Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما

بهشت كوچكي به نام خانه ما
این بهشت متعلق به من و آقای همسر و دختر کوچولوی شیرینمون هست 
لینک دوستان
هفته ای که گذشت یه سفر کوتاه به کنار دریا داشتیم تمام راه داشتم در مورد اینکه دریا آلوده هست و نباید

زیاد داخل آب بشه . خودش هم برام توضیح میداد که بعله دریا شیمیاییه و اصلا نباید داخلش بریم و فقط تو

ساحل شن بازی می کنیم . اما همینکه به هتل رسیدیم اولین جمله ای که گفت این بود: مایو من کووووووووووووووو؟

من: مگه ما یه قرار نذاشتیم. دخترک: چرا اما نمیشه تو آب نرفت. و اینچنین از اولین لحظه

تا آخرین لحظه در جوار دریا بود.  

این هم سایه رشید بنده فکر کنم اونقدر بلند هست که بیتا بهم حسودی کنه

 روز دوم گشتی در داخل شهر زدیم و بعد از اون سوار بر قایق رفتیم به سمت تالاب. نگفته بودم ؟ خب ما

رفته بودیم انزلی  

این هم اسکله  

آخر گشت دریایی ما به محل رویش نیلوفر های دریایی ختم شد و مات و متحیر موندم از این همه زیبایی و

آه و افسوس و صد حیف بخاطر اینکه قدر اینهمه زیبایی رو نمی دونیم و داریم ذره ذره از بین می بریمشون.

 

من که از تماشا سیر نمی شدم

***************

*******

 

هرچی من به این آقای قایقران گفتم آقا نچین گفت خانوم هیچی نمیشه . این پسته دریایی هست میگم

خب بچینی چطور گل در بیاد خلاصه هر چی ما گفتیم نچین آخرش چید داد دست همسر گفت بذار خانومت

ازش یه عکس بگیره.

بعد از دست همسر گرفت چند تا از دونه ها رو ورداشت و خورد دوباره داد دست همسر . آخرش هم میگه

هرکدوم از این دونه ها یه گل میشه. میگم خب اگه هر قایقی بیاد فقط یکی از اینها بچینه چطوری اینجا باقی

بمونه ؟ میگه خواهر جان من بخاطر شما چیدم که ببینین مزه پسته دریایی چیه .

دخترک ما هم که مدام در دماغه کشتی بود بعد از قایق سواری بدنبال غذا رفتیم به سمت تالش و بعد از

پره سر رفتیم سمت آبشار ویسادار به این امید که یه غذاخوری اون بالا پیدا کنیم و نیایم هتل .

جاده اش فوق العاده زیباست یه تونل سبز درختی در تمام مسیر دیده میشه.

اما هرچی جلوتر رفتیم دریغ از جایی که مربوط به صرف غذا باشه تا اینکه رسیدیم به آبشار البته چون تازه

آبشار رو دیده بودیم خیلی اونجا نموندیم. نگفته بودم ؟ تو همون دوران زپلشت آید یعنی ارت هالیدی یه سفر

دوستانه به منطقه تالش داشتیم که یکی از دیدنی های اون سفر آبشار ویسادار بود اینهم عکسهاش.

از پله های سنگی میریم پایین و آبشار رو تماشا میکنیم

*****************************  ***********************

این آبشار مدلش از بالا به پایین هست یعنی شما بالای آبشار هستی و ریزش آب رو به یه عمق چاه مانند تماشا میکنی

*******************************

 

یه جورایی می گیرتت

بعد از اون برگشتیم داخل شهر و تو یکی از رستورانهای دایر ناهار خوردیم بعد از استراحت دوباره به سمت

دریا رهسپار شدیم، با یه زیرانداز و خربزه ای زیر بغل و فلاسک چای در دست ، آب بازی پری دریایی کوچولو

رو تماشا کردیم

 بعد از اون تماشای غروب زیبای خورشید

*******************

 

سفر کوتاهی بود و دخترک ناراضی از این کوتاهی سفر و دو روز رو کافی نمی دونست اما فرداش بعد

از صرف صبحانه برگشتیم تهران.

راستش دلم میخواست از خیلی چیزها اینجا بنویسم اما میدونم که جاش نیست ولی دارم فکر میکنم 

چرا همه زیبایی ها و خوشی ها برای مردم بلاد کفر هست و تو این مملکت یه ساحل تمیز و عاری از 

مشکل نیست که بدون نگرانی نتونی بشینی و بازی بچه ات رو که هر لحظه دست تو آب میکنه و یه

بچه ماهی مرده از آب میکشه بیرون تماشا کنی.

