X
تبلیغات
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما

بهشت كوچكي به نام خانه ما
این بهشت متعلق به من و آقای همسر و دختر کوچولوی شیرینمون هست 
لینک دوستان
خدا رو شکر میکنم که سال 93 به بهترین نحو شروع شد ، مخصوصا خبرهای مالی خیلی خوبی رسید که 

به زودی محقق میشه و از این بابت خدا رو شکر میکنم . 

امیدوارم  اسب بالدار زرین بال همچنان بالهاش رو شادمانه تکون بده و ستاره های سلامت، خوشبختی

عشق  ، ثروت الهی ، صلح ، مهربانی بر سر همه بباره.

گرچه بیشتر تعطیلات رو در تهران بسر بردیم اما دلیل نمیشه که از این تعطیلات استفاده نکرده باشیم.

من واقعا معتقدم اگه قراره سفر داخلی بری بهترین جا در ایام عید خود تهران هست و بس.

خلوت ، زیبا ، تمیز و براق.

 

چه وقت سال ممکنه پارک قیطریه به این خلوتی باشه؟ 

امسال بخاطر سرما گلهای لاله تازه دارن باز میشن پس اگه رفتین پارک از تماشای لاله ها مخصوصا 

تو پارک لاله غافل نشین.

طبق معمول چند سال گذشته که انگار عین یه قانون شده و اگه ما هم نخواهیم اونوری ها منتظر

هستند که ما برای سیزده بدر بریم شمال ، باز هم روز 12 فروردین راه افتادیم و رفتیم شمال و عصر 

از همونجا راهی ماسوله شدیم،درست فردای روزی که گوله گوله برف باریده بود .

این هم نمای برفی ماسوله که دم غروب چنان سرد شد که تو زمستون همچین سرمایی رو تا 

پاهام تجربه نکرده بودم.

برای سیزده بدر مثل همه سالها صبح علی الطلوع راه افتادیم یعنی هنوز موندم که علت اینقدر زود راه 

راه افتادن چیه؟ اما این بار مقصدمون یه جای جدید بود که تا حالا نرفته بودم ، بام سبز ماسال ، واقعا

زیبا بود یعنی چشم اندازش فوق العاده بود با اون مزارع برنج و برقی که زیر نور آفتاب میزد.


اولش با اینکه آفتاب بود یکم سرد بود اما هر چی آفتاب بالاتر میومد تابشش شدید تر میشد.

این هم یه سوژه که تو یکی از پیاده روی هامون پیدا کردیم و کلی بحث کردیم سر اینکه طرز استفاده از این 

مکان چطوری هست؟

یعنی از تماشا سیر نمیشدم اما نمیدونم چرا کم عکس گرفتم.


تمام دره های اطرافمون پر از درختهای بزرگ پوشیده از شکوفه های سفید و صورتی بود حیف که عکس از 

درخت تنها نگرفتم که بتونم بگذارمش  اما زیباییشون فوق العاده بود. 

بعدش هوا چنان گرم شد که وسط مغزمون میسوخت همه برای استراحت یا بازی به چادرها پناهنده 

شدیم و بدین ترتیب ناخواسته سوختم و برنزه شدم.

بعد از به جا آوردن مراسم سیزده بدر تصمیم گرفتیم که برگردیم تهران تا به ترافیک آخر هفته برنخوریم

پس صبر کردیم تا ترافیک سیزده سبک بشه و ساعت 11:30 شب راه افتادیم به سمت تهران و قبل 

از ساعت 5 تهران بودیم و خوشبختانه تو راه گیر نکردیم.

دو روز آخر هفته به آماده سازی خودمون برای برگشتن به زندگی عادی گذشت .

امروز اولین روز هفته رو شروع کردم و بعد از برگشتن به خونه با این دسته گل روی میز توالت مواجه شدم.

دخترکم مثل من به گل ریزه های وحشی که لابلای چمنها هست علاقه داره و این دسته گل رو واسه  

مامانش چیده . بنظرتون من تا این فرشته کوچولو رو دارم دلیلی داره غم داشته باشم؟ 

در راستای علاقه به باغبانی سیرهای سفره هفت سین رو کاشتم و اولین سری برگهای سیر 

رو برای طبخ سیراویج استفاده کردم و بلافاصله سری دوم در حال رشد کردن هست اما اونقدر 

ترو تازگیش بهم مزه داد که تصمیم گرفتم گلدونهای سبزیجات کوچولو رو در اولین فرصت درست کنم. 

کرفس هم در برنامه بعدیم قرار داره . 

در راستای بهینه سازی مصرف سوخت هرچی فکر کردم دیدم هیچ فرصت خالی برای 

رفتن به باشگاه و کلاس ورزش ندارم نتیجه این شد که از شما بخوام انرژی مثبت بفرستید

تا بتوانم بحول قوه الهی چراغ این اتاق رو روشن نگه دارم و از خاک خوردن وسایل جلوگیری

کنم. 

دیگه اینکه از فردا کاری که باید نتیجه اش تا انتهای اردیبهشت بیرون بیاد و کلاس دانشگاه 

شروع میشه خلاصه کم پیدا بودنم رو به بزرگی خودتون ببخشید و فراموشم نکنید.

[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 19:51 ] [ شيلا ]
شلوغی روزهای آخر و حتی ساعتهای آخر سال 92 فرصتی باقی نگذاشت که قبل از پایان سال یه ارزیابی کلی 

از سال داشته باشم.

سال 92 مثل همه سالهای گذشته هم خوبی داشت هم بدی یعنی منحنی با ماکزیمم و مینیمم های بسیار

اما باز هم خدا رو شکر غیر از مسایل مالی که در سال 92 بخوبی سالهای قبل نبود در بقیه موارد خدا رو شکر

خوب بود مسایل مالی هم یه چیز کلی بود که برای همه اتفاق افتاده بود و مساله شخصی نبود.

تو این سال بعد از حدود یکسال از یه مساله کاری با سربلندی بیرون اومدم و روسیاهیش به زغال موند و در 

راستای همین روسیاه کردن تلاش کردم و برای پیشرفت کاری در آزمون کارشناسی ارشد مرتبط با رشته ام

پذیرفته شدم و این برای من فوق العاده با اهمیت بود.

مسافرت به نسبت سالهای قبل کم رفتم اما تورهای دسته جمعی زیاد رفتم و با دوستهای خیلی خوبی آشنا

شدم که امیدوارم این دوستی ها ادامه داشته باشه.

دیگه اینکه سه تاییمون در کنار هم سالم بودیم و پستی و بلندی ها رو پشت سر گذاشتیم و این برام از همه 

ثروتهای دنیا با ارزش تر بوده و هست . آخر سال 92 شرایط خیلی بهتر از ماههای قبل شد و از خدا میخوام

که این تغییر مثبت در سال 93 هم تداوم داشته باشه.

از خدا میخوام اسب امسال اسبی با نعلهای طلایی و بالدار باشد که با بالهای درخشانش بر آسمان آرزوهای

همه ما به پرواز در بیاد .

محبت نه حساب است که فراموش شود نه چراغ است که خاموش شود...

خدای خوبم تقدیر خوبانم را در این سال جدید چنان زیبا بنویس تا من جز لبخند در وجود آنها چیز دیگری نبینم

سال نو مبارک


 اولین سبزه ای که خودم سبز کردم

   


سکه های ماه تولد (دو برادر - شیر - بز )که انشاا... برکت الهی مثل این سکه ها بیاد تو خونه هامون 

 

 عیدی های دختربانو 

 


و همچنین این لباس سفید برفی

عیدی من هم یه ادکلن Yves Saint Laurent و عیدی همسر هم انشاا... با حضور خودش خریداری میشه.

پی نوشت: 

تاريخ تمام شدن آذوقه آجيل عيد:

بادام هندی 1 فروردین

پسته ٢ فروردين

بادام ٤ فروردين

فندق ٥ فروردين

تخم كدو ١١ فروردين

تخمه ژاپنى ١٣ فروردين

نخودچى ٢٨ آبان

[ جمعه یکم فروردین 1393 ] [ 11:1 ] [ شيلا ]
هفته گذشته یه شاخ غول شکستیم فکر میکردم تمومه اما هنوز ادامه داره دانشگاه هم که تعطیل نشده خونه

تکونی هم پابرجا هست داره زبون درازی میکنه احتمالا تا آخر این هفته یکم کار سبک بشه و بره برای هفته سوم

فروردین. 

خسته ام اما ناراحت نیستم چون یه کار نو و علمی داره انجام میشه و درسهای دانشگاهم هم در ارتباط با 

اون هست یکم دو تاش با هم فشرده شده اما داریم چیزهای جدید هم یاد می گیریم، انجام میدیم ، کارگاه 

میذاریم و آموزش میدیم و جلسات رو هدایت میکنیم . این قسمت آخر حضور در همه جلسات سخت ترین 

بخش ماجرا هست تو همین شلوغ پلوغی ها خرید رفتیم و دخترک رو دیروز بردم جشن نوروز کیدزکلاب که 

کلی بهش خوش گذشت .

امروز هم کل روز تو جلسه بودم الان هم دارم مشق شب دانشگاهم رو می نویسم که فردا برم تحویل 

استاد بدم.

چه بچه درسخونی اه اه حالم بد شد.

[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 22:9 ] [ شيلا ]
این روزها خیلی خوبم بوی بهار داره میاد ، دلهره از کی شروع کنم به خونه تکونی هم هست، خریدهامون رو 

کامل کنیم هم هست، لیست پروژه ها و مشق شبهای دم عیدی که باید برای استادهای گیر ایمیل کنم 

هم هست، کارهای هول هولکی اداره که حتما میخوان دم عید تموم بشه هم هست.

آخخخخخخخخخ دلم میخواست دم عید فقط میشد به فکر عید بود و خرید و نظافت .

حالا همین کارهای هول هولی عید که تموم شد روی میز خاک میخوره تا شش ماه بعد اما همین دو هفته

نمی دونم چه خاصیتی داره که تا لحظه آخر میخوان نفست رو بگیرن.

فکر کن سر کلاس کارشناسی ارشد ازمون درس می پرسن به همسر میگم امروز سر کلاس به سوال جواب

دادم و نمره مثبت گرفتم میگه اه اه بچه درسخون زشته این کارها.اما این ساعت 7:30 سر کلاس رفتن

خیلی ستمه امروز صدای زنگ ساعت رو خاموش کردم همسر دوباره صدام کرد با اینکه میدونستم باید 

برم اما یه جورایی انگار منتظر بودم یکی بهم بگه نرو نرو تو میتونی نرو اما هیچ کس تشویقم نکرد و من هم

با دلخوری بلند شدم و رفتم دانشگاه خوبه حالا دانشگاه نزدیکه اگه دور بود ستم صد برابر بود.

امروز رسما سر کلاس GIS داشت خوابم می برد. فردا مرخصی هستم و با همسر میریم خریدچی بخرمش

اصلا برام مهم نیست فقط میخوام آزاد باشم و راه برم و دید بزنم به غرفه ها تو ازدحام و شلوغی 

وول بزنم و به جنسها نگاه کنم شاید هم چیزی چشمم رو گرفت و بخرم.

من خوبم خیلی خوبم اما این سردرگمی روزهای آخر که کلاسهای دانشگاه هم بهش اضافه شده برام

مجالی واسه نوشتن نمیذاره باشد تا عادت کنم .

سعی میکنم بیام بنویسم یه پست قبل از عیدانه شاید هم چند پست قبل از عیدانه بستگی به شرایط 

داره.

نه متن رو خوندم نه ویرایش کردم دیگه ببخشید

[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 23:11 ] [ شيلا ]
 

 امروز اولين روز كلاسهام بود قبل از هرچيز بگم كه وصايا رو حذف كردم و گذاشتم براي بعدها .

البته كلاس امروز تشكيل نشد و كارهاي مربوط به آموزش رو انجام دادم و برگشتم اداره.

باز هم لطف همسرخان شامل حالم شد و تو اون واويلاي كمبود جاي پارك اومد من رو رسوند و دوباره

بعد از کلاس هم اومد دنبالم . خودم ناراحتم كه هي بياد و بره اما خودش قبول كرده تا جا بيفتم و يكم 

برنامه هام راست و ريست بشه فعلا من و برسونه تا مشكل "ماشين رو كجا پارك كنم" نداشته باشم.

باز هم ممنونم ازش تو همه اين سالها هميشه همراهم بوده باز هم هست الهي كه هميشه همراهم

باشه شايد بزرگترين لطف خدا تو زندگيم وجود اين مرد همراه و همدل هست .

الهي كه چشم بد ازش دور باشه و هميشه سالم و تندرست و عاشق خانواده زندگي كنه.

********************************************

تو اون شبهاي برفي يه عكسي تو فيض بوققق ديدم، اينجور كه نوشته بود مربوط به انجمن خوشنويسان

دزاشيب هست كه براي گربه ها بخاري برقي روشن كرده بودن .بعد از اون همه عكسي كه تو كمپين 

محيط زيست درمورد كشتن و شكنجه كردن حيوانات كمياب ايران ديدم و حالم بد شد این عکس یه 

نقطه عطف بود.

فكر كردم شايد گذاشتن عكسي كه ناشي از مهرباني انسانها باشه بيشتر بتونه تاثير بذاره تا عكس 

كشتار . من معتقدم اگه نمي خواهيم یا نمی تونیم خوب باشيم حداقل بد و  آسيب رسان هم نباشيم

اگه نمی تونیم یا نمی خواهیم دست کسی رو بگیریم حداقل هلش هم ندیم .

آپلود عکس

چند تا عكسي كه به نظرم جالب بود تو ادامه مطلب گذاشتم


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 11:58 ] [ شيلا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
امکانات وب
مدال رنگی