تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم
 

 

رستورانهای جدید را امتحان کنید .   

به جای اینکه نصیحتهای خوب کنید، الگوی خوبی باشید.

بعضیها عشق خود را با سخت کار کردن نشان میدهند. به آنها بگویید که شما این را میفهمید.

با هم فیلم رمانتیک تماشا کنید.

قدر عشقی  که همسرتان به شما دارد را بدانید.(بخاطر بیاورید که چه زمانی این عشق را نداشتید)

بطور مرتب به تعطیل بروید، حتی اگر فقط برای یک شب خوابیدن و صرف صبحانه باشد.

همسر شما از چه راههایی به زندگیتان غنا بخشیده است؟ همه آنها را فهرست کنید و فهرست خود را به او نشان بدهید.

در فهرست (کارهایی که باید انجام بدهید) داشتن روابط ج *ن *س *ی را برای دست آخر نگذارید.

برای دیدن نقطه نظر های طرف مقابل نمایشنامه ای اجرا کنید و در آن خودتان را جای دیگری بگذارید.

صبور باشید. هردو نفر شما انسانهای جایز الخطایی هستید.

چیزهایی را پیدا کنید که در رابطه با دوستان یکدیگر می پسندید.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:45  توسط شيلا | 

 

 سلام دوست جونام

نمیدونم ایراد از اینترنت ما هست یا کلا وضع نت خرابه بلاگفا هم که همچنان مشغول ادا در آوردن.

بخاطر نزدیکی به آخرین تعطیلی قبل از ماه رمضان از هم اکنون اعلام میکنم هرگونه تور دبی، کیش و امسال آن پر و در صورت خالی بودن گران میباشد.

برنامه تورهای ترکیه هم طولانی بوده و به برنامه تعطیلی سه روزه ما نمیخورد و اگر هم قبلا میخورد الان دیگر جای خالی ندارد.

تمام هتلهای چالوس ، همدان ،شهرکرد ، سرعین و... فوووووووووووووول میباشد.

باز بگین هیچکی پول نداره که هیچ جا بره.

پس من میرم یه تنه جاده چالوسو قرق میکنم؟

ما هم دندان طمع را کندیم و به آقای همسر اطمینان دادیم که مهم نیست اگر جایی نرویم.

دیروز عصر

دینگ دینگ( زنگ در )

سلام  سلام   

آقای همسر: چشماتو ببند یه چیزی بهت نشون بدم.

من: چیه؟ همکارت از ترکیه سوغاتی آورده؟

آقای همسر: اون نه بابا همش دو تا دونه شکلات آورده . یه چیز دیگه میخوام بهت نشون بدم ؟

من : خوب بیا بستم.

آقای همسر: ایناهاش

من:  معععععععععععععععععععععععععععععععععععع. پرواز بندرعباس و قشم ؟ ما که عید اونجا بودیم.

آقای همسر: نمیخوای ؟ برم پس بدم؟

من: نه خواهش میکنم چرا پس بدی. شبش کجا بمونیم ؟

آقای همسر: هتل هما رزرو کردم. بهم گفتن باید تا قبل از ۱۲ ظهر پول هتل رو واریز کنی وگرنه پر میشه منهم تا قبل از ۱۲ رفتم بانک واریز کردم که فکسش برام اومده.

ممنون عزیزترینم که واسه خوشحال کردنم همه کار میکنی

خلاصه هموطنان عزیز هرگونه اطلاعات در زمینه وضع راههای زمینی ، قطاری ، دریایی ، هوایی خواستید خجالت نکشید چون اینجانبان تمام مسیرها را امتحان فرمودیم.

از سر تا ته هرمزگان را متر فرمودیم.

حتی یه بار صبح با هواپیما رفتیم کیش ،گشتیم، دوچرخه سوار شدیم ناهار خوردیم ساعت ۲ با قایق رفتیم بندر چارک از اونجا به بندر لنگه ، خمیر و پهل باز با قایق اومدیم اینور آب به سمت رمکان ، درگهان و قشم. البته این با عجله برگشتن ما به قشم ماجرا داشت .

حالا میخوام ببینم اونورا  دیگه چی داره که ما ندیدیم .

هرکی غیر از جنگل حرا، غار خربس، غار نمکی، شاه شهید و ساحل سیمین و قلعه پرتغالیها جایی رو میشناسه بهم بگه .

اما قول میدم ایندفعه کمتر عکس بگیرم که دیگه واسه گذاشتنشون کف بالا نیارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط شيلا | 
سلام

آی چقدر سخته بعد از چند روز کیفور شدن بیای سرکار.

دیروز صبح آی خوابمون میومد که هردو مون موندیم خونه تا یه ذره اوضاع رو سرو سامون بدیم . راستش صبح که بیدار شدم دیدم ساعت ۹ هست حال رفتن نداشتم و ترجیح میدادم خونه بمونم اما از یه طرف میگفتم تنهایی چیکار کنم که یدفعه دیدم از تو آشپزخونه صدا میاد فهمیدم همسر جونی هم نرفته سر کار اونقدر خوشحال شدم که آقای همسر هم نرفت سر کار خلاصه بیشتر دیروز به شستن و تمیز کردن گذشت و البته آباد کردن خرابیهای بعد از سفر همچنان ادامه داره.

اما از سفر بگم که ...

آی پختیم ، آی پختیم بازم آی پختیم ولی با حال بود. هوا بشدت شرجی بود بطوریکه من دونه های عرق به این درشتی تو عمرم ندیده بودم مخصوصا وقتی ضد آفتاب میزدی که واویلا بود . تو عمرم هم این همه آب نخورده بودم اصلا نمیدونم این آبها کجا میرفت.

پنجشنبه پروازمون ساعت ۹:۳۰ دقیقه شب بود و لی تا برسیم فرودگاه و بار رو تحویل بگیریم و بریم هتل ساعت ۱۲ شد.

سوییت هتل

لباس عوض کردیم و رفتیم سمت میدان ساحل ، خوبی هتلمون این بود که نزدیک ساحل و سیتی سنتر های اصلی هست و میشه پیاده رفت.

مرکز خرید ها که ساعت ۱۱:۳۰ تعطیل میشن پس رفتیم سمت تالار شهر که برنامه جشنواره برگزار میشد خلاصه یه ساعتی اونجا بودیم و رفتیم دم ساحل . آب خلیج فارس یه آرامشی داره که من تو دریای خزر هیچوقت ندیدم خلاصه یکم نشستیم رو شنها و بعدشم دیدم حیفه صندل در آوردم و پابرهنه رو شنا راه رفتیم و حرف زدیم و عکس گرفتیم و کلی هم مرجان و صدف جمع کردیم .

مرجان و صدف

وقتی برگشتیم هتل ساعت ۲:۳۰ صبح بود (گفتم که اصولا من تو مسافرت خواب ندارم وقتی برگشتم خونه یه هفته ای باید لا لا کنم تا جبران بشه)

شب،آرامش ساحل و عزیز دل

صبح بیدار شدیم و رفتیم صبحانه خوردیم بعد از اون رفتیم سراغ مسوول تورهای هتل یا بقول آقای همسر توربان که برنامه هامونو مرتب کنیم از یه طرف میخواستیم ماشین کرایه کنیم که خودمون هم بگردیم.

