تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

یه عالمه نوشتم همش پرید دیگه هم نمیتونم دوباره بنویسم اصرار نکنین نه جون شما فایده نداره حالا شاید فردا یه اشاره ای بهش کردم.

فقط بگم چتونه ؟ شما روزه گرفتین یا روزه شما رو گرفته تنبلا؟ وبلاگاتونو طلاق دادین رفت؟

بیام اسمتونو بنویسم یه ضربدر هم بزنم کنارش ؟

ترسیدین ؟ خوشمان آمد فکر کنم درصد خشانت ۵۰ بود بیشتر باید کار کنم

امشب با آقای همسر میخواهیم پیاده گز کنیم بریم نمایشگاه قرآن .

آقای همسر میگه خدا گفته هرکی از نمایشگاه قرآن خرید کنه آدم بدیه من دوستش ندارم.(لطفا با آهنگ بخونین)

از اونجایی که آقای همسر نماینده خدا هست داره به من هشدار میده که از نمایشگاه قرآن خرید نکنم.

آقای همسر خان جان میتونم قول بدم که تابلو فرش نمیخرم چون جاشو ندارم آویزون کنم اما اینکه هیچیه هیچیه هیچی نخرم . نییییییییییییییییییدونم شاید نخرم قول نمیدم.

آخه پارسال رفتیم برای یکی دیگه تابلو فرش قیمت کنیم واسه خودمون خریدیم اما انصافا تابلو فرشاش خیلی خوشگل بود یعنی من هیچ کدوم از تابلو فرشهایی که تو مغازه ها دیدم و مشابه مال خودمون بود از نظر بافت و رنگ و میزان ابریشم حتی نوع قاب به پای مال ما نمی رسید.

حالا امشب میرم ببینم چی داره بعد میام تعریف میکنم.

راستی نمیشه نگم هرکی دوست داشت یه سر بره پارک قیطره جشنواره ملل مسلمان

نمایشگاه هست و هرشب موسیقی یکی از این کشورها میتونین تو دلتون هم قر بدین.

بد نیست یک کنسرت مفت و مجانی میرین.

توضیحات مفصل به همراه عکس در آپی که پرید و به ملکوت رفت موجود بود اما دیگه حالش نیست .

خودتون برین ببینین دیگه دیشب نیجریه بود پریشب عربی امشب نیییییدونم کدوم کشور هست. خودتون برین بیاین واسه من تعریف کنین

پی نوشت۱: ما دیشب نرفتیم نمایشگاه قرآن چون آقای همسر اومد خونه با لباس جلوی تلویزیون خوابش برد تا ...خودمم خواپیدم دیگه دیر شد نرفتیم هروقت رفتیم میام میگم.

پی نوشت ۲: برنامه پارک قیطریه همین پنچشنبه یا جمعه تمام میشه برنامه موسیقی از ساعت حدودا ۷شب تا ساعت ۸ شب هست یه بازارچه و یه نمایشگاه هم هست. اصلا برنامه رو چیکار دارین مثل ما افطاریتون رو کول کنین ببرین تو پارک بشینین بخورین گشنگیتون که برطرف شد پاشین برین تو پارک بگردین .فکر تو ماه رمضون تو خیلی از پارکها برنامه اجرا بشه.خوش بگذره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:37  توسط شيلا | 

 

سلام

از وقتی که ساعت کاری رو کردن ۹ و می دونم که میتونم بیشتر بخوابم چشمام بین ساعت ۵ و ۶ یکدفعه باز میشه. هرچی میگم دختر بگیر بخواب مگه گوش میده هی نیم ساعت به نیم ساعت یه چشمی نگاه میکنه ببینه ساعت چنده حالا خوبه اونموقع که باید ۶:۳۰ بیدار میشدم آقای همسر باید کلی تلاش میکرد تا منو بیدار کنه.

جریان کفتر ریقو فعلا به پایان رسید ولی عجب کاری کشید از ما پنجشنبه صبح بلند شدم یه سری جمع و جور کردم .آقای همسر نزدیک ساعت ۱ اومد فرشا رو جمع کردیم و وسایل آشپزخونه رو هم همینطور ساعت نزدیک ۲ آهنگر اومد خلاصه تا این تیکه های آماده رو که ساخته بود سوار کنه و به هم جوش بده ساعت ۳:۳۰شد دیگه همسر جونی کلافه بود از خواب ،گذاشتم تا ساعت ۵ بخوابه البته من رو هم مجبور کرد بخوابم چون میگفت راه ميري و سروصدا میدی نمیذاری بخوابم (بچه بودم هم مامانم منو بزور ميخوابوند ميگفت سرو صدا ميدي بقيه بيدار ميشن البته تا زمانيكه ماماني خوابش ميبرد منم كنارش بودم اما بعدش ....)

بعد از اون بلند شدیم من تمام وسایل رو تراس رو که کثیف شده بود و قالیچه وسط آشپزخونه رو تو حموم شستم و آقای همسر هم رفت تا تراس رو تمییز کنه .

این عکس به درخواست شخص شخیص آقای همسر گرفته شده برای اونایی که اومدن میگن اوخییش آخیش کفتر ریقو گناه داره . خداییش آدم دشمن میخواد چیکار تا وقتی شما دوستان هستین؟

هیچکس باورش میشه ۲۵۰ گرم گوشت زندگی منو به این روز بندازه ؟

فکر کنم باید اوضاع خونمون رو به دو دوران کفتر ریقو و دوران بعد از کفتر ریقو تقسیم کرد.

آشپزخونه در دوران جنگ با کفتر ریقو

پذیرایی در دوران جنگ با کفتر ریقو

آشپزخونه بعد از دوران جنگ با کفتر ریقو

پذیرایی بعد از دوران جنگ با کفتر ریقو

خلاصه تا ساعت ۶ کار کردیم دیدیم نه تمام نمیشه ناچارا یه حموم سریع و تعویض لباس پیاده راه افتادیم سمت خونه مامانی چون افطار اونجا مهمون بودیم خوبیش اینه خونه مامان نزدیکه ساعت نزدیک ۱۱ هم برگشتیم و بقیه کار رو گذاشتیم برای جمعه.

جمعه از صبح بلند شدیم درست مثل اینکه تازه اومدیم تو این خونه همه جا رو تمیز کردیم دستمال کشیدیم تی کشیدیم شستیم پاک کردیم گاز یخچال ماشین لباسشویی سرامیک دیگه بند بند اعضای بدنمون درد میکرد .

گاهی صدای پای کفتر ریقو میومد که رو ایرانیت راه میره و دنبال یه سوراخی میگرده که نفوذ کنه بیاد تو.

اما زهی خیال باطل

تراس هم از چنگال کفتر ریقو آزاد شد جای همچین دلباز و دلربایی نیست که بشه کسی رو به چای و عصرونه دعوت کرد اما خوب حداقل وقتی اونجا کار داری میدونی بالای سرت امنه.

منطقه آزاد شده از چنگال کفتر ریقو

از این به بعد هم اگه کسی بیاد اینجا شروع کنه واسه کفتر ریقو دلسوزی کنه مثل این ننه قمرا نفرینش میکنم که:

انشاا... به هر چی دست بزنی طلا بشه ولییییییییییی (این ولی خیلی مهمه) اونقدر روش پی پی کفتر ریقو باشه که نتونی پاکش کنی و از خیرش بگذری.

امیدوارم هرجا میری یه کفتر ریقو بالا سرت باشه و بمب شیمیایی بندازه تو هم رد بول نداشته باشی که بال در بیاری و بری بالای سرش تلافی کنی(رجوع شود به تبلیغات رد بول به شما بال میدهد)

امیدوارم چشم هم بذاری خواب کفتر ریقو ببینی که همه جای خونتو کثیف کرده.

باز هم بگم؟

جا داره همین جا از کمکهای صمیمانه تی ، جارو برقی و صد البته بخار شور که ما را در این امر خطیر یاری کردن کمال تشکر را داشته باشیم .

دیگه ؟

هیچی دیگه خونمون فعلا امن و امان و تمیز شده  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:53  توسط شيلا | 
 

 

سلام دوست جونام

امروز چهارشنبه هست این یعنی آخ جون فردا تعطیله .

 

راستی کارمندان محترم با ساعت کاری ماه رمضان چیکار میکنین؟

 

ما که جمیعا به این نتیجه رسیدیم بهتره تمام سال ماه رمضان باشه.

 

اما کفتر ریقو که معرف حضورتون هست. ما در طی یک اقدام ضربتی شکستش دادیم.

 

چیه؟ چی میگین؟ باز فکراتون جنایی شد؟ هی میگم اینقدر Mbc action نگاه نکنین .

 

چیه نکنه فکر کردین بنده استیون سگال هستم که مثل شکستن شاخه درخت دست و پا و گردن میشکنه؟    

 

نخیرم خشانت این جانب در حرف خلاصه میشود و بس، اما آقای همسر عزیزوار با یه آهنگر صحبت کرده قراره پنجشنبه بیاد خونمون سقف تراس رو با آهن و ایرانت بپوشونه همچنین دیوار و فقط قسمت جلو یه راهی برای جابجایی هوا بزاره که اونم با توری پوشونده میشه و این یعنی کفتر ریقو اندازه سوسک هم باشه نمی تونه رد شه بیاد تو. 

 

بخاطر این فتح و پیروزی به خودمون جایزه دادیم و دیشب رفتیم کریمخان یه   جفت ساعت زنانه و مردانهخریدیم ست نیستن اما شبیه هستن.

 

اما خوب پنجشنبه کارم در میاد چون باید وسایل هال و آشپزخونه رو جمع کنم و دوباره بچینم اما می ارزه.

 

راستی کامنت هایی حاکی از ابراز همدردی هموطنان عزیز با کفتر ریقو بدستم رسید.

مهربانان لطفا آدرس پستی خود را از طریق کامنت بفرستید اگر تعدادتان زیاد بود قرعه کشی میکنم و کفتر ریقو به مهربانترینتون تعلق میگیرد .

برای بقیه هم نگران نباشید کفتر کاکلی خپل زیاد هست البته خنگ و خلن نمیشه زیاد رو هوش و استعدادشون حساب کرد.

 

سارا جونی ناراحت نباش چون شما در فرنگ هستین در اولویتین آدرس بده با دی اچ ال میفرستم که ماهانی باهاش بازی کنه اینطوری هم کفتر ریقو خارجی میشه هم من مطمئن میشم دیگه هیچوقت تشریفشو بر نمی گردونه

 

اگر که متقاضی کم بود ناچارا بخت اولین شرکت کننده باز میشه و جایزه طلایی برای اون  ارسال میشه.

 

ولی نبینم کسی غر بزنه که اهههههههههههه چقدر پی پی میکنه چقدر پر میریزه چقدر کثیف میکنه من حساسم گفته باشم

 

دستتون درد نکنه نوانخانه ما گنجایش این همه کفتر رو نداره در این امر مهوم ما را یاری کنید و هم اکنون نیازمند یاری خیلی سبزتان هستیم.

 

از الان تا هر وقت فرصت دارید برای ثبت نام جهت دریافت یک عدد کفتر ریقو که جایزه طلایی مسابقه هست اقدام کنید به بقیه شرکت کنندگان هم یکی یک عدد کفتر کاکلی تقدیم میشود .

 

دعوا نکنید به همتون میرسه خوبیش اینه که تا عید با پرهایی که از سرو کولشون میریزه میتونین یه بالش پر کفتر واسه خودتون درست کنین. دیگه چی میخواین از این بهتر؟

 

خلاصه ما منتظر اولیش هستیم ، ما منتظر اولیش هستیم،  ما منتظر اولیش هستیم،...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:12  توسط شيلا | 

 با هم ورزش کنید  

 به همسرتان کمک کنید که اهداف شخصی خود را به انجام برساند

پول را بعنوان وسیله ای نگاه کنید که به هر دو نفر شما تعلق دارد، صرف نظر از اینکه چه کسی آن را در آورده است.

و این هم عبارات دیگری که همسر شما دوست دارد بیشتر و بیشتر آنها را بشنود:

تو میتوانی آن کار را انجام بدهی

چقدر خوشگل شده ای

چه کمکی از دست من ساخته است

من به تو افتخار میکنم

به این حقیقت که نیازها و خواسته های شما با نیازها و خواسته های همسرتان متفاوت است احترام بگذارید.

 بجای اینکه سعی کنید تفاوتهای طرف مقابل را تغییر بدهید آنها را همین طور که هست، بپذیرید.

ساعتی رو با هم به تفریح و لذت بردن بگذرانید.

چیزی برای فردا ذخیره کنید، اما همه را برای فردا نگذارید که امروز چیزی نداشته باشید.

بجای اینکه صبر کنید و دست روی دست بگذارید تا اتفاقات پیش بیایند، برای پیش آوردن آنها تلاش کنید.

برداشت واقع بینانه ای از عشق و آنچه که عشق از ما میخواهد بدست بیاورید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:39  توسط شيلا | 

متفرقه ۱

بابام یه ماشین داشت که شش سال پیش فروختش اما وقتی رفته بود برگه عدم خلافی بگیره براش نوشته بودن چسباندن تبلیغ غیر مجاز پشت شیشه عقب در اراک .

جالب اینجاست که پدر من تا به امروز هنوز گذارش هم به اراک نرسیده .

چند هفته پیش:

بابا: ابهر کدوم استان هست؟

من: زنجان . چطور؟

بابا: یعنی از قزوین که رد میشیم به سمت زنجان؟

من: اینو دقیقا نمیدونم .حالا چه خبره ؟ قراره بری ابهر.

بابا: نه رفته بودم برای تعویض پلاک برگه عدم خلافی بگیرم نوشته تو ابهر از چراغ قرمز رد شدم.

