تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

سلام

من یک عدد شیلای کمی تا قسمتی فرتوک هستم. جهت اطلاع بگم که فرتوک یه چیزی تو مایه های فرتوت هست اما یکم کمتر از اون.

یکی بود یکی نبود قضیه از اونجا شروع شد که هفته گذشته یکی دوبار قسمت وسط کمرم درد گرفته بود که این درد به پشت پای راستم فشار میآورد زیاد بهش توجه نکردم و فکر کردم شاید این از عوارض نزدیکی به اول دوره ماهیانه هست .یه روز تو اداره از پشت میز بلند شدم خواستم برم سمت در اتاق که دقیقا در وسط اتاق مثل این صحنه های اسلوموشن پای راستم رو که بلند کردم تو هوا موند و من هم یهو خشک شدم . یه جورایی احساس کردم یکی از پشت نخ پامو کشیده که پام رو نمیتونم حرکت بدم .خلاصه لی لی کنان خودم رو به صندلی راحتی اتاق رسوندم و کجکی روش نشستم . در واقع با اون وضعیت هر تکونی میخوردم پشت پام تیر میکشید.

القصه موبایلم داشت تو سر و سینه میزد میدونستم آقای همسر پشت خط هست و اگه جواب ندم الانه که به تمام تلفنهای سازمان زنگ بزنه تا خبری از من بگیره . گوشی رو دوستم برام آورد و بهش گفتم که پام گرفته و قرار شد که عصر بریم دکتر.

به هر حال پامو ماساژ دادم کم کم آروم شد اما جرات نداشتم تند راه برم خیلی یواش یواش راه میرفتم خانم های همکار تو اینجور مواقع که می بیننت فورا میپرسن : خبریه ...جان من... مرگ من.... به کسی نمیگم فقط به من بگو...

آقایون همکار چیزی نمیگن اما اینجور مواقع یه نگاهی میکنن که هزار تا سوال و جواب توش هست.

حامله ای ؟ خبریه؟ دیگه وقتشه. دیدی خانم فلانی و فلانی زاییدن ؟ کلک میخوای از شش ماه مرخصی استفاده کنی؟ انقدر صبر کردی تا شش ماه رو تصویب کردنا....

به هرحال ما ساعت ۴ رفتیم خونه درد پا هم آروم شده بود آقای همسر اومد خونه گفت: آماده ای بریم .

من: بریم اما دکتر نه . بریم بیرون.

آقای همسر: دکتر نه؟ پات خوب شده؟

من: بهتر شده یه چند روز صبر میکنم ببینم چطور میشه.اما بریم بیرون.

آقای  همسر: پیاده؟

من: نه با ماچین.

واقعا حال و حوصله ام خراب شده بود . رفتیم بیرون گشتیم و یکم هم تو پارک یواش یواش راه رفتیم و برگشتیم خونه.

من شبا گاهی تو خواب مثل گربه ها بدنم رو کش میدم . کش دادن همانا و دوباره نخ پام کشیده شد که از درد از خواب پریدم و پام رو بغل کردم و شروع کردم به ماساژ دادن در عین حال تند تند آقای همسر رو صدا میکردم .

خودم فکر میکردم  دارم بلند صدا میکنم اما وقتی برگشت سمت من و همچنان در خواب بود فهمیدم صدام و فقط خودم دارم میشنوم .(می بینی خواهر اصلا صدامو نشنید) صبح که بهش گفتم تعجب کرد و بعد خندید و گفت: شوهر هم شوهرهای قدیم.

القصه چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه که من اوخ بودم و پام درد میکرد یا روی تشک برقی نشسته بودم یا روی کیسه آبگرم . شب هم دوباره آقای همسر برام کیسه آبگرم آورده بود خلاصه شب برنامه داشتم با کیسه آبگرم میذاشتم زیر کمرم بعد میذاشتم زیر ران بعد هلش میدادم زیر زانو گاهی از خواب پامیشدم میدیدم گم شده بعد میگشتم لای پتو پیداش میکردم گاهی پیداش نمیکردم از رو تخت آویزون میشدم دست میکشیدم رو زمین میدیدم اونجا افتاده آخرش هم صبح بیدار شدم دیدم بغلش کردم و خوابیدم.

دکترهای خانواده هم تشخیصشون این بود:

مامان: هی بهت میگم پاتو گرم نگه دار . رو سرامیک با پای لخت راه میری . پات سرما میخوره .

مامان آقای همسر: تقصیر اون دستگاهه هست یکی از دوستای من تو پارک با یکی از همین دستگاهها کار کرد کمرش درد گرفت.

مخلص کلام شنبه با آقای همسر رفتیم پیش یه آقای متخصص. وقتی شرح حال گفتم به من گفت برو تو اون اتاق بخواب. من هم رفتم به خیال اینکه میخواد کمرم رو معاینه کنه به شکم خوابیدم و دکمه شلوارم رو باز کردم که کمر شلوار یکم شلتر بشه .

آقای دکتر: به پشت بخواب

من در حالیکه هل کردم دیدم ضایع هست که دگمه شلوارم باز باشه در همون حالت نیم خیز شدم که دگمه شلوارم رو ببندم.

آقای دکتر: نه نمیخواد باز نکن. لازم نیست.

من: نمیخوام باز کنم.

حالا بقول داداش کوچیکه لامصب مگه بسته میشد. کم مونده بود داد بزنم آقای همسر بیاد کمک که بلاخره بستمش و به پشت خوابیدم خلاصه یکم انگشتای پامو فشار داد و یکم من و چکش کاری کرد و یکم هم کمر و خم و راست کرد.

آقای دکتر: ورزش میکنی؟

من : بعله. آقای دکتر من احساس میکنم عضلات پشتم گرفتگی داره شاید بخاطر سرما باشه.

آقای دکتر: باید بری ام آر آی تا معلوم بشه چرا گرفتگی داره.

حالا میون این هیری ویری

آقای همسر: آقای دکتر برای بچه دار شدن مشکلی که پیش نمیاد.

آقای دکتر: نه تا مشخص نشه چرا درد گرفته نباید بشه باید صبر کنین تا نتیجه مشخص بشه.

من یواشکی به آقای همسر: دیدی؟ گفت نمیشه.

آقای همسر یواشکی : نترس یه سه تا ویزیت ۹۰۰۰ تومنی راضیش میکنه .

خلاصه اینکه ما پنجشنبه صبح وقت ام آر آی داریم.

یکشنبه آینده هم خانوادگی میخواهیم بریم دوره آموزشی تو بندر انزلی. بدین صورت که نتونستم آقای همسر رو راضی کنم که بزاره تنها برم و قراره دو نفری بریم بعد آقای همسر برگرده بعدش دوباره سه شنبه بیاد دنبال من و با هم برگردیم.

این عزیز دل ،دل نازک من طاقت نداره من و تنها بفرسته. البته خداییش خودم هم سخته برام ۴ روز زیاده، نمی تونم نبینمش دوریش برام خیلی سخته. ولی چاره ای نیست این دوره تو این دفتر فقط به پست من میخوره بعدشم اونایی که کارمند هستن میدونن برای ارزشیابی به یه تعداد ساعت آموزشی نیاز هست و چاره ای ندارم.

خلاصه اگه تشریف میارین بفرمایین دسته جمعی بریم خوش میگذره ها.

پی نوشت۱: تا اطلاع ثانوی یعنی تا ویزیت دکتر هرگونه ورزش،استفاده از دستگاه ،رقص،قر و فر قدغن ميباشد.

پی نوشت۲: حالا کمر و بیخیال پول توش گیر کرده در بیاریم درست میشه . کلیپ های آهنگهای ورجه وورجه منو تماشا کنید.

سبحان ا...- فنا

des rangila- Fanaa

Dola Re Dola - Devdas

Dil Lagana-Dhoom2

Crazy Kiya Re- Dhoom2

Don't tuch me- Dhoom2

Kabhi Alvida Naa Kehna - Rock N Roll

Kabhi Alvida Naa Kehna - Where's The Party

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:35  توسط شيلا | 
 

سلام

برای اینکه مشاجرات شما منصفانه برگزار شود، موارد زیر را حتما رعایت کنید:

به نوبت حرف بزنید

هربارفقط یک مشکل راپیش بکشید.

روی زمان حال متمرکز شوید.

احساس خودتان را بیان کنید.

برای اینکه موجبات رضایت همسرتان را فراهم کنید ابتدا نقطه نظرهای او را بازگو نمایید و بعد به مطرح کردن عقاید خودتان بپردازید.

برای اینکه مشاجرات شما منصفانه برگزار شود، از انجام موارد زیر بپرهیزید:

حرف دیگری را قطع کردن

بر چسب زدن به همسرتان، به رفتارهایش یا به عقایدی که دارد

تهدید کردن

به زبان آوردن انگیزه های همسرتان(تو عمدا....)

