

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
اين سوالي اساسي است كه هر جواني در آستانه ازدواج مصمم به يافتن پاسخ آن است ، گرچه پاسخگويي به آن بعد از ازدواج هم داراي اهميت است. جالب است كه بدانيم جواب شرع ، عقل ، علم و عرف به اين سوال يكسان است. تناسب دو همسر ، همشاني و همطرازي و در اصطلاح عرف يعني با هم جور بودن. ازدواج پيوند بين دو انسان و دو خانواده است كه اجزای اصلي و اساسي آن ، زن و مرد مي باشند و هر قدر بين اين اجزا و عناصر هماهنگي ، تناسب و سنخيت بيشتري باشد. آن پيوند استوارتر ، مستحكم تر، پرثمرتر و لذت بخش تر خواهد بود. شناخت اموري كه موجب هماهنگي و تناسب بين زوجين است ضروري و لازم مي باشد و به هيچ وجه نبايد اين مساله را به بعد از ازدواج موكول كرد. يكي از امور مسئله تناسب و هماهنگي در سن زوجين است. اگر فرد به تجارب فراوان و واقعيت هاي موجود در جامعه و استدلال هاي علمي در اين مساله نظري بيفكند به راحتي پي خواهد برد كه همسر دلنشين و مورد پسند همسري است كه داراي هماهنگي و تناسب سني باشد. در مطلب ذيل ابعاد مساله مورد نظر از ديدگاه علم و عرف مورد بررسي قرار گرفته است: فاصله سني مناسب ميان زن و شوهر را مي توان 4- 3 سال در نظر گرفت. البته اين بدان معنا نيست كه اگر يكي دو سال به اين سنين افزوده و يا از آن كاسته شود، حتماً نبايد ازدواجي انجام گيرد. شايد بتوان گفت كه اگر تمام زمينه ها بررسي شده باشد و مشكل خاصي ديده نشود، مي توان فاصله سني را به ديده اغماض نگريست، ولي در عين حال بهترين و مناسب ترين فاصله سني 4- 3 سال است. طبيعي است كه اگر ساير شرايط ، مناسب نباشد، باز هم ازدواج نمي تواند موفق باشد. بارها با خانواده هايي مواجه مي شويم كه فاصله سني زوجين حتي به 25، 20، 15، 13 سال و سال هاي بين اين ارقام بالغ مي شود و با يكديگر مشكلات عديده اي دارند . ما دراينجا به بررسي معايب ازدواج هايي مي پردازيم كه فاصله سني بين زن و شوهر در آنها زياد است. ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:21 توسط شيلا |
|
|
فكر كنم خدا همسرجونم رو خيلي دوست داره چون چهارشنبه يه عالمه در مورد خرابكاريهاي همسرعزيز نوشتم اما همش پريد رفت منهم حال نداشتم دوباره بنويسم . اما اينو اگه ننويسم تو گلوم گير ميكنه ، آقاي همسر يه روز كه رفت تو پاركينگ پسر سياهو پارك كنه(۲۰۶ مشكي) جا پاركش پر بود،پاركينگ هم تنگ بود خواست دور بزنه بياد بالا،پشت پسر سياه ميخوره بديوار و فرو رفتگي پيدا ميكنه خلاصه حالمون يكم گرفته شد اما فرداش كه آقاي همسر رفت نمايندگي كه درستش كنن وقتي ازش پرسيدن چي شده گفته: خانمم خواسته از پاركينگ بياد بيرون زده به ديوار. ميگم چرا ميندازي گردن من. ميگه اشكال نداره تو رو كه نميشناسن اما اگه بگم خودم زدم خيلي ضايع است . حتما مكانيكه هم كلي سر تكون داده كه امان از دست رانندگي خانومها .... از حق نگذريم رانندگي آقاي همسر حرف نداره و اما خوب پاركينگ ما خيلي سراشيب و تنگ هست در واقع تقصير اون نبود و بايد يكي از پشت راهنمايي ميكرد اما من از همينجا اعلام ميكنم ،در يكماه و اندي كه از عمر پسر سياه ميگذره هنوز پشت فرمونش ننشستم . هنوز باهاش راحت نيستم كه بخوام پشت فرمونش بشينم اصولا خيلي علاقه به رانندگي ندارم بيشتر در نقش سنسور (با كسره) و مسير ياب هستم . اينطوري: چالههههههههههههههههههههههههه سرعت گيرررررررررررررررررررررررررررر سرعت از ۱۰۰ رفته بالااااااااااااااااااااااااااا بپيچ چپ تازه بهش ميگم چند تا قاليچه كوچيك براي كناره ها بگيريم گفت: ميدوني چقدر خرج تراشيدي از جلوي در ورودي شروع كن با يه ماشين حساب بيا جلو يكي يكي حساب كن ببين چقدر ميشه؟ واسه من كه نخريده واسه خونه هست. تازه فرداش خودش ميره ۲۵۰ تومان بابت خسارت به پسر سياه پرداخت ميكنه نميدونم اينو تو ماشين حسابش حساب ميكنه يا نه؟ من كه به كسي نگفتم همسر جونم ماشين و زده به ديوار نه مامان و بابا ، نه مامان و باباش ، نه داداشا فقط به ۱۳۷۵۹۸۳۷۴۹۸۰۰۴۹۵۰۴۸۹۵ نفر تو اينترنت گفتم. راستي ما از عصر يخبندان خارج شديم و بلاخره صاحب تلفن شديم ،البته نه به اين آسونيا چون بعد از اينكه مخابرات به اين نتيجه رسيد كه قطعي از داخل ساختمان هست. همسر فني كار همه فن حريف به اين نتيجه رسيد كه احتمالا انشعاب اصلي سيم تلفن كه در پشت اوپن آشپزخانه كور شده است دليل اصلي تمام فجايع مي باشد. نتيجه اخلاقي۱: كندن اوپن و قسمت بوفه كابينت و نجات سيم تلفن از پشت آن و برگرداندن كابينت به جايگاه قبلي آنهم نه به اين آساني بلكه با گريه زاري و در نهايت پيچ كردن تمام كابينتها توسط قهرمان قصه و آخرشم هورااااااااااااااااااااا..... ما حالا يه عالمه تلفن داريم. نتيجه اخلاقي ۲: بعد از بازنشستگي نصاب كابينت شويم نتيجه اخلاقي ۳: چهارشنبه فكر ميكردم صبح پنج شنبه خونه تنها هستم چيكار كنم كه حوصله ام سر نرود كه همسر عزيز با خالي كردن بوفه و كابينت و پخش كردن آنها در وسط آشپزخانه ، روي مبل، كنار تلوزيون و روي ميز حسابي برام كار آفريني كرد بطوريكه براي رسيدن به يخچال بايد از لابلاي يه عالمه قابلمه ، ماهيتابه ، جعبه هاي كريستال و غيره رد ميشدم. اما ديروز با حال بود كه خونه يكي از پسرخاله هاي همسرعزيز رفتيم براي عرض تسليت خدمت خانم و مادر خانمش به مناسبت درگذشت دايي، پسردايي، همسر و فرزندشان در يك سانحه تصادف در جاده شيراز . مساله مهم اين بود، اون زمان كه ما لابلاي جعبه ها زندگي ميكرديم و من حتي قادر نبودم يه دست لباس پيدا كنم براي پوشيدن مادر همسر گرامي مرتب ميگفت بريم ديدنشون، دير شد، همه رفتن ، ما جا مونديم . ديروز كه با چه مرارتي همه كارها رو تموم كرديم كه بتونيم بريم بهشون سر بزنيم مادر همسر فرمودند : نه ديگه ديره الان فايده نداره من نميام كلي زحمت كشيديم اين يكي رو راضي كرديم كه بابا از خر شيطون بيا پايين ما كه وقت نداشتيم ، اون يكي ملافه رو كشيد سرش خودشو زد به خواب كه من حوصله ندارم بيام. خلاصه اينجا بود كه همسرجان به من گفت: دخترم كار خودت بلندش كني. من هم رفتم مثل يه ستون بالا سر پدر همسر گرامي ايستادم و مثل يه ضبط صوت يه ريز گفتم: پاشين بريم پاشين بريم زود ميايم پاشين بريم پاشين بريم . بعد از اون هم آقاي همسر به كمك اومد و دو نفري ملافه رو از روش كشيديم و مجبور شد كه پاشه. خلاصه راه افتاديم باز مثل قبل راه و اشتباه رفتيم دور كرج گشتيم زنگ در خونه يكي ديگه رو زديم تا بلاخره رسيديم. خونه پدر خانم پسرخاله همسر عزيز (فهميدين چي شد؟) كه يه باغ بزرگ هست تا دلتون بخواد سگ پيدا ميشه از سايز جيبي تا سايز اسبي، از نوع پپه تا گاز گير حرفه اي . خلاصه يه سگ به اسم ميكي بود كه يه چيزي تو مايه هاي ببعي بود اما شلوغ و پر سروصدا و مرتب دور خودش ميچرخيد يا ميپريد بالا. كه مادرهمسر بيچاره رو خيلي ترسونده بود و طفلكي جيغ هاي بنفشي ميكشيد و خودشو پشت من قايم ميكرد اما سگه خيلي نسبت بهش ابراز احساسات ميكرد و هي ميرفت سراغش خلاصه آقاي همسر در ماشين و وا كرد و مادر آقاي همسر پريد نشست تو ماشين. يه سگ ديگه هم بود به اسم طلا كه تا ميديدت ولو ميشد زير پات تا نازش كني . سگها جالب بودن اما خوب من اصولا دوست ندارم تو خونه حيون نگه دارم البته اينا خونشون خيلي بزرگه به هرحال روز جالبي بود . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:12 توسط شيلا |
|
|
بعد از يه مدت كه ننوشتم حالا وير نوشتنم گرفته
يه زماني مطلبي رو تو اينترنت پيدا كرده بودم با عنوان قانونهاي طلايي ازدواج كه چون بنظرم جالب اومد پرينت گرفتم و هميشه تو آشپزخانه به ديوار ميزنمش كه جلو ديد باشه. همسر عزيز ميگه :ديگه چرا ميچسبونيش به ديوار من كه حفظ شدم ؟ ميگم : اينجا بايد باشه كه هم تو يادت نره هم خودم هي مرور كنم حالا براي شما هم مينويسم كه يادتون باشه
1- هيچوقت هر دو در يک زمان عصبانی نشويد.(سعي ميكنيم) 2- هيچوقت سر همديگر فرياد نزنيد مگر وقتی که خانه تان آتش گرفته باشد.(سعي ميكنيم) 3- اگر قرار است يکی از شما در يک بحث پيروز شود، بگذاريد که آن برنده همسرتان باشد..(سعي ميكنيم) 4- اگر می خواهيد انتقاد کنيد، اين کار را با عشق انجام دهيد..(سعي ميكنيم) 5- هيچوقت اشتباهات گذشته را دوباره وسط نکشيد..(سعي ميكنيم) 6- از همه دنيا به خاطر همسرتان بگذريد..(سعي ميكنيم) 7- تا بحثی را به سرانجام نرسانده ايد، به خواب نرويد..(سعي ميكنيم) 8- سعی کنيد حداقل روزی يکبار حرفهای محبت آميز به شريک زندگيتان بزنيد.(سعي ميكنيم) 9- اگر خطايی مرتکب شده ايد، آن را بپذيريد و عذر خواهي کنيد.(سعي ميكنيم) 10- به ياد داشته باشيد که برای منازعه هميشه دو نفر لازم است .(سعي ميكنيم)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:23 توسط شيلا |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:7 توسط شيلا |
|
|
سلام
امروز از صبح دارم سعي ميكنم چند تا عكس تو وبلاگم بذارم هنوز موفق نشدم ، راستش هنوز كاملا كار با وبلاگ رو ياد نگرفتم يا شايدم امروز اينترنتم كند هست . بعد يه روز گشتن وتفريح دوباره سركار اومدن خيلي سخته گرچه امروز روز آخر كار تو اين هفته هست اما خوب وقتي هر روز سركار ميآي اگه تو وسط هفته يكي دو روز مرخص باشي و بگردي خيلي كيف ميده. ديروز مثلا سالگرد ازدواجمون بود بعد از كلي فكر كردن كه چيكار كنيم بهتر باشه. تصميم گرفتيم قبل از هرچيز براي اداي ديني كه هرسال به دانشگاه آزاد دارم يه سر بريم زعفرانيه و كارت ورود به جلسه امتحان رو بگيريم با اجازه شما جمعه صبح هم ميرم سهميه كيك و آبميوه امسالم را تحويل ميگيرم و ميام. طفلك همسر گرامي كه هرسال منو ميرسونه سرجلسه و بيرون منتظر ميمونه تا من بيام ، خيلي دلم ميخواد درس بخونم ولي نميدونم چرا يه جورايي انگار هنوز قسمتم نيست يا يه جورايي ميشه كه وقت نميكنم يا شايدم خودم تنبلي ميكنم هنوز نتونستم مصمم بشينم بخونم به هرحال بعد از تحويل گرفتن كارت تصميم گرفتيم يه سر بريم بازار و فتح كنيم خلاصه خيلي حال داد چون مدتها بود نرفته بوديم حسابي كيفور شدم ، كلي هم واسه جيب همسرجون چاه كندم از همه مهمتر فلافل مگسي هاي سر مروي بود كه خيلي چسبيد خلاصه برگشتيم خونه كه استراحت كنيم ، عصر هم قرار بود ساعت ۶ لوسترهايي رو كه سفارش داده بوديم بيارن بعد از اون شام بريم بيرون . اما نشون به اون نشون، اگه همه شما ساعت ۶ ديروز عصر دسته جمعي اومدين خونه ما پيك هم لوستر ما رو آورديم. ما اينطوري بوديم يادم رفت بگم ما خونمون رو تازه خريديم و دقيقا از يكماه مونده بود به عيد با كمك بنا و گچكار و كابينت ساز و نقاش خونه رو ريختيم به هم و دوباره از نو ساختيم (البته اونجوري كه دلمون ميخواست) خيلي سخت بود ولي چون خونمون بود و دوسش داشتيم مي ارزيد، از همه با مزه تر سفر دو سه روزه ما به بندرعباس و قشم بود كه در طي ۳ ساعت تمام پاساژهاي قشم و بازار محلي رو زير رو كرديم تا وسايلي رو كه واسه تزيين خونه لازم داشتيم خريداري كنيم اما يادم نميره كه همسر عزيز همش دلش ميخواست ريسه با ميوه ليمو پيدا كنه كه توقشم نبود آخرشم تو بندرعباس پيدا كرد و بسي خوشحال و خندان اونو خريد بعدا سر فرصت عكسهايي از تزييناتي كه تو خونه انجام داديم و براتون ميذارم، راستش از اون روزي كه خونه رو خريديم اونقدر كتاب و مطلب در مورد فنگ شويي ، دكوراسيون داخلي ، خواص رنگها خونديم كه خودمون يه پا دكوراتور شديم . خلاصه كلي روش كار كرديم و خيلي از ديدنش كيف ميكنيم هنوز يه كم كار داره اما كم كم داره تموم ميشه هنوز هيچكدوم از پدر مادرا خونمون رو نديدن دلم نميخواد تا پروژمون كامل نشده كسي اونو ببينه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:1 توسط شيلا |
|
|
سلام
امروز ۱۷ ارديبهشت هست و من تصميم دارم اولين پستم رو امروز وارد كنم . دلم ميخواست اين وبلاگ را در ۱۸ ارديبهشت كه سومين سالگرد يكي شدن من و همسر عزيرم هست افتتاح كنم اما چون فردا هر دو مون مرخصي هستيم و قراره از صبح با هم باشيم ، به همين خاطر امروز اومدم و به همتون سلام ميكنم به همه كسايي كه ممكن اين وبلاگ را بخونن و همه كسايي كه من تا الان فقط خواننده وبلاگشون بودم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:59 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|