یعنی برای لذت بردن از ساحل زیبا و تمیز و بهشتی حتما باید بری برزیل و آنتالیا ؟ 

حرفای دلم زیاده اما .... بهتره همونجا بمونه

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 16:39 ] [ شيلا ]
خب یه بار پست نوشتم و ارسال کردم بعد رو چه اساسی دکمه حذف رو زدم و هرچه نوشته بودم بر باد 

فنا رفت که رفت و من مات و مبهوت موندم که چی شد؟ اصلا هدفم از زدن اون دکمه چی بود؟

خب به یه موضوعی فکر میکردم که در موردش بنویسم ، امروز صبح پست لی لی کتابدار رو خوندم و دیدم 

به چیزی که تو ذهنم هست خیلی ربط داره.

از وقتی که بچه بودم همیشه آرزو داشتم موهام صاف باشه از اینکه موهام فرفری باشه خیلی بدم میومد 

البته فرفری که میگم منظورم وزوزی نیست .

دلم میخواست موهام صاف بیفته رو صورتم بدون اینکه هیچ پیچ و شکنی داشته باشه خلاصه سالها 

گذشت و من این احساس رو داشتم البته بزرگتر که شدم برام عادی تر شد اما سشوار شد همدم 

همه روزها و همه سفرهام .

گاهی تو سفر آب تنی کردن و حتی حمام کردن برام سخت بود چون خشک کردن اون حجم مو برام یه

معضل بود خلاصه دخترکم بدنیا اومد با موهای فرفرکی که البته هرچی بزرگتر شد فرهاش باز تر و نرم تر

شد اما دخترکم از موهاش راضی نبود.

تا اینکه یه مدت پیش علنا شاکی شد که چرا خدا منو دوست نداره هم منو دو قلو نکرد هم موهامو صاف

نکرد. اگه موهام مثل بچه های کلاس صاف بود قشنگ تر بود بیشتر دوست داشتم.

احساس کردم دخترک هم داره راه من رو طی میکنه یه روز نشستم و درباره موهاش و قشنگیش و اینکه 

وقتی موهاش حالت دار باشه هم میتونه صافش کنه هم فر اما اگه صاف باشه دیگه هیچ کاری نمیتونه 

باهاش بکنه باهاش صحبت کردم.

بعدش موهاش رو با روغن نارگیل حالت دادم و شلوغ کردم و براش یه تل خوشگل گذاشتم یه کم

احساسش تغییر کرد .

فرداش که میخواست بره مدرسه موهاش رو از پشت جمع و شلوغ کردم و دو تا لول بامزه از دو طرف

گوشش کشیدم پایین موهای جلوی صورتش رو هم یکطرفه شلوغ کردم .

خوشش اومد اما وقتی جلوی در مدرسه یکی دوتا از مادرها از موهاش تعریف کردن یه جورایی اعتماد به

نفسش زیاد شد و دیگه از موهاش نه تنها شکایت نمیکنه بلکه عاشقش شده (عكسها رفت به قسمت ادامه مطلب)

البته خودم هم از اون روز یه مامان فرفری شدم و تازه فهمیدم اینطوری چقدر زندگی راحت تر هست.

گرچه موهای من به بکری و زیبایی دخترک نیست اما باز هم راضی هستم .

خلاصه اینکه هیچوقت کسی با من اینطوری حرف نزده بود هیچکس هیچوقت به من نگفته بود که باید 

قدر موهای سالمم رو بدونم چه فر چه صاف این یه نمونه از مسایلی است که در زندگی ما وجود دارد.

در تمام روزهایی که در مسیر دایره ای بین خانه ، اداره، دانشگاه ، مدرسه دخترک در چرخش بودم

گاهی چنان خسته میشدم که لب به شکایت باز میکردم .

لحظه های نجوای من با خدا از لحظه ای که استارت ماشین را میزدم تا لحظه ای که از ماشین پیاده 

میشدم بود بقول دخترک با پیس پیس های زیر لبی شروع میشد و بعد از پیاده کردن دخترک و سپردنش

به خدا و فرشته نگهبانش صحبتهای صدا دار دونفره من و خدا آغاز میشد .

گاهی خستگی و بی انگیزگی چنان به من فشار می آورد که شروع به شکایت میکردم که خدایا این 

چه زندگی هست ، تمام زندگیم تو اداره و راه میگذره پس کی باید زندگی کنم ،کی باید کنار بچه ام 

باشم ،کی باید لذت ببرم .

خلاصه بعد از اونکه خالی میشدم شروع میکردم (البته همچنان گاهی) به دلداری دادن که خدا جونم 

مهربونم بابای خوبم دوست داشتنی من ناشکری نمی کنما من دختر کوچیکتم کم طاقتم خسته ام 

دلم یکیو میخواد که پیشش درد دل کنم خب از تو بهتر و مهربونتر و دوست داشتنی تر و بزرگتر کی 

هست که شونه های مهربونش رو در اختیار من قرار بده واسه خالی شدن.

اونوقته که یکی یکی یادآوری میکنم:

من یه دختر باهوش، زیبا،سالم و مهربون دارم  

یه همسر مهربون و همراه دارم

یه خونه بزرگ و زیبا دارم که مال خودم هست و بابتش به کسی اجاره نمی دم

یه ماشین خوب و ایمن دارم

رانندگی بلدم و میتونم پشت فرمانش بشینم و رانندگی کنم

با استفاده از اطلاعات خودم بدون آنکه خیلی نیاز به مطالعه داشته باشم همکلاس کسایی شدم

که کل سال گذشته را سری کامل کتابهای ارشد رو خوندن

یه کار خوب و دولتی دارم که شاید آرزوی خیلی ها باشد

.

.

.

........................

اونوقت هست که با شکرگزاری دلم سبک میشه و آروم میگیرم اونوقت هست که باز هم خدا رو شکر

میکنم بیمار نیستیم و هزینه های زندگیمان بابت سلامتی و پیشرفت هست .

منظورم راضی بودن در لحظه هست نه اینکه سکون داشتن و بی حرکت بودن و گفتن اینکه راضی

هستم به رضای خدا.

اگر زندگیمان رنگ و روی روزمرگی گرفته خدا رو شکر میکنم این روزمرگی در جهت رسیدن به روزهای

روشن تر هست.

الان که دارم این متن رو می نویسم نه اینکه فکر کنید اتفاق جالبی افتاده که دلم قنج رفته و سر ذوق

آمدم اتفاقا ماشین نازنینمان دیروز توسط جرثقیل پلیس زحمت کش به پارکینگ منتقل شده و ما بعد

از خروج از کلاس دخترک با جای تر و خالی بچه مواجه شدیم و تمام تلاشها برای تحویل گرفتن ماشین

به شنبه موکول شد.

خلاصه اینکه بدانید و آگاه باشید دیروزمان با روزهای دیگرمان چنان فرقی داشت که برخلاف هر پنجشنبه

که زیر باد کولر ماشین به خانه برمیگشتیم کوله پشتی به دست راهی ایستگاه تاکسی شدیم و غرغرکنان

به خانه برگشتیم گرچه بعدش خندیدیم سعی کردیم دخترک غمگین ماشین از دست داده رو شاد کنیم

اما دیروز هم یه روزی بود .

بگذریم....................

این رو تو فیض دیدم خودم درست کردم برای شما هم گذاشتم که اگه دوست داشتین درست کنین

 

این هم مال من

مواد لازم آب + ليمو+ خيار+زنجبيل+نعناع

 

 امروز دلم عکسهای رنگی رنگی میخواست اینها رو پیدا کردم

مداد رنگی

 

 

لباسهای رنگی

 

حبه قندهای رنگی

و همچنین خودکارهای رنگی رنگی که مامان شیلا فقط و فقط واسه دل خودش خریده

 اگه دلتون خواست پرورشگاه مامان شیلا رو ببینین می تونین برین به ادامه


ادامه مطلب
[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 17:55 ] [ شيلا ]
بلاخره اومدم امتحانات چهارشنبه تموم شد و از چهارشنبه درگير خاك تكوني و نظافت خونه اي هستم
 
كه حدود يك ماه دست بهش نزدم. تنها كار مفيدي كه تو هفته هاي امتحان باعث ميشد كمي آرامش بگيرم
 
نگهداري از گلهام بود كه هر زمان ميخواستم استراحت كنم مرتب كردن و آب دادن بهشون و گاهي هم خاك
 
بازي حالم رو خوب ميكرد و ماحصل اين خاك بازي ها تو اين هفته هاي امتحان يه گلدون ريحون و يه گلدون
 
فلفل هست كه هنوز نميدونم چقدر رشد ميكنن و آيا به حد باردهي ميرسن يا خير.
 
اما از همين تريبون اعلام ميكنم كه اين مقطعي كه دارم توش درس ميخونم آخرين مقطع تحصيلي من
 
خواهد بود و به هيچ عنوان علاقه اي به دانش اندوزي ندارم بقيه اش بماند براي آيندگان.
 
تو اين سه هفته دخترك من هلاك شد بس كه با انگشتش شمرد اين و اين و اين رفته اين مونده وقتي
 
اين هم بره ديگه تو مال مني.
 
بعله با تمام وجود اعلام ميكنم ترجيح ميدم فقط مامان باشم اما اين يك سال و اندي باقي مانده شايد
 
هم دو سال باقيمانده به مانند آش همان خاله معروف هست كه چه بخورم چه نخورم پام هست.
 
بلافاصله بعد از امتحانات واكسن كلاس اولي دخترك رو هم زديم و بك شب تا صبح بي خواب تبهاي دخترك
 
بوديم و حدود يك هفته اي هم مراقب دست دخترك كه كسي بهش برخورد نكنه و جيغش رو به هوا
 
پرتاب نكنه.
 
دو سه روزي هم هست شديدا دعاگوي جناب آقاي م. ن رييس معاونت راهبردي و برنامه ريزي رييس جمهور
 
هستيم كه ايشون نه كه همه برنامه هاي مملكت قانوني هست ،امسال با عقل كامل خودشون تشخيص
 
دادن تو اين هواي گرم ماه رمضان كم كردن ساعت كاري غير قانوني هست. البته يه سري هم اول مهر
 
دعاي خير ما شامل حالشون شده بود اما واقعا راضي هستيم به اين همه قانونمندي در جامعه.
 
اما از يه موضوعي واقعا سر در نميارم چرا همه قانونمندي ها به ضرر كارمند هست و چرا قانونهايي
 
كه به نفعش هست سريع بايگاني ميشه و مثلا يكي بايد بعد چهار سال خيلي اتفاقي از لابلاي
 
كاغذهاي باطله اون قانون رو پيدا كنه؟
 
اين هم خودش داستان مملكت ما هست به هرحال اگه دوست دارين همه چيز درست بشه فقط و فقط
 
بچه دار بشيد. از همه اينها گذشته دخترك ما نصفه و نيمه كلاس اولي شد و كلاس بنديشون هم انجام
 
شد و دو روز در هفته درسهاي رياضي زبان و فارسي باهاشون كار ميشه تا اول مهر كه رسما كلاس
 
اولي بشن.
 
آموزشي شناي دخترك هم از امروز شروع ميشه و كلا تابستون ما به رفت و آمد بين مدرسه اداره و استخر
 
سپري ميشه.
 
ديگه اينكه هوا خيلي گرمه و ميزان و درصد انرژي در پايين ترين حد ممكنه خدايا لطفا درجه هيتر رو يكم كمتر
 
ترش كن بلكه ما يه نفسي تازه كنيم.
 
دلم شديدا يه چند روز بي فكري و استراحت مطلق كنار يه ساحل آبي ميخواد . 
 
مشخصه كه شديدا بي حوصله هستم ؟

 

اگه خدا بخواد از همين يكي دو روز دوباره ورزش رو شروع ميكنم

باشد كه حال و احوالم برگرده سرجاش   

 

 

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 11:12 ] [ شيلا ]

به شدت در دوران زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید به سر می برم.

کلاس دانشگاه و امتحانات و جلسات مهم اداره و جشن پایان مدرسه دخترک با هم قاطی پاطی شده

و من موندم که آیا تکنولوژی کپی کردن در دسترس هست که بتونم برای نمونه چند تا از خودم کپی کنم

و فردا همزمان به سه جای مختلف بفرستم یا نه.

تا 4 تیر که امتحاناتم تموم بشه اوضاع به همین منوال هست.

التماس دعا دارم شدیدا ،خواهشن کسی نگه مفاتیح بخون التماس نکن که واقعا وقت مفاتیح خوندن ندارم.

فردا هم یه ارائه دارم الان دارم اونو آماده میکنم

پی نوشت:

فکر کنم تا الان دیگه دختر کوچولوی دزیره عزیز بدنیا اومده. دزیره جان قدم نو رسیده مبارک

[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 21:52 ] [ شيلا ]
 

 

باز کن پنجره ها را که نسیم ، روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار ، روی هر شاخه کنار هر

برگ شمع روشن کرده است .  

ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم برایت بهترینها رو آرزو میکنیم.

مهربانترین همراه زندگی ، تنها مرد زندگیم تولدت هزاران بار مبارک که تو بهترین پاداشی بودی که

خدا در قالب یه فرشته زمینی به من داد.

عاشقانه دوستت دارم مردِ من تو همیشه باعث افتخار من و دخترک هستی

الهی که هزار سال زنده و سالم باشی و سایه ات تو زندگیمون باشه

 

 

[ یکشنبه چهارم خرداد 1393 ] [ 8:27 ] [ شيلا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
امکانات وب
مدال رنگی