داد کشیدن، فحش دادن یا کتک زدن

کارهایی را که وقتی در گذشته آنها را با هم انجام میدادید از همه خوشحال تر بودید،روی کاغذ بنویسید .سعی کنید بیشتر به انجام آن کارها بپردازید.

به هم نزدیک باشید اما همیشه فضایی را برای خودتان خالی نگه دارید.

 

پی نوشت ۱:

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها.

سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از ‏دست بروند: آرامش، اميد و صداقت.

سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رويا ها، موفقيت و شانس.

‏سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي

 

پی نوشت ۲:

چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:49  توسط شيلا | 

سلام

طنین عزیز منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرد خیلی عادت به شرکت تو این بازیها ندارم اما ایندفعه بخاطر گل روی طنین خانم شرکت میکنم

۱-خودت رو معرفی کن:

شیلا هستم  29 دی ماه 32 ساله میشم. بچه دوم و تک دختر خانواده هستم . خانواده خوبی دارم و خیلی  دوستشون دارم و صد البته آقای همسر بهترین یار و شریک زندگیم  رو عاشقانه دوست دارم. ما 3 سال و پنج ماه هست که عاشقانه زیر یه سقف زندگی میکنیم. قبل از ازدواجم تنها دوست صمیمیم مادر گلم بود اما بعد از ازدواج تنها آقای همسر هست که محرم اسرارمه چون میدونم میفهمه چی میگم.من شاغل در یک اداره دولتی هستم.قبلنا من و همسرم هر روز با هم از خونه میومدیم بیرون و عصر ها هم نزدیک شرکتشون از سرویس پیاده میشدم و با هم میومدیم خونه بخاطر همین تمام بقالهای محل آمارمون رو داشتن که اگه یه روز آقای همسر تنها بود ازش میپرسیدن چرا امروز تنهایی. اما یه مدتیه آقای همسر میره باشگاه و من زودتر میام خونه بخاطر همین با هم برنمیگردیم.اصولا آدم خوش بین و مثبتی هستم .خیلی گلم خیلی ماهم ،خودم و خیلی قبول دارم و تحویل میگیرم گاهی واسه خودم نوشابه باز میکنم اگه زورم نرسید میدم آقای همسر برام باز کنه(میتونین از آقای همسر بپرسین).دوست دارم همیشه به همه چیز از جنبه مثبت قضیه نگاه کنم.زندگیمو خیلی دوست دارم همسرم و دوست دارم خونمو دوست دارم گلای تو خونمو دوست دارم همه چیزایی رو که دارم دوست دارم و از داشتنشون بسی شادمان هستم.کمی تا قسمتی شوخ و شیطونم اما تا جاییکه حریمم با دیگران از بین نره.خیلی حساس و زودرنجم مخصوصا نسبت به بعضی حرفا سریع بهم برمیخوره .وقتی ناراحت میشم صدا از سنگ شنیدی از من نشنیدی تنها کسی که دقیقا میفهمه من چمه آقای همسره که اول یه فرصت بهم میده تا آرامشم بدست بیاد بعد سر حرف و وا میکنه و میره سر اصل مطلب تا مشکل حل بشه. دلم میخواد حریمم با اطرافیانم حفظ بشه سعی میکنم با هرکسی به اندازه ظرفیتش روابط برقرار کنم.دوست دارم اسرار داخل زندگیم حفظ بشه و هیچکس حتی پدر و مادرامون ازش خبر نداشته باشن از آقای همسر هم همین انتظار رو دارم معمولا با کسی غیر از آقای همسر درد دل نمیکنم اما سنگ صبور خیلیا هستم . چیزی که اصلا تو وجودم نیست حسادته ، از اون چیزی که خدا بهم داده راضی هستم و همیشه خدا رو شکر میکنم .

