Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما

بهشت كوچكي به نام خانه ما
این بهشت متعلق به من و آقای همسر و دختر کوچولوی شیرینمون هست 
لینک دوستان
باز هم کلی فاصله افتاد بین پست هام ، یه عید با کلی پیک نوروزی و پایان نامه رو دارم شروع میکنم . 

الهی که به خیر و خوشی همه ما سال 93 رو پشت سر بگذاریم و وارد سال 94 بشیم . 

الهی که گوسفندهای سال 94 مثل اسبهای سال 93 که چموش بودند نباشن و رام و آرام بیان به طرفمون. 

الهی که سالی سرشار از خیر و برکت ، خوشی ، شادی ، خوشبختی و ثروت برای همه باشه. 

الهی که سلامتی و عشق بزرگترین رکن زندگیهامون باشه که در کنارش بتونیم با خوشبختی هرچه تمام تر 

از ثروتهای الهی که از درگاه خدا سرازیر میشه بهره ببریم . 

الهی که زندگیهامون همیشه بوی عطر یاس بده و از بودن در کنار عزیزامون آرامش بگیریم . 

الهی که خدا سفره هامون رو پربرکت ، دلهامون رو سرشار از عشق، جیبهامون رو سرشار از پول الهی و  

حلال، جمعمون رو لبریز از محبت کنه. 

برم که برسم به ادامه خانه تکانی و اگه خدا بخواد امشب به یک جشن چهارشنبه سوری دعوت هستیم. 

فرصتی و عمری باقی ماند بعد از تحویل سال میام به دیدنتون. 

سر سفره های هفت سین زیباتون ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نکنین. 

گشت گرداگرد مهر تابناک ایران زمین 

روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین 

ای تو یزدان ای تو گرداننده مهر و سپهر 

برترینش کن برایم این زمان و این زمین

[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:45 ] [ شيلا ]
امتحانم تموم شد و من هنوز سر حال نیومدم  ، شب بیداری های پشت سر هم و هجوم خاله ... چنان من رو  

ناک اوت کرد که همینطور دارم از زمین و آسمان ویتامین دریافت میکنم اما هنوز به نتیجه دلخواه نرسیدم. 

تولدم هم در سکوت خبری گذشت امتحان یک طرف ،سر دردی که به پشت چشمم فشار می آورد ، افت فشار 

هم مزید بر علت باعث شد که هدیه تولدم را که یه ماساژور چشم هست یک شب زودتر دریافت کنم.  

ولی واقعا چیز فوق العاده ای هست که باعث میشد بعد از هر ماساژ یه چرت عمیق می خوابیدم  گرچه درمانش 

نمی کرد اما حسابی سبکش میکرد طوریکه برمیگشتم سر درسم. 

دخترکم هم یه نقاشی برام کشید و شمع های تولدم رو فوت کرد.   

آها قبل از امتحانات با سرعت فوق نور کتاب گل صحرا واریس دیری رو خوندم و خیلی خوشم اومد هم از  

کتاب هم سرعت خوندنم که برای خودم هم عجیب بود

به هرحال خدا رو شکر گذشت کم کم سعی  میکنم کوچولو کوچولو بنویسم تا نطقم باز بشه

کادوی دخترکم به مناسبت تولد  

 

گلدان ارکیده قشنگم  


[ شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 13:48 ] [ شيلا ]
 

 

هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر درگیر باشم که حتی نتونم به وبلاگ خودم سری بزنم

امروز روز تولدم هست و من سخت درگیر سه امتحانی که در روزهای آینده در پیش دارم

روز تولدم رو فراموش نکردم اما خدایی اونقدر راه های راحت هست که دیگه تو این هاگیر واگیر سر

شلوغی اومدن تو وب و نوشتن و عکس گذاشتن به صرفه نیست. عکس گذاشتن هم که شده

یه کار با اعمال شاقه.

بخاطر همین دیگه خیلی هم انتظار ندارم کسی به اینجا سر بزنه حداقل تا زمانی که خودم زود

به زود بیام .

به هرحال خدا رو شکر میکنم که یکسال دیگر رو با سلامتی در کنار عزیزترین هام که 10 سال شادمانه رو

برام تا اینجا رقم زدند پشت سر گذاشتم .

دوستای گلی که تو اینستا و وایبر اومدین و شادم کردین الهی که دلتون همیشه شاد و لبتون همیشه

خندون باشه و البته همه دوستای گلم.

کادوهام رو هم دریافت کردم هم از همسر هم از دختر که الهی هردوشون شاد و سالم باشن.

 

باز هم میام البته در فواصل برنامه درس خوانی.

 

[ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ ] [ 11:16 ] [ شيلا ]
فکر نمی کردم که اینقدر درگیر بشم که حتی فرصت خوندن هم برام نباشه چه برسه به نوشتن . 

یعنی هم کلاس اولی باشی هم ترم دومی هم کارمند و هم مادر و گاهی هم اگه وقت اجازه بده همسر . 

الهی بمیرم گفتم همسر؟  عزیز دلم اگه پشتم نباشه با این همه مشغله وا میدم .  

عزیز ترین همراه زندگیم که دلم همیشه براش تنگه ،همیشه باهاشم اما پیشش نیستم یا دنبال کارم یا  

دنبال درسم یا دنبال درس دخترکم آخرش نهایتش اینکه به بهانه شام دخترک دور یه سفره کنار هم  

بشینیم یا به بهانه سیلا دیدن لحظاتی کنار هم قرار بگیریم اونهم اگر دخترک بذاره. 

این ترمم خیلی سخت شده درسهای دخترک هم نیاز به همراهی داره ، من هستم و لپ تاپی که باید یا 

روی پام بذارم و اسلاید درست کنم یا توی سرم بزنم . 

واقعا تو این روزها اول از همه سلامتی همسرم ، همراهم و عشقم رو میخوام بعد سلامتی دخترک که وقتی 

مریض میشه تمام روح و روانم به هم می ریزه بعد هم سلامتی خودم و به سلامتی گذراندن این ترمهای  

پوست کن.  

خیلی خسته ام اما خوشحالم به خاطر لطف خدا ، بابت قرار دادن بهترین  همراه در کنارم ، این روزها هم  

میگذره . الهی که به بهترین نحو بگذره 

 

این دخترک نو سوادم در حال پیدا کردن حروف و کلمات آشنا در متن 

 

این هم یکی از روزهای پاک خدا از بالای حصارک عکس گرفتم 

 

 

این هم کلمه سازی با فلش کارت 

 

این هم یه تور دوستانه به سمت آبشار آهار  

 

 

*  

 

پاییز هم زیبایی های خودش رو داره 

[ چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ ] [ 9:50 ] [ شيلا ]
امروز که شنبه روزی از ایام هفته هست مرخصی گرفتم اول اهل و عیال رو با ماشین به محل کار و تحصیل 

رسوندم ،برگشتم خونه یه سری به سایت دانشگاه زدم داشتم از اینجا رد میشدم گفتم آخرین پست 

سر فرصت و عکس دارم رو بذارم شاید حالا حالا ها دیگه فرصت نکنم اینطوری بنویسم و عکس بذارم.

اصلا و ابدا از کناره مخیله اتون هم خطور نکنه که خدای نکرده من یه روز خونه بمونم کسی اجازه بده من

نیم ساعت بیشتر بخوابم یعنی کافیه من بخوابم تا کل خانه و خانواده تعطیل بشه انگار که اگه من سر

کار نرم هیچکس نباید نه مدرسه بره نه سر کار . 

اون نیم وجبی که امروز صبح میگفت احساس میکنم حوصله ندارم برم مدرسه یعنی اینا هر وقت من و از

در می اندازن بیرون خیالشون راحت و آرام میشه.

خلاصه بی خیال این موضوع کلا من با خواب و استراحت چنان بیگانه شدم که وقتی تنها هم می شم

نمی دونم چه مدلی باید بخوابم در ضمن بس که در طول روز همزمان با دو نفر حرف میزنم و همزمان

دو مدل فکر میکنم و جواب میدم البته گاهی هم سیمهام قاطی میکنه سر هردو جیغ میکشم که

ساااااااااااااااااااااااااااااااکت ،

یعنی شما فکر کن اگه من با گل گاو زبان و سنبل الطیب و بابونه خودمو شنگول منگول نکنم چطور این

همه سرو صدا رو تو خونه قاطی با صدای تلویزیون و گاهی دی وی دی تحمل میکنم اونهم منی که

عاشق سکوتم و اگه ده روز تو خونه تنها باشم امکان نداره تلویزیون روشن کنم و الان هم تنها صدایی که

تو خونه به گوش میرسه صدای کلیدهای کی بورد هست اما وقتی خونه یکهو اینطوری سکوت میشه من

مور مورم میشه اصلا نمیدونم چطوری باید از این تنهایی و سکوت به نفع خود استفاده کنم.

یه جورایی دلم برای سروصدای پدر و دختر تنگ میشه ترجیح میدم زودتر بیان.

بگذریم یه مدت پیش یه مطلبی در مورد کشت ماری جوآنا در تهران خوندم تا پس پریروزش اصلا نمیدونستم 

ماری جوان چی هست ؟ کی هست ؟ حتی اونجایی که آدرسش رو دادن هزار بار رفته بودم اما دریغ از

یه ارزن آگاهی بعد که این مطلب رو خوندم رفتم دیدم جاش یه چیز دیگه کاشتن در واقع جا تره و ماری 

نیست . اما عوضش کلی اطلاعات کسب کردم که این چیه و مراحل تهیه اش چطوریه و چه نسبت و 

فامیلی با شاهدونه قرش قرشی خودمون داره.

تا دیروز اصلا سمت شاهدونه هم نمی رفتم اما دیروز رفتیم نمایشگاه غذای سالم تا دلتون بخواد خوردنی

های گیاهی و دمنوش و چای گرفتیم در کنارش چشمم به بسته های شاهدانه افتاد از دیروز به جمع 

قرش قرش شاهدونه خورا اضافه شدم یعنی باید از دم دستم دور باشه وگرنه تا لحظه ای که یه مولکول 

آب تو دهانم باقی مونده ازش میخورم یعنی هرچی میگم این دیگه آخرشه وقتی مشتم خالی میشه 

دوباره دستم میره تو ظرفش یه مشت دیگه ور میدارم.

یه چیز دیگه تا یادم نرفته بگم که در زمینه پرورش ریحان شکست خوردیم اما در زمینه پرورش فلفل گلدانی

موفقیت کسب کردیم و الان فلقل خانم یه غتچه اش باز شده و حدود نه تا دیگه غنچه منتظر زمان بازشدن

هستن.

خب از اصل موضوع دور شدیم برسم به سر وقت عکسها.

از عکسهای تور نمارستاق شروع میکنم. جاده اصلی همون جاده فیروزکوه و بعدش پلور بود یعنی 

یه جورایی از بغل گوش دماوند رد شدیم.

رسیدیم به منطقه نمارستاق که شامل 15 تا روستا هست که برای رفتن به مقصد که همان دشت

دریوک و آبشار کوهره بود باید به آخرین روستا که نمار بود میرسیدیم.

این هم عکسهای مسیر از خروجی روستا که با دخترک پیرمون در اومد اما مسیرش قشنگ بود.

 

بدون شرح 

 

این هم آبشار کوهره البته مسیری که ما رفتیم به راحتی و سرعتی که شما تو عکسها دیدید نبود بلکه

سراشیب بود و ناهموار.

 

اما مناظر بسیار زیبایی پیش چشمامون بود .

این هم همان دخترک غرغرویی هست که پوست ما را کند اینجا از دیدن فوج عظیم گوسفندان کلی ذوق زده 

زده شده بود یعنی این دشت رو که می بینید از دور سبزه از نزدیک تماما سرشار از پشکل گوسفند بود یعنی

مونده بودیم کوله ها مون رو کجا زمین بذاریم تا زیرش پر از پشکل له شده نشه.

   

یعنی اون آفتاب سوزان پشت کباب کن حدود ساعت 4 با یه باد ملایم همراه شد بعد هرچی زمان میگذشت 

این باده شدید تر میشد دیگه تو راه برگشت نرسیده به روستا داشت هلمون میداد زودتر بریم وقتی به

روستا رسیدیم دیگه هوا مه آلود شده بود تو راه برگشت هم اینطوری مه بود.

 

 

خلاصه هم خوب بود و خوش گذشت هم له و لورده شدیم و فرداش دیگه دست و پامون یاری نمیکرد که 

بخواهیم بریم اداره.

فعلا تا اطلاع ثانوی اینجور تور ها هم تعطیله تا دختر یکم بزرگتر بشه و بتونه درست و حسابی همراهی 

کنه.

این هم جوجه کلاس اولی ما که به زور ازش عکس گرفتم دوست نداشت با مانتو مقنعه عکس بگیره 

بچه ام به نتایجی که ما ده سال بعد رسیدیم همون اول ب بسم الله رسیدن اما بهش گفتم آش خاله

همینی هست که می بینی باید بپوشی پس بهتره بخندی و بپوشی.

اما خداییش مقنعه گذاشتنش از اون موقع های من مرتب تره البته مقنعه های ما کش نداشت و همیشه

این خط جلوی مقنعه بغل گوشم بود.

 

    

این هم کیک تولد پسر کوچولوی خانواده یعنی بس که ما خانواده کوچولو و کم جمعیتی هستیم یکی 

که اضافه میشه یا بچه دار میشه همچین می پریم هوا میایم پایین.

نمیدونم این بابا مامانهای من و آقای همسر تو اون دوران که خیلی ها چهار تا پنج تا میاوردن چرا به زور

سه تا بچه آوردن تازه هردو سومی رو هم نمیخواستن.

این میشه که بچه ما نه خاله داره نه عمه از دار دنیا یه پسر دایی داره که احتمال دوتا شدنش یه چیزی

حدودای نزدیک به صفر هست . عمو هم که یه ذره تقلا نمیکنه زن بگیره.

اونهایی که زن گرفتن یه ذره اشتیاق واسه بچه دار شدن ندارن خلاصه نه به ما که اون همه عمه و عمو

خاله و دایی داشتیم و یه عالمه دختر و پسر همسن و کوچیکتر و بزرگتر تو فامیل که وقتی میرفتیم سیزده

به در یه وسطی خانوادگی بازی میکردیم بیا ببین.

یه آخر هفته بدون دور همی نبود و هر هفته خونه یکی مهمونی بود نه به اینکه الان اونقدر کوچولو هستیم

تازه همین جمع کوچولو رو میخواهیم دور هم جمع کنیم باید از یه ماه پیش با همه قرار بذاریم که کسی

مهمونی نباشه مسافرت نباشه ماموریت نباشه .... تا بتونیم دور هم باشیم.

در جواب دوستایی که میخوان بیان بگن چرا خودت یکی دیگه نمیاری خودم پیش دستی کنم و بگم با

شرایط ساعت کاری که جناب آقای نوبخت برای خانومها گذاشته و هزینه هایی که تو زندگیمون با اینهمه

تبلیغ پایین که نیومده ده برابر هم شده اگه تا دیروز یک درصد فکر میکردم شاید این اتفاق بیفته الان

میگم اگه بتونم همین یکی رو سالم و با آینده بزرگ کنم و بتونم کامل بهش برسم و از عهده نیازهاش

بر بیام واقعا شق القمر کردم.

چون من مطمئنن پیرو فلسفه" هر که دندان دهد نان دهد نیستم" ، گرچه به این نکته ایمان دارم هر نفسی

که میره و میاد یه ناظر و حاضری اون بالا هست که مواظبش هست و نظارت میکنه اما هدف و انتظارم از

بزرگ کردن و پرورش یه بچه چیزی فراتر از نان خوردن هست.

[ شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 10:7 ] [ شيلا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
امکانات وب
مدال رنگی