Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما

بهشت كوچكي به نام خانه ما
این بهشت متعلق به من و آقای همسر و دختر کوچولوی شیرینمون هست 
لینک دوستان
امروز که شنبه روزی از ایام هفته هست مرخصی گرفتم اول اهل و عیال رو با ماشین به محل کار و تحصیل 

رسوندم ،برگشتم خونه یه سری به سایت دانشگاه زدم داشتم از اینجا رد میشدم گفتم آخرین پست 

سر فرصت و عکس دارم رو بذارم شاید حالا حالا ها دیگه فرصت نکنم اینطوری بنویسم و عکس بذارم.

اصلا و ابدا از کناره مخیله اتون هم خطور نکنه که خدای نکرده من یه روز خونه بمونم کسی اجازه بده من

نیم ساعت بیشتر بخوابم یعنی کافیه من بخوابم تا کل خانه و خانواده تعطیل بشه انگار که اگه من سر

کار نرم هیچکس نباید نه مدرسه بره نه سر کار . 

اون نیم وجبی که امروز صبح میگفت احساس میکنم حوصله ندارم برم مدرسه یعنی اینا هر وقت من و از

در می اندازن بیرون خیالشون راحت و آرام میشه.

خلاصه بی خیال این موضوع کلا من با خواب و استراحت چنان بیگانه شدم که وقتی تنها هم می شم

نمی دونم چه مدلی باید بخوابم در ضمن بس که در طول روز همزمان با دو نفر حرف میزنم و همزمان

دو مدل فکر میکنم و جواب میدم البته گاهی هم سیمهام قاطی میکنه سر هردو جیغ میکشم که

ساااااااااااااااااااااااااااااااکت ،

یعنی شما فکر کن اگه من با گل گاو زبان و سنبل الطیب و بابونه خودمو شنگول منگول نکنم چطور این

همه سرو صدا رو تو خونه قاطی با صدای تلویزیون و گاهی دی وی دی تحمل میکنم اونهم منی که

عاشق سکوتم و اگه ده روز تو خونه تنها باشم امکان نداره تلویزیون روشن کنم و الان هم تنها صدایی که

تو خونه به گوش میرسه صدای کلیدهای کی بورد هست اما وقتی خونه یکهو اینطوری سکوت میشه من

مور مورم میشه اصلا نمیدونم چطوری باید از این تنهایی و سکوت به نفع خود استفاده کنم.

یه جورایی دلم برای سروصدای پدر و دختر تنگ میشه ترجیح میدم زودتر بیان.

بگذریم یه مدت پیش یه مطلبی در مورد کشت ماری جوآنا در تهران خوندم تا پس پریروزش اصلا نمیدونستم 

ماری جوان چی هست ؟ کی هست ؟ حتی اونجایی که آدرسش رو دادن هزار بار رفته بودم اما دریغ از

یه ارزن آگاهی بعد که این مطلب رو خوندم رفتم دیدم جاش یه چیز دیگه کاشتن در واقع جا تره و ماری 

نیست . اما عوضش کلی اطلاعات کسب کردم که این چیه و مراحل تهیه اش چطوریه و چه نسبت و 

فامیلی با شاهدونه قرش قرشی خودمون داره.

تا دیروز اصلا سمت شاهدونه هم نمی رفتم اما دیروز رفتیم نمایشگاه غذای سالم تا دلتون بخواد خوردنی

های گیاهی و دمنوش و چای گرفتیم در کنارش چشمم به بسته های شاهدانه افتاد از دیروز به جمع 

قرش قرش شاهدونه خورا اضافه شدم یعنی باید از دم دستم دور باشه وگرنه تا لحظه ای که یه مولکول 

آب تو دهانم باقی مونده ازش میخورم یعنی هرچی میگم این دیگه آخرشه وقتی مشتم خالی میشه 

دوباره دستم میره تو ظرفش یه مشت دیگه ور میدارم.

یه چیز دیگه تا یادم نرفته بگم که در زمینه پرورش ریحان شکست خوردیم اما در زمینه پرورش فلفل گلدانی

موفقیت کسب کردیم و الان فلقل خانم یه غتچه اش باز شده و حدود نه تا دیگه غنچه منتظر زمان بازشدن

هستن.

خب از اصل موضوع دور شدیم برسم به سر وقت عکسها.

از عکسهای تور نمارستاق شروع میکنم. جاده اصلی همون جاده فیروزکوه و بعدش پلور بود یعنی 

یه جورایی از بغل گوش دماوند رد شدیم.

رسیدیم به منطقه نمارستاق که شامل 15 تا روستا هست که برای رفتن به مقصد که همان دشت

دریوک و آبشار کوهره بود باید به آخرین روستا که نمار بود میرسیدیم.

این هم عکسهای مسیر از خروجی روستا که با دخترک پیرمون در اومد اما مسیرش قشنگ بود.

 

بدون شرح 

 

این هم آبشار کوهره البته مسیری که ما رفتیم به راحتی و سرعتی که شما تو عکسها دیدید نبود بلکه

سراشیب بود و ناهموار.

 

اما مناظر بسیار زیبایی پیش چشمامون بود .

این هم همان دخترک غرغرویی هست که پوست ما را کند اینجا از دیدن فوج عظیم گوسفندان کلی ذوق زده 

زده شده بود یعنی این دشت رو که می بینید از دور سبزه از نزدیک تماما سرشار از پشکل گوسفند بود یعنی

مونده بودیم کوله ها مون رو کجا زمین بذاریم تا زیرش پر از پشکل له شده نشه.

   

یعنی اون آفتاب سوزان پشت کباب کن حدود ساعت 4 با یه باد ملایم همراه شد بعد هرچی زمان میگذشت 

این باده شدید تر میشد دیگه تو راه برگشت نرسیده به روستا داشت هلمون میداد زودتر بریم وقتی به

روستا رسیدیم دیگه هوا مه آلود شده بود تو راه برگشت هم اینطوری مه بود.

 

 

خلاصه هم خوب بود و خوش گذشت هم له و لورده شدیم و فرداش دیگه دست و پامون یاری نمیکرد که 

بخواهیم بریم اداره.

فعلا تا اطلاع ثانوی اینجور تور ها هم تعطیله تا دختر یکم بزرگتر بشه و بتونه درست و حسابی همراهی 

کنه.

این هم جوجه کلاس اولی ما که به زور ازش عکس گرفتم دوست نداشت با مانتو مقنعه عکس بگیره 

بچه ام به نتایجی که ما ده سال بعد رسیدیم همون اول ب بسم الله رسیدن اما بهش گفتم آش خاله

همینی هست که می بینی باید بپوشی پس بهتره بخندی و بپوشی.

اما خداییش مقنعه گذاشتنش از اون موقع های من مرتب تره البته مقنعه های ما کش نداشت و همیشه

این خط جلوی مقنعه بغل گوشم بود.

 

    

این هم کیک تولد پسر کوچولوی خانواده یعنی بس که ما خانواده کوچولو و کم جمعیتی هستیم یکی 

که اضافه میشه یا بچه دار میشه همچین می پریم هوا میایم پایین.

نمیدونم این بابا مامانهای من و آقای همسر تو اون دوران که خیلی ها چهار تا پنج تا میاوردن چرا به زور

سه تا بچه آوردن تازه هردو سومی رو هم نمیخواستن.

این میشه که بچه ما نه خاله داره نه عمه از دار دنیا یه پسر دایی داره که احتمال دوتا شدنش یه چیزی

حدودای نزدیک به صفر هست . عمو هم که یه ذره تقلا نمیکنه زن بگیره.

اونهایی که زن گرفتن یه ذره اشتیاق واسه بچه دار شدن ندارن خلاصه نه به ما که اون همه عمه و عمو

خاله و دایی داشتیم و یه عالمه دختر و پسر همسن و کوچیکتر و بزرگتر تو فامیل که وقتی میرفتیم سیزده

به در یه وسطی خانوادگی بازی میکردیم بیا ببین.

یه آخر هفته بدون دور همی نبود و هر هفته خونه یکی مهمونی بود نه به اینکه الان اونقدر کوچولو هستیم

تازه همین جمع کوچولو رو میخواهیم دور هم جمع کنیم باید از یه ماه پیش با همه قرار بذاریم که کسی

مهمونی نباشه مسافرت نباشه ماموریت نباشه .... تا بتونیم دور هم باشیم.

در جواب دوستایی که میخوان بیان بگن چرا خودت یکی دیگه نمیاری خودم پیش دستی کنم و بگم با

شرایط ساعت کاری که جناب آقای نوبخت برای خانومها گذاشته و هزینه هایی که تو زندگیمون با اینهمه

تبلیغ پایین که نیومده ده برابر هم شده اگه تا دیروز یک درصد فکر میکردم شاید این اتفاق بیفته الان

میگم اگه بتونم همین یکی رو سالم و با آینده بزرگ کنم و بتونم کامل بهش برسم و از عهده نیازهاش

بر بیام واقعا شق القمر کردم.

چون من مطمئنن پیرو فلسفه" هر که دندان دهد نان دهد نیستم" ، گرچه به این نکته ایمان دارم هر نفسی

که میره و میاد یه ناظر و حاضری اون بالا هست که مواظبش هست و نظارت میکنه اما هدف و انتظارم از

بزرگ کردن و پرورش یه بچه چیزی فراتر از نان خوردن هست.

[ شنبه دوازدهم مهر 1393 ] [ 10:7 ] [ شيلا ]

خب به اون سختی هم که فکر میکردم نبود مطمئنن مشکل از همون هورمونهای در هم تنیده بود که راهشون

رو گم کرده بودند و تو سر و کله هم میزدند.دخترک کلاس اولی شد ، جشن برگزار شد و دخترک با مانتو و

شلوار و مقنعه روز اول حاضر نشد عکس بگیره چون از این لباس خوشش نمیومد اما روز دوم دیگه تو راه پله

نگهش داشتیم و چند تا عکس ازش گرفتیم .دانشگاه ما هم از دوازدهم شروع به کار میکنه و تو فکرم تو

مسیر اداره تا دانشگاه خطی بشم والله خجالت میکشم بگم دانشگاه آزادی هستم بس که امسال دانشگاه

آزاد با این تعداد قبولی آبرو ریزی کرده .یعنی قبولی 18 تا دکترا تو یه رشته واقعا دیگه آخرشه تو اداره ما امسال

 هرکسی رو که می بینی کارشناسی ارشد یا دکترای دانشگاه آزاد قبول شده یعنی شما امسال فقط از کنار

برگه ثبت نام کامپیوتری هم رد میشدی اسمت لابلای قبولی ها میوفتاد.یعنی 160 نفر کارشناسی ارشد در

یه رشته با کدوم منطقی جور در میاد؟

پارسال ما در کل 20 نفر هم نبودیم.فکر کنم به زمان دانشگاه رفتن بچه های ما برسه کلا یه چیزی دستی

هم بدن که شما بیا این رشته رو انتخاب کن بس که تعداد شرکت کننده کم میشه.اونوقت من موندم این

همه رقابت تو قبولی آزمون مدارس برای چی هست؟ اگه ما بودیم که پوستمون رو قلفتی ،غلفتی یا هر دو

کندن ما رو وارد دانشگاه سراسری کردند اونوقت با اون سابقه درخشان چنان از حس و حال افتاده بودم که

ترم اول نمی تونستم درس بخونم اما الان دیگه برای چی رقابت میکنند وقتی دانشگاه ها کلی رشته دارند

که حتی ظرفیتش پر هم نمیشه؟ خلاصه اینکه هنوز چشممون به جمال دانشکده روشن نشده. جلسات

ادامه داره ، دخترک خیلی راحت به شب زود خوابیدن و صبح زود بیدار شدن و ساعت 7:25 در مدرسه حاضر

 شدن عادت کرده و به طبع دو ماه کلاس تابستانی تیر و مرداد که دو روز در هفته ریاضی و فارسی و زبان

داشتند الان دیگه در مشق نوشتن و انجام تکالیف خدا رو شکر خودکار شده فقط باید تیتر و سوال رو براش

بخونیم تا خودش انجام بده  حتی خودش  مانتو و شلوار و مقنعه رو تا حدی می پوشه، زبان رو هم چون

دوست داره خودکار توش پیشرفت کرده ، تمرینات موسیقیش هم خوب پیش میره و اگه خدا بخواد هفته

دیگه نتیجه کارش رو می بینه ، شنا هم این ترم ثبت نامش کنم پروانه رو یاد میگیره و دیگه خیال من از

بابت شنا راحت میشه چون دیگه برای کلاس سوم مجبور نیست اجباری بره شنا.

بعد از این دیگه تا اطلاع ثانوی هیچ کلاسی نمی برمش تا بزرگتر بشه چون فعلا هم خودم سر شلوغم

هم خودش.

دیگه اینکه آرمان عمه امروز یکساله میشه با دو تا دونه دندون نیش البته جشن تولد زنبوریش چند

روز پیش برگزار شد الهی که سالم باشه و سربلند.دیگه اینکه آهنگ مورد علاقه این روزهای من

 

"دوست دارم زندگی رو" سیروان خسروی همچین که تو ماشین آهنگش شروع میشه من

هم شروع میکنم به تکون خوردن و خوندن خلاصه اگه یکی تو ماشین دیدین تو اتوبان با لباس فرم داره

آواز میخونه من نیستم.اینا اهم اخبار بود اگه ابر و باد و مه و خورشید کمک کرد که من بشینم پشت

کامپیوتر چند تا عکس آپلود میکنم می چسبونم تنگ همین پست.حالا اگه اینستا بود در سیم ثانیه عکس

گذاشته بودم ،همینه که مردم هوایی میشن و اینجا کم سر میزنن.

این عکس رو دوست داشتم بخاطر همین گذاشتمش یه جورایی حس الانم هست.
[ چهارشنبه نهم مهر 1393 ] [ 9:33 ] [ شيلا ]
روزهای شلوغی رو میگذرونم هم انتخاب واحد دانشگاه ، هم آماده کردن دخترک برای مدرسه هم روزهای

پر از جلسه و کار در اداره اما تو همین شلوغ پلوغی ها یه سفر یه روزه به شمال و ماسال داشتیم ، دخترک

برای اولین بار در مسابقه شنا شرکت کرد و اولین مدال عمرش رو گرفت. تو همین روزها بعد از سالها سینما

رفتیم شهر موشها خلاصه که انشاا... به خیر و خوشی وارد اول مهر بشیم و مادر و دختر بریم مدرسه.

تو همین شرایط یه تور یه روزه به نمارستاق و دشت و آبشار دیوک رفتیم که مثلا قرار بود یکم هوامون عوض

بشه اما اجدادمون جلوی چشمامون اومد، چون راه سخت بود و دخترک همپا نبود و مرتب تقاضای بغل و کولی

داشت اونوقت با دو تا کوله سنگین روی دوشمون دخترک رو هم باید ساپورت میکردیم. مسیرش قشنگ بود ،

چشمه آب خنک حالمون رو جا آورد دشت وسیعش زیبا بود و گله های گوسفند می چریدند و بعد از ظهر همراه

سگها و صاحبشون سربالایی عمودی کوه رو در پیش گرفتند و تو ارتفاع گم شدند، آبشارش خنک و زیبا بود

دخترک کلی آب بازی کرد اما راه نیومدنش و خسته شدم هاش و نشستن هاش و تو سربالایی و سراشیبی

بغل کردن هاش هردومون رو از کرده پشیمون کرد و تا حالا حالاها دست به اینچنین خبطی نخواهیم زد.

دخترک داره خودش رو برای کنسرت مهرماهشون آماده میکنه و بنده در اضطراب شروع کلاس اولی شازده بانو

و ترم دانشگاه خودم. از اونطرف برنامه پنج ساله در حال تدوین هست و جلسه پشت جلسه . موندم تو این

مربع خونه ، اداره ، مدرسه دخترک و دانشگاه چطور خودم رو به چهار قسمت مساوی تقسیم کنم که صدای

هیچکس در نیاد. خلاصه همین دیگه آقای گرفتار رو دیدین ؟ من شیلاشونم خاله پری هم در راه هست و

اعصاب تعطیل. یعن گ ه گیجه ، گرخیجه هرچی که میخواهید اسمش رو بگذارید گرفتم بدجوری .

خدا خودش کمک کنه این ترمها رو پشت سر بگذارم بعدش قول میدم هرکی در مورد دکترا با من مشورت

هم کرد جفت پا برم توش .

حالا تا هفته آینده شاید نظرم عوض شد اما این نظر این هفته ام هست

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 11:10 ] [ شيلا ]
هفته به وسط رسیده و اومدم که از آخرین قورباغه ای که هفته پیش به خوشی و میمنت قورتش دادم بگم.

تولد دختربانو گل گلاب به خوبی و خوشی هرچه تمام تر برگزار شد نه تنها خودش خیلی خوشحال بود و راضی

بلکه دوستانش و مامانهای دوستانش هم راضی بودند و تا دو روز مدام اس ام اس های تشکر و اینکه تولد

دخترکم تو ذهن بچه هاشون همیشه به یادگار میمونه از بس بهشون خوش گذشته به دستم میرسید.

خب مطمئنن این مساله برام خیلی مهم بود که به همه از جمله خود عسل خانومی خوش بگذره .

مخصوصا اون شب مثل ستاره میدرخشید با اون لباس طلایی، مدل مو و تاج گلی که به سرش زده بود.

18 تا عروسک با نمک و زیبا با آهنگهای دی جی میرقصیدند و وروجکها تمام آهنگها رو از حفظ بودند و

با خواننده میخوندند.

مامانها هم نشسته بودند و از دیدن بچه هاشون لذت می بردند.

آخر مسابقه رقص هم دخترک من به تنهایی رقصید و من مات و مبهوت که این وروجک کی رقص یاد گرفته

اصلا از کجا یاد گرفته یعنی همچین با مهارت و نرم دستهاش رو به طرفین حرکت میداد ، عشوه میومد و

دور میچرخید که من داشتم ضعف میرفتم که کی نفسم اینقدر بزرگ شده.

بعد از شام و کیک هم بچه ها دو ساعت بازی رایگان داشتند و علاوه بر اون یه کارت بازی زمان دار برای

بعدها، یادم رفت بگم تولد دخترکم در یکی از سالنهای مجموعه سرزمین عجایب برگزار شد.

بعد از بازی بچه لباس راحتی پوشیدند و پیش به سوی بازی یعنی این 18 تا ولوله ای به راه انداخته بودند

مخصوصا وقتی دسته جمعی میرفتند که یه وسیله رو سوار بشن.

ما هم همراهشون بودیم بعضی از باباها موقع بازی به جمع پیوستند و در بازی بچه ها شریک شدند و

خلاصه تا ساعت 10:30 شب و تا زمانیکه آخرین کارتها زمانش تموم بشه ما اونجا بودیم .

با اینکه سالن تولد یه مهماندار داشت و من کار خاصی انجام ندادم جز سر زدن به مهمانها و مطمئن بودن

از کامل بودن پذیرایی اما از ساعت 4 تا 10:30 شب سرپا بودن باعث شد فرداش اصلا پاهام جون نداشت

قدم از قدم بردارم جالبه آخر بازی همشون شاکی بودن که کم بازی کردیم .

شب تولد هم با کوله باری از عروسک و لباس و اسباب بازی اومدیم خونه و با همه خسته ام خسته ام

گفتناش تا ما برسیم و وسایل رو جمع و جور کنیم رفت تو اتاق کار و همه جعبه ها رو باز که چه عرض

کنم و جز یکی دو تا همه عروسکها رو از بسته بندی خارج کرد .

البته من هم تا فرداش یکی دو تا از جعبه ها رو چسب زدم و قایم کردم و تا بعدها کم کم بهش بدم

چون اگه اینهمه عروسک یکهو تو دست و بالش باشه براش بی مزه میشه.

به هرحال به سلامتی و میمنت تولد امسالش برگزار شد اما خب برای سالهای بعد دیگه دختر ما احتمالا به

کمتر از این راضی نباشه ، ولی باهاش حرف زدم و بهش گفتم قرار نیست تولدش همیشه اینطور باشه.

اما خب معلوم هم نیست تا سال دیگه که موقع تولدش بشه حرفهای من اصلا یادش مونده باشه.

*****************************************
دو ماه قبل، پیش یه دکتر طب سنتی که براساس مزاج طبابت میکرد رفتم و یه سری جوشانده به من داد

که البته به دلیل ماه رمضان نشد که جوشانده ها رو سر موقع بخورم اما بعضی از دستوراتش رو سعی کردم

که رعایت کنم یکیش خوردن یه شربت به اسم شربت رضوی یا شراب رضوی بود که صبح قبل از صبحانه یا

به جای چای صبحانه ، به جای نوشیدنی اگه وسط غذا تشنه ام شد و همچنین شبها به اندازه یه قاشق

تا یه قاشق و نیم داخل یه لیوان آب گرم میریزم و میخورم.

یعنی این شربت معجزه ای هست مخصوصا صبحها که میخورمش اونقدر به من انرژی میده که حد نداره

بعد از اینکه شربتم تمام شد خیلی گشتم اما اکثر عطاری ها اصلا نمی شناختنش حتی درباره اش هم

اصلا نشنیده بودند تا اینکه بلاخره اینجا پیداش کردم و بصورت اینترنتی خرید کردم.

این شربت یا شراب حلال منصوب به امام رضا(ع) هست که طرز تهیه اش هم خیلی سخته و مراحل زیادی

داره که مطمئنن برای ما خیلی مقدور نیست اما اونقدر انرژی بخش و مقوی هست که حد نداره .

به هرحال این شربت که حاوی : مویز، زنجبیل، زعفران،میخک،دارچین،سنبل الطیب، سنبل رومی، مصطکی

،تخم کاسنی، عسل مصفی و آب نیسان هست اونقدر برای من خوب بوده که مشتری دائمش شدم.

به هرحال خواستم به شما هم بگم.

******************************************

دیگه اینکه دخترک ما به اصرار خودش دیشب بس که این چند روز حرف از چالش سطل آب بود رفت تو

حمام نشست و ما هم روش آب (ولرم) ریختیم.

هرچی بهش گفتیم بیا اسم فلانی و بهمانی رو ببر و دعوتشون کن تا فیلمت رو بذاریم تو اف بی گفت

بلد نیستم فقط تو فیلم تند تند گفت: چالش آب سرد و ما هم یه کاسه بزرگ خالی کردیم رو سرش.

اونهم نامردی نکرد و قهقهه زنان با همون لباس خیس و آب چکان پرید وسط پذیرایی و زندگی ما رو

خیسمالی کرد.

البته ما هم پولش رو به حساب محک ریختیم کلا هدف خاصی نداشتیم کسی هم ما رو دعوت نکرد

فقط جهت انبساط خاطر دختربانو این کار رو انجام دادیم.

 

 

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 14:31 ] [ شيلا ]
خب هفته پیش سه تا قورباغه خیلی گنده رو که مدتها شده بود سوهان روحم قورت دادم ، اولیش بردن دخترک

به دندانپزشکی بود. البته قبلش گرفتن عکس او پی جی تو یه مرکز رادیولوژی که دستگاه هاش جدید و با کمترین

اشعه بود اما بخاطر ترس همیشگی دخترک از روبرو شدن با هر دستگاه جدیدی بنده دوبار اشعه قورت دادم یه بار

با دخترک یه بار هم به تنهایی. اما بعد از اوپی جی مونده بودم کجا ببرمش که دکترش واقعا روانشناس باشه بتونه

 با یه بچه که همیشه پیشاپیش میترسه برخورد کنه. دفعه پیش برده بودم پیش یه دکتری ، همینطوری دکتر

داشت صحبت میکرد که مثلا این دندونش باید پر بشه خانوم کوچولو فکر کرد دکتر همین الان میخواد کار انجام بده

شروع کرد: من نمی تونما ، من امروز آمادگی ندارمااا، من امروز آمادگی ندارماااا. آخرش مجبور شدم وسط حرف

دکتر ساکتش کنم که بابا امروز کسی کار به کارت نداره. اصلا یه ترس عجیب و غریبی داره علتش رو هم

نمی دونم یعنی قبل از اینکه مواجه بشه چنان غولی ازش میسازه بیا و ببین . مثلا در کل 6 سال دو بار تو

بچگی آمپول زده که اونهم کل مطب رو بالا آورده یه بار هم یک سالش بود میخواستن بهش سرم وصل کنن که

کل پرسنل رو به هم گره زد و آخرش نتونستن رگش رو پیدا کنن. این آخری هم که خواستیم واکسن قبل از

مدرسه رو بزنیم اولش میگفت من اصلا و ابدا واکسن نمی زنم بعدش که گفتیم پس مدرسه راهت نمیدن بری

یکم راضی شد. تا قبل از روزی که بخواد بره برای واکسن کلی براش حرف زدم از بچه هایی گفتم که بخاطر

بیماری مجبورن کلی آمپول و سرم مصرف کنند اما بخاطر خوب شدن مجبورن تحمل کنند. یه جورایی آروم تر شد

و تو مطب دقیقا تا لحظه ای که بخواد بره تو اتاق دکتر برای تزریق واکسن هی تکرار میکرد اصلا درد نداره من که

نمی ترسم اصلا درد نداره من اصلا نمی ترسم . اما همینکه دو تایی رفتیم تو اتاق پشتم قایم شد و وقتی

نشوندمش رو تخت و قبل از اینکه دکتر اصلا کاری انجام بده چنان دستش رو بلند کرد و زد به سرنگ که هم من

و هم دکتر زهره ترک شدیم و یه واکسن دور انداخته شد. دکتر دعواش کرد و من هم مجبور شدم دستش رو

محکم نگه دارم که کمتر تقلا کنه اما اونقدر خودش رو سفت کرد که تا دو روز تب داشت و تا یه هفته دستش

درد میکرد. بخاطر همین برای دندانپزشکی همش می ترسیدم اگه وسط کار یکهو بترسه و پاشه و اون دم و

دستگاه تمام لب و دهانش رو پاره میکنه . بلاخره خیلی اتفاقی شماره مطب یه خانوم دکتری رو از یکی از

همکارا گرفتم و برای شنبه گذشته وقت گرفتم و بردمش .اولش همون حالت ترس و چسبیدن به من اما

بعدش کم کم دکتر باهاش حرف زد و آرومش کرد و به من هم اشاره کرد که رو صندلی پشتی بشینم و جز

وقتی که صدام کرد هیچ حرفی نزنم . بنده هم در حال بسم ا... گفتن و آیت الکرسی خوندن خدای بزرگ و

تمام فرشته های درگاهش رو به کمک طلبیدم تا این بچه آروم بشینه و حرکت انفجاری انجام نده. خلاصه

دخترک نشست رو یونیت مخصوص بچه ها ، جلوی چشمش هم کارتون باب اسفنجی در حال پخش بود اما

حواسش اصلا به کارتون نبود. دکتر براش حرف زد یکی یکی وسایل کارش رو بهش نشون داد مثلا این آقای

 آبخور هست که اگه نخواستی آب دهانت رو بخوری اون برات میخوره . این هم آقای باد هست که روی دندونات

هوا میده تا کرمها بی حال بشن این هم خانوم برس برقی هست(منظور همون سری که روی دندون رو میتراشه)

که روی دندونت رو برس میکشه تا کرمها رو پاک کنه فقط یکم سرو صداش زیاده و گاهی جیغ میکشه اما تو نباید

 از دستش ناراحت بشی بعدش هم که کارشون تموم شد برای جایزه یه ستاره نقره ای میذارن رو دندونت .

البته دکتر لابلای حرفهاش حتی موقع کار کردن صدام میکرد : مامانی شما هم حرفهام رو می شنوی؟ و من

فقط جواب میدادم : بله _ تا دخترک مطمئن باشه که من اونجا هستم چون اولش اصلا دستم رو ول نمیکرد.

خلاصه روی لثه اش ژل گذاشتن بعد از بی حسی از پشت سر آمپول رو آوردن و بدون اینکه دخترک بفهمه به

لثه اش آمپول زدن و کار دندونش رو شروع کردن . دخترک هم آروم نشست بعدش روی دندون رو پر کردن و یه

برچسب بزرگ هم جایزه گرفت تازه بعد از تموم شدن کار نیم ساعت تو اتاق انتظار نشستیم تا با اسباب بازی ها بازی کنه. تا شب فقط دو بار بهش استامینوفن دادم که درد نداشته باشه و بعنوان جایزه به خانه بازی بردمش

و یه صندل نگین دار براش خریدم یعنی یه بار گنده اون روز از رو دوشم برداشته شد. البته بعدش با افتخار به

همه ستاره نقره ای روی دندونش رو نشون میداد و میگفت که اصلا درد نداره و شاکی هم بود که دکتر باید

ستاره طلایی میذاشت نه نقره ای. یعنی دندون دخترک اونقدر فکرم رو مشغول کرده بود که دندون خودم که

چند تا دکتر متفق القول گفته بودند باید کشیده بشه و ایمپلنت بشه فکرم رو مشغول نکرده بود. اونهم منی

که از هیچ چیز ترس ندارم الی خالی شدن جای دندون اما بلاخره یه دکتر دید گفت این دندون رو نگه میدارم

چون ریشه اش سالمه و قسمت بالاش که شکسته شده پایه میذارم و روش روکش میکنم فعلا به مرحله

گذاشتن پین و پایه رسیدم تا آخر هفته بی حرف پیش روکش میشه. خلاصه بنده امسال به مرحله دو بار

جستی ملخک رسیدم یعنی این ایمپلنت همچین در تعقیب من هست. مخصوصا با این قیمت گرون ایمپلنت

دکترها دیگه اصلا یکم سعی هم نمیکنن در جا تا می بینن میگن بکش بیا ایمپلنت کن و جالبه تو دو هفته

گذشته اونقدر قیمت متفاوت از ایمپلنت دیدم مثلا یه نمونه کره ای که ارزون ترین مدل بود از 1100000 تا

2200000 بسته به مکان و مطب و قیمت زمین و آپارتمان منطقه در نوسان بود. خلاصه قبلا مدل ماشین و

موتور بود الان مدل کره ای ، آلمانی ، آمریکایی و سوییسی ایمپلنت به بازار اومده حالا نمیدونم اون نمونه

کره ای همون چینی هست که بخاطر مدل چشمهاشون خودش رو کره ای جا زده یا واقعا کره ای هست.

قورباغه سوم جشن تولد دخترک هست که تو چند هفته گذشته فکرم رو مشغول کرده بود که چیکار کنم و

کجا بگیرم و چی تدارک ببینم که اونهم به امید خدا بی حرف پیش قراره چهارشنبه برگزار بشه . از هفته پیش

هم با دوستای مدرسه اش میتینگ جشن تولد دارن و هی به من گذارش میده که هلیا چی گفت هستی چی

گفت تینا چی گفت و میخواهیم چیکار کنیم. این یکی هم به خیر و خوشی و سلامتی برگزار بشه دیگه میخوام

قبل از اینکه دانشگاه و مدرسه باز بشن و مغزم اونقدر پر بشه که جا خالی واسه فکر نمونه یه چند روزی بی فکر

 زندگی کنم . والله به خدا

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 11:38 ] [ شيلا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
امکانات وب
مدال رنگی