قرار شد ساعت ۱۱ با تور هتل بریم بازدید هتل داریوش بعد از اون خودمون بریم قایق سواری و ساعت ۵ هم باز با تور هتل بریم پارک پرندگان و دلفینازیوم بعد از اون هم وقتمون آزاد بود.

ساعت ۸ شب هم قرار شد بریم هتل شایان تا ماشین رو بگیریم و موقع برگشتن تو فرودگاه تحویل بدیم.

هتل داریوش 

هتل فوق العاده قشنگی هست و صاحبش بسیار خرج کرده ولی خوب داره با ضرر اونجا رو میچرخونه و اگه مساله مالی هتل براش مهم بود تا الان باید ورشکست میشد ولی خوب صاحبش صرفا بخاطر علاقه ای که به ایران داره این هتل و همچنین پارک دلفینها رو ساخته یه جورایی فکر کنم شهر زیر زمینی کاریز هم متعلق به اون هست.

ورودی هتل داریوش

نمایی از بیرون هتل داریوش

سر در هتل داریوش

محوطه هتل داریوش

فرش دستباف با نقوش هخامنشی در هتل

تندیس 1

تندیس2

تندیس 3

تندیس 4

رستوران هتل

تالار آپادانا

بعداز هتل داریوش خودمون رفتیم سمت ساحل و یه قایق برای دور جزیره گرفتیم از کنار قایقهای غواصی هم گذشتیم رسیدیم به جایی که تپه های مرجانی بود . راننده قایق به ما نون داد که خرد کنیم و واسه ماهیها بریزیم . نمیدونید تا چه ارتفاعی میپریدن و نون رو میقاپیدن گاهی هم دعواشون میشد یکیشون هم دست آقای همسر ما رو گاز گرفت چون نون رو تو دستش نگه داشته بود.

ماهیها

فیلم تو عکس

غواص

ولی وقتی پیاده شدیم چون من صندلم رو در آورده بودم و دستم گرفته بودم  کف پام اساسی روی شنهای داغ سوخت و کباب شد مجبور شدیم بدویم تا بیشتر از این جزغاله نشه (مثلا من الان پام کبابه)

اما خیلی داغ بود پای من هم حسساسسسسسسسسس

خلاصه خیس خالی (ازشدت عرق ) برگشتیم هتل و تر و تمیز کردیم و رفتیم ناهار خوردیم بعد از ناهار هم یکم فیلم تماشا کردیم و لالا تا ساعت ۴ که آماده شدیم رفتیم لابی.

از اونجا رفتیم باغ پرندگان

باغ پرندگان با چیزی که پارسال دیده بودم یه تفاوتهایی کرده بود یعنی یه قسمت جدید به باغ اضافه کرده بودن که سقف توری داشت و پرنده ها بصورت آزاد اونجا میچرخیدن.

ورودی باغ جدید پرندگان

محوطه باغ پرندگان

طوطی عصبانی

بچه آهو

چون اطلاعات پرنده شناسیم همچین یکم قاط زد اسماشونو نمیگم دونستن اینکه اینا پرنده هستن کفایت میکنه

پرنده 1

پرنده 2

پرنده 3

 یه چند تا آهو و چندتا هم تمساح پوزه کوتاه ایرانی یا همان گاندو هم نگهداری میشد بقیه پارک پرندگان مثل سابق بود.

تمساح پوزه کوتاه ایرانی یا گاندو

ساعت ۷ هم برنامه دلفینها شروع شد که چون هوا تاریک شده بود و نور هم کم بود عکسام زیاد خوب نشده و اما فیلمها خوب شده اگه بتونم یه چند تا تیکه از فیلماشو بعدا میزارم .

تابلوی نقاشی سالی یا همان سالوادور سالی(با اقتباس از اسم سالوادور دالی نقاش) دلفین ماده حراج گذاشته شد و به قیمت ۳۶۰۰۰۰ تومان فروخته شد.

از اونجا هم برگشتیم اول رفتیم هتل شایان ماشین رو تحویل گرفتیم که یه میتسوبیشی لنسر بود . با اون لنسر قدیمی ها که تو ذهن من بود و تو تهران دیده بودم زمین تا آسمون فرق میکرد.

از اونجا برگشتیم هتل لباس عوض کردیم رفتیم یه گشتی دور جزیره زدیم بعد رفتیم مرکز خرید پردیس هم شام خوردیم وهم کمی خرید کردیم. خردیدامون رو گذاشتیم هتل و از اونجا با ماشین رفتیم کنار ساحل ، یه ساعت دوچرخه سواری کردیم که هنوز هم زانوهام خسته هست از بس که برای جلو زدن از آقای همسر تند تند رکاب زدم ولی دوچرخه هاش نو و نرم بود و زمین تا آسمان با دوچرخه های کپک زده چیتگر که وقتی پیاده میشی یه جورایی  دچار فلجی  مفرط میشی فرق میکنه.

تو مسیر دوچرخه سواری یه جای کنار ساحل واستادیم که پایه های یه پل قدیمی وسط آب دیده میشد و از دور روی این پایه ها سفید بنظر میرسید وقتی نزدیک رفتیم دیدیم پر از مرغ دریایی هست که بعضیهاشون خواب بودن بعضی هاشون هی از این پایه به اون پایه میپرن.

یه پرنده کوچولو با پاهای باریک هم بود که یه محدوده خاصی رو هی میچرخید دقیقا سه بار از اونجا رد شدیم همون یه محدوده رو داشت میدوید.

آقای همسر هم داد زد گفت: هی جوجو برو بخواب شبه. ولی اون همچنان ...

بعد از اون هم رفتیم اسکله قدم زدیم و عکس گرفتیم و برگشتیم هتل ، حمام ، لالا.

صبح زود بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه خودمون با ماشین راه افتادیم رفتیم دور جزیره گشتیم و من از رو نقشه مسیر ها رو پیدا میکردم و آقای همسر رانندگی میکرد.

 تو کیش پلیسها خیلی سخت میگیرن داخل شهر بیشتر از ۶۰ تا نباید رانندگی کنی خارج از شهر ۸۰ تا برای گشتن دور فلکه ها و میدونها هم باید راهنما بزنی در کل زیاد باید از راهنما استفاده کنی یجورایی با تهران که دور از جون خرکی میپیچن و هرجا میخوان وامیستن و راهنما هم تو کارشون نیست فرق میکنه .

ما هم سعی میکردیم رعایت کنیم به هرحال راه افتادیم رفتیم سمت کاریز دو تا بلیط گرفتیم از زنجیر که رد شدیم اون آقاهه که راهنما بود گفت شرمنده از این جلوتر نمیشه داخل هم نمیشه برین از همین جا فقط میتونین عکس بگیرین .

ما رو میگی .

من: آقا شوخی نکن ۴۰۰۰ تومان گرفتین که از همین بالا فقط عکس بگیریم؟

آقای همسر:خوب اینا رو از اونور زنجیر هم میتونستیم ببینیم

راهنما: آقا ما چهار نفر اینجا بیکار نشستیم که نذاریم کسی از اونور زنجیر نگاه کنه باید پول بدین که بیاین از اینور نگاه کنین.

تا یه قدم رفتم جلو گفت: خانم نمیشه اونور نرو .

خلاصه کلی حالمون گرفته شد ولی گفتم جهنم و ضرر و از همون بالا عکس گرفتیم که گفت حالا که عکس گرفتین بیاین بریم پایین.

نمایی از کاریز از بالا

قنات

یکی از راهروها

یکی دیگه از راهروها

دیدم هرکاری کردیم عصبانی نشدین میخوام ببرمتون پایین رو ببینین.

میبینی خواهر نشستن  اونجا مردم آزاری میکنن و مردم و سرکار میزارن.

خلاصه از راهرو رفتیم پایین شهر زیرزمینی کاریز در واقع یه شهر جدید هست که قراره یه روز باستانی بشه اما به سبک قدیم ساخته شده و اون زیرزمین هم در واقع یه رشته قنات بوده که همون ایرانی اهل آلمان که من فکر میکنم صاحب هتل داریوش هست داره درستش میکنه و ۲ سال دیگه بهره برداری میشه.

محوطه باز داخل کاریز

 قراره اونجا غرفه های خرید استانهای مختلف، رستوران مخصوص غذاهای استانهای مختلف ، یه تونل که مثل غار علیصدر توش قایقرانی بشه و خیلی چیزهای دیگه ساخته بشه.

یکی از راهروهایی که قراره برای قایقرانی استفاده بشه

تو دیوارها و کف مرجان و صدف وجود داره و حدود ۱۳ متر میری زیر زمین و حسابی هم خنک هست و خیلی هم خوشگل ساخته شده بود.

نمایی دیگر از محوطه کاریز

یه راه پله بود که از بالا برای آوردن آب به سمت قنات رفته بود که مربوط به دوره اشکانی بود که آقای همسر ما بخاطر اسمش که مربوط به شاهان اشکانی هست خیلی به این سلسله ارادت داره و خلاصه ما تمام ایران رو گشتیم تا ببینیم این شاهان اشکانی چیزی از خودشون به جا گذاشتن یا نه که بلاخره یه راه پله پیدا کردیم .

راه پله مربوط به دوران اشکانی

خلاصه اگه آثار از دوره اشکانی میشناسین برای شادی دل آقای همسر عزیز دوردونه به ما معرفی کنین.

از اونجا هم رفتیم به سمت درخت سبز ، آب انبار و شهر باستانی حریره.

درخت سبز یه درخت انجیر معابد بزرگ هست که بهش لول یا لور هم میگن که نمیدونم کدوم گیاه شناس ناجنسی اسمشو گذاشته گلاب به روتون ، گلاب به روتون ، روم به دیوار (مکر زن).

احتمالا این گیاه شناس یه مرد مسن ، چاق و کچل با یه من ریش و سبیل بوده که کلی هم اعتماد به نفس داشته همشم میرفته دنبال دخترهای بیست ساله چون هیچکس آدم حسابش نکرده از حرصش اسم این درخت رو گذاشته مکر زن.

البته این اسم تو هیچ جای خاصی شناخته شده نیست و بیشتر به همون نام انجیر معابد شناخته شده هست.

درخت انجیر معابد

اما طریقه رشدش جالبه چون پایه اصلی یه درخت از خانواده پالم یا نخل هست که دونه یه گونه مخصوص انجیر توسط پرنده ها به روی این درخت انداخته میشه .

این دونه در راستای رشدش ریشه هاش رو در بدنه این درخت فرو میبره و از موادغذایی که از زمین میاد تغذیه میکنه و همچنان بالای درخت جا خوش میکنه . به همون نسبت که رشد میکنه شاخه هاش رو به سمت زمین روانه میکنه که شاخه ها به زمین میرسن و ریشه میکنن و خود درخت هم شروع به رشد میکنه و از بیرون دور تا دور پایه اصلی که نخل بوده رو میپوشونه که اون درخت هم بتدریج هوتوتو میشه منظورم اینه که از بین میره.

درخت انجیر معابد

این درخت در خیلی جاها مقدس هست از جمله در هند ، اگه همین درختی که نزدیک حریره هست رو ببینین همه جاش دخیل بستن طفلکی دیگه جای خالی نداره.

از اونجا یه مسافتی رو طی کردیم تا شهر باستانی حریره رو ببینیم اما خداییش اونقدر داغ بود (ساعت ۱۱ صبح) وسط ظل آفتاب که احساس کردم توی چشمام میسوزه و بشدت دچار آبریزش شده که مجبور شدم عینک بزنم.

این شهر هم ۱۲۰۰ سال پیش بعد از زلزله شهر تجاری سیراف و کوچ اعیان و تجار اونجا بوجود اومده در واقع کیش اولیه همین جا بنا شده .

یه شهر اعیان نشین با خونه های اعیانی و حموم ... که تا زمان صفویه هم وجود داشته ولی بعلت ضعف دولت مرکزی و قتل و غارت هایی که صورت گرفته کم کم متروک میشه و تا سال ۱۳۷۰ زیر خاک بوده که از اون موقع شروع میکنن از زیر خاک خارجش کنن که هنوز کامل نشده.

یه آب انبار هم بود که من شرمنده دیگه رمقی نداشتم تا کنارش برم با ماشین رفتیم و از داخل ماشین ازش عکس گرفتم.

از اونجا هم رفتیم مرکز خرید ونوس . روز قبلش قرار گذاشتیم که اگه وقت شد بعد از حریره بریم ساحل غواصی که وقت نشد بر گشتیم هتل ناهار خوردیم چمدون رو جمع و جور کردیم یه کم استراحت کردیم و قبل از ۲ اومدیم پایین تا اتاق رو تحویل بدیم یه دو ساعتی تو لابی بودیم که من فرصت کردم یانگوم تماشا کنم و آقای همسر هم رفت سراغ اینترنت .

ساعت ۴:۳۰هم راه افتادیم رفتیم سمت کشتی یونانی اما خوب روز بود باید تا ساعت ۶:۳۰ صبر میکردیم که غروب بشه قرار شد برگردیم بریم سیتی سنتر اگه وقت شد قبل از رفتن به فرودگاه بریم اونجا رو ببینیم که مگه میشه بری مرکز خرید و کمتر از ۲ ساعت وقتتو بگیره.

خلاصه ما این همه راه رفتیم به زور آقای همسر رو وادار کردیم یه پیراهن بخره ، یه توپ بدنسازی هم خرید هرچی خواستم یه کیف براش بخرم منو گول زد واسه من خرید اما برای خودش نخرید.

اما تو تمام عروسک فروشی های دنبال یه دیو قرمز میگشت که تو سهروردی دیده بود، من که نمیدونستم چه شکلیه خلاصه همه جا رو نگاه کردیم یه دیو قرمز با دو تا شاخ و یه دم فلشی پیدا نکردیم .

ساعت ۸:۳۰ رسیدیم فرودگاه و قبل از ۹ ماشین رو تحویل شرکت دادیم و رفتیم تو سالن ترانزیت و ساعت ۱۰:۱۵ پرواز کردیم.

ولی یه چیزی که هست فکر کنم دوتاییمون باید خودمونو به جمعیت آفتاب بعنوان مسافر معرفی کنیم چون بطور وحشتناکی به لبنیات مخصوصا ماست و دوغ معتادیم به محض اینکه یه ذره میزانش در خونمون کم میشه سراسیمه تو سوپرمارکتها دنبالش میگردیم.

اون شب بعد از خوردن دوغ آقای همسر چنان آخیششش گفت که دلم کباب شد.

به هرحال ما ساعت ۱ شب با پسر سیاه به سمت خونه حرکت کردیم و داشتیم فکر میکردیم چقدر هوای تهران خنکه.

پی نوشت:راستی ما دیشب اون دیو کوشولوی دم فلشی رو واسه آقای همسر  از سهروردی خریدیم که قراره بذاره تو ماشین.(فکر کن دم گوشمون بود ما تو کیش دنبالش میگشتیم)

دیو کوشولوی قرمز

خداییش حال کردین بی دردسر بدون تحمل گرما همه جای کیش و دیدین.

پی نوشت۱: عکسا رو و احیانا فیلمها رو کم کم میذارم

پی نوشت ۲:یکی میشه در راه خدا به من یاد بده فیلمها رو بذارم؟

پی نوشت ۳:باز یه چند تا عکس گذاشتم اما بقول گیلاسی تف تو روی این  بلاگفا (خب شد یه گیلاسی داریم که از قولش بنویسیم)

پی نوشت ۴: تا من باشم این همه عکس نگیرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:8  توسط شيلا | 

سلام

در ادامه فعالیتهای ییهویی، آقای همسر دو تا کار ییهویی دیگه انجام داد که کلی منو خوشحال کرد.

یکی اینکه برای پنجشنبه تا شنبه تور کیش ثبت نام کرد.

و دیگه اینکه نخواست استعداد عکاسی من کور باشه ، کر بشه خلاصه از دست بره دیروز از سر کار اومد گفت لباس بپوش بریم جمهوری برات دوربین دیجیتال بخرم.

خلاصه اینکه من الان صاحب یه دوربین دیجیتال کانن شدم.

الان حسابی ذوق مرگم ، خیلی آقای همسرم رو دوست دارم و بی نهایت عاشقشم نه بخاطر اینکه برام دوربین خریده یا منو میبره کیش اینا چیزایی نیست که بتونه عطش وجودم رو برای طولانی مدت ارضا کنه .

چیزایی تو وجود عزیز دلم هست که با هیچ پولی قابل خریدن نیست .  مهربونیاش که حد و حساب نداره. اینکه احساسات و خواسته هام براش مهمه ، اینکه تمام تلاششو میکنه تا من و یا نی نی آینده تو آرامش زندگی کنیم.                              

اینکه حرف دلم و از تو چشام میخونه و به زبون میاره اینکه نمیذاره هیچ کدورتی بینمون باقی بمونه اینکه بهم یاد داده اگه از چیزی ناراحتم باهاش در موردش حرف بزنم .

اینکه وقتی بازوی مردونشو میگیرم احساس امنیت کنم، اینکه همیشه مطمئن باشم یکی هست که همیشه هوامو داره.                                           

                                                         

اینکه وقتی حالم بهم میریزه و بدون دلیل دلم میخواد گریه کنم  آغوش گرمش برام یه پناهگاه امنه.

اینکه نفسای گرمش به وجودم گرما میده. اینکه بودن در کنارش در هر شرایطی باعث خوشحالیم میشه اینکه از بودن باهاش هیچوقت خسته نمیشم و حتی دلم نمیخواد یه لحظه رو هم از دست بدم.

اینکه بعد از سه سال و سه ماه که از زندگی مشترکمون میگذره نه تنها زندگی برامون تکراری نشده بلکه هر روز بیشتر عاشق هم میشیم.               

اینکه از گفتن دوستت دارم در طول روز بهم خسته نمیشیم اینکه عاشق نگاه کردن به همدیگه هستیم .

اینکه وجودش باعث شده تک تک اجزای خونه کوچیکمون رو عاشقانه دوست داشته باشم .

اینکه تو این سه سال نفهمیدم سختی کار خونه چیه چون در تمام لحظات در کنارم بوده و تنهام نذاشته.

اونقدر دوستش دارم که حتی اتو کشیدن لباسش برام لذت بخشه .

                                                     

عاشق اینم که با اینکه کلید داره زنگ میزنه تا درو براش باز کنم و عاشق اینم که پشت در به انتظارش بمونم و خودم و برای در آغوش گرفتنش آماده کنم.

عاشق اینم که رو پاهام دراز بکشه و پشتشو ماساژ بدم. عاشق تمام وجودشم .

میدونم ممکنه گاهی بیاد سر بزنه و نوشته هام و بخونه شاید اصلا دوست هم نداشته باشه که من این چیزا رو اینجا بنویسم اما اینا احساسی هست که از اعماق وجودم بیرون میاد .

من هیچ چیز رو تو دنیا بدون اون نمیخوام.حاضرم تمام زندگیمو بدم اما یه مو از سرش کم نشه.

                                                           

خدای مهربون خدای عزیزی که اون بالایی و مواظبمون هستی خیلی دوستت دارم بخاطر همه خوبیهات بخاطر همه مهربونیهات بخاطر همه لطفی که به ما داری.

بخاطر تمام درهای نعمت و رحمتی که هر روز و هر شب برومون باز میکنی خدای عزیزی که هر روز قسمت میدم به آبی آسمون ،به سبزی درخت ، به ابرهای سفیدی که مثل بالش پر تو آسمون آبی خودنمایی میکنن به زندگی زیبایی که پیش رومون گذاشتی.

                                                             

ای پروردگار زیبا و مهربان قدرت الهیت را در جای جای زندگیم ، در تمام قسمتهای خونه کوچیکمون قرار بده و ما رو از گزند هر چیز ناپاک و شری در امان بدار، خدایا عشق الهیت رو در دلمون همیشگی کن خدایا آینده زندگیمون رو سرشار از  عشق  و محبت کن .

پروردگارا کمکمون کن تا کمک و یار دیگران باشیم.

 پی نوشت: ما امشب (پنجشنبه ) میریم اگه خدا خواست یکشنبه آپ میکنم . تعطیلات به همه خوش بگذره

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:40  توسط شيلا | 
 

         

آنچه همسر شما بیش از همه به آنها نیاز دارد عبارتند از:

*قدردانی                     

*تحسین و تمجید        

*تایید                         

*تفاهم                        

*عشق                                                                 

*مورد احترام بودن                            

*مورد توجه قرار گرفتن                   

همیشه وقتی تصمیم بگیرید که آرامش دارید، نه وقتی که عصبانی هستید.  

بگذارید همسرتان بداند که میتواند همه چیز را براحتی به شما بگوید.

به دفعات یکدیگر را بغل کنید.  

به همسرتان به چشم دوستی نگاه کنید که از زندگی با او لذت میبرید- نه به چشم یکی از متعلقاتی که توجهی به آن ندارید.   

وقتی احساس میکنید که مجنون شده اید، ببینید آیا انتظارات شما غیر واقع بینانه نیستند. 

در جستجوی راههایی باشید که زندگی را مفرح تر کند.

شعر بگویید . لازم نیست که شعر شما شعر خوبی باشد - بلکه فقط باید حاوی احساسات شما باشد.

(مثل همون معر هایی که من و آقای همسر میسراییم بعد  غش غش میخندیم به این همه استعداد که شناخته نشد)

                 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 8:57  توسط شيلا | 
 

صبح ساعت ۷:۳۰ از خواب بیدار شدیم و به رستوران برای خوردن صبحانه رفتیم بیشتر پیشخدمتها و گارسونهای هتل ما فیلیپینی و تایلندی بودن و همش هم در حال خم و راست شدن بودن.

بعد از صبحانه چون تنها فرصت ما برای رفتن به خرید بود ساعت ۹ صبح تاکسی گرفتیم و رفتیم به خیابان جمال عبدالناصر و فروشگاه دی تو دی.

به هرحال من به هرکسی جواب رد بدم برای داداش کوچیکه نمیتونم چیزی نخرم چون برگردم یقمو میگیره حسابی .گرچه اونجوری که فکر میکنین کوچیک نیست ۲۵ سالشه اما خوب هنوز برای من همون داداش کوچیکه هست که همیشه مواظبش بودم.

خریدامون رو کردیم و ساعت ۱۱:۳۰ برگشتیم هتل دیدیم دوستامون تو لابی نشستن یکم صحبت کردیم . خانوم مسنی که همراه دو دخترش اومده بود بسیار زن شوخ و شیطونی بود تا میگفتیم امشب کجا بریم میگفت بریم ک*ا*ب*ا*ر*ه خلاصه کلی میخندیدیم از دستش .

قرار شد بریم ناهار بخوریم ساعت ۱:۳۰ تو لابی باشیم برای رفتن به پارک آبی.هزینه هر نفر برای وایلد وادی ۱۷۰ درهم بود البته بدون ترانسفر ، خوراكي و اجاره لاكر.

وايلد وادي:

پارك آبي وايلد وادي در خيابان جميرا نزديك برج العرب، هتل و ساحل جميرا واقع شده.

برج العرب در خیابان جمیرا

تبلیغ پارک وایلد وادی

اين پارك به شكل شهرهاي عربي قديم از جمله مثل كارتون سندباد ساخته شده حتي شخصيتهايي كه در اين پارك بكار رفتن شخصيتهاي كارتون سندباد هست.

در محل گرفتن بليط و دستبند مخصوص كه مثل مجوز ورود ميمونه سايبانهايي هست كه از لبه هاي آن براي خنك كردن مردم آب اسپري ميشه .

من اولش نميدونستم آب از كجا مياد تعجب ميكردم چرا هي يكي رو من آب ميپاشه بعد ديدم از بالاي سرم آب بصورت افشان ريخته ميشه.

ورودی پارک

بعد از گرفتن بليط دستبندهاي مخصوص سبز رنگي بدستمون بسته شد كه صفحه گردي وسط اون بود كه بايد براي ورود اون رو به يه دستگاه ميزديم تا ميله كنار بره براي اجاره لاكر و همچنين خريد بايد اون صفحه رو شارژ ميكرديم و اگه پولي اضافه ميومد موقع برگشتن و تحويل دستبند ميگرفتيم.

پل طنابی برای رسیدن به برج اسکیرا

اول پارک و محل تعویض لباس

رستوران در پایین و اسکیرا در بالا

بازيهاي هيجان انگيزي تو اين پارك بود البته من از داخل پارك عكس ندارم چون تمام وسايل رو داخل لاكر گذاشتم و رفتم بلاخره يا بازي يا عكاسي دوتاش با هم نميشه اما عكس يكي دوتا از بازيها رو بروشور تبليغي هست.

اول که وارد شدیم دقیقا جایی که رستوران هست یه دفعه صدای رعد و برق اومد هوا هم آفتابی بود. دیدم همه دارن بالای صخره ها رو نگاه میکنن. یه صخره بزرگ اون بالا درست کرده بودن که سر یه زمانهای مشخصی وقتی صدای رعد و برق میومد شروع به تکون خوردن میکرد یه دفعه نمیدونم از کجا بارون شروع به باریدن میکرد .یه حال خوبی داشت که وقتی آفتاب میتابه یه رگبار هرچند مصنوعی خیس و خنکت کنه.

يكي از بازیا يه تيوب يه نفره يا دو نفره هست كه بايد وسطش بشيني و فشار آب تو رو بسمت بالا ميبره و از اونجا با سرعت وارد كانالهاي مختلف ميشي مثل ترن هواي بعد وارد يه بركه ميشي و از اونجا وارد يه كانال شيب دار تاريك ميشي كه چشم چشم و نميبينه و فقط صداي جيغ مياد در انتهاش هم وارد يه بركه ديگه ميشي قسمت آخرش هم حركت آرام در يه مسير رودخونه اي هست.

بازی

يكي ديگه هم يه قايق بادي گرد زردرنگ هست كه توش ميشينن باز هم فشار آب به سمت بالا ميبردت و از اونجا ميندازدت تو كانالهاي شيبدار مختلف اونهم با سرعت زياد.

بازی2

يه جايي رو هم مثل ساحل درست كردن كه بايد جليقه نجات بپوشي بري تو آب و با يه دستگاه موجهاي بلند درست ميكنن.

يه دستگاهي هم بود كه براي موج سواري بود و با يه تخته ميرفتي رو فشار آب و فشار آب پرتت ميكرد تو يه مسير ديگه كه اونجا هم فشار آب بود.

يه سرسره بلند بود كه آقاي همسر خيلي دوست داشت سوار شه اما من ميترسيديم مخصوصا با خوندن توضيحاتش كه نوشته بود اگه ناراحتي قلبي دارين اگه تحت نظر دكتر هستين سوار نشين چون هركس ظرفيت خودشو بهتر ميدونه اگه فكر ميكنين تحمل اين فشار و سرعت رو ندارين لطفا سوار نشين.

به آقاي همسر گفتم تا بالاي برج ميام نگاه ميكنم اگه نتونستم سوار نميشم تو سوار شو برو.

كه اونم بخاطر من سوار نشد اما يكي از همراهان ما كه سوار شده بود وقتي رسيده بود پايين حالش بد بود و چشماش داشت از حدقه ميزد بيرون و ميگفت خوب كاري كردين سوار نشدين چون خيلي وحشتناك بود.

بلندترین سرسره پارک-اسکیرا

هتل جمیرا

خلاصه من و آقاي همسر از ساعت ۵:۳۰ به بعد ديگه ناي دست و پا زدن نداشتيم فقط روي يه تيوب دو نفر دراز كشيده بوديم و جريان آب از اين سر پارك ما رو حركت ميداد از زير چند تا آبشار رد ميكرد و دوباره برميگردوند به همون جاي اول .

راستش ما تا جایی که جان در بدن داشتیم بازی کردیم ولی نمیدونم این خارجیا چه علاقه ای به دراز کشیدن رو تخت و آفتاب گرفتن داشتن ، بعضیا رو هزار بار از کنارشون رد شدیم باز داشتن آفتاب میگرفتن.

خلاصه ساعت ۷ سرويس اومد دنبالمون و ما رو برگردوند هتل.

باز نشستيم تو لابي كه شب چيكار كنيم كه باز اون خانم مسن همراهمون گفت: من هرچي ميگم بريم ك*ا*ب*ا*ر*ه گوش نميدين كه .

بلاخره آقاي همسر گفت: ما چون شب آخري هست كه با شماييم هرجا شمابگين ما ميايم.

خلاصه پرس و جو كردن و ليدر گفت ك*ا*ب*ا*ر*ه تهران نرين امشب برين هتل گراند حيات پرشين نايت هست.

قرار شد بريم شام بيرون بخوريم بعد از اون بريم استراحت كنيم و ساعت ۱۱همديگرو تو لابي ببينيم.

قدم زنان از چند خيابون گذشتيم و به كي اف سي رسيديم و غذا سفارش داديم.

کنتاکی

بعد از خوردن غذا پياده تا هتل برگشتيم و رفتيم به اتاقمون تا ساعت ۱۱ اومديم تو لابي.

كلاب فيليپينيها تازه داشت شروع بكار ميكرد رفتيم پايين ببينيم چه خبره.

اما خوب هم تاريك بود هم هنوز راه نيوفتاده بود هركي هم بود پشت ميز نشسته بود داشت مينوشيد.

نمایی دیگر از لابی هتل گراند موو

تاكسي اومد و ما حركت كرديم به سمت گراند حيات از شانس يه راننده هندي كه يا مسير رو بلد نبود يا اينكه ميخواست بپيچونه پول بيشتر بگيره چون كلي آقاي همسر باهاش چونه زد.

وقتي فهميد كجا ميخواهيم بريم گفت: نميشه بايد زوج باشين يا ۶ نفر يا هشت نفر ، هفت نفر نميشه كه كلي سر همين موضوع خنديديم و آقاي همسر بهش گفت: ما خانواده هستيم.

من يه مقدار از هتل گراند حيات فيلم گرفتم از اون هتلهاي گرون قيمت هست كه تو رستورانش يكي داشت ساكسيفون ميزد و يكي داشت پيانو ميزد تا بقيه غذا بخورن .هتل ۵ ستاره آ يا در واقع ۶ ستاره بود. نرسيده به محل كلاب سكيوريتي به من اشاره زد كه دوربين رو خاموش كنم كه من هم اينكارو كردم و فقط از بيلبورد يه عكس گرفتم .

لابی هتل گراند حیات

پرشین نایت

جلوي ورودي كلاب بطريهاي آب معدنيمون رو گرفتن و نذاشتن ببريم داخل .

اونجا هم هركسي براي كاري اومده بعضي هم براي ر*ق*صي*د*ن اومده بودن .

يادم افتاد گاهي من و آقاي همسر سي دي ميذاشتم ميگفتم فكر كن اينجا د*ي*س*ك*و هست و ميرقصيديم و كلي ميخنديديم .

اونشب به آقاي همسر گفتم اين ديگه واقعيه .

اونجا هرچي كه ميخواي بخوري گرونه بيخود نبود بطريهاي آب يه درهمي رو ازمون گرفتن چون اونجا آب معدني رو ۱۸ درهم ميفروختن من و آقاي همسر دو تا آب پرتقال ناقابل خورديم شد ۵۰ درهم .

زهرماري رو هم به قيمت يه بطري كامل در بيرون ميفروختن يعني ۱۰۰ درهم .

خلاص بماند.

ساعت حدود ۲ شب هم ديگه خيلي شلوغ شده بود و هم ما خسته شده بوديم چون تمام كاناپه ها رزرو بود و اگه پات ميشكست از خستگي نميتونستي حتي به دسته كاناپه نزديك بشي.

يه سري كاناپه هم تو قسمتهاي خيلي تاريك بود كه رو ميزش فقط يه شمع كوچولو روشن بود ، بقيشم نميگم كه چيا ديدم .

ساعت ۲ شب برگشتيم هتل باز يكم تو لابي از دست اون خانوم همراهمون خنديديم و رفتيم به اتاقامون .

صبح هم باز ساعت ۷:۳۰ رفتيم براي صبحونه وسايل رو جمع و جور كرديم و رفتيم تو لابي بقيه غير از اون خانوم ميخواستن با اتوبوس هتل برن كنار ساحل .

از همه خداحافظي كرديم و منتظر مونديم تا ماشين بياد خلاصه ما رو بدرقه كرد و ما اومديم فرودگاه .

سفر كوتاه و شيريني بود بيشتر شيرينيش بخاطر وجود دوستاي خوبمون بود نوشين و نوشا و مادر مهربون و شيطونشون و افسانه و شوهرش سيامك .

خداحافظ دوبی

خلاصه ما ساعت ۳ بعداز ظهر تهران بوديم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:58  توسط شيلا | 

سلام

دلم واسه همتون تنگ شده بود اما تو این چند روز کلی با خودم کلنجار رفتم که اصلا اونجا سراغ اینترنت نرم وگرنه در دسترس بود.

باید بگم سفر کوتاه و جالبی بود و جالبیش هم به خاطر دیدنیهایی که دیدیم و هم همسفرهای خوبی که با هم یه اکیپ شده بودیم و همه جا با هم میرفتیم بود.

آغاز راه:

ما چهار شنبه تمام وسایل رو آماده کردیم و چمدون رو بستیم از شانس خریدهایی که برای قبل از سفر کرده بودیم رو چک نکردیم و وقتی خواستیم لباسها رو داخل چمدون بزاریم دیدیم که شلواری رو که برای آقای همسر گرفتیم نیست یعنی پولشو گرفته بودن اما شلوار رو نداده بودن یکم اوقاتمون تلخ شد اما دیگه کاری نمیشد کرد.

قرار شد ساعت ۱۱ بخوابیم تا ۲ صبح ،بعد آماده شیم بریم فرودگاه اما تو این چند ساعت انواع و اقسام صداها بگوشمون ميرسيد كه تو شبهاي قبل نمي شنيدم خلاصه هر يه ربع به يه ربع از خواب ميپريدم .

بلاخره ساعت ۲ بلند شديم لباس پوشيديم و تا حد امكان بي سر وصدا رفتيم پايين آقاي همسر هم پسر سياه رو از غروب آورده بود تو كوچه گذاشته بود كه سرو صدا به پا نشه.

خلاصه راه افتاديم و حدود ساعت ۳:۱۰ دقيقه فرودگاه بوديم وقت زياد داشتيم رفتيم بشينيم و چاي با كيك بخوريم ميز بغلي ما يه زن و شوهر بودن كه يه پسربچه خوشگل و ناز باهاشون بود احساس كردم اين بچه رو ميشناسم.

به آقاي همسر گفتم خنديد گفت: بچه رو ميشناسي يا مامان بچه رو .گفتم: بيشتر بچه رو فكر كنم هم اسمش آرشه .

اونقدر منتظر موندم تا مامانش صداش كرد ديدم حدسم درست بود بچه با مزه اي بود صندليها رو رديف ميكرد بعد از باباش ميپرسيد : حالا رو كدوم بشينم؟

تو هواپيما هم با هم بوديم ولي از اون به بعد جدا شديم. هواپيما با تاخير ساعت ۵:۴۵ دقيقه پرواز كرد و ۷:۱۰ دقيقه به وقت ما وارد فرودگاه بين المللي دبي شد.

فرودگاه دوبی

فرودگاه دوبی

 واقعا فرودگاه زيبايي هست و چه (گلاب به روتون) توالتهايي داره از يه در ميرفتن توش از در ديگه يه شكل ديگه ميومدن بيرون .

محل چک کردن پاسپورت و ویزا

محل چک کردن پاسپورت و ویزا

خلاصه بعد از انجام مراحل ورود و چك كردن پاسپورت و ويزا به سمت در خروج رفتيم كه مسوول ترانسفر هتل  GRAND MOOV

همه مسافرهاي هتل رو انجا جمع ميكرد تا باهم به سمت هتل بريم .

میدان آل مکتوم

خیابان آل مکتوم

نزديك حدود ۱۰ ليدر تور اومد كه هم در مورد برنامه ها توضيح بده هم اینکه اتاقامون رو مشخص کنه.

لابی هتل گراند موو

اتاق شماره 1006

هتل خودش صبحها برنامه ساحل و عصرها مركز خريد داره اما خوب جاهاي ديگه رو بايد خودت بري.

اون روز عصر برنامه تور سافاري داشت كه بقيه ترجيح ميدادن برن سيتي سنتر اما ما چون وقتمون كم بود تصميم گرفتيم بريم سافاري كه هزينه دوتا مون ۳۰۰ درهم شد .ناهار خورديم كمي استراحت كرديم و ساعت ۴:۳۰ اومدن دنبالمون .

تور سافاری:

از شهر خارج شديم و جاده بياباني رو در پيش گرفتيم يه جايي راننده نگه داشت و گفت اينجا واميستيم تا بقيه بيان با هم بريم اما بستني نخورين چون ... و دستاشو به سمت و بالا و پايين حركت داد يعني اينكه حالتون بهم ميخوره .

ایستگاه اول قبل از حرکت به سمت بیابان

ما هم پياده شديم ولي فقط يكم آب خورديم اما خيلي ها گوش ندادن و خوردن از  جمله يه خانوم، آقا و بچشون كه پشت ما نشسته بودن .

قبل از حرکت به سمت بیابان

بعد از اينكه اعلام كردن همه سوار شن راننده كه يه مرد تانزانيايي بود به فارسي بهشون گفت: بستني خوردين؟ چنان بچلانمتان .

شروع حرکت

مسیر حرکت تاقبل از توقفگاه اول در بیابان

اين قسمت رانندگي در صحرا جزو برنامه تور هست كه به مدت يكساعت از روي تپه هاي شني با سرعت زياد بالا و پايين ميرن يه معجوني از ترن هوايي و آبشار و ... مثلا يه تپه شيب دار رو با سرعت ميرن بالا و از اونجا به صورت مايل ميان پايين گاهي واقعا احساس ميكني كه داري چپ ميكني.

بدون شرح

خلاصه اونايي كه خوره، كرم يا مارمولك هيجاني دارن اينجا بدردشون ميخوره.

بعداز ۲۰ دقيقه يه جايي توقف كرد كه عكاس شركت سان فلاور كه يه خانوم ايراني بود اونجا منتظر بود تا از توريستها عكس يادگاري بگيره همچنين اونجا واستاديم تا غروب آفتاب صحرا رو تماشا كنيم.

تماشای غروب آفتاب

بعضي ها هم حالشون بد شده بود از جمله خانواده اي كه پشت ما نشسته بودن كه به راننده ميگفتن ميشه آروم تر بري.

توقفگاه اول- تماشای غروب و عکس یادگاری

اونم ميگفت نه اگه آروم برم چپ ميكنم اگه نميتونين پياده شين با ماشين عكاس يه راست برين به خيمه ها چون ما تا ۴۵ دقيقه ديگه همين برنامه رو داريم.

شرکت سان فلاور برگزار کننده تورهای تفریحی

باز هم بدون شرح

دوباره سوار شديم و تا ايستگاه بعدي هي رفتيم بالا و هي اومديم پايين  اونجا هم يه سري ديگه حالشون بد شد اما خدا رو شكر ما طوريمون نشد.

خود راننده که گفتم تانزانیایی بود ولی خوب فارسی حرف میزد میگفت یه خانوم و آقای مازندرانی اومده بودن . من خانومه رو دیدم به شوهرش گفتم شما سوار نشین خانومت میترسه.

گفت: نه ما نمیترسیم ما ببر مازندرانیم. خلاصه تو مرحله اول حرکت تا رسیدن به توقفگاه اول حال هردوشون بد شد که راننده هم برمیگرده بهشون میگه: شما ببر مازندران یا موش مازندران؟ نگفتم سوار نشین

توقفگاه دوم

بعد از توقفگاه دوم

بعد از اون ديگه ايستگاهي نبود تا خيمه ها .

جاده نزدیک خیمه

خیمه

اونجا هم شتر بود كه توريستها رو سوار شتر ميكردن و تو صحرا ميچرخودندن من سوار نشدم چون پشت سر آقاي همسر يه آقاي خارجي نشست من هم روي شتر ديگه ننشستم و فقط از كاروان شتر عكس و فيلم گرفتم.

آقای همسر شتر سوار (نفر اول با کلاه سفید)

شتر

خیمه از نمایی دیگر

بعد از اون به سمت خيمه ها رفتيم يه خانومي بود كه روي دست و پاي توريستها نقش حنا ميزد ما هم تو صف نشستيم كه دستامون رو نقش حنا بزنه.

نقش حنا

اینم نقش حنای من

بعد از اون هم يكم اون اطراف گشتيم چاي خورديم با خرما بعضي ها هم از بار يه چيزايي ميخريدن البته بار پولي بود وجزو تور به حساب نميومد.

یه جایی هم درست کرده بودن که توریستها اونجا میشستن و قلیون میکشیدن به اسم شوشا یا شیشا.

من یه سر رفتم ببینم که تو همون قسمت قلیون کشی چه خبره .دیدم باز راننده تانزانیایی داره صحبت میکنه بحث بر سر کار در دبی و خرید مسکن بود که میگفت به هیچ عنوان از شرکتهای ایرانی خونه نخرید که بیشترشون کلاه بردارن اگه میخواهید بخرید از خود شرکت دولتی الاماره که مال شیخ دوبی هست بخرید.

یکی از غرفه های اطراف خیمه

براي شام هم يه ميز اردور بود كه انواع اقسام سالاد، دسرهاي عربي و سمبوسه بود انورتر هم چهار نوع كباب مرغ و گوشت بود .

میز اردور

شام

بعد از شام هم ميوه و شيريني هاي عربي .

بعد از اون هم يه خانوم اومد كه با عصا عربي ميرقصيد گاهي در حين رقص به طرف بعضي از توريستها ميومد و اونا رو دعوت به رقص ميكرد .

بلی دنس

بلی دنس

عکسهایی که با موبایل گرفتم شاید زیاد قابل دیدن نباشه اما عکس بروشورش هست.

بلی دنس

آخر سر هم آهنگ ايراني گذاشتن كه همه رقصيدن. البته دوربين موبايل ما چون نور كم بود عكساي شبش جالب نشده اما فيلم هايي كه گرفتيم خوب شد.

ساعت ۱۰:۳۰ شب برنامه تموم شد و همه برگشتيم به سمت شهر لباس عوض كرديم و راه افتاديم يه گشتي تو شهر بزنيم رفتيم .

دبی در شب

تو خيابوني كه هتل كنكورد توش هست اسمش يادم نيست فقط ميدونم يكي از همين خيابونهايي هست كه منتهي ميشه به ميدان آل مكتوم چون هتل خودمون هم تو يكي از خيابانهاي اطراف آل مكتوم بنام المراقبه بود.

يه چيزاي مختصري خريديم و راه افتاديم برگشتيم از بقالي نزديك هتل هم ماست خريديم چون ما شديدا لبنيات خور هستيم و ماست و دوغ خونمون اومده بود پايين ماست خريديم كه هم بخوريم و هم دوغش كنيم .

طبقه زيرزمين هتل كلاب فيليپينيها بود ، كلا همه كلاب ها چه ايراني چه خارجي خانوما مجاني و آقايون ۶۰ درهم هست.

اونشب تا ساعت ۴ صبح صداي دامب و دومب و آواز خوندنشون وقتي سرم و رو بالش ميزاشتم ميشنيدم.

بقيشو فردا ميگم ، عكساشم ميزارم

 

 

 

           

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:33  توسط شيلا | 
 

   

سه هفته پیش:

یه شب داشتم به تقویم دیواری تو آشپزخونه نگاه میکردم.

من به آقای همسر: تو مرداد ماه دو تا شنبه تعطیله ۶ مرداد و ۲۰ مرداد.

آقای همسر: جشن یا عزا؟

من: جشن

چند شب بعد

آقای همسر : بین کیش و چالوس یکی رو انتخاب کن.

من: برای چی؟

آقای همسر : که برای تعطیلی بریم اونجا

من: (از اونجایی که میدونم آقای همسر خیلی میانه خوبی با کیش نداره) چه میدونم؟ چالوس . حالا کو تا ۶ مرداد.

هفته پیش

وسط هفته صبح که از خواب پا شدم احساس کردم هنوز گیجم و دلم میخواست بخوابم .

بخاطر همین موندم خونه اما هنوز تصمیم نگرفته بودم برم اداره یا نه.

ساعت ۹ صبح صدای زنگ تلفن

من: سلام

آقای همسر: سلام، ميخواي بري اداره يا نه؟

من : نميدونم چطور مگه؟ كاري داري؟

آقاي همسر: اگه ميخواي بري بيا شركت از اينجا برات آژانس ميگيرم.

من: چرا بيام اونجا كارم داري؟

آقاي همسر: اگه ميخواي بياي پاسپورتا رو هم با خودت بيار.

من: پاسپورتا رو براي چي ميخواي؟

آقاي همسر: نميخواستم بهت بگم تا هفته ديگه يه روز مونده بهت بگم چمدون ببندي اما نشد.

تور دوبي ثبت نام كردم براي ۴ تا ۶ مرداد.

من: شوخي ميكني؟

آقاي همسر: نه راست ميگم با خودت بيارشون از اينجا برو اداره.

حالا من موندم چطور ميشه از بين كيش و چالوس ،دبي رو انتخاب كرد؟

بخاطر همين من فردا نميام اداره كه كارامو انجام بدم و پنجشنبه ساعت ۵ صبح پرواز داريم به سمت دبي بخاطر همين مجبوريم ساعت ۳ صبح بريم به سمت فرودگاه امام و برگشت هم ساعت ۱۲ ظهر شنبه از دبي به تهران.

خلاصه من ديگه به اين كاراي ييهويي آقاي همسر دارم عادت ميكنم

پارسال اوايل ارديبهشت ماه:

من: امسال ميخوايم بريم قشم يا نه؟ اگه ميخوايم بريم بايد اقامتگاهو رزرو كنم .

آقاي همسر: حالا كو تا تعطيلات خرداد .

من: نميشه چون چند روز پشت هم هست اگه نگيري جا پر ميشه اگه تصميم داري بايد از الان تماس بگيرم و رزرو كنم اگه نه كه هيچ.

دوهفته بعد

من: بلاخره نگفتي بگيرم يا نه؟

آقاي همسر: ميخواي بگير شايد رفتيم شايد نرفتيم .

من: خوب اگه نميخوايم بريم چرا رزرو كنم ؟

آقاي همسر: حالا ميخواي بگير.

من: از كي تا كي؟

آقاي همسر: از اول تا آخر هفتشو بگير.

من: يه هفته ؟

آقاي همسر: خوب بگير بلاخره يه روزشو ميريم.

من اقامتگاه رو رزرو كردم.

يه هفته بعد

من: نميخواي دنبال بليط بري پرميشه ها.

آقاي همسر: حالا وقت داريم.

من در حاليكه از رفتن نا اميدم ديگه سوالي نمي پرسم.

هفته قبل از تولدش تو خرداد ماه

آقاي همسر: دوستام خودشونو دعوت كردن تولد خونه ما.

من: وااااااااااااا . حالا كيا ميخوان بيان.

آقاي همسر: هنوز معلوم نيست. تا  وسط هفته مشخص ميشه كيا ميان.

من : اينجوري كه نميشه وقتي ميان بايد شام آماده كني كيك بگيري بعد اگه تعداد زياد باشه تو خونه ما جا نميشن.

آقاي همسر: جا نشن مهم نيست خودشون خواستن بيان.

روز سه شنبه قنادي ناتالي(پارسال):

جلوي ميز دو تا مونيتور مدلهاي كيك هست يكي من و آقاي همسر انتخاب ميكرديم يكي هم يه پسر بچه با مادرش.

من: لطفا از اين مدل موميايي و اسكلت براي كيك انتخاب نكن.

آقاي همسر: بامزه هستا؟

من : نه اصلا خوب نيست.

مدل انتخاب شد و من ديدم هم آقاي همسر و هم پسرك هردو كشتي دزدان دريايي با پرچم اسكلت رو انتخاب كردند.

آقاي همسر: نه من نميخوام مدل كيكم تكراري باشه.

من: تكراري هم باشه مهم نيست اون تولدش يه جاي ديگه هست كسي نميفهمه .

آقاي همسر: نه يه مدل ديگه انتخاب ميكنم.

كه اين مدل رو انتخاب كرد.

كيك تولد آقاي همسر

پنجشنبه صبح روز تولد(پارسال)

صداي زنگ تلفن

من: سلام

آقاي همسر: سلام، آژانس سندباد بليط گرفتم ساعت ۱۱ آماده هست يه بسته صدهزار توماني بردار برو بليط و بگير بقيشو دادم.

من: بليط ؟ براي كجا؟

آقاي همسر: رفت به كيش ، دو روز اقامت در هتل تماشا از اونجا به بندرعباس و قشم ، سه روز در قشم و برگشت از قشم به تهران.

من: هتل هم گرفتي؟

آقاي همسر: آره فقط ساعت ۱۱ يادت نره.

مسوول فروش بليط: خانم امروز تولد همسرتون هست از طرف ما بهش تبريك بگين.

من: از كجا متوجه شدين امروز جشن تولدشه؟

مسوول فروش بليط: از تاريخي كه تو فرم مشخصات پر كرده.

ولي خداييش شانسشم خوبه هيچوقت دست خالي نميمونه.اما خوب منهم ديگه مثل قديما جا نيمخورم يعني ميخورما اما نه بشدت قبل .

به هرحال از فردا نيستم تا يكشنبه .

براي همتون تعطيلات خوب و خوشي رو آرزو ميكنم

 

 

  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:9  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
کاترین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
خانومی
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
بيا تا برايت بگويم(سحر)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
باید عاشق شد و رفت
خاطرات من و عشقولیم
مامان نگار و نی نی
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
تیله نور(سایه عزیز)
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
خاطرات مرمرین
آزاده عزیز و ماهان گلش
من و فرزاد گلم
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
برای با تو بودن (مرمر)
عروسک کوکی
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM