تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم
سلام

ما روز پنج شنبه ساعت ۲:۴۵ دقيقه عصر از تهران به سمت درياچه شورمست حركت كرديم .

درياچه طبيعي شورمست در شهرستان سواد كوه در ۶ كيلومتري غرب شهر پل سفيد و در ارتفاعات مشرف به اين شهر در مجاورت روستاي شورمست واقع شده .وسعت آن ۱۵۰۰۰ متر مربع و عمق آن حدود ۶متر است ، جنگل اطراف آن پوشيده از درختان كهنسال توسكا است .

درست زماني كه ما به منطقه فيروزكوه رسيديم همه جا پوشيده از مه غليظي شد و در بعضي مواقع باران شديدي هم شروع به باريدن كرد.

به سمت فیروزکوه

کلیسای کوچکی در مسیر راه

جاده اي كه از شهر پل سفيد به سمت روستا و درياچه شورمست ميرود يك جاده شيبدار و غير آسفالت و همچنين مشرف به دره هست مخصوصا بعد از باران شديدي كه باريد حسابي گل و لاي بود.

ما حدود ساعت ۷ عصر به ورودي روستا رسيديم كه هم هوا رو به تاريكي بود هم مه همه جا رو پوشونده بود .

يه جورايي از كرده خودمون پشيمون شده بوديم چون ميني بوس مدام گير ميكرد تو گل و نميتونست بالا بره.

اينجا بود كه به ناچار آقايوناي گروه پياده شدن و ماشين رو در چند مرحله كه تو سراشيبي و گل و لاي گير كرده بود هل دادن.

ماشین هل میدهیم

وقتي به بالا رسيديم ما هم مجبور شديم پياده شيم و با چراغ قوه مسير رو طي كنيم تا به محل كمپ برسيم.

کمپ- ساعت 5:30

چادر ها رو بر پا كرديم و دو تا آلاچيق هم از جاهاي مختلف پيدا كرديم ، كنديم و آورديم نزديك چادرها كاشتيم.

ما كاملا مجهز رفته بوديم ولي با اين حال هم هوا سرد بود و هم همه جا بخاطر باروني كه باريده بود خيس بود.

                                           

راستش من تا حالا تو محيط باز يا تو چادر نخوابيده بودم از يكي از محلي ها كه اون نزديكي ها انبار داشت و هيزم ميفروخت پرسيديم .

اينجا حيوون وحشي نداره؟

گفت: چرا پلنگ و خرس و گراز و روباه ولي تا حالا به كسي حمله نكردن(يعني ممكنه بعدا حمله كنن)

بعد از اون همه مشغول تدارك شام شدن و شام در آلاچيق صرف شد.

و آنگاه بشر آتش را کشف کرد

شام

البته ساعت حدود ۱۱ شب بود كمي به قدم زدن در همون حوالي و رفتن به گلاب به روتون گذشت كه انصافا اين يكيش هم تميز بود و هم آب داشت.

دریاچه در شب

بعد از مشخص شدن چادر ها يه عده رفتن كه بخوابن و يه عده مشغول بازي شدن .آقاي همسر اول قرار بود تو چادر بغلي ما بخوابه اما بعد پشيمون شد و رفت تو ماشين خوابيد .

من هم دقيقا تا ساعت ۴ صبح خوابم نبرد از يه طرف كف چادر با اينكه دو لايه پوشيده شده بود چون زمين خيس بود خيلي سرد بود و از يه طرف شيطونكهاي گروه تا ساعت ۳ نخوابيدن. يا با آتيش ور ميرفتن يا با چراغ قوه نور تو چادرا مينداختن يا در مورد اينكه خشم شب بزنن يا كفشها رو جابجا كنن حرف ميزدن.

خلاصه ساعت ۴ صبح احساس كردم چادر بغلي ما هم بيدارن و كم كم هم چادريهاي من هم بيدار شدن و من ازهم از خدا خواسته لباس پوشيدم رفتم بيرون كه ديدم آقاي همسر هم از تو ميني بوس اومد پايين .

منظره دریاچه و جنگل

لاک پشت آبی

هوا نيمه تاريك و سطح درياچه هنوز پوشيده از مه بود و يكي دو نفر كنار درياچه مشغول ماهيگيري بودن.

دریاچه شورمست- مه صبحگاهی- ساعت 4:30 دقیقه

مه صبحگاهی

دریاچه شورمست

ما هم دسته جمعي رفتيم پياده روي و وقتي برگشتيم حدودا ساعت ۵:۳۰ بود .

جنگل و مه- ساعت 5 صبح

از شدت بيخوابي احساس حالت تهوع بهم داست كه رفتم تو چادر يه ساعتي خوابيدم كه ديدم آقاي همسر داد ميزنه بلند شيد ما مرديم از گشنگي .

دریاچه - ساعت 8 صبح

در واقع اون موقع يكم حالم بهتر شده بود.

خلاصه صبحانه رو خورديم و دوباره رفتيم به گشت زدن و قايق سواري.

قایق سواری روی دریاچه

گاهي با هم مسابقه ميداديم و گاهي قايقها رو به هم ميكوبيديم خلاصه ديگه پاهام از بس پدال زده بوده درد ميكرد.

قایق سواری

كمي هم تمشك چيديم و برگشتيم از ساعت ۱۱ شروع كرديم به آماده كردن سوروسات ناهار چون تصميم داشتيم قبل از شروع ترافيك برگرديم.

همسایگان

قبل از خوردن ناهار

بعد از خوردن ناهار

بعد از خوردن ناهار و كمي گشت زدن و عكس گرفتن كم كم چادر ها رو جمع كرديم

یکی از بدرقه کنندگان

كه براي برگشتن حاضر بشيم.

کاروان عروسی روستای شورمست

کاروان عروسی

آش دوغ

پل ورسک

مخروط افکنه

حدود ساعت ۷ تهران بوديم و از شركت آقاي همسر تا خونه هم با شلواراي گلي پياده اومديم .

سفرهاي كوتاه مدت خيلي خوش ميگذره مخصوصا اگه اكيپش خوب باشه اما خوب آخرش له ميشي .

وقتي برگشتيم حموم كردم و بزور خودمو تا موقع سريال يانگوم بيدار نگه داشتم اونم وسطاش ميرفتم تو هپروت.

حدودا ۳ تا سي دي عكس هست كه فوق العاده هستن مخصوصا عكس مناظر طبيعيش اما خوب من يه چندتا شو انتخاب كردم كه اينجا بزارم.

اساسا دهنم آسفالت شد تا تونستم این عکسا رو بذارم.

اما همونطور كه قبلا گفتم اينجور جاها بايد با تور و بطور دسته جمعي بريد تا خطر كمتري داشته باشه.

 پی نوشت :

لیلا جان، در جواب سوالات بايد بگم ميشه با ماشين شخصي هم رفت اما به شرايط جوي بستگي داره مثلا ما شب رسيديم بارون اومده بود همه جا گل و لاي بود ، مه شديدي همه جا رو گرفته بود و ميني بوس گير كرد.

اما فرداش كه هوا خوب شد و زمين خشك شده بود ماشينهاي شخصي اومدن اما خوب من توصيه نميكنم.

-حتي خيلي از گروههاي تور كه صبح رسيده بودن پايين پياده شده بودن و پياده از سراشيبي اومده بودن بالا منتهي چون ما شب رسيديم راننده نديد از كجا اومده بالا موقع برگشتن تازه فهميد چي به چيه؟

-در مورد هزينه بايد بگم ، ورودي ميگيرن به تعداد نفرات و قايق هم كه ساعتي هست.

-حدودا از سال ۸۴ پاي گروههاي كوهنوردي و تورها به اينجا باز شده و هنوز جديده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:47  توسط شيلا | 
سلام دوست جونام

من برگشتم ، تور درياچه شورمست هم خيلي خوش گذشت. اما امروز هم حوصله نوشتن ندارم (بدليل خستگي بعد از سفر) هم اينكه امروز آقاي همسر همه عكسهاي سفر رو رايت ميكنه برام مياره فردا مينويسم كه لابلاش بتونم عكسها رو هم بذارم.

جاي فوق العاده زيباي هست.

فقط اينو بگم با ماشين شخصي و اونم به تنهايي هيچوقت تصميم نگيريد كه به چنين جاهايي بريد. بهترين حالت بصورت دسته جمعي و با تور هست .

فردا ميام همه چيزو براتون تعريف ميكنم واقعا مناظرش بينظير هست البته ما از اين مناظر زيبا و بكر تو ايران كم نداريم و اگه بخواد بحث اكوتوريسم در ايران جدي گرفته بشه اونقدر مناطق ناشناخته و زيبا در همه جاي ايران وجود داره كه ميتونه سود سرشاري رو نصيب ايران كنه.

تا فردا

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:23  توسط شيلا | 

امروز چهارشنبه هست و برای کسایی که کارمند هستند یه روز امیدوار کننده چون یه دو روزی از محیط اداری خلاص میشن.

برای فردا اکیپ دوستای آقای همسر برنامه ریختن برای رفتن به دریاچه شورمست کلی تدارک دیدن حتی قایق بادی هم خریدن به اصطلاح میخوان رو دریاچه ماهیگیری هم بکنن (در واقع همون شیطنت).

بعد از ساعت ۱ فردا حركت ميكنيم يعني من صبح ميرم باشگاه و بعد ميرم پيش آقاي همسر تا با هم ناهار بخوريم بعد از اون گروه حركت ميكنه.

قراره شب خانوما تو چادر بخوابن و آقایون در هوای آزاد ،حالا اين شب قراره چطوري به صبح برسه بعدا ميگم.

چون اينايي كه من ميشناسم نه خودشون ميخوابن نه ميزارن بقيه بخوابن.  

دفعه قبل كه رفته بوديم تنگه واشي بي رودرواسي منو آقاي همسر و با سطل آب خيس كردن .

آقاي همسر هم يكي يكي گيرشون مينداخت و نگه ميداشت من با سطل آب خيسشون كنم .

يه چيز عجيب و غريبي بود وسط تنگه جايي كه همزيستي مسالمت آميز بين اسب و الاغ و انسان هست يك بلبشويي راه انداخته بودن كه نگو افتاده بودن به جون هم تا همو خيس خالي نكردن ول كن معامله نبودن. من هم با يه سطل ( كه شاتوتاشو خورده بوديم سطل خاليشو جهت امور آب تني همراه آورده بوديم) بالاي صخره واستاده بودم و آب ميريختم رو هركسي كه ميخواست به من نزديك بشه.

آخر سر هم خود آقاي همسر نامردي نكرد و من و خيس كرده(اين هم از عواقب حمايت از شوشو).

راه تنگه واشي سخته ولي با مزه هست من كه كتونيم پاره شد چون بغلش خورد به يك سنگ تيز مخصوصا با اون فشار آب .

خلاصه تو اينجور سفرها ديگه رحم و مروت معني نداره واميستن درست وقتي رسيدي به جايي كه نه راه پس داري نه راه پيش و نميتوني در بري از هر طرف حمله ميكنن و بهت آب ميپاشن.

مخصوصا يه جايي كه به ما حمله كردن پاي من رفت تو گودال و تا كمر رفتم تو آب آقاي همسر از يه طرف كوله پشتي داشت از يه طرف داشت منو ميكشيد بيرون و مواظب بود كه نيفتم از يه طرف بهمون حمله كردن اساسي فقط شانسي كه آورديم هيچ كدوم موبايل همراه نبرده بوديم و گرنه سوخته بود.

يه جورايي قرار با قوم ياجوج ماجوج بريم سفر.

قراره جمعه عصر برگرديم اگه سالم برگشتم حتما شنبه آپ ميكنم.

راستي من كامپيوترم مشكل پيدا كرده نميدونم ويروسي،كرمي ،هزارپايي چي از اينترنت در اومده  رفته توش كه موسم رو لينكها كار نميكنه و كامنتها رو نميتونم باز كنم.

دوستاي عزيزي كه بديدنم اومدن اما از من جوابي نديدن اميدوارم كه به بزرگي خودشون ببخشن چون نميتونم براشون كامنت بزارم.

تا رفع كامل عيب كه حالا نميدونم بايد ويندوز عوض كنم يا درست ميشه فقط ميتونم وبلاگها رو بخونم و تو قسمت نظرات نميتونم چيزي بنويسم .

اما همشو ميخونم .

آخر هفته خوبي براي همتون آرزو ميكنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:32  توسط شيلا | 

 

بودجود آمدن تغييرات را در روابطتان بپذيريد- و تلاش كنيد كه آنها را به تغييرات مثبت مبدل كنيد.

آينده روشني را براي هر دو نفرتان در ذهن خود تصوير نماييد.

به همسرتان هدايايي بدهيد كه شناخت بخصوص شما را از او نشان دهد.

بطور مرتب به همسرتان نشان بدهيد كه به او توجه داريد.

با اعمالتان به همسر خود نشان بدهيد كه به او علاقه داريد.

حسنهاي همسرتان را پيدا كنيد و از آنها تعريف و تقدير نماييد.

پشتيبان رشد يكديگر باشيد.

وقتي همسرتان به منزل مي آيد، هركاري كه داريد زمين بگذاريد و دم در از او استقبال گرمي بكنيد.(این خیلی موثره از ما گفتن بود)

همسر شما فقط قدري از نيازهايتان را برآورده خواهد كرد. بقيه آنها را بايد از ديگران بخواهيد.

روز عشق را به هفته عشق تبديل كنيد.

اگر ميخواهيد همسرتان را خوب بشناسيد بيشتر از خودتان حرف بزنيد.

در پرده حرف زدن به ندرت موثر واقع ميشود. بهترين راه براي رسيدن به چيزي كه ميخواهيد اين است كه آنرا علني به زبان بياوريد.

خانومای عزیزی که برای حرف زدن از روش کنایه زدن استفاده میکنید این روش در مورد آقایون هیچ کاربردی نداره و اونا عادت دارن هرچیزی رو بطور مستقیم بشنون با این کار به نتیجه نمیرسین فقط عصبانیشون میکنین 

در فهرست كارهايي كه (بايد هر روز انجام بدهيد) موارد زير را بگنجانيد:

حرف زدن

گوش كردن

كمك كردن

بوسيدن و در آغوش گرفتن

تعريف و تمجيد كردن

اظهار عشق و علاقه كردن

با يكديگر صادق باشيد

توجه: درستي و صداقت اهميت زيادي دارد، اما جانب تدبير را از دست ندهيد.

شريك زندگي خود را از اين مساله خاطر جمع كنيد كه هميشه با او مي مانيد.

وقت بيشتري را با زوجهاي ديگري كه ميتوانيد با آنها جوك بگوييد و بخنديد، بگذرانيد.

همسرتان را با سوال كردن در مورد يك ورزش يا تفريح مورد علاقه اش به صحبت كردن واداريد.

با هم به سينما برويد

نشان بدهيد كه شما طرف همسرتان هستيد.

دست از كنترل كردن طرف مقابل برداريد، تنها كسي كه شما واقعا ميتوانيد او را كنترل كنيد خودتان هستيد.

وقتي انتقاد درستي از شما ميشود، آنرا بپذيريد(حق با توست ، دير كردم)

 در زمان سختيها، به اين فكر كنيد كه در وهله اول به چه دلايلي عاشق شديد و با فكر و خيال به آنها زندگي كنيد.

