تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم
احساسات خود را با هم در ميان بگذاريد

در طول روز، به همسرتان زنگ بزنيد،فقط براي اينكه به او بگوييد: "دوستت دارم"  

پنجاه - پنجاه كافي نيست. اگر دلتان ميخواهد روابط خيلي خوبي با هم داشته باشيد، بطور كامل به هم محبت كنيد.

تلوزيون را خاموش كنيد و مدتي را صرف صحبت كردن با هم نماييد.

شما يكي از دو زوج هستيد، اما در عين حال خودتان هم هستيد.

خودتان را در سنين بالاتر مجسم كنيد و به زندگي گذشته خود با همسرتان نگاهي بياندازيد. دلتان ميخواست كه چه كارهايي ميكرديد؟ حالا همان كارها را بكنيد  

اگر احساس خوشبختي نميكنيد، براي ايجاد تغيير با هم مذاكره كنيد.

سخنان مثبتي در تاييد يكديگر و روابطتان به زبان بياوريد.

تفريح كردن با هم را در اولويت برنامه خود قرار بدهيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:34  توسط شيلا | 
عشق خودتان را با گوش کردن نشان دهید(قابل توجه آقایونا) 

منتظر شب تعطیل آخر هفته نباشید تا از زندگی لذت ببرید، هر روز هفته در حال لذت بردن باشيد.

يكديگر را به همان شكلي كه هستيد بپذيريد

بهترين دوست شريك زندگي خود باشيد.

به يكديگر احترام بگذاريد-و احترام خود را با داشتن رفتار محترمانه نسبت به يكديگر ظاهر كنيد.

بدون اينكه طرف مقابل از شما بخواهد به او كمك كنيد.

اينها عبارتهايي هستند كه شريك زندگي شما دوست دارد بيشتر آنها را بشنود:

"من به تو اعتماد دارم"

"دوستت دارم"

"كارت عالي بود"

"متشكرم"

 

از آنچه كه داريد قدرداني كنيد

ترتيبي بدهيد كه زمانهايي را با هم تنها باشيد.

عصرهاي زود قبل از اينكه خيلي خسته شويد يكديگر را در آغوش بگيريد و به هم اظهار محبت كنيد.

اگر كاري كه ميكنيد نتيجه بخش نيست، كار ديگري انجام بدهيد.

به دنبال راه حلهاي برنده- برنده باشيد.

شما هم ميتوانيد پول بيشتري بدست بياوريد اما هرگز نميتوانيد زمان عمرتان را بيشتر كنيد .پس از همين حالا زماني را صرف خانواده خود نماييد.

وقتي نياز به كمك داريد آن را به زبان اظهار كنيد.

تنها گفتن اينكه "دوستت دارم " كافي نيست، با محبت و توجه عشق خود را عملا نشان بدهيد.

كارتان و مشكلات مربوط به آن را در اداره باقي بگذاريد.

عشق،آداب و رسوم بسيار خوبي دارد.

در مهمانيها بيش از هركس به همسرتان توجه داشته باشيد.(قابل توجه آقايونايي كه حتي روشون نميشه نزديك خانوماشون تو مهمونيا بشينن)

اگر مسايل و مشكلاتي بين شما هست، اول از همه نقش خودتان را در اين ميان پيدا كنيد.

هميشه كاري كنيد كه شريك زندگي شما احساس خاص بودن بكند.

عشق بيشتري بدهيد و مطمئن باشيد كه عشق بيشتري دريافت ميكنيد.

اگر مطمئن نيستيد كه چيزي را بگوييد يا نه، از گفتنش صرف نظر كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:19  توسط شيلا | 

خلاصه فردا صبح ساعت 8 از اونجا اومديم بيرون و راه افتاديم تو همون جاده جلوتر يه قهوه خونه با تعدادي آلاچيق بود كه واستاديم و صبحانه خورديم (تا اينجاش هنوز يادم نبود عكس بگيرم). من و شوشو سر اينكه كي ميره سوار كدوم ماشين ميشه شرط بندي ميكردم كه اصولا من ميباختم .

آقای همسر عزیز دردونه و پسر سیاه

مثلا يه آقايي بود كه خيلي تو قيافه بود داشت قليون ميكشيد و چاي خرما ميخورد همسرجوني ميگفت: اين سوار پرشيا ميشه  من ميگفتم: نه اون پيكان قراضه مال اينه .خلاصه وقتي ريموتشو از جيبش در آورد من فهميدم كه بازم باخيدم.

یادم رفت معرفی کنم این مارمولی هست

خلاصه راه افتاديم همينطوري يه ذره يه ذره تا رسيديم به رامسر خلاصه يه سوك سوكي كرديم و برگشتيم رفتيم سمت جنگل دوهزار حالا چرا اسمش دوهزار هست نميدونم شايد 2000 تا پيچ داره تا برسه به بالاي كوه.

جاده 2000

 ولي جادش فوق العاده قشنگ.

اينجا بود كه من يادم اومد عكس بگيرم .

خودم

 به هرحال برگشتيم پايين و اومديم به طرف تنكابن و چالوس (نميگم كه بعضي از مسير ها رو اشتباه ميرفتيم يه دور ميچرخيديم تا برسيم به جاده اصلي )

خلاصه وقتي رسيديم به چالوس ترجيح دادم زودتر برگرديم به سمت تهران . تو راه چالوس به تهران يه استراحتگاه هست به اسم داش كامل

استراحتگاه داش کامل

كه آلاچيقاش كنار يه رودخانه عصباني هست.

رودخونه عصبانی

از اين رودخونه ها كه اگه كسي بيوفته توش فقط بايد دست تكون بده و خداحافظي كنه.

اما غذاش خوب بود و با قيمت مناسب

ناهار

بازهم جاده چالوس

 ، تو راه هم بعد از تونل كندوان واستاديم واسه خوردن آش ، البته هوا گرمه خيلي نمي  چسبه اما خوب براي اداي دين و بجا آوردن سنت پيشينيان ما هم واستاديم و آش خورديم.

قابل توجه آش خورا

دره کنار تونل کندوان

ایندفعه خود آش

چون جاده يه طرفه بود و خلوت راحت اومديم  اما تو يه قسمت همه جا رو مه پوشوند و اينجا بود كه من هرچي از حفظ بودم خوندم و از خدا و 124000 پيغمير و 12 امام و14 معصوم و تمام استادان گذشته ريكي و راهنمايان معنوي كمك خواستم كه ما رو به سلامت به مقصد برسونن.

مه

اما خدا رو شكر به خير گذشت بماند كه بخاطر يه اشتباه تو مسير بجاي تهران سر از گرمدره درآورديم بعد دوباره برگشتيم و تو جاده قديم و قبل از 7 به سلامتي رسيديم خونه. يه عالمه عكس گرفتم اما خوب فقط چند تاشو گذاشتم .

در واقع ما به اسم نمک آبرود سفرمون رو شروع کردیم اما تنها جایی که نرفتم خود تله کابین نمک آبرود بود

گرچه بيشتراين يه روزو نصفي  تو راه بوديم اما خوب در كنار همسر جوني خوش ميگذره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:42  توسط شيلا | 

سلام

راستي اين آقاي همسر عزيز دوردونه منو كه ميشناسيد باز پنجشنبه دلش هواي يكي از اين مسافرتهاي mp3  كرده بود. ظهر كه اومد باشگاه دنبالم برگشتيم خونه ناهار درست كرديم و خورديم يه دفعه گفت: امروز بريم نمك آبرود؟

من : الان ساعت 2 هست تازه ناهار خوردي صبح هم همش پشت فرمون بودي خسته ميشي خوابت ميگيره جاده چالوسم خطرناكه .

همسر جوني: نه بريم من خسته نيستم چند روز ديگه بنزين سهميه بندي ميشه اونوقت نميشه جايي رفتا؟ پاشو.

من: واقعا خسته نيستي تو از ساعت 6 صبح بيداري ميتوني رانندگي كني؟(در واقع اين من بودم كه داشتم از خواب ميمردم مخصوصا كه از اون خواب آورهايي كه قبلا معرفي كردم موقع ناهار خوردم و ديگه تخت خواب منو صدا ميكرد )

همسر جوني: نه من خسته نيستم پاشو ديگه

خلاصه ما پاشيديم هرچي دم دستمون و تو ذهنمون اومد از ملحفه ، شناسنامه ، درباز كن ، لباس راحتي، فلاسك چاي ،.... ورداشتيم و راه افتاديم .

تو اتوبان كرج رسيديم از يه طرف آفتاب تيز ميخورد تو چشمم از يه طرف داشتم از خواب ميمردم و ماشينهاي جلويي رو چهارتايي ميديدم خلاصه در اولين پمپ بنزين به آقاي همسر گفتم: كه يه نوشابه انرژي زا بگيره كه خواب از سرم بپره (اين دومين باري بود كه ميخوردم يكي سه سال پيش شب عروسي براي اينكه خواب نمونيم و به هواپيما برسيم و يكي هم همين بار)

جاده چالوس(منظره)

القصه رفتيم و رفتيم تا حدوداي ساعت 6:30 رسيديم چالوس و اينكه شب كجا بمونيم راستش ديگه نميخواستم جاي تكراري بمونم بخاطر همين از متلي كه دفعه پيش توش مونده بوديم رد شديم و تو جاده نمك آبرود رسيديم به هتل آزادي خزر.

جاده چالوس

 

جلوي وروديش صف ماشين بود كه برام عجيب بود اما فكر كردم شايد تعداد مسافراش زياده يا براي كنترل ورود و خروج برگه ميدن كه يهويي يه پيكان كه شونصدتا آدم توش نشسته بود ازكنار اين همه ماشين رد شد و سرشو انداخت جلوي ماشين ما .

البته آقاي همسر بهش راه داد ولي من فكر ميكردم وقتي اين همه ماشين صف وايسادن مثلا كه چي خودتو انداختي جلو كه ديدم رفت جلوي ورودي و پيچيد از كنار ورودي رفت بيرون برام عجيب بود اما بعدا فهميد چون 1500 تومان ورودي ميگيرن بعد از اين همه تقلا پشيمون شده و برگشته.

بازهم جاده چالوس

نميخوام تبليغ كنم ولي هتل خيلي قشنگيه ساحل فوق العاده زيبا و چشم انداز جنگل و فضاي سبز قشنگي داره اگه يه چند روز خواستين حال كنين و استراحت حتما برين اونجا.

خلاصه رفتيم واسه گرفتن اتاق.

دو تخته روبه دريا كلا پر بود دو تخته رو به جنگل هم كه با 15% سرويس حدود 80 تومان هرچي ميگم شوشو جونم ما فقط ميخواهيم بخوابيم و صبح بريم .

ميگه: اگه بخاطر پولش ميگي سفر اومدي بايد خوش باشي و پول خرج كني.

خلاصه ما مجبور شديم به حرف همسر جون گوش بديم ، بقدري فضاي اونجا قشنگ بود كه من فرت وفرت فيلم برداري ميكردم و اصلا يادم رفت كه چند تا عكس بگيرم .

اصولا در سفرها امور سمعي و بصري(فيلم برداري و عكاسي) و همچنين تداركات (دادن ليوان آب، چاي ، دوغ ،لقمه غذا و ماساژ دادن سرشونه هاي آقاي همسر ) جزو وظايف من بعنوان شاگرد راننده هست.

اما من بازم ميگم (قابل توجه آقاي همسر) درياي جنوب رو از درياي شمال بيشتر دوست دارم هم رنگش قشنگتره  هم آرامش بيشتري داره اينقدر موجهاي گنده گنده تحويل آدم نميده، يعني اون چند شب كه تو هتل هماي بندرعباس بوديم هيچوقت يادم نميره چشم انداز باغ و ساحل اختصاصي هتل و صداي بوق كشتي هاي دور دست و جت اسكيها  همراه با بوي نم دريا خيلي حال ميداد كه رو تراس بشيني و بيرون رو تماشا كني.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:30  توسط شيلا | 
فقط  امروز خشمگین مباش

نگران مباش و سرشار از سپاس و شکر گزاری باش

فقط  امروز سخت کوش باش

فقط  امروز با دیگران مهربان باش

 هر روز صبح و عصر دستهایت را به حالت دعا بهم بگیر و این کلمات را با قلبت نیایش کن و آنها را زیر لب زمزمه کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:12  توسط شيلا | 

سلام

نميدونم چند نفرتون برنامه سينما ماوراي اين هفته با نام راز رو ديدين يه برنامه مستند و واقعي با حضور تعدادي متافيزيشن، فيلسوف، روانشناس ، نويسنده ، شفا يافته بود.

واقعا ديدنش بدرد همه مخصوصا اونايي كه مدام در حال آيه ياس خوندن و شكايت از زمين و  زمان هستن ميخوره. نكته هاي خيلي مفيدي توش بود كه واقعا ميتونه زندگي رو متحول كنه .

مثلا يكيشون ميگفت خيلي ها از بچگي آرزو داشتن كه مثل علاالدين يه غول چراغ جادو داشته باشن اما بايد بدونيد كه كائنات غول شما هستن

 وقتي براي رسيدن به چيزي روش تمركز ميكنيد بهش فكر ميكنيد عشق ميورزيد كائنات هم ميگه هرچي شما بگيد ارباب و تمام شرايط رو فراهم ميكنه كه شما به اون خواستتون برسيد اما وقتي دلسرد ميشيد و ميگين نه نميشه امكان نداره باز كائنات ميگه هرچي شما بگيد ارباب و تمام شرايط رسيدن شما به هدفتون به عقب برميگردن.

وقتي شما مريض ميشين هربار كه به بيماريتون فكر ميكنيد ۱۰۰۰ تا از سلولهاي بدنتون بيمار ميشه .

بايد شكرگذاري رو ياد بگيريم تا انرژي هاي مثبت رو به سمت خودمون جذب كنيم و ....

يه شفايافته قطع نخايي بود كه دكترها بهش گفته بودن تا آخر عمرش بايد مثل يه گياه زندگي كنه چون فقط ميتونست پلك بزنه و نفس كشيدنش هم با دستگاه بود اما اون تصميم گرفته بود تا شب كريسمس خوب بشه و خودش با پاي خودش از بيمارستان بره خونه مدتها طول كشيد اولين دستگاهي كه ازش جدا شد دستگاه تنفس بود چون ديافراگم يه دفعه شروع بكار كرد و همينطور روند بهبوديش ادامه پيدا كرد تا اينكه شب كريسمس در حاليكه همه پرستارها از خوشحالي در پوست نميگنجيدند به آرامي و با كمك آنها از روي صندلي چرخدار بلند شد و به راه افتاد

همه اينها عجيب هست ولي واقعي حتي استاد مديتيشن خودم كه سكته مغزي كرده بود دو روز تمام تنها تو خونه روي زمين افتاده بود حتي نميتونست خودشو به تلفن برسونه و كسي رو خبر كنه تنها با مديتيشن و نيروي ذهني تونست كم كم دستهاش و پاهاش رو به حركت در بياره حتي هنوز دهنش كج بود اما اون هم كم كم بهتر شد تا بتونه به سمت تلفن بره و به دكتر خانوادگيش زنگ بزنه دكتر هم يه راننده ميفرسته و ميگه اگه لازم بود بغلش كن ببر .اما راننده وقتي ميبينه يه خانوم خودش آروم آروم داره از پله ها مياد پايين با تعجب ميپرسه من كيو بايد ببرم؟ بعد از عكس برداري از سرش يه لخته خون ميبينن اما دكتر باور نميكنه كه كسي كه همچين لخته خوني تو سرش هست بتونه حرف بزنه و راه بره دوباره ميفرستتش عكس برداري ايندفعه لكه كوچكتر شده بود. كه دكتر ميگه : من نمي دونم چه غلطي تا الان كردي كه اينطوري شده اما برو همون كارو بكن 

خيلي چيزهاي ديگه تو اين برنامه بود كه من نظايرش و حتي تو زندگي خودم هم ديده بودم .

من بارها وجود اين غول چراغ رو تو زندگيم حس كردم

مثل همون موقع كه از نظر روحي نياز به يه مسافرت داشتيم ولي بخاطر كار شوهرم كه بازرگاني هست و نياز به پولهاي پس انداز و نمي تونستيم براي مسافرت خرجشون كنيم . من براي پيدا كردن دفترچه حساب ارزي شوهرم تو كيف سامسونتش ۴ تا ايران چك ۱۰۰۰۰۰ توماني پيدا كردم كه تاريخش مربوط به زمان عروسيمون بود و قرار بود بره تو بانك اما مچاله شده بود رفته بود ته جيب كيف و همسر جونم هم حتي يادش نبود كه اونا اونجاست .

يا زماني كه ميخواستيم خونمون رو تحويل بگيريم بايد هم ۱۱ميليون به  مستاجر پول ميداديم هم به پول براي بازسازي خونه نياز داشتيم  كه يكدفعه آقاي همسر ۵ ميليون پاداش ميگيره با اينكه نتيجه سود سرشاري بود كه به شركت رسونده بود اما اصلا انتظارشو نداشت .

اونقدر غوله از اين كارها برامون كرده كه نوشتنشون برام سخته اما من هميشه بخاطر همه داشته هام و حتي نداشته هام خدا رو شكر ميكنم مهمتر از همه بخاطر آقاي همسر عزيزم كه وجودش از هر معجزه اي برام عزيز تر هست

و آشنايي ما خودش يه داستان عجيب بود اونم در شرايطي كه من متنفر بودم كه كسي منو بپسنده بره به يكي ديگه كه واسه برادر فاميلشون زن ميخواد بگه بعد اونا بيان از پشت ديوار نگاه كنن... كلا از خواستگاري سنتي كه من هيچ عددي در اون نيستم فقط بايد پسنديده بشم متنفر بودم و هيچوقت اينجور خواستگاريها رو قبول نميكردم و دلم ميخواست خودم تو انتخاب نقش داشته باشم ،از طرفي هم آدمي نبودم كه با پسرها ارتباط نزديك و دوستي برقرار كنم و همه مردها رو هم با پدرم مقايسه ميكردم اما اعتراف ميكنم خدا بهترين نعمتشو نصيبم كرد كه اميدوارم هميشه تا روزي كه هستيم با هم باشيم زنده و سالم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:7  توسط شيلا | 
سلام

من دوباره اومدم

راستش حوصلم رفته؟  كجا نميدونم؟ وقتي ميشينم پشت ميز ديگه حوصله ندارم بلند شم نميدونم بخاطر گرما هست آيا؟

فقط ميدونم صبح دلم نميخواد بيام اداره وقتي ميرسم خونه اولين كاري كه ميكنم همون وسط هل مقنعه و مانتو و شلوار ميندازم و ميپرم يه دوش ميگيرم

 

بعد از اون تازه خوابم مياد گاهي با همون حوله پيچيده دور سر وسط هال يه چرتي ميزنم البته آبنما رو هم روشن ميكنم كه حسابي برم تو هپروت .

بلاخره از پنجشنبه گذشته ورزش و شروع كردم ايروبيك و بدنسازي البته شايد تو تابستون استخر نرم اما همين دوتاشم منو حسابي ميچلونه .

اونم وقتي ساعت ۱۲:۳۰ همسر جونم مياد دنبالم كه بريم خونه ترجيح ميدم آويزونش بشم كه منو ببره.

آقاي همسر هم تصميم گرفته ورزش كنه اما ورزشش يكم خشانت بار هست ميخواد كيسه بكس بخره هرچي نميتونه منو بزنه كيسه بكس و بزنه. هرچقدر اصرار كردم كه اونم بعد از كار بره باشگاه قبول نكرد ترجيح ميده در جوار ورزش كنه.

اما اين گرما واقعا حال ميگيره ، هيچوقت تو عمرم اينقدر بيحال نبودم اما مجبورم يه كم بخودم سخت بگيرم و  بزور خودم و هل بدم تو باشگاه .

راستي همسر جوني يه قرص خواب آور جديد كشف كرده كه حسابي من و خودش و بهش معتاد كرده و مجبوريم هي بخريم و هي بزنيم تو رگ.خصوصا بعضي وقتا خوابمون نمياد اثرش از اكس و زد و ايگرگم بيشتره به كراكم ميگه زكي.

معرفي ميكنم خواب آور شگفت انگيز:

ماست چكيده سوپر ماركت روبروي خونه.

اگه خواستين ميتونم بهتون نمايندگي بدم از توليد به مصرف اما اگه وسط راه يه انگشت بهش زديم بعد انگشتمون رو ليسيديم نبايد شاكي بشينا.

چون خيلي خوشمزه است مخصوصا آخر ظرفو كه ميخوايم با انگشت قسم بديم خيلي با حاله.

در اين لحظه است كه همسر جوني ميگه : ماستمون تموم شد حالا چيكار كنيم؟

همسري چون خيلي غذا خور نيست مخصوصا تو تابستونا بيشتر ميوه ميخوره و دلستر و آب ، اين ماست از معدود چيزهايي هست كه جذبش كرده چون از راه ميرسه يا ميماله رو نون بربري ميخوره يا با چيپس يا اينكه با يه قاشق چوبي ماست ور ميداره ميذاره دهنش بقول خودش مثل آب نبات چوبي.

از عادتاش خوشم مياد چون خيلي مواظب خودشه هر چيزي رو نميخوره مخصوصا چربي و شيريني . تو خونه ما روغن سرخ كردني خيلي كم مصرف ميشه بيشتر روغن مخصوص پخت و روغن زيتون كه اين دوميشو من خيلي دوست دارم گاهي هم كه ميخوايم چيزي رو سرخ كنيم فقط روغن هسته انگور اونم نه خيلي زياد.

ولي تا دلت بخواد ميوه خوره و منو هم بزور ميوه خور كرده كه گاهي براي اينكه ازش عقب نيفتم تند تند ميخورم كه بهش برسم.

چون تو خونه پدر مادرم خيلي عادت نداشتم از يخچال ميوه بردارم وقتي مامانم پوست ميكند چندتا برش ميخوردم.

شير هم خوب ميخوره يادم مياد وقتي بچه بودم از شير متنفر بودم وقتي بهم شير ميدادن بايد اونقدر هم ميزدم تا تمام سرشيرش (به اصطلاح خودم پوستش ) بگيره به قاشق و گرنه اگه به زبونم بر ميخورد دادم ميرفت هوا.

اما حالا صبحانه همچين خوشحال و خندان يه ماگ گنده شير سر ميكشم كه نگو.

اما در كل عادت غذايي هردو مون با زمان مجرديمون فرق كرده يه چيزايي در من تحت تاثير اون تغيير كرده و اون هم يه تغييراتي داشته .

اما خوب در كل تغييرات مثبت بوده اينم از فوايد ازدواج حالا هي عروسي نكنين و رو دست پدر مادراتون بمونين ، نگين من نگفتما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:32  توسط شيلا | 

من تازه امروز اومدم خیلی هم خوابم میاد  

چون یه سفر ام پی تری به شمال داشتم . جاتون خالی خیلی خوب بود. ماسوله ، فومن، انزلي ، لاهيجان ،رشت .

طفلی آقای همسر جونم همش پشت فرمان بود خیلی خسته شد.

از يه عالمه كلوچه اي كه خريديم همش ۴تا دونه واسه ما مونده كه ۳تاش مال منه و از اون يه دونه هم يه نصفش مال من و نصفه ديگش مال آقاي همسر چون اصولا آقاي همسر شيريني زياد دوست نداره.همه كلوچه ها پخش و پلا شد. 

راستي خيلي اتفاقي تو لاهيجان يه دوستي رو ديدم كه  ۱۰۰۰ سال پيش در اردوي پيش دانشگاهي فقط ۳ روز باهم بوديم و بعد از اردو اونا منتقل شده بودن به دانشكده خودشون و ماهم رفتيم به دانشكده خودمون .

من اصولا چون آدمايي كه خيلي باهاشون صميمي نيستم رو به اسم مخصوصا به اسم كوچك صدا نميكنم ، اسمها زود از ذهنم ميره اما قيافه ها هرگز . طوري كه يه بار يه دختري رو كه همكلاسي كودكستانم بود تو يه شهر ديگه شناختم . 

اما اون خانم رو وقتي ديدم يه دفعه احساس كردم ميشناسمش و جالبه اونم به من خيره شد و بعد يه دفعه اومد سمتم اما من هنوز يادم نيومده بود كه كي هست فقط يادم بود مربوط به دانشگاه هست.

اما عجيب اين بود كه اون منو به اسم كوچك صدا كرد بعد كم كم برام همه چيز روشن شد و به ياد آوردم .

اون الان تو دانشگاه آزاد لاهيجان مشغول بكار هست.

مي بينين دنيا چقدر كوچك هست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:29  توسط شيلا | 
هوراااااااا بلاخره عکس گرفتم اما نه با دوربین دیجیتال چون همسر جونی قول داده تا ماه دیگه برام بخره ، با موبايل همسر جونم گرفتم اونم برام ريخت رو فلش تا بتونم تو وبلاگم بذارمشون.

پذيرايي 

بازهم پذيرايي

اتاق خواب

گلاب به روتون سرويس بهداشتي،

آويز بالاي سرويس بهداشتي ،

نمايي از هال و اوپن آشپزخانه،

آبنماي كوچولو و خوشگلم 

آشپزخانه

خرسي و قانون طلايي ازدواج

تاكستان آشپزخانه ما

انگورها از نمايي ديگر

زنگباد جونم

عكس اجداد من و آقاي همسر در عكسخانه كاخ صاحبقرانيه(خودمونيم بابا)

 اينم بخار ساز ساخت شركت آقاي همسر و بانو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 14:51  توسط شيلا | 
معناي لغت چيني فنگ (FING) باد و معناي شويي (Shui) آب است. عبارت باد و آب نماد «صعودباد به قله كوه» و «اوج گيري آب درموج» است كه در صورت همنوايي رفتار و كردار ،انسان را به سوي تعالي پيش مي برند. 
قرارگرفتن اشيا در موقعيتهاي مناسب از ويژگي و اهميت بالايي برخوردار است بطوري كه اگر در خانه اشيا در مكانهاي مناسب قرار نگيرند از آنها انرژي منفي متصاعد خواهد شد كه به نوعي تلخي و ناراحتي را وارد زندگي انسان خواهد كرد. فنگ شويي، يا طراحي استقرار اشيا براي خلق زندگي متوازن و موفقيت آميز بسيار كارا و سودمند محسوب مي شود. اين حكمت باستاني ابزار لازم جهت نيل به آرامش و رشد انسان را از طريق تعيين چگونگي ارتباط وي با اشيا و محيط پيرامون فراهم مي سازد. استقرار اشيا به گونه اي كه مردم (انسان)، محيط زيست (خاك) و روان (آسمان) با تشكيل وحدتي موزون، زمينه هاي پيشرفت انسان را ايجاد كنند.
ـ پالايش مكان: طبق روايات سنتي چين آنچه براي يك زندگي و جامعه سالم لازم و ضروريست انرژي (+) و فعال است. اگر انرژي و نيروي حيات آزادانه در خانه و محل كار جريان نيابد انباشتگي ايجاد مي شود كه در نتيجه آن زندگي به سوي تيرگي و ايستايي حركت خواهد كرد. بطور كلي سه فاكتور اساسي سبب انسداد انرژي در يك مكان مي شود.
 الف: آلودگي فيزيكي
ب ـ انرژي ساكنان قبلي
ج ـ انباشتگي و درهم ريختگي.

ـ آلودگي فيزيكي: منظور هرگونه چركي ناپاكي يا چيزهايي كه در محيط زندگي آلودگي ايجاد مي كند. انرژي پايين همواره پيرامون چركي و ناپاكي جمع مي شود. پرداختن به يك نظافت كامل و كلي بخش اساسي پالايش مكان است.
ـ انرژي ساكنان قبلي: هرآنچه كه در عمارتي رخ دهد در ديوار و كف و اثاثيه و اشياي موجود در آن فضا ضبط مي شود و مانند چركي و آلودگي به صورت لايه هايي روي يكديگر قرار مي گيرد. با اين تفاوت كه نمي توانيم آن را ببينيم، اگرچه به شيوه هايي ژرف بر زندگي مان تأثير مي گذارد.
ـ انباشتگي و درهم ريختگي: هرگونه بي نظمي و درهم برهمي يا نگهداري انبوهي از اشياي غيرلازم ومواد زايد مانع جريان نرم وهموار و آزادانه انرژي پيرامون يك فضا شده و در زندگي ساكنان آن مكان اغتشاش و گرفتگي ايجاد مي كند.
ـ فنگ شويي و شهرسازي: كوين لينچ از معروف ترين شهرسازان معاصر جهان ، در مورد نقش اين باورها در شكل دادن به شهرها مي گويد: «الگوي چيني تأثير شگرفي در شكل تقريباً تمام شهرهاي عمده چين، كره، ژاپن و ساير مناطق آسياي جنوب شرقي به جاگذارده است نمونه بارز آن، شكل جادويي شهر پكن است. در اين الگو جهات داراي معاني و رنگهاي خاص خود هستند. شمال سياه و به يمن تلقي مي شود واز اين رو سپري براي دفاع از شهر در مقابل تأثيرات آن ساخته شده است.
با آنكه قرنها از تكوين چنين هنري در چين مي گذرد بسياري از كارشناسان معتقدند كه در ساخت برخي از شهرهاي جديد در چين از فنگ شويي استفاده مي شود و به نوعي تأثير بسياري از اصول و بنيادهاي آن در معماري و شهرسازي مدرن در بسياري از كشورهاي غربي متداول و رايج شده است.
در نهايت اينكه هدف از فنگ شويي حركت بي وقفه انرژي «چي» در محيط زندگي انسان است، به نحوي كه بتوان بيشترين سود را از آن برد.
منظور از چي، همان نيرويي است كه جان آفرين و روح بخش است و در وجود ما، در خانه ما و در تمامي اشياي فيزيكي اطراف ما نفوذ مي كند. انرژي «چي» تأثير مثبت خواهد داشت اگر اجازه دهيم آزادانه جريان يابد، تأثيري منفي برجاي خواهد گذاشت هنگامي كه آن را در كنج و گوشه ها و شكافها و چاكها محصور كنيم، و زيان آور خواهد بود زماني كه آن را در مسيري مستقيم رها سازيم.
درك و شناخت مشخصات انرژي مثبت، مي تواند جريان آزاد انرژي را ميسر كند و اين كار تأثير مستقيمي بر سلامتي، شادابي، پيشرفت مالي و افزايش ثروت افراد خواهد داشت.
هدف از فنگ شويي كردن خانه اين است كه موقعيت مكاني آن را ارزيابي و مسير حركت انرژي ها را در داخل خانه كشف كنيم و آن را با علايم و عناصر خاص مربوط به زمان تولد ساكنان و صاحبان آن به گونه اي ارتباط دهيم كه خوشبختي و سلامتي با استفاده بهينه از اتاقها و اشيا و رنگها و تزيينها به بالا ترين حد خود برسد. اين شرايط در زندگي به دست نمي آيد، مگر آنكه بي نظمي ها و اختلالات دروني ناشي از انرژيهاي منفي را شناخته و با رويه وراهكار مناسب (كه در فنگ شويي مطرح است) به يك زندگي مثبت در سايه انرژيهاي فعال دست يابيم.
 
اینا قسمتی از یه مقاله بود اما فنگ شوی در حال و هوای محل زندگی یا کار خیلی تاثیر داره در موردش کتاب زیاد است.
اگه فلسفه خود چینی ها رو بخونی مثلا میگن تخت خواب در این جهت نباید باشد چون این جهت اژدهای سرخ هست ولی در واقع اژدهای سرخ همون جریانات هوای سردی هست که از لای درز پنجره ممکن است وارد اتاق بشه و باعث سرماخوردگی بشه بخاطر همین قسمت سر تخت نباید خیلی نزدیک پنجره باشه و چه بهتر در جهت عکس پنجره قرار بگیره .
تخت نباید خیلی به در ورودی نزدیک باشه چون باعث برخورد پا به لبه در  در هنگام بلند شدن از تخت میشه.
یا باید تخت در اتاق خواب طوری قرار بگیره که راحت بشه در ورودی اتاق را دید...
زير تخت رو خيلي انباشته از وسايل جورواجور نكنيد چون خواب رو آشفته ميكنه.
هر زمان احساس كردين نميتونين راحت بخوابين يا زير تختتون خيلي شلوغه يا جهت مغناطيسي بدنتون تغيير كرده پس جهت خوابيدنتون رو عوض كنيد تا به آرامش برسيد.
شهامت دور انداختن چيزهاي بدرد نخور يا كهنه ، لب پر ، شكسته ، پاره و غيره رو داشته باشين چون باعث انباشتگي انرژي منفي تو خونه ميشه (بعضيا عادت دارن همه چيزو به اميد اينكه يه روز به درد ميخوره نگه ميدارن اما هيچ زمان ازش استفاده نميكنن)
وجود یک آبنما یا آکواریوم در داخل خانه(خاصیتشو خوندم اما الان دقیق یادم نیست که بنویسم اما صداي ريزش آب حال و هواي خونه رو خيلي باحال ميكنه كيف ميده يه بالش ورداري بخوابي كنارش و با صداي آروم ريزش آب يه چرت باحال بزني اونم در شرايطي كه يه باد ملايم از پنجره بياد و صداي دلينگ دلينگ زنگ باد رو در بياره)
وجود زنگ باد جلوی در ورودی که این زنگ باد ها انرژی منفی رو میشکنن(من عاشق دلينگ دلينگ ملايمشم).
در ورودی آپارتمان یا خونه باید راحت باز و بسته بشه و پشت در نباید انباشته از لباس و وسایل زاید باشه که در کامل باز نشه چون انرژی مثبت و خوشبختی از در ورودی وارد ساختمان میشود.
روبروی در ورودی آپارتمان آینه نصب نکنید (بطوریکه در را وا کنید و آینه ببینید) چون آینه انرژی مثبت را به خارج از ساختمان برمیگرداند اما در راهروی خانه بغیر از روبروی در ورودی خوب است که یک آینه نصب باشد.
آينه نبايد تو اتاق خواب طوري قرار بگيره كه موقع خوابيدن چشم آدم به آينه بيوفته(اينم علتش يادم رفته اما نكنين جيزززززززززه) 
دود کردن اسفند یا عود رو فراموش نکنید که برای زدودن انرژی های منفی و تطهیر فضا بسیار موثر است.
من كه عاشق بوي عودم همسر جونم هم دوست داره (حالا تصور كنين عود و آب و دلينگ دلينگ به به چه حالي واسه همينه من عاشق خونم هستم)
وجود گياه سبز چه طبيعي چه مصنوعي در چند جاي خونه.
هر زمان در اتاقی با همسر یا هرکسی دعوا کردید در اولین فرصت پنجره ها را باز کنید ، كولر و هواكش را روشن كنيد تا فضا عوض شود.
در زمان بيماري پياز خورد شده را براي ميكروب كشي و ضدعفوني كردن فضا در چند جاي مختلف قرار دهيد.
خيلي چيزها هست كه تو محيط خونه ميتونه تاثير گذار باشه و حداقل من تاثيراتشو ديدم و تا اونجايي كه  تونستم و فضاي خونه كوچولوم اجازه داد انجامشون دادم.
 
پي نوشت: آقاي همسر عزيز تر از جان يه چند بسته عود چاندان نيازمنديم ديروز عودم تموم شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 13:6  توسط شيلا | 
ديروز در مسير خانه مادر همسر

آقاي همسر: نگاه كن ببين صاف پارك كردم.

من در حاليكه شيشه رو پايين كشيدم و سرمو انداختم بيرون : آره صافه پاركت حرف نداره.

آقاي همسر از شوق ديدن مامان جان محترم فرتي انگشتشو ميذاره رو دگمه بالابر شيشه كه شيشه ميخوره به چونه من و كله مبارك كوبيده ميشه به بالاي شيشه.

آقاي همسر: واي ببخشيد سرت لاي شيشه چيكار ميكرد؟

من:

آقاي همسر: واي فدات شم تورو خدا گريه نكني آبرومون ميره فكر ميكنن دعوا كرديم ببينم چونتو؟ آخي ببخشيد

 . راستي چرا سرتو از پنجره كردي بيرون؟

من: (ميخواستم گربه همسايه رو تماشا كنم)

جدا من چرا سرم رو از پنجره انداختم بيرون؟

 

پارسالا همين زمانها:

توي فضاي باز يه رستوران روبروي باغ بهشت تو در بند زير يه درخت گنده، هوا خوب با يه نسيم ملايم كه فضا رو عشقولانه كرده بود.ما هم گرسنه منتظر گارسن.

فضاي گل و بلبلي همچين روي احوالات همسر جوني اثر گذاشت كه شروع كرد به نقشه كشي:

آقاي همسر: ببين ما بايد كم كم به فكر بچه دار شدن باشيم وگرنه دير ميشه انوقت چه فايده كه مثلا من ۵۰ ساله بشم بچم تازه بره مدرسه من ديگه جاي بابابزرگشم نه بابا(اونموقع ۳۲ سالش بود).

من: اووووووووووههههه كو حالا تا ۵۰ سالگي ؟ حالا كو تا بچه بياد ؟ چي شد موقع غذا ياد بچه افتادي؟

آقاي همسر: هيچ معلوم هست چي ميگي تو اصلا به فكر نيستي ؟ ميخواي واستي دوتاييمون پير و كور شديم بچه دار بشيم؟

من: خيلي خوب بابا ، ميگي چيكار كنم  من حرفي ندارم كي آمادگي داري امروز فردا پس فردا يه ماه ديگه كي؟ هر وقت ني ني خواستي بگو

آقاي همسر: الان كه نه زوده، اول خونه بخريم ، براش پول پس انداز كنيم كه ميخواد بزرگ شه، بعدشم بايد يه پس انداز جدا براي خرج زايمان و هزينه قبل از اومدن ني ني هم باز كنم .

من: خوب كي ؟

آقاي همسر: الان نه؟ سال ديگه.

من: يعني منظورت اينه كه من از الان دستم و بذارم زير چونم براي سال ديگه فكر كنم ؟

آقاي همسر: الان كه نه ولي براي سال ديگه آمادگي داشته باش.

من: از الان واسه سال ديگه داري دعوام ميكني؟

آقاي همسر: دعوا نيست داريم صحبت ميكنيم. حالا نهار بخوريم تا بعد ببينيم چي ميشه.

من:

 

يه ماه پيش

بعد از اسباب كشي به خونه جديد وسط يه عالمه كارتون كه با زور كنارشون زديم تلوزيون رو از تو جعبه در آورديم ، ميز تلوزيوني رو هم كشونديم آورديم و يه قاليچه كوچولو پيدا كرديم جلوي تلوزيون پهن كرديم كه يانگوم تماشا كنيم(بقول آقاي همسر هوتارا برگرفته از تيتراژ فيلم) .

آقاي همسر: كم كم ديگه بايد به فكر ني ني باشيم .

من: حالا بذار اول خونه رو آباد كنيم .

آقاي همسر: باز مخالفت ؟ پس كي ميخواي ني ني بياري ؟ ۵۰ ساله شدم تازه بابا بشم؟

من: اي بابا وسط اين همه كارتون كه ما جاي نشستن نداريم اين ويير بچه يه دفعه از كجا پيداش شد؟

آقاي همسر: يعني چي؟ يعني تو نميخواي ؟پس كي ميخواي بفكر باشي؟

من: خوب دارم فكر ميكنم ، از كجا شروع كنم؟

آقاي همسر : حالا كه زوده بذار يه چند ماه بگذره ، جا بيوفتيم واسش يه حساب باز كنم بعد.

من: خوب باشه حالا بيا گوجه سبز بخور، يانگوم هم شروع شد.

 

بعد از اون يه وقتايي

من: من ني ني ميخوام

آقاي همسر: نه ،ما كه با هم صحبت كرديم الان نه

من : خودت گفتي ،خودت گفتي ، من ني ني ميخوام طبقه بالا يه ني ني داره .

آقاي همسر: اي بابا به موقعش ني ني هم ميآد اما الان نه

 

اما ما يه دختر داريم كه من تا حالا نديدمش اسمش مرضيه هست و شهريور ۱۳ ساله ميشه .

دختر واقعيمون نيست اما ما ميخواهيم تا اون زماني كه از عهدمون بر مياد كمك كنيم تا به سرو سامون برسه.

اين دختر اهل يه دهستان هست به اسم قلعه گنج كه ۶ ساعت با كرمان و ۳ ساعت با بندرعباس فاصله داره . مردمش فقير هستن و بچه يتيم زياد داره .

آقاي همسر اصرار داشت دختر بگيرم وقتي ميخواستم انتخاب كنم آقاهه مشخصاتشو گفت اول گفتم يه كوچيكتر ميخوام اما بعد دلم نيومد و همينو گرفتم خيلي هم دوستش دارم.

يه جورايي احساس ميكنم وجودش به زندگيمون بركت داده و همه سنگها از جلوي پام برداشته ميشه و آرزوهام زودتر از اوني كه فكر ميكردم برآورده ميشه .

حتي هزينه قرباني گوسفند رو براي اون فرستاديم البته چون تو فاميل كسي خبر نداره . پدر مادرا دعوامون كردن كه خونه خريدين ماشين نو خريدين چرا خسيس بازي در ميارين يه گوسفند قرباني نمي كنين كه همسر در جوابشون ميگه نميخوام بيخودي خون يه حيون رو بخاطر ماشين رو زمين بريزم بعد گوشتشو بدم يه عده آدم بي نياز بخورن.

به هرحال من از خدا خواستم شرايطشو برام فراهم كنه يه بچه ديگه بگيرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:15  توسط شيلا | 

نمی دونم  وبلاگ خونیم از کجا شروع شد، اصلا اولين وبلاگي كه خوندم كدوم بود اما يه چيزايي تو بعضي وبلاگها هست كه خيلي بدرد ميخوره هم ميتوني بفهمي چه مشكلاتي مخصوصا بين زوجها هست هم ميتوني خودت ياد بگيري هم گاهي راهنمايي كني.

هيچ زندگي بي مشكل نيست هركسي اينو بگه دروغ گفته اما بزرگترين مشكل اينه كه مردها و زنها همديگر رو نمي شناسن اقدامي هم براي شناختن هم نمي كنن اما از هم انتظار دارن.

نمیگم من یا آقای همسر اشتباه نمی کنیم یا همه کارهامون درسته اما خوب سعی میکنیم کمتر اشتباه کنیم.

ديگه اينكه واسه دوست داشتن تا اونجايي پيش ميرن كه وقتي حتي به اين نتيجه ميرسن كه اشتباه كردن ديگه راه برگشتي براشون نميمونه يعني نميتونن يه همچين چيزي رو بپذيرن مثل بهار جونم که هی داره خودشو اذیت میکنه.

چيزي كه به من ثابت شده اينه كه براي داشتن يا بدست آوردن چيزي نبايد بيش از حد اصرار كرد چون اگه قرار باشه بدستمون برسه بدون اصرار بيخود ميرسه اما اگه قسمت نباشه يا نمياد يا اگه بياد يه جوري مياد كه دهن آسفالت ميكنه.

يادم مياد استاد مديتيشنم هميشه ميگفت وقتي ميخواي آرزويي كني بگو : چنانچه صلاح باشد در زمان و مكان الهي خود بوقوع بپيوندد.

منهم ياد گرفتم آرزو كنم و بخوام اما اصرار نكنم چون اگه مصلحت باشه كه انجام بشه به بهترين حالت انجام ميشه.

راستش رفتن به جلسات مديتيشن ، كلاس ريكي ، يوگا تجربه هاي خوبي براي من بود كه اگه يه روز وقت داشتم در موردش مينويسم.

اما هيچ چيز مثل ماجراي  آشنايي و ازدواج من و آقاي همسر نبود كه اگه مصلحت وقسمتمون نبود اونم بعد از يك دوره بيخبري دوباره همديگرو پيدا نميكرديم البته نظير اين ماجرا رو مژی جونم هم داشته 

شاید اونرو هم یه روز نوشتم انوقت هروقت آقای همسر گفت : داستان ازدواج رو تعریف کن میفرستم تو وبلاگم بخونه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:10  توسط شيلا | 
دیشب ما یه بازی داشتیم ، قرار بود تا ساعت ۱۲ شب من آقاي همسر باشم و او شيلا.

يه قسمتهاييش جدي بود يعني يه سري چيزها رو تو قالب همديگه ميگفتيم.

اما يه قسمتهاييش نه.

يه قسمت نسبتا جدي:

آقاي همسر(شيلا): ببين آقاي همسر اصلا خوب نيست اينقدر حساسيت بخرج بدي اگه سينك كابينت آب ميده تقصير من چيه من كه ۱۰ بار به كابينتي زنگ زدم كه بياد آب بنديش كنه اگه نيومده من مقصر نيستم تازه اونقدر هم آب نميده كه تو هي خودتو ناراحت ميكني تا آدم مياد ۲ كلمه حرف بزنه گريه ميكنه.

من(آقاي همسر): من مرد  هستم كي گريه كردم؟ تازه شيلا جونم هيچ اشكالي نداره تو كه ميگي اصلا آب نميريزه منم يه كاسه گذاشتم زير سينك شب به شب لطف كن خودت آبشو خالي كن تا بدوني من الكي نميگم آب ميريزه اما خوب مهم نيست منم ديگه بهش فكر نميكنم اما خالي كردن ظرف آب رو فراموش نكن

 يه قسمت غير جدي:

آقاي همسر(شيلا): شوهر برام شربت بيار

من(آقاي همسر): چشم وظيفه هر شوهري هست كه گوش به فرمان همسرش باشه علاوه بر اين من روزي سه بار بايد جلوي پاي شما تعظيم كنم

آقاي همسر(شيلا): يه موز برام بيار نه چاي بيار

من(آقاي همسر): چشم

آقاي همسر(شيلا): شوهر خمير دندون بزن رو مسواكم ظرفا رو هم فردا بشور، پشتم رو هم بخارون

من(آقاي همسر): اي خدا كي ميشه ساعت دوازده بشه ؟ بدجنس من كي بهت اينطوري دستور ميدم؟

آقاي همسر در آخر بازي نتيجه گرفت كه شيلا بودن بهتره، اما من كي اينطوري دستور دادممممممممممممممم؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 15:55  توسط شيلا | 
پنج شنبه شام مهمون داشتیم البته غریبه نبودن مامان و بابا و داداشا و خانوم یکی از داداشا .

من مهمونی رو دوست دارم ولی از تنها چیزی که بدم میآد جابجا کردن ظرف هاست اینکه همه چیزو تو جعبه هاش بذاری و بچینی تو کمدها. اونم تو این روزا که همه میخوان بیان خونه ات مهمونی .

دیشب به آقای همسر پیشنهاد دادم : میشه ظرفا همینجا رو اوپن بمونه تا آخر این هفته که احتمالا مهمون داریم؟

اونم گفت: نههههههههههه

هرچقدر سعی کردم یه کیک تولد کوچولو برای آقای همسر بگیرم قبول نکرد. میگه از تولد خوشم نمیآد.

درست عکس ما که همه تولدامونو خونوادگی جشن میگیریم تو خونواده آقای همسر از این خبرا نیست.

دیروز ساعت ۶ صبح آقای همسر منو از خواب بیدار کرد.

آقای همسر: پاشو بریم کاشان

من: نه خوابم میاد

آقای همسر: پاشو بریم تا بنزین سهمیه بندی نشده وگرنه دیگه هیچ جا نمیشه رفت.

من:

آقای همسر: پاشو ، اگه نه ،ديگه هيچ جا نمي برمت

من:  

ساعت ۷:۲۰ - در راه كاشان

من: فرزندم تولدت مبارك ، سرعت ماشين رسيده به ۱۵۰ بيا پايين.

آقای همسر: خلوته بذار گاز بديم

من: الله لا اله الا هوالحي القيوم... خدايا امشب سالم خونه باشيم.

من: حالا چرا اينقدر يواش ميريم ؟

آقای همسر: يواش نميريم ۱۱۰ تا ست .

من: فكر كنم دچار توهم شدم

ساعت ۱۰- كاشان - باغ فين صف ۶ كيلومتري

صداي شرشر آب ، صداي پرنده ها و همهمه بازديد كنندگان و تورهاي مختلف

بعد از ديدن عمارت هاي مختلف داخل باغ رسيديم به در حمام از آنجاييكه يه صف طويل پشت در حموم منتظر بودن و ما حوصله صف واستادن نداشتيم آقاي همسر به اين نتيجه رسيد چون اميركبير زياد فضولي كرد پس حقش بود كشتنش پس حموم  ديدن نداره

تپه سيلك:

سه تا آكواريوم با استخوانهاي داخلش كه در ۵۵۰۰ سال قبل بعلت ريزش سقف مرده بودن اما چرا سقف ريخته؟

يه تپه بدون هيچ توضيحي كه چي بوده چطور شده ؟ فقط رفتيم رو تپه برگشتيم پايين.

خانه عامريها

هوا بشدت داغ بطوريكه پشت گردن و دستهاي آقاي همسر تا آرنج سوخت.

يه خانه پر از اندروني و ان بيروني يه عالمه اتاق ، سرداب و آشپزخانه و حوضخانه ....

خداييش بدون خدم و حشم نميشه تو اين خونه ها زندگي كرد اونم با اون پادريهاي بلندش كه اگه مواظب نباشي پات گير ميكنه بهش و با مخ پخش زمين ميشي.

خانه طباطباييها

من: اوف گرمه خفه شدم بريم تو ماشين

آقاي همسر: اينم مثل اون يكي هست اونو ديدي فكر كن اينو ديدي

من: غذا ، آب ، دوغ

خلاصه بعلت شرايط بد جوي تو ماشين غذا خورديم و راه افتاديم براي برگشتن و چون يه عالمه حشره تو راه مثل عكس برگردون چسبيده بودن به شيشه ماشين و پخش شده بودن بعد از رسيدن يه راست پسرسياه رو رسونديم به يه كارواش و بعدش رفتيم خونه.

اينم ماجراي سفر يه روزه ما به كاشان كه در حد سوك سوك بود.

راستي شما حاجي بادوم خوردين؟ نميدونم چرا قيافش منو ياد سفيدآب ميندازه.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 13:22  توسط شيلا | 

تا دیروز فکر میکردم میشه دوربین دیزیتال بخریم اما دیروز آقای همسر فتوا صادر کرد.

بدلیل خرید کولر گازی به قیمت یک و نیم میلیون تومان و شدت جراحات وارده بر پیکره اقتصادی تا رفع آلام و بهبود جراحات وارده از خرید دوربین دیزیتال معذوریم .

لطف فرموده یا به شیوه دوران پارینه سنگی از دوربین معمولی استفاده کرده سپس فیلمها را به عکاسخانه سپرده من باب ظهور و آنگاه عکسهای ظهور یافته را اسکن نمایید یا به دوربین موبایل خود هرچند با پیکسل پایین اکتفا نمایید.

دفتر نمایندگی آقای همسر    

آخه چرااااااااااااا؟ 

 
چرا همه چی گرونهههههههههه؟ 

چرا تا یه چیزی میخری پیکره اقتصادی زخم و زیلی میشه؟

البته خداییش از اول اسفند تا الان به انضمام خرید ماشین نو ۲۲ میلیون خرج شده بیچاره پیکره اقتصادی حسابی نیاز به باندپیچی و بتادین کاری داره.   

به احتمال زیاد در تعطیلات خرداد از مسافرت خارج از حوزه تهران شاید یکم اونور تر خبری نیست (من دلم پارک دلفینها  میخواد )

خارجی که اصلا هچی 

اما باز خدارو هزاران بار بلکه میلیون ها و شاید میلیاردها بارشکر میکنم

به خاطر هرچیزی که به من داده و یا مصلحت ندانسته که بدهد.

شکر بخاطر آقای همسر مهربون و دوست داشتنی

، شكر بخاطر خانواده خوبم و شكر بخاطر زندگي عشقولانه اي كه با آقاي همسر عزيز ساختم 

و اميدوارم اونم از من راضي باشه.

هر روز و هر ساعت و هر ثانيه خدا رو شكر ميكنم بخاطر همه چيز و هر صبح قسمش ميدم به زيبايي و سرسبزي درختان مسير حركتم به سمت سرويس و آبي آسمان بالاي سرم كه درهاي نعمت و رحمتش رو به روم باز نگه داره و نذاره كه دست نيازم به سوي هيچكس جز خودش دراز بشه.

خدايا ممنون و سپاسگزارم به اندازه همه كهكشانها  

راستي جمعه تولد عزيز دلم هست و آقاي همسر نازنينم ۳۵ ساله ميشه ، فردا شب مامان و بابا ،داداش كوچيكه ، داداش بزرگه و خانومش ميان خونه ما مهموني يا بعبارتي بازديد خونه جديد اما آقاي همسر ازم قول گرفته بهشون نگم تولدشه

عزيزترينم اميدوارم عمر با عزت همراه با سلامتي تن و روان داشته باشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:50  توسط شيلا | 

- مشكل عدم درك مطلوب يكديگر

وجود فاصله سني زياد موجب آن مي شود كه زن و شوهر نتوانند به خوبي يكديگر را درك نمايند. فردي با داشتن بيست سال سن بيشتر ، طبيعي است كه مي تواند از تجارب بيشتري برخوردار باشد يا لااقل مي تواند چنين احساسي داشته باشد. لذا اين مساله زمينه اي فراهم مي كند كه شخص ارزش لازم را به نظرات فرد كوچكتر ندهد يا طرف مقابل بيش از اندازه احساس كوچكي نمايد و هميشه در حال اضطراب و تشويش باشد و بالاخره از اداره زندگي درمانده شود و همين مورد زمينه عدم تفاهم را به وجود مي آورد كه خود سبب پديد آمدن مشكلاتي عظيم در روابط زناشويي خواهد شد. اينان اغلب در وضع و موقعيتي هستند كه توافق روحي ندارند و نمي توانند مسائل و مواضع يكديگر را درك كنند.

2- عدم تناسب در تواناييهاي جسمي

وقتي كه فاصله سني بين زن و شوهر زياد باشد، هر يك در دوره اي از زندگاني به سر مي برند كه به لحاظ قوت و توان با همسر خود تفاوت هاي عمده دارند. مثلاً زني كه هفده  سال دارد ، در دوران جواني به سر مي برد و همسر او كه در 35 سالگي است، به مرز ميان سالي نزديك شده است. يكي غالباً فعال است و ديگري زودتر خسته و در اوقاتي منفعل مي شود، گاه اين خستگي و انفعال از طرف همسر جوان به خوبي مورد تجزيه و تحليل قرار نمي گيرد و به حساب كم كاري گذاشته مي شود، يا به عنوان شانه خالي كردن از زير بار مسئوليت مطرح مي گردد، و وقتي كه با اين عنوان طرح مي نمايد، طبيعي است كه طرف مقابل احساس ناراحتي مي كند و ممكن است اين امر عاملي براي برانگيختگي او شود و در نتيجه محيط امن خانه تبديل به فضايي ناامن و غير قابل تحمل شود. در حالي كه مرد قصد شانه خالي كردن از مسئوليت را ندارد ولي از طرف همسرش متهم به تنبلي و بي مسووليتي مي شود و از آنجا كه در چنين مواردي مرد تنبلي را نمي پذيرد، مجادلاتي در مي گيرد.

3- انعطاف پذيري كمتر فرد بزرگتر

وقتي دو جوان با يكديگر زندگي مي كنند ، به دليل جواني انعطاف پذيري بيشتري دارند. فرد در سنين پايين تر چون نهال جوان است، امكان تغيير فراواني را دارد. اما درختان ، مجال كمتري براي تغيير باقي گذاشته اند.

همين امكان تغيير و تحول است كه ما را به ياد كلام گهربار پيامبر اسلام (ص) مي اندازد كه فرمود : بيشتر كساني كه به من ايمان آوردند، جوانان بودند.

وقتي كه دو نفر جوان با هم ازدواج مي كنند ، براي دست يافتن به سازگاري تلاش مي كنند به نظر همديگر توجه مي كنند و خود را طوري تطبيق مي دهند كه مورد پسند ديگري واقع شوند و بدين ترتيب رضايت طرف مقابل را جلب نمايند، حال آنكه با افزايش سن، انعطاف آدمي كاهش مي يابد و همين امر در زندگاني مشترك معضل آفرين است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 14:38  توسط شيلا | 
سلام من دوباره اومدم       

اين اداره ما باز اول سال گدا شد پول اينترنت رو دير داد و اينترنت ما قطع شد باز خودم به توصيه خودم عمل نكردم و بازي از اينترنت دانلود نكردم واسه وقتهاي نداري.

اما امروز گوش شيطون كر وصل شده. ديروز بلاخره بخار ساز ابتكاري ساخت شركت همسر و بانو راه اندازي شد.

بخارساز هاي معمولي كه بخار سرد ميسازن و بيرون بصورت آماده فروخته ميشوند حدودا بيست هزار تومان يا كمتر قيمت دارن.

اما همسر مهربان تصميم به انجام يه كار ابتكاري داشت ، زماني كه ما عيد در قشم دنبال يه آبنما براي خونه جديدمون ميگشتيم آقاي همسر يه دستگاه كوچك اولتراسونيك كه وسط دستگاههاي بخار ساز قرار ميگيره و آب رو به هيدروژن و اكسيژن تبديل ميكنه و بخار سرد توليد ميكنه خريد با اين نيت كه داخل همون آبنما جاسازيش كنه اما خوب وقتي آبنما رو راه انداختيم و دستگاه رو داخلش جاسازي كرد يه چيز عجيب غريبي شده بود از جلو صداي شرشر آب از لابلاي شاخ وبرگ درخت ، از پشت سر شده بود شبيه غار شياطين چون نورش مرتب تغيير ميكنه بنفش سبز آبي نارنجي همراه با بخار سفيد.

ديديم اينجا جاش نيست يه مدت كارمون اين بود كه به تمام گلدون فروشي ها و سفال فروشي ها سر بزنيم .

يه روز كه آقاي همسر شورش كرد كه ما همش با ماشين ميريم بيرون ديگه پياده راه نميريم ، ما هم دعوت ايشون رو لبيك گفتيم و راه افتاديم رفتيم رفتيم رفتيم رفتيم تا بلاخره تو خيابون شريعتي نرسيده به سه راه ضرابخانه به يك سفال فروشي رسيديم . بلاخره يه چيزي پيدا كرديم كه مناسب باشه يه كوزه شكم خالي كه تو ديواره داخليش كلي كاسه و كوزه و قلك گلي كوچولو چسبيده يه قابلمه با هيزم گلي هم وسطش بود كه به آقاهه گفتيم اون قابلمه با هيزماش و از كفش در بياره كه اونم با كلي غرولند اينكارو كرد. بعد يه پيش دستي گلي براي بستن سر كوزه گرفتيم و چونكه آقاهه خسيس بود و اصلا تخفيف نداد قابلمه كوچيكه رو هم ور داشتيم .

خلاصه چطوری اومدیم خونه بماند یه مقدار پیاده یکم سواره. آقای همسر هم کوزه گنده رو بغل کرده بود میگفت من کوزه باردارم.

اومدیم  خونه دستگاه رو توش امتحان کردیم دیدیم خوبه اما آب میپاشه بیرون بنابراین چیزی باید روش قرار میگرفت که جلوی آب رو بگیره .

همسر جون هم کوزه رو با اسپری به رنگ طلای کرد روش جلا هم زد تا دیشب که به سرمون زد بریم بیرون و دوباره رفتیم همونجا اما ایندفعه با ماشین    

  یه ستون رومی به رنگ طلایی برای زیر کوزه و یه جای عود با یه عالمه سوراخ واسه روی دستگاه گرفتیم و آوردیم خونه و اینجوری بود که پروژه تکمیل شد و فوق العاده خوشگل مخصوصا وقتی از لای سوراخای جاعودی نورهای رنگارنگ در هاله ای از مه بیرون میان .

منتظرم یه دوربین دیجیتال بخرم تا از طرحهای ابتکاری که تو خونه جدیدمون از توالت گل و بلبل تا آبنما و بخار ساز براتون بزارم. 

راستش چون همیشه فیلم برداری میکردیم هیچوقت لزوم وجود یه دوربین احساس نشد اما هم اکنون نیازمند یاری سبز یک عدد دوربین میباشم.

دیشب هم یکم سردرد گرفتم و مجبور شدم قرص بخورم که بتونم بخوابم صبح نمیدونم چرا همسر عزیز ساعت یه ربع به شش رو با ساعت یه ربع به هفت اشتباه گرفت منو به زور بیدار کرد .چشمام از خستگی باد کرده بود و وا نمیشد صورتمو شستم اومد هرچی به ساعت نگاه میکنم میبینم شش هست ،

ازش ميپرسم ساعت چنده ؟

ميگه : هفت.

ميگم : مطمئني آخه ساعت شش رو نشون ميده .

ميگه: آره اون ساعت عقبه .

ميام ساعت اتاق خوابو نگاه ميكنم ميبينم شش هست . ساعت روميزي هم شش بود . صداش ميكنم بياد ببينه .

ميگه : ااا من فكر كردم هفت هست پس يكم ديگه بخوابيم.

كه اين پاشو دوباره بخواب منو بدجوري خسته ميكنه اينه كه امروز نتونستم سر موقع پاشم چون سرم گيج ميرفت . گرفتم خوابيدم ساعت نه بيدار شدم صبحانه خوردم با آژانس اومدم سركار.

الان هم يكم بخاطر حادثه غم انگيز پاره پوره شدن خوابم سرحال نيستم. به هرحال چه ميشه كرد وقتي شوشويي داشته باشي كه زنگ توالتش ساعت ۵ صبح به صدا در ميآد و تو رو هم بيدار ميكنه همين ميشه ديگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:44  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
کاترین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
خانومی
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
بيا تا برايت بگويم(سحر)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
باید عاشق شد و رفت
خاطرات من و عشقولیم
مامان نگار و نی نی
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
تیله نور(سایه عزیز)
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
خاطرات مرمرین
آزاده عزیز و ماهان گلش
من و فرزاد گلم
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
برای با تو بودن (مرمر)
عروسک کوکی
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM