم بودن رو خیلی دوست دارم هرچند دلم برای نوزادیش، برای تپلی های یک سالگیش برای 

به حرف آمدنهای دو سالگیش تنگ میشه اما این روزها که یه دختر دوست داشتنی ، فرشته صفت و مهربون  

همدم  لحظه هات هست و لحظه ای خانه خالی از سر و صداش برات قابل تصور نیست رو عاشقانه دوست دارم. 

نمی گم پسر خوب نیست اما من به دنیای پسرانه با بازی های پرهیاهو و خشن عادت ندارم  اگه پسر داشتم  

باز هم شاکر بودم اما دختر رو یه جور دیگه میخوام. 

خلاصه اینکه دخترکم فقط به دلیل اینکه نمی خواست زودتر از من خونه باشه حاضر شد تا ساعت چهار کیف در  

مدرسه بمونه تا من برم دنبالش اینهم از معایب زندگی مامانهای کارمند هست. 

اما از لحظه بعد از اون دیگه با همیم درس می خونیم ، شعر می خونیم ، بازی می کنیم روی تخت دراز  

می کشیم و درد دل می کنیم شبها رو تختش سه نفری و به هم چسبیده دراز می کشیم و کتاب قصه  

می خونیم تا بخوابه ، کلاس شنا می ریم ، گاهی می رقصیم و گاهی بقول خودش کارااوکه بازی می کنیم و  

با آهنگ خواننده ها می خونیم ، یه روزایی ژله و پنکیک درست می کنیم . 

خلاصه تفریحاتمون داره بزرگونه میشه و شکر خدا خوبیم. 

خستگی هست ، کار هست ، درس هست  گاهی مشکلات ریز و درشت هست اما خدا رو شکر می کنم 

فقط فقط برای سلامتی و با هم بودنمون. 

 پ ن:

این هم شعر دخترم برای مامانش: 

من تنها هستم با تو                   زندگی می کنم فقط برای یک روز 

به من فرصت بده من                  می خوام با تو باشم می دونی 

که کجام دلم تو رو خیلی             دوست داره من با تو زندگی 

می کنم ، تو منو می شناسی      من تو رو خیلی دوست دارم

[ شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ ] [ 14:9 ] [ شيلا ]
سلام و صد سلام  

شنبه گذشت و شد یکشنبه ، به همین آسونی. 

فکر میکردم دانشگاه تعطیل بشه ، بدو بدوی من کم میشه. کم که نشده ،برابر شده یعنی حالی به آدم  

می مونه؟ 

به همه اینها بدو بدوی جشن تولد دخترک هم اضافه شده ، این دو هفته هم بگذره یه چند روزی مرخصی  

می گیرم  از جام هم تکون نمی خورم ، هیچ کاری هم نمی کنم،جایی هم نمی رم ، با کسی هم حرف  

نمی زنم (الکی) 

یعنی کل یه پاساژ دنبال عروسکهای تم تولدش و کفش مورد نظرش که به لباسش بخوره من و چرخوند  

و آخرش پیدا کرد. 

بعدش که اومدیم خونه چون قبلش هم استخر بودیم و خسته بود ، لباس عوض کرد و رو مبل بیهوش شد  

بدون اینکه چیزی بخوره  ، وسط شب دو سه بار بهش سر زدم هی دهانش تکون میخورد انگار داشت یه  

چیزی میخورد  میدونستم گرسنشه اما بیدارش نکردم  خودش هم از خستگی حال بیدار شدن نداشت. 

امروز شازده خانم آف هستند و در خونه تشریف دارند و بنده اینجا در اداره با تن و بدن له و کوبیده. 

بعد از چند ماه بلاخره  یه تور رفتیم به جنگل انجیلی، بنظرم تو هوای گرم رفتن به داخل جنگل برای پیاده  

روی یا حتی کوه نوردی خیلی بهتره اولش داخل جنگل درجه حرارت چند درجه کمتر از بیرون جنگل هست ، 

بعدش سایه هست و آفتاب تو مغزت نیست ، شرجی هست و در اثر بالا رفتن عرق میکنی اما مثل کوهنوردی 

تو دشت یا کوه های خشک و در معرض آفتاب تیز طاقت فرسا نیست . 

دیگه اینکه برای اولین بار پنج شنبه رفتم و جمعه برای رفع خستگی وقت کافی داشتم همیشه همه تورهامون 

جمعه بود ساعت 11 شب می رسیدیم خونه و با تن لهیده فردا صبحش میخواستیم بریم سر کار. 

در مجموع خوب بود یه تنوعی بود بعد از عبور از جنگل به بالای یه آبشار رسیدیم که بعد از ناهار یه عده  

از سربالایی بالا رفتند بعد از یه دیواره با طناب پایین رفتند تا برسند به زیر آبشار. 

آقای همسر هم میخواست بره، بس که این دختره خودش رو به زمین و زمان کوبید که بابام دستش با  

چاقو زخمی شده نمی تونه طناب رو نگه داره میفته ، همسر هم با کلی غرولند منصرف شد. 

یعنی اشکی می ریخت بیا و ببین . حالا همسر بی احتیاطی کرده بود میخواست با چاقوی خیلی تیز  

میوه پوست کنه  شستش رو بریده بود خدای نکرده با شمشیر مواجه نشده بود.  

گروه خوبی هم همراهمون بودند که جو رو عوض کردند ، در این سفر جاری جان هم همراه بود و چشمه هایی 

نشون داد که کلا من برم کلاس نهضت سواد آموزی سنگین ترم.

خلاصه یه چی میگم یه چی می شنوید طوریکه دیگه آقای همسر هم دهانش باز مونده بود که این کیه دیگه؟  

آقای همسر جای خود ، خواهر جاری هم دهان باز مونده بود ای بابا بقیه اش کجا بود که تا حالا ما ندیده بودیم.

به هرحال همه ما شگفت زده شدیم. 

بماند انشاالله که خیر باشه. به هرحال خوش گذشت

دیگه همین پست بدون عکس هست دیگه حس کلنجار رفتن با پرشین گیگ نیست خودتون اگه خواستین  

عکسهای جنگل رو تو نت سرچ کنید.  

همین دیگه کلا به خلاصه نویسی عادت کردم نمی تونم انشاهای طویل بنویسم نمره یه درسم هم تو دانشگاه 

بخاطر همین کم شد، کلی هم استاد دعوام کرد که چرا اینقدر خلاصه و تلگرافی نوشتییی؟  

البته این ترم تمام تلاشم رو کردم که تو امتحانها روده درازی کنم تا حد زیادی هم موفق شدم ، خدا رو شکر 

که درسها تموم شده و این پایان نامه یقه رو چسبیده و ول کن نیست. 

خب روده درازی ممنوع

[ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:10 ] [ شيلا ]
یه شنبه دیگه و یه سلام دیگه 

راستش تمام سعیم رو دارم میکنم که برگردم به زمانی که عاشق نوشتن بودم اما اونقدر سخت هست که قابل  

گفتن نیست. 

گاهی فکر می کنم کارهای روزمره چه نوشتن داره ، اداره ، خونه، کلاس استخر لابلاش هم گاهی خرید و یه  

گشت و گذارکی اگر باشد، شکر خدا را به جا می آورم. 

هیجان انگیزترین قسمت داستان همانا جاری دار شدن بنده هست که به میمنت و مبارکی در روز پنج شنبه  

گذشته بزرگان فامیل که نه ، خود عروس و داماد تشخیص دادند که ساعت برای حلقه نشان کردن عروس  

سعد هست . 

القصه ما هم در کنار هیات رسمی که یکیشان جعبه کادو، یکیشان سبد گل و آن یکی جعبه شیرینی در 

دست داشتند دست دردانه مان را گرفتیم و راهی شدیم. 

قبلش یه فلش بک بزنم: چند شب قبل در پارک قیطریه بودیم و من در حال تاب دادن دخترک بودم و دخترک با 

دختر تاب بغلی طرح دوستی ریخته بود و دل می داد و قلوه می گرفت و نمی دانم از کجا به کجا رسید که یکهو 

شروع کرد به فریاد کشیدن : خدایا خوشحالم من بلاخره دارم زن عمودار می شم. 

همین گفتمان ساده باعث شد تمام بانوان منطقه یک صدا بگن خوش به حال مامانت و کلی قاه قاه بخندند. 

البته بعد از 12 سال تک عروس بودن ورود یک نفر دیگر به عرصه خانواده اتفاق جدیدی هست اما اینکه بعضی ها 

در مورد احساسم نسبت به این اتفاق می پرسند احساس خاصی ندارم. 

گرچه برادر همسر رو در خیلی از موارد یاری کردم و باهاش همفکری کردم و سعی کردم شرایط براش محیا بشه 

اما اینکه احساس خوشحالی داشته باشم یا ناراحتی ، نه فعلا خنثی هستم اگر دختر خوب و ساده ای باشه  

باهاش کنار میام ، اگه اهل دوز و کلک باشه باهاش رسمی میشم بدون هیچ حرف اضافه ای همونطور که با  

دو تا زن داداشم براساس شناختی که از خصوصیات اخلاقیشون پیدا کردم رفتار کردم که  خدای نکرده ارتباط 

از حالت تعادل و توازن خارج نشه .  

به هرحال فعلا سرگرم هستند و یه جورایی هستیم تا عروس و داماد تصمیمات بعدیشون رو به سمع و نظر ما 

برسونند.  

آها قسمت شد یه جشن بانوانه هم برم بسیار برای روحیه و تغییر آب و هوا خوب بود و سه ساعت دست در  

دست دخترک رقصیدیم و جیغ کشیدیم. اولش یکم تو یخ بود اما بعد از آب شدن یخها و خارج شدن از مرحله  

انجماد با هر آهنگ کردی و ترکی و لری و گیلکی دست من رو می کشید و می برد داخل حلقه تا تو رقص  

دسته جمعی شرکت کنیم. 

امیدوارم روزهای گرم امرداد مهربانانه گذر کند . قدم قدم به هفتمین جشن تولد دخترک نزدیک می شویم و  

من هنوز هیچ برنامه ای ندارم

دیگه همین کلا

[ شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 14:7 ] [ شيلا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
امکانات وب
مدال رنگی