من: سابقت خرابه بابا . اون از اراک که رفتی تبلیغ غیرمجاز چسبوندی به ماشینت اینم رفتی ابهر از چراغ قرمز رد شدی.

بابا: اینو رفتم یه آشنا پیدا کردم حذفش کردم ولی نمی تونم ثابت کنم که سمت سعادت آباد هم نرفتم. چون اینجور که معلومه برگشم بهم دادن اما من یادم نمیاد  کی اونجا رفتم چون کاری ندارم که برم سعادت آباد.

متفرقه ۲

تو حیاط خلوت خونه ما یه تراس فلزی داریم که از سمت پنجره آشپزخونه راه داره .کولر آبی و کمپرسور کولر گازی اونجا قرار داره .راستش کلی برای اونجا نقشه داشتیم که باکس گل بزاریم و خوشگلش کنیم اما یه حشرات موزی به اسم کفتر چاهی تو این حیاط خلوت آپارتمان زندگی میکنن (خودم میدونم کفتر حشره نیست نمی خواد بگین) که ما دندون طمع رو از گلکاری اونجا کندیم و همه جا رو با مشمع پوشوندیم که روی کولر و کمپرسور کثیف نشه.

همه کفترها یه طرف با دو تا هیشت و پیشت می پرن میرن اما یکیشون عجیب رفته رو مخ ما و ول کن هم نیست.

برعکس همه کفتر چاهیا که خپل هستن و خنگ این یکی  لاغر مردنیه بخاطر همین من اسمشو گذاشتم کفتر ریقو اما آی پر رو هست که نگو من فکر کنم تو کله این بجای مغز کفتر مغز شامپانزه ای چیزی هست که اینقدر کارای عجیب انجام میده خلاصه برای جنگ با ما شمشیر رو از رو بسته.

همه کفترها تا می بیننت زودی در میرن اما این وامیسته برو بر نگات میکنه .ما یه سری وسایل مثل جعبه ابزار و جعبه دریل که جاگیر هستن اما مورد نیاز رو زیر کولر گذاشتیم رو سقف کولر آبی و کمپرسور هم مشمع کشیدیم که کثیف نشن یه روز دیدم این جناب همچین با خیال راحت داره اونجا قدم رو میره گفتم حتما داره ور انداز میکنه ببینه برای زمستان میشه نامزدشو بیاره اونجا کمپرسور هم هوای گرم میده بیرون خلاصه هرچی رو شیشه کوبیدم هیشت هوشت از خودم در آوردم انگار نه انگار .

من هم لجم در اومد رفتم حشره کش آوردم آروم توری رو وا کردم دهنم و گرفتم بهش پیف پاف زدم اینم یکم تو هوا بال بال زد و پرید راستش خودم داشتم شیمیایی میشدم اما گفتم شاید یکم همچین بترسه نیاد اینور .

آقای همسر که اومد بهش گفتم کلی ناراحت شد شروع کرد به موعظه که: تو که اینقدر مهربون بودی چطور دلت اومد بهش پیف پاف بزنی؟ گناه داره . حیوونا رو باید دوست داشته باشی.

تو همین صحبتا من رفتم آشپزخونه احساس کردم یه چیز تیره پشت پرده داره تکون میخوره پرده رو کنار زدم دیدم کفتر ریقو اومده از پشت پرده و داره دید میزنه.

من: جناب آقای دلسوز شما نگران این جونور نباش احتمالا از پیف پاف خوشش اومده فکر کرده ادکلنه قبلنا از دور نگاه میکرد الان اومده پشت پنجره خلاصه تا پنجره رو وا کردم پرید رفت احتمالا اومده بود برای دهن کجی.

شب تو دستشویی (دستمو میشستم) بودم یهو آقای همسر اومد تو گفت: این تو رو اذیت میکنه؟ دیدم یه کفتر چاق و خپل کاکلی تو دستشه.

 من: اگه اون بود که الان راحت نمیگرفتیش . این به این خپلی کجاش ریقو هست؟ حالا چطور گرفتیش؟

آقای همسر: نشسته بود رو نرده تراس خوابش برد چپه شد افتاد تو تراس چشماشم جایی رو نمیدید همونجا نشسته بود منهم گرفتمش.

من: همین دیگه اگه اون بود این همه جای صاف نمیرفت رو نرده باریک بخوابه که بیوفته کف تراس یکی از کفتر خل و چلا رو گرفتی.

آقای همسر هم رفت دوباره گذاشتش رو نرده تراس باز چپه شد ایندفعه افتاد طبقه پایین.

آقای همسر : میگی چیکار کنم ؟ حیوونه بگیرم بکشمش.

من: تو نه . یه سنگ انداز برای من درست کن خودم میکشمش.

توی بندرعباس و قشم هرجا وسایل شکار میدید تفنگ بادیاشو نشون من میداد که بیا این مخصوص کفتر ریقو.

روزی که از بندرعباس برگشتیم ساعت حدود ۴ یه چرتی زدم اما یهو دیدم رو تراس  یه سرو صدایی میاد چون خوابم میومد توجه نکردم.

نیم ساعت بعد آقای همسر اومد.

آقای همسر: من یکی از پرای دم کفتر ریقو رو کندم.

من: کندی؟ چطوری؟

آقای همسر: رفتم دیدم از پلاستیک رد شده رفته زیر کولر داره رو وسایل میگرده اومدم بگیرمش یه پرش کنده شد اما پرید رفت.

من: چی شد دست به یقه شدی؟  تا دیروز که گناه داشت.

آقای همسر: گناه که داره اما این خیلی بلاست. مجبورم دوباره مشمع بگیرم اون پشت رو هم بپوشونم.

باور کنید طوری پوشونده شده که باید پلاستیک سنگین رو بدی بالا تا بتونی بری توش اما این اونقدر باریکه از همه چی رد میشه.

دوباره دیروز آقای همسر طفلی رفت کلی اون پشت رو هم پوشوند کلی با نخ سوزن خیاطی کرد کلی هم عصبانی شد که اصلا این خونه رو میفروشم تا از دست این کفتره خلاص بشیم. تو هم دیگه گیر نده .

باز یه ساعت دیگه نگاه کردم دیدم زیر کولر بپربپر میکنه.

من: کاری ندارما اما الکی چهار ساعت بیرون کار کردی.

آقای همسر: باز اومده؟

بلند شد اومد رفت زیر مشمع گرفتش دو تا آروم زد تو کلش مثلا دعواش میکرد: تو شیلا رو اذیت میکنی؟ آره آره بزنمت دمبتو ببرم .

من: قیچی بیارم(در کمال خشانت)

آقای همسر: خدایی دلت میاد قلبش تند تند میزنه. اصلا میدم خودت ببین میتونی بکشیش.

من: نکش اما یکم دمبشو قیچی کن.

آقای همسر: اونوقت نمی تونه بپره  هااااااااااااااا.

من:خب بابا ولش کن. از ما کفتر کشم در نمیاد پس حداقل واسم پیف پاف بخر بهش ادکلن بزنم.

خلاصه جنگ ما و کفتر ریقو همچنان ادامه دارد...

متفرقه ۳

پنجشنبه شب رفتیم بیرون و از اونجا هم خواستیم بریم دنبال غذا .وقتی آقای همسر رفت تو عباس آباد فهمیدم که هوس بیگ بوی کرده اما اونقدر شلوغ بود که خودش پشیمون شد و دوباره راه افتادیم اومدیم تو آپادانا یدفعه یه پراید مشکی با سرعت از کنارمون رد شد توش  دو تا دختر بود پشت سرشم یه پراید سفید با سرعت تعقیبشون میکرد که توش دو تا پسر بود.

آقای همسر: ااااااااااهههههه اینطوریه پس من غیرتی شدم .

ما هم افتادیم دنباله اونا پسرا کلی تلاش کردن خودشون رو رسوندن بغل ماشین دخترا . آقای همسری که قرنی یه بار از بوغ استفاده میکنه پشت سرشون شروع کرد به بوغ زدن و چراغ زدن که مثلا شما راه منو بستین.

اونا هم کشیدن عقب و ما رو چپ چپ نگاه کردن دخترا هم سریع پیچیدن تو اولین کوچه ما هم تو کوچه بعدی و رفتیم سمت میدون نیلوفر .

آقای همسر ماشین و جلوی یه ساندویچ فروشی پارک کرد و رفت داخل مغازه. یه پسر بچه که بزور اول راهنمایی بهش میخورد و یه تعدادی جوراب زنانه دستش بود اومد از پنجره راننده .

پسر: از اینا نمیخری؟

من: نه نمیخوام

پسر: ترو خدا.

من: نیاز ندارم اصلا من از این جورابا استفاده نیمکنم. نمیخوام.

پسر: یه دشتی بده بتونم (اینجاش من تو ذهنم بود که میخواد بگه خرج خونواده بدم و از اینجور حرفا که همشون میگن) یه ساندویچی ، ساندیس و کیک و کلوچه ای بخرم.

یکدفعه من از این حرفش منفجر شدم از خنده اونم میخندید آقای همسر از دور نگاه میکرد که این چی میخواد و من چرا میخندم .خلاصه آقای همسر رو که از دور دید میپرسه: شوهرته؟

من: آره.

خلاصه آقای همسر اومد پرسید که چیزی میخوام بخرم یا نه و بعدشم بهش گفت که بره.

منو هم دعوا کرد که چرا میخندی اینا پر رو هستند. اما لحن حرف زدنش خیلی خنده دار بود یکی از این فال فروشای کوچولو به دوستم که ازش فال نخریده بود برگشته بود گفته بود: حالا که نخریدی اون دماغتو که عمل کردی هیچم قشنگ نیست.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:42  توسط شيلا | 

سلام

دیروز برامون شروع خوبی نداشت چون به محض اینکه وارد دفتر شدیم خبر آوردن که یکی از همکارامون مادرش فوت شده . یکسال و نیم سرطان داشت و این دختر از مادرش مراقبت میکرد ولی چه روحیه ای داشت که هیچکدوم نفهمیدیم که مادرش مریضه اما بلاخره پریشب تموم کرد.

وای که هممون شوکه بودیم و از همونجا با قسمت اداری هماهنگ کردن که یه ماشین برای بهشت زهرا آماده باشه و بچه ها رو ببره برای تشییع جنازه.

من اولین بارم بود که داشتم میرفتم بهشت زهرا اصولا روحیم خیلی ضعیفه اما چون دوست و همکار هشت سالمون هست نمیشد نرفت .یه جورایی طپش قلب گرفته بودم اما خوب همه بودن من هم دست دوستمو چسبیده بودم که یه بار تنها نشم.

آقای همسر هم که مرتب سفارش میکرد نری غسالخونه رو ببینی ها؟ نری جلو صورت جسد رو نگاه کنیا؟ ...

وای که چه همهمه ای هست و چقدر عجله دارن که زود جسد و خاک کنن. از اینور میارن بیرون از اونور میبرن تند تند نماز میخونن سریع میبرن سرخاک و خروار ها خاک و تموم.

ما هم منتظر موندیم تا آوردن و رفتیم سر مزار . اونقدر گریه کرده بودم که به سرفه افتاده بودم و نفسم بالا نمیومد. آقای همسر میگفت: مگه تو فامیل نزدیک بودی که اینقدر گریه کردی؟

من فامیل نبودم اما انسان که بودم دلم واسه دل سوخته دوستم سوخت که ضجه میزد از اینکه مادری رو که یکسال شب و روز ازش پرستاری کرده بود و داره تو خاک سرد رها میکنه  . از اینکه میگفت: مادر دردات تموم شد؟ تو که بی من هیچ جا نمیرفتی ؟ یادم رفت بالشتو بیارم .

آخ .... یاد پدر و مادرم افتادم  یاد پدر و مادر آقای همسر افتادم . از خدا خواستم که ازشون دور کنه چون تحملشو ندارم . از خدا خواستم اونقدر نباشم که مرگ عزیزامو ببینم چون خیلی سخته.

بزور از سر خاک بلندش کردیم دل نمیکند خواستیم از همونجا برگردیم اداره اما پدرش و برادرش اومدن ازمون خواستن که تنهاش نذاریم که چند ساعت دیگه باهاش بمونیم.

هممون موندیم اما تا کی؟ به هرحال این روزها میگذره همه از دورو بر پراکنده میشن و انوقت فقط تنهایی .

دوست نداشتم پست غمناک بنویسم اما رو دلم سنگینی میکرد شاید بعدا پاکش کنم شاید هم نه.

اما دیروز وقتی رسیدم خونه همونطور با چشمهای پف کرده و سر درد بدی که گرفته بودم یه عود روشن کردم و دراز کشیدم وسط پذیرایی تا زمانی که آقای همسر اومد .

یه قرص سر درد بهم داد و یکم نشستم  قرار بود بریم شهروند برای تولد دختر خوندمون خرید کنیم. آقای همسر بهم گفت: اگه حالشو نداری نریم ولی بهتره که بیای بریم تا از این حال و هوا در بیای.

خلاصه بلند شدم و لباس پوشیدم اما با این پف چشم چیکار کنم؟   خلاصه بزور بزک دوزک یکم پوشوندمش و رفتیم .

اما خدایی خرید کردن و  لابلای وسایل چرخیدن کلی حال آدمو تغییر میده حداقلش اینکه یکم فکرت به چیزای دیگه مشغول میشه .

چون اول سال تحصیلی بود تصمیم گرفتیم که وسایل مدرسه برای تولدش بگیریم و بفرستیم. ولی چیکار میکردن این بچه ها از این ور میدویدند به اون ور و رنگ و وارنگ دفترچه و دفتر نقاشی و دفتر ۱۰۰ برگ و ۸۰ برگ و دویست برگ با جلد های کارتونی از شرک گرفته تا اسپایدر من و پیتر پن و سیندرلا رو جمع میکردن و تو سبد میریختن حالا قیمتش چقدره به اونا چه؟ دهههههههههه .

 ولی چی میکشن پدر مادرا تا یه بچه بره مدرسه زیر ۱۵۰۰ تومن دفتر پیدا نبود .

خلاصه یه کوله پشتی خیلی خوب خریدیم با ست کامل وسایل مدرسه از دفتر و مداد و خودکار تا مداد رنگی ۲۴ رنگ و ماژیک و سرویس کامل پرگار و جامدادی و لیوان مدرسه و لیوان سرامیکی و هرچیزی که برای یه دختربچه راهنمایی لازم هست و به ذهنمون رسید گرفتیم  یه سری چیزها هم قبلا گرفته بودم اونها رو هم گذاشتم تو کوله پشتی یه سری چیزها هم وقتی کوله پشتی رو بسته بندی کردیم یادم افتاد که میخواستم بزارم اما دیگه نمیشد بازش کنم.

فکر کنم یه هفت هشت کیلو وزن کوله پشتی شد. اما دفتراش اونقدر خوشگل بود که خودم هوس کردم توش مشق بنویسم .

طفلی ماها که مدرسه رفتنمون بر خورد به زمان جنگ و ت*ح*ر*یم  و دفتر های کاهی و سفیدی که از مدرسه بهمون میدادن که ازشون بدم میومد و بابام برای اینکه حس درس خوندنم جریحه  دار نشه برام دفتر جلد چرمی میخرید که توش سوالات درسهای مهم رو بنویسم و دفترهای مدرسه رو بزارم برای چکنویس و مشق.

یادم میاد یکی از همکلاسیهام براش از خارج جامدادی دو طرفه آهنربایی آورده بودن اما اونموقع اینجا اصلا وجود نداشت یا اگه بود خیلی کم بود.کلی زحمت کشیدم تا برای بابام با دست و دهان حالت آهنربایی جامدادی رو توضیح بدم اما بابام پیدا نکرده بود و یه جامدادی فلزی طلایی که روش عکس پسر جنگل داشت واسم خرید که کلی حالم گرفته شد البته خیلی خوشگل بود اما آهنربایی که نبود.

دوباره تولدم یه جامدادی که توش جای مخصوص پاک کن و خودکار داره و کلی هم توش وسیله بود خریدن اما اونم آهنربایی نبود دکمه ای بود.

بلاخره ما این جامدادی آهنربایی رو پیدا نکردیم زمانی که پیدا شد ما بزرگتر شده بودیم به اصطلاح خانوم شده بودیم جامدادی آهنربایی واسه بچه ها بود .

دیشب که داشتم جامدادی انتخاب میکردم یه جامدادی خیلی خوشگل دیدم که فلزی و دو طبقه بود داخلش هم یه آهنربای خوشگل با یه ماژیک بود یاد جامدادی خودم افتادم دیدم اونی که من داشتم هم خیلی خوشگل بود . همون فلزیه رو خریدم.

امروز صبح با پیک فرستادیم برای یکی از کارمندای کمیته امداد قلعه گنج که اومده بود تهران برای گذروندن دوره که موقع رفتن با خودش ببره  امیدوارم فحشمون نده چون خیلی سنگین بود.

صبح هم زنگ زدم تا با مسوول اونجا صحبت کنم و بگم که فرستاده شده و وقتی بدست بچه رسید بهم خبر بده.

میدونین چی گفت؟

مسوول:خانم فکر کنم اولا خودش هم ندونه تولدش هست و دیگه اینکه این احتمالا اولین کوله پشتی هست که وارد این خانواده شده . فکر هم نکنم اصلا بدونه پرگار و گونیا و نقاله چی هستن؟ اما فکر کنم از دیدنشون خیلی خوشحال بشه.

من: شوخی نکنین یعنی تا این حد؟

مسوول: بعله اینجا بین سه تا استان سیستان و بلوچستان ، هرمزگان و کرمان واقع شده قسمت فقیر استان کرمان هست ۱۴۰۰ تا روستا داره که از هم خیلی فاصله دارن. کل مساحت قلعه گنج هم به اندازه استان گلستان هست.

من: راستش من سایز بچه رو نداشتم که براش لباس بگیرم اگر امکان داشته باشه سایز هاش و شماره پا رو بهم بدین.

مسوول: باید یه چند روز صبر کنین تا من یکی رو با موتور بفرستم چون فاصله زیاده باید ۱۰۰ کیلومتر بره و ۱۰۰ کیلومتر بیاد.

من: باشه حالا اینا رو برای تولدش بهش بدین تا وقتی اندازشو داشتیم براش لباس بفرستیم.

می بینین کجا داریم زندگی میکنیم؟

اینا رو واسه اونایی نوشتم که ناشکری میکنن نسبت به داشته هاشون و همش گله نداشته هاشون رو از خدا میکنن. بدونین هستن کسانی که غم نون شب جایی واسشون نذاشته تا بخوان به چیزایی فکر کنن که فکر ما ها رو مشغول کرده.

گاهی آدم این چیزها رو ببینه بد نیست اونوقت میفهمی چقدر خوشبختی و چقدر داری خوب زندگی میکنی اما قدرشو نمیدونی .

عذر میخوام از اینکه این پستم یکم همچین حال گیر هست چون خودم هنوز حالم سرجا نیست تا بخوام خوب بنویسم.

امیدوارم همتون آخر هفته خوبی رو سپری کنین و همیشه شکرگزار نعمتهایی باشین که خدا در اختیارتون قرار داده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:43  توسط شيلا | 

 

 سلام

راستش دیروز آی حالم بد بود از بس که ملت ملاحظه کار هستن. مثلا ما خواستیم از خنکی نسیم شبانگاهان استفاده کنیم و کولر روشن نکنیم مگه گذاشتن بخوابیم ساعت ۲ نصفه شب بعد از کلی صدای چاپ و چوپ کف زدن جلوی در خونه بلند بلند خداحافظی میکنن واسه شمسی کوره و ننه قمر و تمام ایل و تبار سلام میرسونن و صدای ماچ و موچشون اونقدر بلند هست که تا توی اتاق خواب ما هم بیاد بعد هم با بیغ و بوغ از تو ماشین خداحافظی میکنن. نتیجش این شد که ما بدخواب شدیم رفت. دیروز هم سر درد داشتم طوریکه وقتی آقای همسر گفت بریم خونه مامانت سوغاتیشونو بدیم دلم میخواست بگم نهههههههههههههههه نریم خونه مامانم

اما امروز خدا رو شکر خوبم. اما خدایی هر بلایی سرمون بیاد حقمون هست چون تنها چیزی که برامون اهمیت داره تا نوک دماغمونه و همین اصطلاح چهار دیواری اختیاری بیچارمون کرده مثلا تو مرکز خرید میدیدم قدم به قدم سطل آشغال هست که هم سطل آشغالا رو تمیز میکنن هم زود به زود خالی میکنن اما اگه زیر نیمکتهایی که برای استراحت گذاشتن نگاه کنی یه عالمه بطری آب افتاده یا طرف تویوتا سواره اما شعورش به اندازه همون تویوتا هم نیست که وقتی کوفتی میخورن یه نایلکسی هم تو ماشین داشته باشن تا آشغالاشو بریزن توش یکی که خیلی با حال بود یه نایلکس پر آشغال رو از تو شیشه شوت کرد بیرون حالا این نایلکس زمین میوفته یا تو شیشه جلوی ماشین عقبی میخوره اصلا مهم نیست .

بماند که این رشته سر دراز دارد.

ما چهارشنبه ساعت ۴صبح حرکت کردیم به سمت فرودگاه و با سلام و صلوات یه جا پارک تو پارکینگ واسه پسر سیاه پیدا کردیم .خلاصه تا هواپیما حرکت کنه حدودا بیست دقیقه به هفت بود . من جدیدا نمیدونم چم شده نزدیک فرود هواپیما شدیدا خوابم میگیره و گاهی حتی میخوابم و به سختی هم بیدار میشم.

به هرحال تا تاکسی بگیریم و راهی هتل بشیم ساعت ۸:۳۰ شد . من جدا دلم میخواست بگیرم بخوابم اما نمی شد.

حال آقای همسر از من میپرسه امروز کجا بریم من از اون میپرسم تو بگو کجا بریم. راستش اگه اولین بارمون بود که میرفتیم مطمئنن وقت هم کم میاوردیم اما خب ما همین عید هم اونجا بودیم بقول آقای همسر یه پا توربان(معادل لیدر تور) مسیر بندرعباس-قشم هستیم.

دورنمای محوطه و ساحل هتل هما

اتاق

بندرعباس یه معبد هندوها داره که در حال حاضر دارن تعمیرش میکنن و فقط میشه از بیرون دید. خود بندرعباس چیز خاصی نداره  اما یه قلعه پرتغالیها تو جزیره هرمز هست که با قایق باید بری البته رفت و آمد توریست به جزیره هرمز نسبتا کم هست و بیشتر بومیها رفت و آمد میکنن رفت و آمد اصلی بیشتر به جزیره قشم هست.

بلاخره تصمیم گرفتیم که بریم قشم و درگهان لباس عوض کردیم و راه افتادیم و به سمت اسکله افغانی یا همون حقانی(اولین باری که اومده بودیم تو فرودگاه به تاکسی گفتیم میخواهیم بریم اسکله اتوبوس دریایی گفت: حقانی؟ من چون فاصلم دور بود بد شنیدم با تعجب گفتم: اسمش افغانیه؟ راننده کلی خندید و گفت: نه خانم حقانی اما همون افغانی که شما میگین درست تره).

اسکله اتوبوس دریایی

اینم خود اتوبوس دریایی

راستش سوار اتوبوس دریایی که شدیم یاد رویا افتادم که با اون نی نی تو دلش نکنه بیاد اتوبوس دریایی یا قایق تندرو سوار شه. خلاصه چهل دقیقه تمام ما اره شدیم رنده شدیم الک شدیم کلی قیژژژژژژژ شدیم تا رسیدیم به قشم.

منطقه آزاد قشم

نشستن تو اتوبوس دریایی و قایق مخصوصا تو این فصل سال که دریا مخصوصا عصر ها موجش زیاد هست بدجوری تن و بدن آدم رو نرم میکنه. اما بیشتر از ساعت ۵ عصر کار نمیکنه.

از اونجا هم تاکسی گرفتیم برای درگهان چون من شلوار لی خونم اومده بود پایین .البته نه اینکه نیاز داشته باشم ولی درگهان بری حیفه که کفش و شلوار ولباس نخری.

توضیح: برای اونایی که تا حالا قشم نرفتن بگم که در اطراف قشم چند جای دیدنی هست که اگه برای اولین بار میرن حتما ببینن یکیش غار خربس هست که من خیلی دوستش دارم یه سری تونل تو در تو که به هم راه دارن و رو دیوار بعضی از تونلها کنده کاری شده دقیقا نمیدونم مال چه زمانی هست اما جایی خوندم که احتمالا پرستشگاه پیروان میترایسم بوده.

ساحل سیمین هست که از اسمش مشخصه ساحله. آرامگاه شاه شهید هست که نمیدونم کی بود اما نزدیک غارخربس هست.

گورستان انگلیسیها که خودم نرفتم چون فاصلش از قشم حدود ۱۱۰ کیلومتر بود در واقع انتهای جزیره قشم .

ده رمکان که هرکی دوست داره کباب بز بخوره بره اونجا.

قلعه پرتغالیها در خود قشم که چیزی که من دیدم خیلی شبیه قلعه نبود دیگه تبدیل به دیوار شده بود.

اما مهم تر از همه جنگل حرا هست که حیفه نبینیدش .درختان حرا و چندل که سازگار به آب نیمه شور هستند و در حد فاصل جذر و مد آب دریا بوجود میان شرایط خاص زندگیشون جالبه و دیدن گلخورکها و عروسهای دریایی و پرندگان مهاجر خالی از لطف نیست. خیلی توضیح نمیدم چون اونوقت تبدیل میشه به درس اکولوژی.

خلاصه اینکه ما به درگهان رسیدیم ایندفعه برعکس دو مسافرت قبلی فقط خرید کردیم تو درگهان که مرکز کفش و شلوار و لباس هست چه بصورت جین چه تک .شلواراش هم عالیه هم ارزون .کتانی هم یه آدیداس که تو تهران دیده بودم ۶۴۰۰۰ تومان اینجا ۳۰۰۰۰ تومان بود.

برای خودمون هم اسباب بازی خریدیدم البته به اسم نی نی آینده از میمون جیغو ، آدم آهنی و بی بی، خرس و سندی .

میمون جیغو

آدم آهنی

بی بی

خرسک

از اونجا هم برگشتیم قشم ناهار خوردیم و رفتیم ستاره قشم یاد سیندخت افتادم که اینجا رو خیلی دوست داشت.

انا مایه دار

البته ساعت ۲ مرکز خرید نیمه تعطیل بود یکم استراحت کردیم باز خرید و از اونجا رفتیم به مرکز خریدی که توسط چینی ها اشغال شده اسمشم گذاشتن دیوار چین یه سری وسایل تزیینی هم از اونجا خریدیم .آخرین حرکت اتوبوس دریایی ساعت ۵ عصر هست که مابه اون نرسیدیم و رفتیم به اسکله لنج .

لنج ساعت ۸ شب حرکت کرد هوا کاملا تاریک بود و ماه هم کامل. انعکاس نور ماه روی موجهای دریا خیلی قشنگ بود  من که همش سرم از لای میله بیرون بود یا داشتم کف سفیدی که کنار لنج تشکیل میشد نگاه میکرد یا نور ماه رو آب رو  اما کم کم حوصلم سر رفت آخه ۱:۲۰ دقیقه باید بشینی که یواش یواش بیاد کشتی استار کروز نیست که خوش بگذره .

اولش تا از کنار یه کشتی رد میشدیم هم میدویدن سمت عرشه که کشتی رو ببینن ما که جامون طبقه بالا بود از همونجا نگاه میکردیم.

اول که کشتی میدیدم با شوق و ذوق گردنمو اینور اونور دراز میکردم که ببینم .

اما وقتی شصتاد تا کشتی باری و یدک کش و نفت کش از کنارمون رد شد دیگه هیچکس حوصله نداشت نگاشون کنه.

 این چراغای بندرعباس از دور مشخص بود اما عین سراب هرچی بهش نزدیکتر میشدیم دورتر میشدن اونایی هم که نزدیک میشدن فکر میکردیم داریم به اسکله نزدیک میشیم باز کشتی بودن.

دیگه حالم داشت از هرچی کشتی بهم میخورد ترجیح میدادم اتوبوس دریایی سوار شم بلاخره یکی میکوبه به سقف یکی به کف اما سریع میرسی ولی اتوبوس دریایی شب حرکت نمیکرد خلاصه ۹:۳۰رسیدیم بندرعباس . تو کشتی که سوار شدیم هنوز سرحال بودیم آقای همسر میگفت رسیدیم هتل بریم چیپس و پفک و میوه ها رو برداریم بریم کنار ساحل اما بعد از ۱:۳۰ نشستن تو لنج هردومون خسته شده بودیم به همدیگه گفتیم شرمنده اگه تو بری من نمیام فقط دوش ، لا لا.

فردا صبح هم بیدار شدیم رفتیم صبحانه خوردیم و رفتیم کنار اسکله و از اونجا هم مرکز خرید زیتون باز چی خریدیم؟

عروسک

یه مغازه بود که جلوی درش یه عروسک  الاغ و یه زرافه داشتن میرقصیدن خیلی بامزه بود چون الاغه بیشتر گردن تکون میداد و زرافه شکمشو . ما هم دلمون خواست.

الاغ و زرافه تبلیغاتچی

خلاصه یه زرافه که میرقصه یه کفشدوزک گنده هم از زیتون خریدیم باز آقای همسر داشت میرفت سمت آدم آهنی که دیگه نذاشتم .

کفشدوزک

زرافه

الاغ رقاص

دوستان صمیمی

خانواده عروسکی

 بعد از اون هم رفتیم سمت بازار محلی ادویه بندری و انبه و خرما خریدیم و یه گشتی زدیم و از اونجا رفتیم رستوران سجاد .

رستوران معمولی هست اما غذاهاش تازه و خوشمزه هست ما که هر سال یه دینی به گردنمون هست که بریم اونجا . از اونجا هم رفتیم هتل و خر و پفففففففففففففففف

ساعت ۵:۳۰ رفتیم ساحل هتل و کلی گشتیم و عکس گرفتیم  .هتل هما خوبیش اینه که ساحل خوبی داره حتی اگه بیرون هم نری سرت گرم میشه هم قشنگه هم تمیز ،بعدش رفتیم کافی شاپ یا کافی چاپ هتل هما که می چاپه اساسی برای ما که دو نفریم خیلی مهم نیست ولی اونایی که بچه دارن و یا تعداد زیاد هستن سخته.

مهمان نوازی سنت ماست

محوطه ساحلی 1

محوطه ساحلی 2

محوطه ساحلی 3

موتور سواری ساحلی

اینور خط

اونور خط

غروب ساحل

کافی شاپ ساحلی

بستنی مخصوص هما

تا ساعت ۸:۳۰ اونجا گشتیم بعد دوباره راه افتادیم رفتیم بیرون ایندفعه رفتیم سمت ستاره جنوب و مرکز خرید نیلی یه خر رقاص هم خریدیم که زرافه تنها نباشه. دیگه تا برگشتیم هتل ساعت ۱۱ شب بود 

صبح جمعه هم چمدون رو جمع و جور کردیم و ساعت ۱۱ راه افتادیم به سمت فرودگاه البته آقای همسر رو بزور آوردم بیرون چون میخواست ادامه فیلم پاییز سرافیم رو ببینه که با یه وقفه بقیشو تو فرودگاه دید. ساعت ۳:۳۰ هم خونه بودیم.

ولی یه سه روز طول میکشه که خونمون رو آباد کنیم و هر چیزی رو سرجاش بذاریم و بشوریم و خشک کنیم و اتو کنیم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:46  توسط شيلا | 

سلام

چند وقت پیش از طرف اداره یک سری کارت بهمون دادن که باهاشون میشه از یه سری امکانات مثل استخر و رستوران ... استفاده کرد.

این کارت یه مدتی تو کمد مونده بود و کسی نگاش هم نمیکرد تا اینکه آقای همسر تصمیم گرفت وارسیش کنه.

آقای همسر: چه خوب

من: چیه ؟ چی توش داره؟

آقای همسر: کارواش بیهقی. میشه ماشینو برد مجانی شست.

من: دستت درد نکنه این همه رستوران و فست فود و استخر و فلان و بهمان تو فقط کارواش بیهقی رو دیدی؟

یه بار ماشین و بردیم کارواش بیهقی و از اونجایی که آقای همسر همیشه عادتشه به کارگرای کارواش به اندازه قیمت خود کارواش انعام میده اونا هم برای اینکه عذاب وجدان نگیرن هی ماشین بیچاره رو میسابن.

خندم گرفته بود وقتی آقای همسر رفته بود ماشین و ببره تو قسمت خشک کنی اون کارگره که ماشینو شسته بود و انعام گرفته بود با شیلنگ تا زمانی که ماشین دور شده بود همچنان داشت روش آب میپاشید.

خلاصه آخرش آقای همسر به این نتیجه رسید که اینجا زیادی پوست ماشین بیچاره رو میکنن پس در نتیجه فکر نکنم دیگه ماشین رو ببریم کارواش مجانی.

پنجشنبه فکر کردیم که باهاش بریم پارک ارم . خلاصه راه افتادیم ،اول رفتیم قلعه سحرآمیز ولی عجب ستمیه واسه پدر مادرا، ما دو تا آدم گنده یه تیراندازی یه ماشین سواری یه سینما ۴ بعدی کارت هشت هزار تومنی مون شوت شد رفت هوا.

تیراندازی

اما من همش مونده بودم که این بعد چهارم سینما ۴۰۰۰ یا چهار بعدی چیه که وقتی فیلم تموم شد فهمیدم.

سالنش صندلی داره مثل سینما و باید عینک مخصوص بزنی (عینک تو سینما سه بعدی هم هست) فیلمش خانه ارواح بود که داستان گم شدن یه مرد و ورود اتفاقیش به یه قلعه بزرگ و متروکه بود.

یه جاییش داشت میگفت: زن زیبایی رو دیدم که تو عمرم کسی رو به این زیبایی ندیده بودم دستش رو بطرفم دراز کرد که ناگهان ...

به اینجای داستان که رسید یه دفعه صندلی که روش نشسته بودم به شدت رفت پایین و یه جورایی قلب من هم افتاد کف پام .

از اونجا داخل یه تونل شد که صندلی ما هم همراه با حرکت تو تونل این ور انور میشد و میلرزید .

خلاصه وارد یه جا شد که همه چیز تو فضا معلق بود و محکومها به آلات شکنجه بسته شده بودن ،یه دفعه به سمت یه گیوتین رفت که یه محکوم بهش بسته شده بود.

یکدفعه تیغه اومد پایین و خون همه جا پاشید و یکهو از یه جایی آب رو صورت من پاشیده شد که بر اثر القای فیلم احساس کردم خون هست و جیغ کشیدم.

یه جاهایی خفاش ها از رو سر همه میگذشتو و به سمتت میومدن یا او هیولا زبونش و که دراز میکرد تا نزدیک چشمت میرسید یا شاخه های خشک نزدیک بود تو چشمت برن . البته اینا بخاطر سه بعدی بودن تصاویر بود ولی واقعا گاهی احساس میکردم که شاخه ها الان تو چشمم میرن و سرم رو این و انور حرکت میدادم.

خلاصه یه جاهایی هم که باد میوزید و من مونده بودم این آب و باد از کجا میاد که مستقیم هم میخوره تو صورت من.

وقتی فیلم تموم شد نگاه کردم دیدم که پشت صندلیهای جلوییمون یه سری سوراخ هست که باد و آب از اون سوراخها بیرون میاد و بصورت میخوره.

در واقع بعد چهارم حرکت صندلیها و آب و باد بود.

از اونجا که اومدیم بیرون هر کاری کردم دیدم نمیتونم هیچ چیز سوار شم یعنی جدیدا دلم اونقدر کوچیک شده که طاقت این هیجانها رو نداره.اونم منی که دوبار دوبار رنجر سوار میشدم.

تا قبل از سفر شیراز آقای همسر باورش نمیشد که من اینطوری شدم و تو پارک بازی اونجا اصرار کرد تا باهاش سوار قالیچه بشم .چشمتون روز بد نبینه جیغایی میکشیدم که خودم مونده بود واقعا این صدای منه؟ همونطور یه ریز گریه میکردم و فریاد میزدم منو بیارین پایین .

همه بالا رو نگاه میکردن که این کیه؟

از یه طرف آقای همسر بغلم کرده بود و میگفت: نترس من تو رو نگه داشتم نمیوفتی و از یه طرف خانومی که بغل دستم نشسته بود دستم و گرفته بود میگفت: من مواظبتم اما ...

هیچوقت لرزش پاهام یادم نمیره که یه لحظه آروم نداشت نتیجش این شد که اونشبم به گریه گذشت.

بخاطر همین وقتی اونشب به آقای همسر گفتم من نمیتونم سوار شم تو اگه میخوای سوار شو . دیگه اصرار نکرد. اما هنوز باورش نمیشه که من همونی هستم که پارسال پشت سرهم ترن و ترن لوپ و چتر نجات و سفینه و سورتمه و... سوار شدم و ککم هم نگزید.

به هر حال بهترین راه رو در قایقرانی و بعدش هم  رفتن به سیرک دیدیم .

راستش سیرکی که تو ذهن من بود اونی بود که تو بچگی در واقع خیلی بچگی حدودا دو سال و دوسال و نیمگی رفته بودم اما یه حادثه تلخ نذاشت من کاملا از دیدن سیرک لذت ببرم.یه سیرک عظیم مربوط به شوروی سابق .

جریان از این قرار بود که بابام برام یه توک(یه چیزی تو مایه های ترد مینو) خریده بودم . وقتی تو جایگاه نشستیم من داشتم با این بسته توک ور میرفتم که بازش کنم و بخورم. اما تا بازش کردم از دستم افتاد و از لای میله ها افتاد زمین و مثل یه دسته دو مینو پخش شد.

منو میگی گریم در اومده بود چون حتی یه دونش رو هم نخورده بودم خلاصه تموم مدت نگام از لای میله ها به توک عزیزم بود.

مامان: مامان جان اونو ول کن بعدا برات میخریم این خانما رو نگاه کن چه قشنگ رو توپ میر* قصن؟

من: کو؟

سرم و بلند کردم و دیدم یه دسته دختر با لباسهای سفید مثل باله رو توپهای بزرگی در حال رق*صیدن هستن.

ده ثانیه بعد دوباره سرم لای میله ها بود و تماشای توک از دست رفته.

بابا: بابایی رفتیم بیرون هم برات توک میخرم هم کیت کت(تک تک امروزی) هم کارملا(رنگارنگ امروزی) حالا تو این میمونه رو نگاه کن دوچرخه سواری میکنه.

من: کو؟

ده ثانیه بعد دوباره سرم لای میله ها بود .

مامان :مامان جان سرتو بالا کن این آقاهه رو نگاه کن اون بالا تاب بازی میکنه.

من: کو؟

ده ثانیه بعد دوباره سرم لای میله ها بود .

بابا: بریم بیرون دوباره برات میخرم تو این فیلا رو نگاه کن رو سر هم واستادن.

من: کو؟

نردبان فیلهای گنده که کوچیکترینشون اون بالا یه پرچم کوچولو تکون میداد.

اما باز من بودم و میله ها و توک.

خلاصه از اون سیرک فقط تعدادی اسلاید ده ثانیه ای از خانومهایی که رو توپ می*رق*صیدن ، میمونی که دوچرخه سواری میکرد ، آقایونی که نزدیک سقف بند بازی و تاب بازی میکردن و فیلهایی که از رو سر هم بالا رفته بودن در ذهن من باقی مونده.

هروقت تو یه مغازه میرم و توک یا همون ترد الان رو میبینم دلم میخواد بخرم نه اینکه خیلی دوستش داشته باشم چون هروقت خریدم مدتها تو کشوی میزم مونده ولی یه حسی همیشه تو وجودم هست و دلم میخوادش.

خیلی تلخ بود نه؟

اما سیرک اونشب با سیرکی که در بچگی رفته بودم اصلا قابل مقایسه نبود. اما اییییییی بدک نبود.

اینهم یه چند تا عکس:

خرس نوشابه خور

کریستوفر

هاپو ها

بودی

بودی و کریستوفر

بازی با مارها

هفت مار پیتون

بیست شیر نر و ماده

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:46  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
کاترین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
خانومی
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
بيا تا برايت بگويم(سحر)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
باید عاشق شد و رفت
خاطرات من و عشقولیم
مامان نگار و نی نی
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
تیله نور(سایه عزیز)
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
خاطرات مرمرین
آزاده عزیز و ماهان گلش
من و فرزاد گلم
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
برای با تو بودن (مرمر)
عروسک کوکی
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM