|
بهشت كوچكي به نام خانه ما این بهشت متعلق به من و آقای همسر و دختر کوچولوی شیرینمون هست
| ||
|
قانون های ذهنی می گن خوشبختی یعنی رضایت. مهم نیست ...چی داشته باشی یا چقدر، مهم اینه که از همونی که داری راضی هستی یا نه؟! چون یه وقتهایی آدم خیلی چیزها داره اما باز هم احساس خوشبختی نداره! و بر عکسش...پس یه قانون وجود داره، که می گه:میزان خوشبختی = میزان رضایت
حالا این سوال مهم پیش می یاد که چه طوری میشه در کل زندگی احساس رضایت کرد؟ زندگی مجموعه ای از لحظه هاست! چون پشت این لحظه، لحظه ی بعدیه و پشت اون لحظه ی بعدی و بعدی و ...پس، اگه می خوای در کلیت بزرگ زندگی راضی باشی اول باید تمرین کنی تا در لحظه راضی باشی.استاد می گفت: که رسید، باز در لحظه ی اکنون راضی باشه و بعد به لحظه ی بعدی که رسید باز ..... میدونی چی می شه؟ اون فقط برای راضی و شاد بودن در یک لحظه تلاش کرده، اما یک دفعه میبینه پنج ساله که راضی و خشنوده! اگه کسی از لحظه ی اکنونش ناراضی باشه، بعد، از لحظه ی بعد هم نا راضی باشه ، بعد... یکهو به خودش می یاد و می بینه پنجاه سالشه و همه ی این پنجاه سال رو نا راضی بوده! " به همین دلیل دانشمندان ذهنی به لحظه ی اکنون می گن: لحظه ی ابدی اکنون. اصلا" مهم نیست داری در لحظه ی اکنون چی کار میکنی، فقط تصمیم بگیر مراقبه کنی که از هر کاری که داری در لحظه انجام میدی احساس رضایت و شادی کنی. به این کار میگن مراقبه ی لحظه ی ابدی اکنون. این کار، اتفاقا" بر خلاف تصور، کار خیلی راحتی نیست. دانشمندان ذهنی معتقدند در هر عمل و کاری که انجام میشه یه مقداری انرژی نهفته است و ما فقط در صورتیکه روی اون کار مراقبه داشته باشیم میتونیم اون انرژی رو دریافت کنیم. مثلا" صبح از خواب بیدار می شیم، میریم مسواک می زنیم و در همون حال به صد تا چیز فکر میکنیم غیر از مسواک زدن. بعد میریم صبحونه میخوریم در حالیکه فکرمون هزار جای دیگه است غیر از صبحانه خوردن. بعد... در واقع هر کاری که داریم انجام می دیم به همه چیز فکر می کنیم غیر از همون کار. این باعث می شه انرژی پنهان کارها رو دریافت که نمی کنیم، هیچ! کلی هم انرژی ذخیره شده مان را الکی خرج می کنیم! شاید از مراسم چای در چین یا ژاپن شنیده باشین . اون در واقع یه جور مراقبه در لحظه ی ابدی اکنونه. فکر کنین. بعد در یه جای آروم بنشینید و با آرامش چای رو میل کنید. به این فکر کنید که با هر جرعه ی چای، همه ی انرژی موجود در آن را دریافت میکنید و لذت میبرید. به لحظه لحظه ی خوردن چای دقت کنید. (اگه فکر دیگهای اومد توی ذهنتون، خودتون رو شماتت نکنید. فقط آروم سعی کنید دوباره به خوردن چای برگردید.) بعد از اتمام، حتما" در دفتر مراقبه از خودتون تشکر کنید. ببرید. موجود در غذا به همه ی سلول های بدنتون میرسه.از هر لقمه ی اون لذت ببرید. نکته: غذایی که با مراقبه خورده میشه هرگز باعث چاقی های موضعی نمیشه. (در واقع وقتی ما غذا می خوریم در حالی که به صد چیز غیر از خوردن غذا فکر می کنیم، باعث انباشته شدن اون در جاهای نامناسب می شیم. بر عکسش هم صادقه. یعنی کسانی که هر چیزی که می خورن، چاق نمی شن، اگه روی غذا خوردن آگاهانه، مراقبه کنن، همه ی انرژی موجود در غذا رو دریافت می کنن. حتی میتونین مجسم کنین که دوست دارین غذا در چه قسمتی از بدن شما باعث چاقی بشه! وقتی دارین غذا می خورین توی دلتون با لقمه هاتون حرف بزنید! از لقمه ی نون و پنیر صبحتون بخواهید که همه ی نیروش رو به شما انتقال بده. (نخندین! جدی می گم! این یکی از مراقبه های هندوهاست!) اون با مریدانش دسته جمعی با هم، در جایی بیرون شهر، زندگی می کردند. همه ی مرید های اون موظف بودند سالها پیش اون زندگی کنند و آموزش ببینند. یک روز یه نفر به اون استاد مراجعه می کنه و می گه شما چه طوری به این قدرت رسیدین که می تونین با نگاه دیگران رو شفا بدین؟ وقتی من مرید شما بشم، در طی این همه سال که باید پیش شما بمونم، چه تمرین هایی انجام میدیم؟ در طول روز چه کار می کنیم؟ استاد می گه: ما صبح ورزش می کنیم. بعد صبحانه می خوریم. بعدکار می کنیم تا ناهار. بعد ناهار می خوریم. کمی استراحت می کنیم ، باز کار می کنیم و شب می خوابیم! اون شاگرد عصبانی میشه و میگه امکان نداره! ما همه ی این کارها رو انجام میدیم اما قدرت شما رو نداریم. استاد می گه: هرگز شما مثل ما این کارها رو انجام نمیدید. شما صبحانه می خورید، کار می کنید، تفریح می کنید، در حالی که به چیز دیگه ای دارین فکر می کنین، اما ما وقتی صبحانه می خوریم فقط به خوردن اون فکر می کنیم! وقتی کار میکنیم فقط به اون کار فکر می کنیم. وقتی..... بنابراین شما هیچ انرژی ای دریافت نمی کنید! اما ما همه ی انرژی های موجود در طبیعت رو دریافت می کنیم و با بخشیدن فقط مقداری از اون به بیمارها، باعث شفای اون ها میشیم!