 

پ.ن:

يك مرد خوب :یک نکته مهم رو فراموش نکنید مردها عاشق این هستند که یکی باهاشون مشورت کنه .

توضيح: من در نوشته هام هميشه واژه همسر رو استفاده ميكنم نه زن و نه مرد پس مطمئنن همونطور كه يك مرد خوب دوست داره باهاش مشورت بشه يك بانوي خوب هم دوست داره كه باهاش مشورت كنن.

با اجازه شما شعر پل الوار رو از سايتتون بر داشتم چون خيلي اين شعر رو دوست داشتم بخاطر معناي زيبايي كه داره.

 

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی 

تو خورشید رخشانی هستی که بر من می‌تابی 

هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی

                                     هرگز نگو هرگز


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:13  توسط شيلا | 
این بار چهارمه که دارم مینویسم

نمیدونم چرا امروز بلاگفا با من سر جنگ داره هی مینویسم هی میپره .

ایندفعه مینویسم شد شد نشد دیگه امکان نداره اصرار نکنین نه اصلا حرفشم نزنین جون شما نمیشه.

من،آقاي همسر و پسر سياه ديروز ساعت ۴ صبح راه افتاديم رفتيم رشت تا من مدرك دانشناممو بگيرم .

البته مدرك موقت داشتم ولي مدرك اصلي مونده تا بعد از ۴ سال تعهد به دولت كه از اون ۴ سال يه چند سالي گذشته ولي خوب من اصلا حوصله نداشتم اين همه راه برم .

ديگه آقاي همسر وادارم كرد كه دنبالش برم چون ميگفت شايد يه روز دانشگاه آتيش گرفت پروندت به ملكوت پيوست اونوقت چيكار ميكني؟

خلاصه تو خرداد ماه در يك اقدام انتحاري به دانشگاه رفتيم و تقاضانامه پر كرديم و مدرك موقت رو هم تحويل داديم .

هفته گذشته كه تماس گرفتند كه مدركتون حاضره باز موندم تو كف كه چگونه آيا؟ دوباره اين همه راه

كه باز آقاي همسر مهربان به دادمان رسيد و مرخصي گرفت و ديروز صبح راهي شديم.

ساعت ۹ صبح به دانشگاه رسيديم تا ساعت ۱۰:۱۵ كارم تموم شد و ساعت ۱۰:۳۰ دوباره حركت كرديم به سمت تهران.

و ساعت ۲:۳۰ در منزل تشريف داشتيم و ناهار را روي ميز آشپزخانه عزيز صرف كرديم.

و از آن زمان بغير از وقت شام بيشترشو در خواب بسر برديم.

امروز هم به اميد تعطيلي فردا اومدم سر كار .

ميخوام از همه دوستاي عزيزي كه اين چند روزه بيادم بودن تشكر كنم از فاطمه عزيزم، گوبولي جون، محبوبه مهربون، دزيره و همه دوستاي خوبم كه تو اين محيط مجازي باهاشون آشنا شدم و اگه يه روز وبلاگاشونو باز نكنم دلم براشون تنگ ميشه .

براي همه دوستام آرزوي سعادت و موفقيت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:18  توسط شيلا | 
سرشبهای خوشی را پشت سر بگذارید و رفتار عاشقانه ای باهم داشته باشید.

بایکدیگر به همان شکلی رفتار کنید که میخواهید با شما آنطور رفتار کنند.

در درازمدت روبرو شدن با مسوولیتهایتان برای شما آسانتر خواهد بود.

کاری کنید که همسرتان احساس کند شما دوستش دارید. اگر نمیدانید که چکار باید بکنید این را از خودش بپرسید.

وقتی به توجه بیشتری نیاز دارید این را به همسرتان بگویید.

بدون اینکه همسرتان از شما بخواهد پشت او را بمالید.

به یکدیگر محبت کنید و احترام بگذارید.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:22  توسط شيلا | 
سلام دوست جونام

شرمنده به سبب کشیدن اسباب از یک ساختمان به یک ساختمان اداری دیگر تا چند روز و اندی به اینترنت دسترسی ندارم.

حتی امروز مجبور شدم وسط کارتنها تو اتاقم بشینم و با خودکار و کاغذ عاریه برای سخنرانی فردای مدیر جونم متن بنویسم .

ایشاا... هرچه زودتر برمیگردم و به همتون سر میزنم.

دوستتون دارم دوست جونااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:10  توسط شيلا | 
ذهنیت "من خوب هستم- تو خوب هستی" را سرلوحه رفتارهای خود نسبت به دیگران قرار بدهید.

وقتی عصبانی هستید، قبل از اينكه حرفي بزنيد ابتدا سعي كنيد آرامش خودتان را بدست بياورديد.

وقتي همسرتان كاري براي شما انجام ميدهد، از او تشكر كنيد

يكديگر را بيشتر نوازش كنيد. نوازش كردن غالبا احساسات و عواطفي را بيان ميكند كه كلمات به تنهايي قادر به رساندن آنها نيستند.

هردو باهم كمكهايتان را در راه چيزي كه دوست داريد ارزاني نماييد.

روابط خود را بر پايه تعهداتي قرار بدهيد كه نسبت به يكديگر داريد،نه ميزان عشقي كه به هم احساس ميكنيد. به اين شكل وقتي ميزان عشق شما نسبت به هم كم و زياد ميشود- كه مطمئنن ميشود- روابطتان پابرجا باقي ميماند و لطمه اي به آن نميخورد.

بجاي اينكه با هم مشاجره كنيد، به حل مشكلات خود بپردازيد

وقتي تلوزيون تماشا ميكنيد يكديگر را در آغوش بگيريد

وقتي همسر شما اشتباهي ميكند، به او نگوييد"من كه به تو گفته بودم".

اينجور موقعها من سعي ميكنم اينطوري باشم(از راست به چپ)

همسرتان را با زدن يك بوسه ناگهاني غافلگير كنيد.

به اتفاق ورزش كنيد.

گهگاه يكديگر را لوس كنيد.

فقط به اين دليل كه شما عصباني هستيد حق با شما نيست.

وقتي چيزي درست از آب در نمي آيد، بجاي سرزنش كردن، روي اين مساله متمركز شويد كه دفعه بعد چطور ميتوانيد بهتر عمل كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:37  توسط شيلا | 
گفتم نمیرم ماموریت اما نمیدونستم که امروز اسباب کشی داریم.

از یه ساختمون باید بریم یه ساختمون دیگه. بعد یه روز خوش خوشان اومدم اداره میبینم کنار میزم چند تا کارتون خالی گذاشتن که باید امروز بریم اون ساختمون .

تازشم اونجا هم هنوز جاهامون قطعی نیست چون مدیرمون امروز رفته ژاپن ممکنه بیاد جامونو عوض کنه.

بقول گیلاسی ماماننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

آها یادم اومدم بلاخره بعد از یه هفته و اندی ما کولر گازی دار شدیم.

امان از دست این خدمات پس از فروش وقتی میخوان ازت میلیونی پول بگیرن قربون صدقت میرن اما وقتی قسمت مجانی ماجرا میرسه هی واست کلاس میزارن و امروز فردا میکنن.

چهارشنبه خونه مامانیم بودم که دیدم آقای همسر زنگ زده میگه کولر رو فرستادن تو نزدیکتری برو خونه تا من هم خودمو برسونم .

خونه مامانی تا خونه ما راهی نیست اما تا من آماده شم و خداحافظی و ماچ و بوسه .... رسیدم دیدم همسری باز برخلاف قولش که دیگه موتور سوار نشه ، با موتور اومده و جلوي در واستاده و ميگه عجب زود اومدي.

خلاصه موندم تو كار اين پيكهاي موتوري چطوري سه تا كارتون بزرگ و درازو رو موتور جا ميدن و اينور انور ميبرن .

ميگن كارمونه وارديم اما چطوري رو هم ميچينن از لاي ماشينا رد ميشن خدا عالمه . من يخچال فريزر هم ديدم پشت موتور حمل ميكردن.

جل الخالق.

خلاصه به ما گفتن يا امشب يا فردا نصاب مياد.

امشب(منظورم از امشب چهارشنبه شب گذشته هست) نشستيم شام هم زود خورديم زل زديم به ساعت كه ميخواد بياد. آخه اونقدر جعبه ها بزرگ بودن فرش هال رو جمع كرديم تا كثيف نشه خونه بهم ريخته بود

پنجشنبه ساعت ۱۰ صبح زنگ زدن ما داريم ميايم من كه باشگاه بودم همسر جونم هم سركار بود. آقاي همسر بهشون گفت من سر كارم ساعت ۱ بياين كه گفتن نه نميشه همسري گفت پس بعد از ظهر بياين كه گفتن زنگ ميزنيم .

حالا ما سريع اومديم خونه كه مثلا اينا ميخوان زنگ بزنن تا پنج مونديم هرچي به موبايلشون زنگ زديم گوشي رو ور نداشتن خلاصه همسر جوني زد به سيم آخر گفت بريم بيرون به جهنم كه نميان.

خلاصه تمام پاركها و اتوبانهاي تهران رو فتح كرديم آخر سر به هواي بستني خوردن رفتيم عالي قاپو ديديم همه دارن شام ميخورن ما هم ناچارا خواستيم يه چيزي بخوريم ولي امان از دست اين معده ما كه به درد رستورانهاي گرونقيمت نميخوره چون زودي سير ميشه .

خداييش داشت حالم بد ميشه دختره نصف هيكل منو داشت يه ديس باقالي پلو با ماهيچه جلوش بود داشت ميخورد تازه قبلش يه عالمه اردور خورده بود اونم ساعت يازده شب .

من و آقاي همسر يه شنيسل مرغ رو نتونستيم تموم كنيم اونم دليلش اين بود كه تو پارك يه بلال خورده بوديم .

اما خوب اصولا من دير وقت نميتونم زياد غذا مخصوصا برنج بخورم. اما جماعت آي ميخوردن كجا ميريختن نميدونم يه جورايي هم جو منو گرفته بود هم كلافه شده بودم . همسري ميگفت يكم نوشابه بخور هاضمت باز بشه اما فايده نداشت آها يادم اومد از ميز اردور يكم ماست و اسفناج سفت ورداشتم فكر كنم سنگين بود اما خوب از اونم زياد نخورده بودم.

خلاصه گارسون كه يه پيرمرد بود اومد گفت: شماها چرا هيچي نميخورين نگاه كنين ياد بگيرين .

اما واقعا ديگه طاقت نداشتيم بمونيم اينه كه همسري گفت پاشيم بريم دربند چاي بخوريم.

اما به محض بيرون اومدن از اونجا حالم بهتر شد.

كلا من ظرفيت اينجور جاها رو ندارم ، برادرم با خانومش و دوستاشون زياد ميرن از اين رستورانايي كه يه مبلغي ميدي ميتوني ساعتها بموني و از همه غذا ها بخوري اما من مشكل دارم وقتي يه حجم غذا جلو چشمم باشه اشتهام كور ميشه تو خونه هم هيچوقت خوشم نمياد ظرف غذام پر باشه چون يدفعه ميبرم .

  خلاصه رفتيم دربند چه ترافيكي فقط رفتيم بالا و برگشتيم پايين گفتيم  فدات شم بريم خونه خودم واسط چايي دم ميكنم نخواستيم چايي دربند رو.

جمعه هم تا ساعت ۱۰:۳۰ واستاديم باز همسري زنگ زد كه گفتن ما امروز نميايم (ناز و ادا رو دارين؟)

باز همسر جوني مارو برد گردوند و گردوند و ناهار هم خونه مادر شوهر بوديم و عصر هم دوباره ددر و شهروند گردي .

شنبه هم باز قرار شد براي عصر زنگ بزنن كه نزدن و آقاي همسر ديگه داشت عصباني ميشد كه خودشون زنگ زدن گفتن فرا صبح ميايم .

باز همسري ميگه ما صبح نيستيم عصر بياين.اونا ميگن نه هوا تاريك ميشه ساعت ۳ ميايم .

من هم از فرصت استفاده كردم ديروز رو مرخصي گرفتم كه به خودم برسم و آقاي همسر هم مرخصي گرفت اومد خونه و بلاخره ساعت ۳:۳۰ افتخار دادن تشريف آوردن براي نصب .

تازه ما چون پشت پنجره آشپزخونه تو حياط خلوت يه تراس فلزي داشتيم كارشون فوق العاده راحت بود بقول خودشون راحت ترين نصبشون بود كلي خوش بحالشون شد چون لازم نبود از جايي آويزون بشن .  

اما خداييش كي ميخواد اين خدمات پس از فروش ما اصلاح بشه و اينقدر منت اين نصاب و بار بر و نكشيم .

اما انصافا سرماش خيلي باحاله حداقلش اينه كه دست و پا درد نميگيري و شل و ول نميشي.البته ايني كه ما گرفتيم يكم ظرفيتش زيادتر از فضاي خونمون هست براي خونه هاي بعدي بيشتر بدرد ميخوره

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:24  توسط شيلا | 
هرگز در حالت عصبانیت به رختخواب نروید

عزیز دل شما موقع ورود به اتاق خواب و خروج از آن نیاز به نوازش و محبت دارد

همیشه به احساسات یکدیگر توجه داشته باشید   

هرشب قبل از خاموش کردن چراغها یکدیگر را ببوسید

باهم برای آینده نقشه بکشید و روی تبدیل نقشه هایتان به واقعیت کار کنید

با شریک زندگی خود دست کم به همان خوبی ای که با دوستانتان رفتار میکنید، رفتار كنيد

با آرزوها و روياهاي شخصي خودتاه پيش برويد

بوجود يكديگر مباهات كنيد

اگر همسر شما هميشه گرفتار است براي ديدن يكديگر با هم قرار ملاقات بگذاريد

وقتي همسرتان مشكلي را با شما در ميان ميگذارد، فورا راه حل ارايه ندهيد. غالبا آنها فقط كسي را ميخواهند كه به حرفهايشان گوش بدهد

به اين مساله توجه كنيد كه چقدر حرفهاي ديگران را قطع ميكنيد و از دفعات آن بكاهيد

به موسيقي ملايم گوش دهيد

عشق بورزيد حتي زماني كه احساس عشق و علاقه خاصي نميكنيد

وقتي بحثهايتان خيلي بالا ميگيرد ادامه آن را براي مدتي به تاخير بيندازيد

براي عزيز دل خود گل بخريد و به خانه بياوريد

به مشكلاتي كه زندگي برايتان پيش ميآورد تحت عنوان چالشهايي نگاه كنيد كه بايد با هم با آنها دست و پنجه نرم كنيد

هيچ ايرادي ندارد كه شما فكرتان را عوض كنيد

وقتي با او صحبت ميكنيد، توجه خود را كاملا به حرفهايش معطوف نماييد

براي اخم كردن هفتاد و دو عضله و براي لبخند زدن فقط بيست و سه عضله بكار  گرفته ميشوند. مطمئنن لبخند زدن نتايج بسيار لذت بخش تري را به همراه دارد        

 

پي نوشت: اينو واسه دزيره جون نوشتم كه مطلب قديمي نخونه گرچه خودم بيشتر از همه ميخونمشون

پي نوشت: اين هفته احتمالا ميرم ماموريت شايد تا آخر هفته آپ نكنم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 12:58  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
بال پرواز
برفی عزیزم
گلی خانوم
گوبولی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
خاطرات من و عشقولیم
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
آزاده عزیز و ماهان گلش
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM