Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما

بهشت كوچكي به نام خانه ما
این بهشت متعلق به من و آقای همسر و دختر کوچولوی شیرینمون هست 
لینک دوستان
لینک های ویژه
یه شنبه دیگه و یه سلام دیگه 

راستش تمام سعیم رو دارم میکنم که برگردم به زمانی که عاشق نوشتن بودم اما اونقدر سخت هست که قابل  

گفتن نیست. 

گاهی فکر می کنم کارهای روزمره چه نوشتن داره ، اداره ، خونه، کلاس استخر لابلاش هم گاهی خرید و یه  

گشت و گذارکی اگر باشد، شکر خدا را به جا می آورم. 

هیجان انگیزترین قسمت داستان همانا جاری دار شدن بنده هست که به میمنت و مبارکی در روز پنج شنبه  

گذشته بزرگان فامیل که نه ، خود عروس و داماد تشخیص دادند که ساعت برای حلقه نشان کردن عروس  

سعد هست . 

القصه ما هم در کنار هیات رسمی که یکیشان جعبه کادو، یکیشان سبد گل و آن یکی جعبه شیرینی در 

دست داشتند دست دردانه مان را گرفتیم و راهی شدیم. 

قبلش یه فلش بک بزنم: چند شب قبل در پارک قیطریه بودیم و من در حال تاب دادن دخترک بودم و دخترک با 

دختر تاب بغلی طرح دوستی ریخته بود و دل می داد و قلوه می گرفت و نمی دانم از کجا به کجا رسید که یکهو 

شروع کرد به فریاد کشیدن : خدایا خوشحالم من بلاخره دارم زن عمودار می شم. 

همین گفتمان ساده باعث شد تمام بانوان منطقه یک صدا بگن خوش به حال مامانت و کلی قاه قاه بخندند. 

البته بعد از 12 سال تک عروس بودن ورود یک نفر دیگر به عرصه خانواده اتفاق جدیدی هست اما اینکه بعضی ها 

در مورد احساسم نسبت به این اتفاق می پرسند احساس خاصی ندارم. 

گرچه برادر همسر رو در خیلی از موارد یاری کردم و باهاش همفکری کردم و سعی کردم شرایط براش محیا بشه 

اما اینکه احساس خوشحالی داشته باشم یا ناراحتی ، نه فعلا خنثی هستم اگر دختر خوب و ساده ای باشه  

باهاش کنار میام ، اگه اهل دوز و کلک باشه باهاش رسمی میشم بدون هیچ حرف اضافه ای همونطور که با  

دو تا زن داداشم براساس شناختی که از خصوصیات اخلاقیشون پیدا کردم رفتار کردم که  خدای نکرده ارتباط 

از حالت تعادل و توازن خارج نشه .  

به هرحال فعلا سرگرم هستند و یه جورایی هستیم تا عروس و داماد تصمیمات بعدیشون رو به سمع و نظر ما 

برسونند.  

آها قسمت شد یه جشن بانوانه هم برم بسیار برای روحیه و تغییر آب و هوا خوب بود و سه ساعت دست در  

دست دخترک رقصیدیم و جیغ کشیدیم. اولش یکم تو یخ بود اما بعد از آب شدن یخها و خارج شدن از مرحله  

انجماد با هر آهنگ کردی و ترکی و لری و گیلکی دست من رو می کشید و می برد داخل حلقه تا تو رقص  

دسته جمعی شرکت کنیم. 

امیدوارم روزهای گرم امرداد مهربانانه گذر کند . قدم قدم به هفتمین جشن تولد دخترک نزدیک می شویم و  

من هنوز هیچ برنامه ای ندارم

دیگه همین کلا

[ شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 14:7 ] [ شيلا ]
تعطیلات تموم شد و ما موندیم و کلی خبرهای ریز و درشت از اتفاقات روزهای اخیر ، از سیل و ریزش و رانش  

زمین . 

نمی خوام از غم و غصه بنویسم اما دردهای این مملکت و ندانم کاریهای مسوولینش تمومی نداره. 

تا وقتی هرکسی فقط تا محدوده نوک دماغش رو نگاه میکنه اوضاع همینه. 

از اون زن و مردی که سوار ماشینشون شدن و بدون توجه تو اتوبان دستمال کاغذی، پوست تخمه ، نایلکس،  

پوست میوه و ... به روی ماشینهای عقبی پرتاب می کنن.  

یا اون همسایه ای که فکر میکنه نصف روز رو نبوده پس باید تمام تلاشش رو انجام بده تا میزان آب مصرفیش 

به بقیه همسایه ها برسه و کم نیاره مبادا ضرر کنه حتی با باز نگه داشتن آب.

تا اون خیری که با توجه به همه هشدارها نذریش رو تو ظرفهای یه بار مصرف پلاستیکی عرضه میکنه و کل  

منطقه پوشیده میشه از ظروف پلاستیکی غیر قابل برگشت.  

یا اون پیمانکاری که برای سود بیشتر از مصالح کش میره و آخرش محصولی که میتونه آسفالت جاده باشه  

یا نمای ساختمان با کیفیت بسیار پایین با کوچکترین فشاری متلاشی میشه یا پایین میریزه.  

از مسندهایی که کسایی که نباید در اون جایگاه نشستند ، مادرم معتقده از وقتی تمام کشتی گیرا و هنرپیشه 

ها رفتند تو شورای شهر ، تهران بدبخت شد، اینهم یکی از دردهای مملکت هست.

اون مسوولی که بخاطر سود وزارتخانه خودش حاضر نیست از معدن کاوی دست برداره یا میزان آلاینده هاش 

رو کاهش بده  

یا اون مسوولی که باز هم بخاطر سود خودش حاضر نیست از جنگل تراشی دست برداره یا ساخت سدهای  

غیر مثمر رو ادامه نده یا اون مسوولی که با هر زیر میزی برای هر امر غیر ممکنی مجوز میده.  

هرکسی هم میره نفر بعدی خیلی راحت هست چون میتونه تمام گناه ها رو بندازه گردن گروه قبلی. 

از گروه قبلی ویرانه تحویل گرفتند اما ویرانه هیچوقت آباد نمیشه و همینطور گروه به گروه منتقل میشه. 

هیچ پروژه ای حساب شده، برنامه ریزی شده ، ارزیابی شده انجام نمیشه فقط پولی هست که باید  

خرج بشه گروه بعدی هم پروژه های قبلی رو قبول نداره پس میره کنار تا سرمایه بعدی ، هزینه بعدی 

پروژه جدید جایگزین بشه.

نتیجه اش میشه همین: 

سیلابی که سرازیر میشه ، گل و لایی که ماشینها و آدمها رو درخودش فرو می بره، جریان تندی که جاده ها 

رو از جا میکنه و خانه های غیر مجازی که حریم رودخانه رو اشغال کردن و با همه ابهتشون سرنگون میشن. 

چرا جوبهامون همیشه پر از زباله هست ، چرا خیابونها پر از موشه؟

از کجاش باید گفت چرا هر بارونی ، هر بادی میتونه برای ما تبدیل به مصیبت و بلا بشه. 

چرا ما هیچوقت عزم ملی نداریم ؟ چرا هیچکس نگاه جمعی نداره؟ چرا هرکس به فکر کلاه خودش هست؟

چرا این چراها تمومی نداره ؟ 

خیلی ناراحتم اما مشکل ما با حرف درست نمیشه کاش ما هم به اندازه کشورهای غیرمسلمان احساس 

مسوولیت داشتیم؟ 

کاش به اندازه اونها نسبت به منابعمون مهربون بودیم ؟ 

اینها خشم طبیعت نیست اینها عکس العمل کارهای خودمون هست که به ما رسیده. 

کاش یاد بگیریم و یاد بدیم از هرچیزی درست استفاده کنیم و به اندازه 

ما خوبیم و تعطیلات به ما خوش گذشت .هم گردشی در حوالی تهران از میگون تا چشمه اعلا داشتیم و هم  

استراحت کردیم هم نظافت اما شرایط به وجود اومده کام همه رو تلخ کرده ما هم جزئی از همه هستیم.

[ سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ ] [ 11:49 ] [ شيلا ]
آخرین باری که این صفحه رو باز کردم برای تبریک عید نوروز بود. بعد از اون دیگه نتونستم و بلاگفا هم از دسترس  

خارج شد تا الان که یک هفته از امتحاناتم میگذره. 

یک جورایی با این صفحه غریبه شدم ، اصلا نمی دونم کسی به اینجا سر میزنه ؟ اصلا کسی دیگه می نویسه؟ 

همه که تو لاین و واتس آپ .... هستند. بعضی از دوستان رو اونجاها ملاقات میکنم . 

اما این صفحه سفید برام یه دنیا خاطره هست اگه از بین میرفت دلم می سوخت خدا رو شکر که اطلاعات این  

سایت از بین نرفته بود.  

به هرحال امروز هم یکی از روزهای شلوغ زندگیم هست که تا دو ساعت دیگه باید برای حضور در جلسه ای برم  

شاید تا آخر وقت نباشم، دانشگاه هم تقریبا به آخرهاش داره نزدیک میشه و بیشتر کارهای پایان نامه مونده که  

باید انجام بشه البته خودش یه پروژه ای هست . 

دخترک هم کلاس اول ابتدایی رو به پایان رسوند و این روزها سه روز در هفته می برمش شنا . 

اولین دندان دخترک افتاد البته برای دوستانی که فکر میکنن دیر هست باید بگم که دخترک یک ماه دیگه هفت  

سالش تمام میشه و دیگر اینکه جزو بچه هایی نبود که در شش یا هفت ماهگی دندان در آورده باشن بلکه در 

یازده ماهگی اولین دندان را در آورد خدا رو شکر جنس دندانهاش هم خوب و مقاوم است و دچار پوسیدگی و  

مشکل نشده. 

دیگه اینکه من قرار هست برای دومین بار عمه بشم و نی نی به احتمال زیاد آذر ماه میاد پیشمون. 

برادر همسر هم در شرف ازدواج هست خلاصه امیدوارم ادامه سال برای همه خوب و پر بار باشه. 

یه جورایی رو دور تکرار افتادیم بدون تعطیلی و استراحت واقعا راست میگفتند بچه ها وقتی بزرگ میشن  

مسایلشون هم بزرگ میشه. 

کلا دیگه گردش یا تفریحی نیست که نظر و خواست دخترک در اون اثر نداشته باشه و دیگه از اون مسافرتهای 

یکهویی خبری نیست و از گشت و گذارهای کوتاه مدت یک روزه نمی گم نیست اما خیلی کم شده چون  

پرنسس خیلی لذت نمی برند مخصوصا که در دشت و دمن شهربازی و پارک موجود نیست. 

اما باز اگه گردش گروهی و دسته جمعی باشه و بچه دیگری هم موجود باشه همراهی بیشتری داره. 

الان تو دو گروه عضو هستم یکی گروه همکلاسیهای دوره لیسانس که کم کم همدیگر رو پیدا کردیم و بیشتر 

ارتباطمون مجازی هست و دیگری گروه همکلاسیهای دوره فوق که ارتباطمون هم مجازی هست هم خانوادگی 

فعلا داریم روزگار سپری می کنیم تا ببینیم به کجا می رسیم. 

[ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 9:33 ] [ شيلا ]
باز هم کلی فاصله افتاد بین پست هام ، یه عید با کلی پیک نوروزی و پایان نامه رو دارم شروع میکنم . 

الهی که به خیر و خوشی همه ما سال 93 رو پشت سر بگذاریم و وارد سال 94 بشیم . 

الهی که گوسفندهای سال 94 مثل اسبهای سال 93 که چموش بودند نباشن و رام و آرام بیان به طرفمون. 

الهی که سالی سرشار از خیر و برکت ، خوشی ، شادی ، خوشبختی و ثروت برای همه باشه. 

الهی که سلامتی و عشق بزرگترین رکن زندگیهامون باشه که در کنارش بتونیم با خوشبختی هرچه تمام تر 

از ثروتهای الهی که از درگاه خدا سرازیر میشه بهره ببریم . 

الهی که زندگیهامون همیشه بوی عطر یاس بده و از بودن در کنار عزیزامون آرامش بگیریم . 

الهی که خدا سفره هامون رو پربرکت ، دلهامون رو سرشار از عشق، جیبهامون رو سرشار از پول الهی و  

حلال، جمعمون رو لبریز از محبت کنه. 

برم که برسم به ادامه خانه تکانی و اگه خدا بخواد امشب به یک جشن چهارشنبه سوری دعوت هستیم. 

فرصتی و عمری باقی ماند بعد از تحویل سال میام به دیدنتون. 

سر سفره های هفت سین زیباتون ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نکنین. 

گشت گرداگرد مهر تابناک ایران زمین 

روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین 

ای تو یزدان ای تو گرداننده مهر و سپهر 

برترینش کن برایم این زمان و این زمین

[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:45 ] [ شيلا ]
امتحانم تموم شد و من هنوز سر حال نیومدم  ، شب بیداری های پشت سر هم و هجوم خاله ... چنان من رو  

ناک اوت کرد که همینطور دارم از زمین و آسمان ویتامین دریافت میکنم اما هنوز به نتیجه دلخواه نرسیدم. 

تولدم هم در سکوت خبری گذشت امتحان یک طرف ،سر دردی که به پشت چشمم فشار می آورد ، افت فشار 

هم مزید بر علت باعث شد که هدیه تولدم را که یه ماساژور چشم هست یک شب زودتر دریافت کنم.  

ولی واقعا چیز فوق العاده ای هست که باعث میشد بعد از هر ماساژ یه چرت عمیق می خوابیدم  گرچه درمانش 

نمی کرد اما حسابی سبکش میکرد طوریکه برمیگشتم سر درسم. 

دخترکم هم یه نقاشی برام کشید و شمع های تولدم رو فوت کرد.   

آها قبل از امتحانات با سرعت فوق نور کتاب گل صحرا واریس دیری رو خوندم و خیلی خوشم اومد هم از  

کتاب هم سرعت خوندنم که برای خودم هم عجیب بود

به هرحال خدا رو شکر گذشت کم کم سعی  میکنم کوچولو کوچولو بنویسم تا نطقم باز بشه

کادوی دخترکم به مناسبت تولد  

 

گلدان ارکیده قشنگم  


[ شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 13:48 ] [ شيلا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
امکانات وب
مدال رنگی