یک بار دیگه این پست رو بخون و تصمیم بگیر همه ی انرژی موجود در کلمات اون رو دریافت کنی. لبخند بر لب داشته باش. حالا آماده باش تا در لحظه ی ابدی اکنون، شاد و راضی باشی. از همین حالا شروع کن! چون امروز اولین روز از روز های باقیمانده ی عمر توست. اینها آموخته های کلاس مدیتیشن هست تا یاد بگیرم در هر حالت در لحظه باشیم و از لحظه لذت ببریم.
پی نوشت ۱: دوستان گلم از بابت تبریکاتتون ممنون امیدوارم شریک لحظه های خوشیتون باشم. پي نوشت۲: متني كه نوشتم براي يادگيري خودم هست حتي اگه كسي نخونه و براش جالب نباشه اما خودم حتما ميخونم [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:55 ] [ شيلا ]
زندگی زیباست و من این زندگی زیبا رو با تو و در کنار تو دوست میدارم.
امروز شمع هشت سالگی عشقمون رو روشن میکنیم و به نه سالگی سلام میکنیم .
هشت سال ميشه كه بهترين مرد روي زمين همراه و همدم من شده و من و به عرش برده. در كنارت خوشحال و خوشبختم وتا همیشه روزگار عاشقانه دوستت دارم تا روزی که زنده هستم و به عشقت نفس میکشم.
عشق دوست داشتنی من ، همدم مهربان من بخودم می بالم بابت لطفی که خدای مهربان در حق من روا داشت و تو قسمت و نصیب من شدی. همسرم
، مرد رویاها و واقعیت های من مرد من،همسفر زندگیم ،عاشق ترین همسر دنیا و مهربانترین پدر دنیا قلبم رو تا همیشه و تا روزی که زنده ام تقدیم تو میکنم. ************************************** آقای همسر دخترک رو به مهد برده و خیلی فرصت نوشتن ندارم . هنوز نمی دونم چه برنامه ای داریم اما امروز و فردا مرخصی هستم و با همیم.
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:17 ] [ شيلا ]
به تاریخ آخرین پستم که نگاه میکنم می بینم حدود سه هفته اي ميشه كه چيزي ننوشتم اونهم بدلايل مختلف كه يكيش مدير جديد هست كه گير داده هي ميخواد جانمايي كنه همه اتاقها رو جابجا كرد بعدش گير داده به چيدمان ميزها يعني تو همين اتاق تا حالا بيست بار چرخيديم يعني بهره وري از اين بالاتر كه دو هفته هست هي داريم جاي ميزها رو عوض ميكنيم اونوقت اوشون بعد از ساعت اداري مياد كليد ميندازه اتاقها رو ورانداز ميكنه فرداش به سرپرست بخش ميگه مثلا چيدمان ميزهاي اين اتاق رو دوست ندارم بايد عوضش كنين اونوقت دوباره روز از نو روزي از نو ، تزش هم اين هست كه كسي نبايد براي خودش حريم خصوصي درست كنه بايد تا اون دل و روده ميزت براي ارباب رجوعي كه نداريم هويدا باشه (اينجا بخش مطالعاتي و تحقيقاتي هست و ارباب رجوعي در كار نيست). خلاصه همه ميزها به وسيله اتوبان به هم وصل شده و مثلا الان بنده از جايي كه نشستم حدود ۱۰ متر سيم شبكه كشيدم تا برسم به سوكت، سيم تلفنم هم كوتاه بود گوشیمو وسط پذیرایی روی یک صندلی گذاشتم ، به هرحال بهتر از اين هست كه هي برم سر ميز ديگران از تلفن استفاده كنم حالا كو تا سيم بلند خريداري بشه،يكي از بچه ها روبرو در ورودي نشسته باسن و رانش تا ته راهرو رويت ميشه يعني مدير گفته بايد اين مدلي بشينه كلي ميخنديم كه بابا ورزشكار چه هيكلي به هم زدي. فكر كنم دو هفته اي ميشه كلا كار رو گذاشتيم كنار هي داريم تغيير دكوراسيون ميديم اونهم به مسخره ترين شكل ممكن. بقول يكي از سرپرست ها تنها كاري كه مدير تو كارنامه كاريش ثبت كرده همين جابجا كردن همه هست. يعني از اتاقش بيرون نمياد تو هيچ جلسه اي شركت نميكنه از هيچ كاري سر در نمياره هرچي مي بري پيشش كه نظر بده ميگه من كه نميدونم من كه درس اين رشته رو نخوندم و ازش خبر ندارم . بعدش انتظار داره همه تحويلش بگيرن روش حساب باز كنن وقتي به نتيجه نميرسه از اين روش براي اثبات مديريتش استفاده ميكنه ما هم از اونجايي كه معتقديم وقتي سگ پاتو گاز گرفت لازم نيست خم شي پاي سگ رو گاز بگيري هرطوري ميزمون رو چرخوند نشستيم چون ميدونيم نهايتا تا اسفند سر اين پست هست و ميره بس كه صداي همه بخشها و حتي ارگانهاي ديگر رو درآورده. اما در كل روزگار خوبه و همه چيز آرومه تو اين دو هفته يه سفر نيمه تفريحي به سالار دره ساري داشتيم يعني يه كارگاه آموزشي برگزار شد كه اولش قرار نبود شركت كنم اما بعدش آقاي همسر پيشنهاد داد كه با هزينه خودمون بريم من تو كلاسها شركت كنم پدر و دخترك هم تو محوطه بازي كنند . كه صبح زود حركت كرديم و يك ساعت قبل از شروع كلاس رسيديم به هتل بماند كه چون خيلي از همكاران با بچه اومده بودن به بچه ها حسابي خوش گذشت و حسابي بازي كردند. بعد از اتمام كلاسها بقيه با قطار شب برگشتند تهران و ما فردا حدود ظهر با ماشين برگشتيم. هفته قبل هم صبح جمعه ساعت نه بيدار شديم تا تصميم بگيريم و راه بيفتم شد ساعت ۱۱ كه رفتيم به سمت كاشان ساعت حدود ۲ اونجا بوديم . نهار در رستوران جوان صرف شد و بعدش باغ فين ،كالسكه سواري، فالوده بستني و خريد گلاب و ساعت ۵ برگشت به سمت تهران. كوتاه و تند تند بود اما خوش گذشت و خوب بود دخترك هم حسابي تو كانالهاي آب نماي باغ فين آب بازي كرد.يعني هي ميخواست بره تو آب اول نگذاشتم اما بعدش ديدم ما كه نمي تونيم بذارم اون لذتش رو ببره بخاطر همين كفش و جورابش رو در آوردم و پاهاش رو لخت كردم و گذاشتم تو كانالهاي كاشيكاري شده راه بره و كيفش رو ببره بعدش ديدم يه قطار پشت سرمون راه افتادن و پاهاي بچه ها رو لخت كردن و دستشون رو گرفتن كه تو آب راه برن. بغير از اين وقتمون به كلاس يوگا و نقاشي و اسكيت و شنا ميگذره و روزهاي باقيمانده هم در كنار هم هستيم و خدا رو شكر ميكنيم. فردا و احتمالا پس فردا رو هم ميرم مرخصي
ادامه مطلب [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:6 ] [ شيلا ]
دیروز چه روز با حالی بود موندم خونه که بادخترک بریم بیرون و رفتیم اما زیر بارون و تگرگ برگشتیم خونه در حالیکه من زیر سایه بان مغازه ها راه میومدم و دخترک چتر من رو نگه داشته بود و زیر بارون حرکت میکرد و هرکس که از دور میدید یه چتر بنفش بزرگ که دو تا پا از زیرش دراومده میدید و من فقط با نوک انگشت وسط چتر رو میگرفتم و هدایتش میکردم ، موقع رد شدن از خیابان هم بغلش میکردم. بخاطر باران یه بار رفتیم اسباب بازی فروشی و بخاطر سیل و تگرگ هم پناهنده شدیم به یه دراگ استور بزرگ و شیک که هر دو منجر به خریدهای مادر و دخترکی شد . بعد از فروکش تگرگ و سیل هم دوتایی همدیگرو بغل کردیم و چتر به دست دویدیم اومدیم خونه.گرچه عیشمون نصفه موند اما بقیش رو تا اومدن آقای همسر تو خونه بازی کردیم . عصر هم یوگای قدرتی رفتم که حالم حسابی جا اومد. مربی یوگای مادر و دختر فعلا یه نفره برای اون در حد کودکان و برای ما هم قدرتی که مطمئنم دخترک با انعطاف بدنی که داره از مادر موفق تر عمل خواهد کرد مخصوصا با علاقه ای که داره حتما این اتفاق میفته البته سعی من هم این هست که ازش عقب نیفتم. خب اين داستان نوروزي ما كش دار شد اگه دارم مي نويسم فقط بخاطر عكساش هست كه يه جورايي ربط پيدا ميكنه بهش. تو هفته دوم یه دید و بازدید عید با مامان و بابای سوشیانس داشتیم بماند که دیدار ما تازه شد و برخورد دو تا نی نی که تو سن تعیین قلمرو هستن هم جالب بود و هم گاهی ما رو وادار به میانجی گری میکرد که البته گاهی بی تاثیر بود و هرکدوم حرف خودشون رو میزدن و اصلا از موضع خودشون کوتاه نمیومدن. اما با اینحال دعوا و قهر و آشتی بچه ها نه از سر کینه و دشمنی هست و نه از سر بدجنسی. این وسط نمی دونم چرا سر رب دوشامبر من که پشت در اتاق خواب آویزون بود دعواشون شده بود یعنی نمی دونم کی دوتایی از رخت آویز کشیده بودنش پایین و بعد رومینا پوشیده بود و سوشیانس میخواست از تنش در بیاره، طوریکه بیچاره بس که از دو طرف کشیده شده بود درز پهلوهاش باز شد و باید سر یه فرصت مناسب پهلوهاش رو بدوزم. به دخترک میگم: چرا سرش دعوا کردین ؟ میگه: آخه شوشیان میگه مال مامی منه هرچی من میگم مال مامان خودمه گوش نمیده. میگم: خب بهش میدادی اون مهمون ما بود. میگه: آخه مگه این مال تو نیست شوشیان همش میگه مال مامی منه. اما خب چند لحظه بعد یادشون رفت انگار نه انگار تازه پس فردا هم که با هم رفتیم شهر بازی باز هم انگار نه انگار البته یه حادثه که خدا رو شکر بخیر گذشت برای سوشیانس نازنین اتفاق افتاد که همه ما رو نگران کرد (شرح واقعه در وب مامان سوشيانس هست) ولی بعدش سعی کردیم بهشون خوش بگذره و خاطره بدی براشون مخصوصا سوشیانس باقی نمونه. یه منطقه فوق العاده زیبا نزدیک قلعه رودخان بردن یعنی واقعا از زيباييش هرچي بگم كم گفتم. مخصوصا با هواي آفتابي و عالي امسال اونهم تو اون چشم انداز قشنگ همه چي بي نقص بود. بماند که دخترک یه بار برای خودش بدون اینکه به ما بگه پا شد و با جوراب شلواری دنبال یکی از همراهان راه افتاد در عرض دو ثانیه دیدم نیست . چی به من گذشت بماند همینطور سرگردان وسط باغ واستاده بودم میدونستم بیرون از باغ نرفته اما اونجا پر از جمعیت و ماشین بود چطور باید بین اون همه شلوغی یه دختر فندق نشان رو پیدا کنم. همش هم دلم شور میزد سمت رودخانه نرفته باشه فقط یه لحظه دیدم لای تنه های درخت و سنگهای خزه بسته واسه خودش نشسته و اینور و اونور رو نگاه میکنه در حالیکه تمام تنش خزه شده بود. دویدم و بغلش کردم و با اجازه یکی تو باسنش زدم که گریه اش در اومد و آوردمش تو جایگاه و دعواش کردم ولی تا یکی دو ساعت تپش قلبم آروم نمیشد . بعدها که ازش می پرسم چرا رفتی؟ میگه : دنبال عمو رفتم. میگم: تو که بهش نگفته بودی می خوام باهات بیام همینطور بدون کفش راه افتادی اونهم که نمیدونست تو داری میای گذاشت رفت اگه گم میشدی اگه آبدزدک تو رو می برد اگه خدای ناکرده تو آب می افتادی من باید چیکار میکردم؟ تازه اونجا چیکار میکردی ؟ میگه: خب من دیدم عمو نیست بعد هم نمی دونستم از کجا بیام اونجا رفتم قایم شده بودم که آبدزدک منو ندزده. خلاصه که به خیر گذشت. چهاردهم هم نم نمک به سمت تهران رهسپار شدیم و سر راه تو جاده سراوان به موزه میراث روستایی سر زدیم که باز هم دیدنی هست البته از نظر من ممکنه برای کسی جالب نباشه اما من دوست داشتم . تفاوت مدل خانه هاي روستايي مناطق مختلف برا م خيلي جالب بود چون من هميشه فكر ميكردم خانه هاي روستايي شمال ديوارهاي كاهگلي ايوانهاي چوبي و سقف كاه و كلشي هست اما متوجه شدم مدل سقف ، مدل خونه و حتي مدل نرده ها هم متفاوت هست. اين خونه ها مربوط به افراد خاصي بودن كه بصورت تكه تكه از جاي اصلي برداشته شده بودن و به شكل اصلي در اينجا كنار هم چيده و بازسازي شدند مثلا خانه ارباب ، مباشر ، كدخدا ، تاجر قند و شكر و چاي و خانه روستايي طبقه متوسط و فقير . عمر بعضی از خونه ها تا ۱۸۰ سال هم میرسید اما با همه قدمتش اونقدر مقاومت داشت که اجازه بدن مردم از پله های چوبیش بالا برن و رو تراس کف چوبیش قدم بزنن. داخل اتاقهاي كاهگلي خنكي خاصي داشت كه دلت ميخواست بري داخلش و رو حصيرهاي پهن شده بشيني وسايل داخل اتاقها هم يا متعلق به همون خانه هاي اهدايي بود یا مردم عادی اهدا کرده بودند مثل ديسهاي لعابي زرد رنگ با حاشيه سبز روشن ، بشقابهاي لعابي ، استكانهاي كمرباريك ، اجاق ، هاون و آسياب دستي حتي تو بعضي از خانه ها كه صاحبش از طبقه بالاتري بود بشقاب و ديس چيني هم رو تاقچه ها بود و عكس از مثلا كدخدا و خانواده اش از اون عكسهاي قديمي كه اونموقع ها هركي ميرفت مشهد جلوي يه پرده از حرم واي ميستاد و دستش رو روي سينه ميذاشت . من هميشه از ديدن اين مدل عكسها خونه بابابزرگم خندم ميگرفت كه مثلا ده نفر قطاري واستادن و همه در يه جهت دست روي سينه گذاشتن. چيزي كه فهميدم داشتن طبقه دوم خونه يعني طرف وضعش خوبه يعني اينجور كه متوجه شدم يك طبقه يك اتاقه فقير نشين يك طبقه يك اتاق يك آشپزخانه متوسط نشين ، دو طبقه ها بسته به تزيينات و امكاناتش طبقه اجتماعي طرف رو ميرسوند اما من بين همه خونه ها از خونه يه تاجر قند و شكر و چاي خيلي خوشم اومد حتي از خونه كدخدا هم شيك تر و مرتب تر بود . پله هاي چوبي خيلي محكمي داشتن كه داخل تنه درخت تراشيده شده بود حسابي قطر داشت. دستگاههاي حصير بافي كه فرش اونروزهاي خانه ها بود ، تنورهاي نان پزي، طويله گاو و... اگه روزهاي آخر هفته و تعطيلات برين خانمهاي محلي هستند كه نان ، شيريني هاي محلي ، حلوا، ترشي ، رب انار و ... درست ميكنن و ميفروشن ، هم ميخرين هم ميخورين. اگر هم دوست داشتين مثل من و دخترك مي تونين لباس قاسم آبادي بپوشين و در نقش زن كدخدا و دختر كدخدا عكس بگيرين گرچه كدخدا حوصله نداشت لباس بپوشه وگرنه اونهم تو عكسهامون ميومد. بازديد دوست داشتني بود و وقتي كه ميخواستيم بريم سوار ماشين بشيم يه دخترك شيرين و بامزه ديدم كه بنظرم خيلي آشنا اومد تا بتونم پردازش كنم كه كجا ديدمش فاصله اشون از ما خيلي دور شد و از ورودي رد شدن اما اونور حصار خواهر كوچولوي اين دخترك بامزه رو هم ديدم و تازه فهميدم اشتباه نكردم اما فاصله خيلي زياد شده بود و نميشد برم اونور ورودي . بعله ديگه وندا و هانا دختراي خوشگل گلناز عزيز بودن كه يه ذره حافظه دير ياري كرد البته خود گلناز رو نتونستم تشخيص بدم چون از پشت ديدمشون. بعدش كه به سمت تهران حركت كرديم و با خيل عظيم جمعيت ماشين مواجه شديم برگشتيم رشت تا شب مهمان رشت بوديم و دخترک شهر بازی اونجا رو هم افتتاح کرد و شب به سمت تهران حركت كرديم. خب قصه به پایان رسید حالا برین به قسمت تصویری سفرش یکم طولانی هست اما فکر نکنم خسته بشین. ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 17:27 ] [ شيلا ]
خب مثل اینکه این بحث ما چی بودیم و چی شدیم داغ دل خیلی ها رو تازه کرد .
به هرحال واقعیتی هست که کاریش نمیشه کرد تغییرات دبی هم تغییرات امروز و دیروز نیست اما مملکتی که فقط ۴۰ سال از تشکیلش میگذره نیاز به یه شیرمرد داشت که شق القمر کنه یه عده بادیه نشین رو تبدیل به شهرنشینانی کنه که حداقل در ظاهر مظاهر تمدن رو رعایت میکنن. یادم میاد دولت چین چقدر هزینه کرد و بخاطر جلب توریست چقدر روی راننده های تاکسیش کار کرد تا یاد بگیرن همه جا آب دهن نریزن ما هم همینطور. مردم کشور ما متاسفانه فقط تا روی نوک دماغ خودشون رو میتونن ببینن آشغال تو خونه اشون نباشه اشکال نداره اگه تو کوچه باشه ،تو واحدشون نباشه توی راهرو باشه اشکال نداره. توی مغازشون نباشه توی جوی آب باشه اشکال نداره. فریدا مامان رایای عزیز مثال خوبی در مورد اجبار در مورد کمربند ایمنی زد. یادم میاد یکی از دوستهای بابام که اتفاقا طبع شوخی هم داشت اون زمانی که تازه قانون کمربند اجباری راننده راه افتاده بود ،ماشینش پیکان بود و پیکانها هم که کمربند درست و حسابی نداشتن نه پیکان خیلی از ماشینها کمربند نداشتن . این آقا یه تیوپ دوچرخه داشت هروقت از نزدیکی مرکز پلیس میخواست رد بشه تیوپ رو چپکی مینداخت دور گردنش و هرکی از دور میدید فکر میکرد کمربنده از قضا یه بار که اینکار و کرده بود یه پلیس نگهش داشت و بهش گفت ایندفعه که خواستی کمربند رو ببندی یه جوری ببند که اون سوراخ بادش بالا نباشه. حالا بعد از چند سال کمربند سرنشین جلو جا افتاده گرچه بعضی ها فکر میکنن پلیس گول میزنن کمربند رو میکشن و میندازن رو پاشون انگار که برای پلیس فرقی میکنه می بندی یا نه. ایندفعه دیدم که به سرنشینان صندلی عقب هم گیر میدن از این بابت خیلی خوشحال شدم . منظور اینه که یکی باید پیشگام فرهنگ سازی بشه هرچند که طول بکشه. اما خب هرکسی اگه سعی کنه خودش پیشقدم بشه و تو جامعه کوچیک خانواده خودش عمل کنه مطمئنن یه جامعه هم با سرعت بیشتری تغییر میکنه که متاسفانه خودخواهی و همون مساله نوک دماغ خیلی اجازه نمیده مگر اینکه یه چوب تر بالای سر باشه. خب هنوز حرفام در مورد دبی تمام نشده یکی از چیزهای جالب مترو دبی بود که سوار شدم . این مترو یه خط مستقیم هست که از الراشدیه (فکر کنم اسمش همین هست) شروع میشه از دیره، الرقه ، الكرامه، دبي مال ، امارات مال ، ابن بطوطه رد ميشه و ميرسه به جبل علي و همين مسير رو هم از جبل علي برميگرده يعني خيلي راحت ميتوني به مراكز خريد مهمش دسترسي داشته باشي. آقاي ما كه از صداي اپراتور آقایي كه به دو زبان انگليسي و عربي خيلي غليظ ايستگاهها رو اعلام ميكرد خوشش اومده بود. اما سكوهاي ايستگاه مترو تماما با دربهاي شيشه اي پوشيده شده و همزمان با باز شدن درهاي مترو در ايستگاه كه تقريبا مماس با در ورودي واگن هست باز ميشه و ما اصلا چاله خط آهن رو نمي بينيم و بهترين مزيتش اينه كه احتمال سقوط يا حتي خودكشي صفر هست. چيزي كه من تو مترو تهران هميشه ازش وحشت دارم و فكر ميكنم اگه كسي يكدفعه خداي ناكرده پاش بلغزه از اونور هم قطار بياد..... واي نه. چيزي ديگه كه همه ما شنيديم امنيت دبي هست شما هيچ كجا پليس به اونصورت مشاهده نميكنی اما همه جا تحت كنترل هست اگه شب هم تنها بخواي جايي بري كسي مزاحمت نميشه. آماااااااااااااااا... اگه مثلا رفتي مسجد نماز بخوني كيفت رو زدن خيلي انتظار نداشته باش پليس برات كاري انجام بده چون بخاطر وجه توريستي دبي ظاهرا بهت قول مساعد ميدن اما در كل خيلي پيگيري نمي كنن و اگر هم احيانا دزد رو دستگير كنن مي برن شارجه ، ابوظبي و يا شهرهاي ديگه كه بگن دزد مال دبي نبوده . همون جا كه بوديم يه خانم و آقاي ايراني كه آقاهه رفته بود مسجد نماز بخونه كيفش رو كه حاوي مدارك بعلاوه ۱۳۰۰۰ دلار و كلي درهم بود زدند و بيچاره ها چند روزي اسير بودن آخرش داشتن بي هيچ نتيجه برميگشتن ايران. اما مهمترين و اصليترين نتیجه اي که از سفر دبی گرفتم این بود که دخترک ما هنوز آمادگی سفرهای دورتر رو نداره.يعني چنان بد غذا ميشه كه ما همش فكر ميكردیم به پيل اتمي وصل هست كه با اينكه چيزي نخورده اين همه بدو و بپر و بازي كن داره. حالا دبي كه غذاهاش فوق العاده با ذائقه ما جور هست من که عاشق صبحانه بودم چون برای صبحانه هم انواع میوه بصورت خورد شده سرو میشد هم ماست که من عشق میکردم با ماست و عسل و میوه. اما در مورد دخترک که موقع غذا خوردن فقط دوست داشت غذا بکشه نه اینکه بخوره فكر كن اگه يه كشور مثل تايلند و مالزي و ... كه بزرگاش از بوي غذاها مي نالن و گرسنه ميمونن اين دختر ما كلن اعتصاب غذا ميكنه. يعني تنها چيزي كه درست و حسابي ميخورد كي اف سي بود و ماست . يعني روزي تقريبا يه سطل ماست و خيار ميخورد اما غذا به زور. به روز كه تو هتل اولي سر صبحانه كلي باهاش چونه زديم گارسون رستوران كه هندي يا پاكستاني بود اومد سر ميز و به فارسي گفت: چيزي خورده يا نه؟ ما گفتيم نه، به دخترك با تحکم گفت: من اينجا هستم بخور ، زود. دخترك هم با دو دست پياله شير رو برد سمت دهانش در حاليكه چشماش سمت بالا رو مي پاييد تند تند همه شير رو خورد. آقاهه: من ميرم برگشتم بهم بگين غذاش رو خورد يا نه؟ دخترك هم براي اولين بار هرچي براش لقمه گرفتيم خورد . مسوول رستوران ديگه ميدونست هربار كه ميرفتيم به من ظرف يه بار مصرف ميداد و ميگفت براش ببر بالا (البته انگليسي) يه بار كه دخترك خيلي بازي در آورد باباش بعد از چند بار تذكر دادن ناگهان عصباني شد و بلندش كرد و بدون اينكه چيزي بگه با خودش برد اتاق چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم . من مونده بودم تنها ، نمي دونستم رفته آرومش كنه و بيارتش يا نمي خواد برگرده چون هيچ كدوم از ما غذا نخورده بوديم. موبايلم هم همراهم نبود زنگ بزنم ،مي ترسيدم از پشت ميز بلند شم ميز رو هم جمع كنن. همينطور براي خودم با چنگال بازي ميكردم و داشتم فكر ميكردم چيكار كنم سرآشپز هتل كه فكر كنم روس بود دو سه باري رفت و اومد آخرش اومد بالاي ميز و پرسيد : غذا خوشمزه نيست؟ دوست نداري كه نمي خوري؟ من هم همينطوري توضيح دادم كه بچه نا آروم بود باباش برده بالا هيچ كدوم هم غذا نخوردن نمي دونم چيكار كنم؟ ديدم بقيه حرفش رو داره به انگليسي ميگه كه ميگم بهت ظرف بدن براشون ببر . خودم خندم گرفت كه چه زود جوگير ميشم تا يكي يك كلمه فارسي ميگه تند تند كانال عوض ميكنم. غذاهاي هتل خيلي خوب و خوشمزه بود يعني آقاي همسر كه هرچيزي رو نمي خوره چنان از قيمه دستپخت سرآشپز تعريف ميكرد كه هوس كردم ازش بخورم اما با نخوردنهاي دخترك نمي تونستيم از غذا لذت ببريم فقط يه چيزي ميخورديم که بگیم غذا خوردیم . يعني وقتي برگشتيم ايران كم كم شروع كرد به غذا خوردن ميگم چرا اونجا غذاهاي به اون خوشمزگي بود اصلا نمي خوردي؟ ميگه: آخه غذاي خوشمزه خونه رو دوست دارم. نکته جالب دیگه تو این سفر ارتباط برقرار کردن دخترک بود روز اول که گیج منگولی بود چرا هیچکس حرف منو نمی فهمه یا چرا جوابمو نمیده. براش توضیح دادم باید همونطوری که کلاس خاله زبان یاد گرفتی باهاشون حرف بزنی. بعدش تا کارکنان هتل رو میدید یه جور با ناز وکش دار میگفت: helloooooooooooooo- how are you اگه جواب میدادن که هیچ اگه نه خودش میگفت: I'm fine thank you یه بار یکی از رسپشن ها میخواست بغلش کنه چون هیکلش درشت بود دخترک خوشش نمیومد. تا گفت hi و اومد به سمتش ،دخترک یه نیم دایره بزرگ زد و فاصله رو زیاد کرد و در حال دویدن گفت: hello - how are you - I'm fine thank you and you. بعدش هم اصلا منتظر جواب وای نستاد و دوید و رفت که رسپشنه خندش گرفته بود. یا کنار ساحل یه بچه بامزه روس داشت شن بازی میکرد دخترک هم نشست کنارش شروع کرد باهاش حرف زدن بعد دید جواب نمی گیره یه جور طلبکارانه پرسید: what's your name بعد دید باز هم جوابی نمیاد: my name is romina. آخرش مامان نی نی اومد گفت اسمش والن (valen) هست. بعدش دیگه دو تایی بازی کردن بدون اینکه با هم حرف بزنن البته دخترک حرف میزد اما والن صامت بود اما در نهایت سکوت با هم شن بازی کردن آبپاش هاشون رو پر از آب میکردن میاوردن رو شنها میریختن بعد با بیلچه صافش میکردن .... یادم رفت بگم که سواحل دوبی با اون آفتاب تیزش مورد علاقه اروپایی ها مخصوصا روسهاست که ساعتها زیر آفتاب دراز بکشن و خودشون رو کباب کنن. نمیدونم این سوختن چه لذتی داره من که لباس تنم بود تازه کلاه لبه دار هم سرم بود عینک هم زده بودم ، ضد آفتاب هم زده بودم یه خط یقه و یه خط آستین شیک برام ساخته شد که کلی حرصم میده. خانمهای جوان اروپایی بد نیستن اما از ۳۳ که میرن بالاتر پوستها داغون یعنی یه چیزی تو مایه های افتضاح چروکیده حتی تو قسمت سینه و بازوها چیزی که تو خانومهای بالای ۶۰-۷۰ سال سراغ داریم همراه با مقادیر فراوانی خال و کک و مک. بعد به مقادیر فراوانی چاق و چله هستن که با اعتماد به نفس فراوان روی اون تپه های گوشت بی*کینی می پوشن و دراز میکشن. یعنی یکیشون اونقدر گنده بود که از دور سرش دیده نمیشد و فقط یه کوه گوشت که رو زمین افتاده به چشم میومد. حالا نه اینکه رفتیم مردم رو دید زدیم اما ناخودآگاه به چشم میومد و داشتم تفاوت رو تصور میکردم که این حرص و جوشی که تو ایران برای لاغر شدن و تناسب داشتن میخوریم انگار اصلا برای اینا معنا نداره . اما این علاقه سیری ناپذیرشون به آفتاب گرفتن در هر شرایط رو نمی تونم اصلا و ابدا درک کنم. سر ظهر تو پارک جمیرا حتی تو چمنها دراز به دراز افتادن دارن حمام آفتاب می گیرن . اما تو شهر نه یعنی ایندفعه نسبت به چند سال پیش که رفته بودم تعداد کسانی که با تاپ بندی یا لباس خیلی باز تو شهر و مرکز خریدها بودن از تعداد انگشتهای دست هم کمتر بود یعنی من ندیدم یعنی همه لباسها معقول و نهایتا آستین حلقه ای یا آستین کوتاه. و اینجور که شنیدم خانمهای اماراتی اگه از پوشش کسی ناراضی باشن میتونن از پلیس بخوان که به اون خانوم تذکر بده تا وضعیت لباسش رو اصلاح کنه و پلیس هم اینکار رو میکنه . یکیش رو خودم دیدم که یه خانوم عرب که پوشیه رو صورتش بود با غیض داشت عربی یه چیزهایی میگفت و به یکی که تاپ بندی پوشیده بود نگاه میکرد حالا فحش میداد یا نمیداد خدا عالمه. فکر کنم بخاطر قوانین خود کشور و اینکه مرتب تو مرکز خریدها تبلیغ میشه که با لباس مناسب رفت و آمد کنید اکثرا رعایت میکنن. البته چیز بدی نیست مخصوصا برای اونایی که فکر میکنن چون اینجا خارجه هست از همون دستشویی فرودگاه ظاهرشون رو زیر و رو کنن. یه چیز دیگه که تو هتل اولی اتفاق افتاد همون روزی که دختر و پدر بدون غذا خوردن برگشتن اتاق و مسوول رستوران برام ظرف یه بار مصرف آورد یکدفعه یکی هی صدا میکنه خانوم خانوم. سرم رو بلند کردم دیدم میز جلویی که یک خانواده چهار نفره بودن دختر خانواده من و صدا میکنه. دختره: ظرف یه بار مصرف رو از کجا گرفتی؟ من: مسوول رستوران برام آورد . دختره حالا با صدای بلند: اگه میده ما هم بریم بگیریم غذا جمع کنیم برای شاممون. من: فکر نکنم بده من هم چون غذای خود بچه رو میخوام ببرم بالا بهم داد. البته دوست داری سوال کن. که سوال کرد و جواب منفی بود. راستش هم خندم گرفته بود هم خجالت کشیدم از این طرز فکرشون،بابا گیرم غذا رو گرفتی برای شامت کجا و چطوری میخوای گرمش کنی؟ سرد سرد بخوری یا درسته بندازی سطل آشغال. اینهمه هزینه کردی اومدی فکر نکنم هزینه شام در برابر اینهمه هزینه اونقدر زیاد باشه که بخوای اینکار رو بکنی. یعنی این سیستم غذا گیری و غذا جمع کنی یه جوری تو فکر و روح رسوخ کرده و بیرون بیا هم نیست طوریکه تو سفر خارج از کشور هم دست از سرمون بر نمیداره. قسمت دوم تعطیلات عید که در تهران بودیم به دید و بازدید و مهمونی رفتن و مهمونی دادن گذشت و هنوز هم تموم نشده چون تعدادی از کسایی که باید به دیدنشون میرفتیم هم در سفر بودند از جمله برادر بزرگه و برادر کوچیکه که هر دو چند روز بعد از من برگشتند تهران. بابا و مامان هم اگر نرفتند سفر بخاطر این بود که تازه از حج برگشته بودند و هنوز خستگی سفر از تنشون بیرون نرفته بود وگرنه سالهای گذشته فقط تا دوم تهران بودند و بعد از اون تا ۱۵ فروردین قابل رویت نبودند. قابل توجه دوستانی که دچار سوتفاهم شده بودند و به این نتیجه رسیده بودند چون من از خانواده و رفت و آمدهای فامیلی نمی نویسم احتمالا یه چاردیواری دور خودم دارم که داخل این چاردیواری زندگی میکنم و فقط به یوگا و مدیتیشن مشغولم گاهی هم از اون چاردیواری میام بیرون و میرم سفر. از این خبرها نیست ما هم تو جمع زندگی میکنیم اما اینجا جایی نیست که بخوام ریز مطالب از چی میخوریم چی می پوشیم و کجا میریم بنویسم حداقل من دوست ندارم اما ننوشتن دلیل بر نبودن نیست.اینهم جهت روشن سازی اذهان عمومی. بخش دوبی تموم شد هرچی که به ذهنم رسید و به درد خورد نوشتم شاید هم بعدها چیزی به ذهنم برسه و اضافه کنم اما بقیه اش بمونه برای پست بعدی با عکساش. ادامه مطلب [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 13:46 ] [ شيلا ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||