 

۲-فصل و ماهی که دوست داری:

من همه فصلها رو دوست دارم برای اینکه تو هرکدوم یه مناسبتی هست که برام دلپذیر باشه . پاییز آغاز آشناییمون بود . 14آذر ، 16 بهمن و 18 اردیبهشت رو خیلی دوست دارم چون نامزدی ، عقد و ازدواجمون در این تاریخها انجام شد . 29 دی روز تولد خودم و 4 خرداد تولد عزیزدلم رو خیلی دوست دارم. کلا فکر میکنم از تمام مناسبتهای خوب باید برای خوشحال بودن و با هم بودن استفاده کرد دلیل نداره حتما کادوی سنگینی خریداری بشه یه شاخه گل و یه شام دو نفره یا یه عصر تو یه کافی شاپ دنج میتونه خیلی اثر بخش تر از یه خرید سنگین اما بدون دلخوشی باشه. رویهم رفته اگه کنارش طلا هم باشه چه بهتر بیشتر دوست میداریمش.whistling

 

۳-غذای مورد علاقه:

بیشتر غذاها رو میخورم ولی ماهی رو خیلی دوست دارم معمولا از تنها غذا خوردن خوشم نمیاد و وقتی دو تایی با هم هستیم غذا بهم میچسبه.

 

 

۴-رنگ مورد علاقه:

همه رنگهای شاد رو دوست دارم اما بعضی رنگها رو تو مواقع خاص دوست دارم آبی روشن بهم آرامش میده از نگاه کردن به آبی آسمون و دریا سیر نمیشم.ولی همه رنگهای شاد و روشن رو دوست دارم.

 

۵-موسیقی مورد علاقه:

بستگی داره اگه حال ورجه وورجه داشته باشم آهنگ شاد رو ترجیح میدم اما در حالت عادی آهنگهای ملایم و بدون کلام رو دوست دارم و معمولا آهنگهای مدیتیشن گوش میدم چون بهم آرامش میده.

 

۶-بدترین ضد حالی که خوردی:

یادم نمیاد اگه یه روز یادم اومد مینویسم

 

۷-بزرگترین قولی که دادی:

من و آقای همسر به هم قول دادیم که هیچوقت همدیگرو تنها نذاریم و هوای هم رو داشته باشیم . قول دادیم اجازه ندیم دلخوریهای کوچولو رو دلمون بمونه و تبدیل به کینه بشه . قول دادیم که با هم حرف بزنیم و همه مشکلاتمون رو خودمون حل کنیم و قول دادیم که اول بهترین دوست هم باشیم بعد همسر.

۸-ناشیانه ترین کاری که کردی:

از این کارها زیاد کردم مثلا از مسافرت که اومدیم لباسهایی رو که تو سفر پوشیده بودیم رو تو ماشین انداختیم اشتباها لابه لای لباسها لنگهای تمیز کردن ماشین رو هم انداختم و این باعث شد که آقای همسر صاحب چندتا لباس زیر صورتی بشه خودم هم یه بلوز و یه شلوارم صورتی شد البته صورتیش خوشرنگه

۹-بهترین خاطره زندگیت:

اولین باری که آقای همسر بطور رسمی و تنها، با یه دسته گل رز قرمز اومده بود خونمون تا با پدر و مادرم صحبت کنه و روز ازدواجمون که دلمون میخواست هرچه زودتر همه رو بیرون کنیم و خودمون باشیم و خودمون.

۱۰-بدترین خاطره ی زندگیت:

مریضی مامان گلم که باعث شد سه روز بعد از عقدم تو اورژانس و بعد از اون نزدیک سه هفته تو بخش بستری بشه .اگه محبتهای عزیز دلم و پدر و مادر مهربونش نبود این روزهای سخت قابل تحمل نبود خیلی دوستشون دارم برای همین محبتهای ساده و بی شیله پیله شون و هیچ وقت فراموشش نمیکنم.

۱۱-شخصی که بخوای ملاقاتش کنی:

غیر از عزیز ترین و خانواده هامون ؟ نیییییییییی دونم

12-به کی نفرین میکنی:  اصولا اهل نفرین کردن نیستم چون فکر میکنم نفرین کردن باعث میشه اثرات منفیش اول به خودم برسه بعد به اون طرف.

13- وضعیت در ده سال اینده: اگه خدا به خواد یه زندگیه آروم در کنار عشق ابدیم با یه بچه سالم و یه عشق بینهایت

۱4-حرف دلت:

پروردگار مهربان قدرت الهی و عشق الهیت را در زندگی من و همسرم و همه عزیزانم قرار بده. خداوندا آینده زندگیمان را روشن و درخشان کن . خدایا همه عزیزانم رو در پناه خودت حفظ کن . پروردگارا درهای رحمت و مهربانیت را بروی ما گشوده نگه دار.

 

پی نوشت: با این همه کف و سوت منو شرمنده کردین.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:17  توسط شيلا | 

سلام

اول از همه عید همه دوست جونا مبارک

فکر کنم دیگه نگم سندرم شنبه بگم سندرم اول هفته بهتره .مطمئنن خیلی هاتون درگیرش هستین نمیدونم چرا ؟ این دفعه زود خوابیدیم خوب هم خوابیدیم به موقع هم بیدار شدیم اما صبح اداره اومدنمون نمیگرفت. آقای همسر گفت: بخوابیم دیرتر با آژانس برو . من هم حرف گوش کن قبول کردم اما فایده نداره وقتی از خواب بیدار شدی از رختخواب اومدی بیرون دیگه برگشتن به رختخواب بیفایده هست فقط یه خرج آژانس رو دستم میذاشت. بخاطر همین بلند شدیم .

چهارشنبه :

مادر، پدر و برادر آقای همسر برای افطار و شام اومدن خونه ما . چون روزه داشتن قبل از اومدنشون یه سفره مختصر افطار حاضر کردیم که وقتی رسیدن دیگه معطل نشن روزشون رو باز کنن.

باز این دستشویی گل و بلبل ما باعث انبساط خاطر همگان شد. مادر آقای همسر معتقد هست که وقتی وارد دستشویی میشی حواست پرت میشه و رسالت اصلی رو که بخاطر اون وارد دستشویی شدی فراموش میکنی.

برادر آقای همسر هم اعتقاد داره باید کار فرهنگی کرد یعنی در کنار توالت فرنگی یه قفسه کتاب گذاشت که هرکسی میره اونجا از وقتش بهره کامل رو ببره. البته ایشون به این موضوع فکر نکردن که در این صورت نفری رو که داخل رفته چطور باید کشوند بیرون.

پنجشنبه :

ما در خانه بودیم و به امور خانه داری پرداختیم میخواستیم یه جایی بریما اما به هزاران دلیل نشد ما هم ساک بسته را به جایش برگرداندیم و از رفتن منصرف شدیم.

نمیدونم برنامه تاپ کات کانال (GEM) رو میبینین یا نه فیلمهای خوبی نشون میده اما این پنجشنبه یه فیلم چندش خالص نشون داد به اسم (hills have eyes) فکر کنم کارگردانش کم خونی داشت چون از اول تا آخر فیلم همش خین و خین ریزی . این گلوی اون یکی رو سوراخ میکنه  یکی دیگه انگشتای این و با تبر قطع میکنه من که نصف فیلم رو از لای انگشتای دست و بقیشو از تو شیشه بوفه دیدم کلی هم به خودم لعنت فرستادم که چرا تلوزیون رو روشن کردم که آقای همسر از خواب بیدار بشه بیاد بشینه پای تلوزیون چون با عرض شرمندگی نمیشد کانال رو عوض کرد . تازه خودشم چندشش میشد برمیگشت سمت من میگفت: اییییییییییییییی میله پرچمو فرو کرد تو کلش . ایییییییییییی تو یخچال پر دست و پا و کله هست. ایییییییییییییییی روده شو در آورد خورد.

من نمی دونم این مردا چرا اینجورین .پارسال یه فیلمی دیدم به اسم خانه مومی تا مدتها تو ذهنم بود حالا هم ........... اییییییییییییییییییی

 جمعه:

ما بیدار شدیم بار و بنه جمع کردیم رفتیم تو جاده کجاش هنوز مشخص نبود اما پیچیدیم سمت چالوس . از شانس هم جاده خلوت بود هم هوا عالی .

جاده

ساعت ۱۰ راه افتادیم و حدود ۱ اونجا بودیم اول رفتیم دنبال سیر کردن شکم .تو جاده نمک آبرود رفتیم تو یه رستوران کنار ساحل.

من آخرین بارم باشه تو شمال ماهی سفارش بدم . ماهی سفید خوری تو رستوران بلدی میخواد. آقا جون من نمیتونم با دست غذا بخورم راستش ماهی رو که آوردن با اینکه گرسنم بود برنج رو برگردوندم چون میدونستم نمیتونم بخورم.

آقای همسر: با قاشق و چنگال نمیتونی ماهی بخوری باید با دست تیغاشو جدا کنی. بقیه رو نگاه کن.

سه تا آقای شکم گنده که معلوم بود پولدار هستن چون تمام مدت داشتن در مورد انواع اقسام معاملات صحبت میکردن میز بغل ما نشسته بودن رو میزشون ترشی و زیتون پرورده و میرزا قاسمی و... ماهی سفید با سبزی پلو بود.

آستینا رو بالا زدن ماهی رو قشنگ پاک کردن و ریختن تو سبزی پلو اونوقت لقمه رو با دست گرد میکردن میذاشتن دهنشون .

سرتون رو درد نیارم آقای همسر غذاشو خورد ۲تا قاشق هم دهان من گذاشت اومد به کمک من . هرچقدر گوشت ماهی رو با قاشق فشار میدادم که مطمئن شم تیغ نداره باز تو دهنم تیغ میرفت خلاصه با این ماهی واسه خودم حسابی سرگرمی درست کردم. فقط نفهمیدم چی خوردم؟

از اونجا رفتیم هتل آزادی از نگهبانی سوال کردیم که گفتن هتل جای خالی نداره  رفتیم سمت نمک آبرود از نگهبانی اونجا سوال کردیم که گفتن اینجا سوییت و ویلا هست . به هرحال زنگ زدن یه آقایی اومد دنبالمون رفتیم یه واحد ۷۰ متری یه خوابه بود با وسایل ، هزینه یه شبش در حد هتل بود اما به هرحال از بیجایی بهتر بود .

سوییت

اینهم یه تجربه جدید بود ،یه مزیتهایی نسبت به هتل داشت و یه معایبی . هتل سمت دریا بود و راحت میتونستی بری به هرحال تمیز و مرتب تر بود اما اینجا اختیارات بیشتری داشت میتونستی از آشپزخونه استفاده کنی.

گرچه من معمولا تو سفرها چند تا ملافه و پتوی مسافرتی همراهم هست و از این بابت مشکلی ندارم . تراس اتاق خواب به سمت کوه و تله کابین بود .

وسایل رو تو خونه گذاشتیم رفتیم دور و اطراف رو یه گشتی زدیم تله کابین تعطیل بود فقط کسایی که خودشون رفته بودن بالا میتونستن از مسیر برگشت تله کابین استفاده کنن.

تله کابین

یکم اونجا گشتیم و رفتیم بیرون خرید کردیم یه چیزایی هم برای شام و صبحانه فردا خریدیم. وسایل رو خونه گذاشتیم و رفتیم بیرون سمت آبشار قدم زدیم تا ساعت ۷ رفتیم خونه شام درست کردیم و سریال دیدیم و بعد از میوه ممنوعه چون هر دو خسته بودیم خوابیدیم.

از آنجایی که خواب ما خرگوشی می باشد ساعت ۳ نصفه شب هر دو بیدار شدیم بعد از اون دوباره سعی کردیم بخوابیم که ایندفعه یه سری خوابهای پرت و پلا و کمدی دیدیم که وقتی صبح برای همدیگه تعریف کردیم کلی خندیدیم خواب خودمو نمیتونم تعریف کنم ولی آقای همسر خواب دیده بود میخواد از اتوبان رد شه از ماشین پیاده شده ماشین و زده زیر بغلش با خودش برده.

به هرحال صبح ساعت ۸:۳۰ صبحونه خوردیم وسایل رو جمع و جور کردیم و ساعت حدود ۱۰ خونه رو تحویل صاحبش دادیم و اومدیم بیرون رفتیم یه کم گردش کردیم و ساعت ۱۲ راه افتادیم به سمت تهران  تو کندوان نذرمون رو ادا کردیم و آش رشته خوردیم حدود ساعت ۳ رسیدیم تهران .

تو راه هرچی عکس گرفتم دیدم وسط عکسها یه مارمولک هست چون عکسش تو شیشه میوفتاد منهم از تو ماشین عکس میگرفتم . از رو داشبورد ورش داشتم گذاشتم رو پام. آقای همسر میگه اذیتش نکنه مارمولی عکس دوست داره بخاطر همین یه عکس از مارمولی گرفتم.

مارمولی

راستی تو راه چند کیلو پرتغال کوهی گرفتیم که وقتی رسیدیم خونه تقسیمش کردیم که به خانواده هامون هم بدیم ولی از بس ترش بود از این کار منصرف شدیم چون باعث میشه فقط حرف بشنویم.تصمیم گرفتیم تمام ویتامین سی موجود در این پرتغالها رو تنها مصرف کنیم.

اما یه چیزی که تو این سفر خیلی ناراحتمون کرد وجود بعضی از آدمای دور از جون عوضی که فکر میکنن جاده مال بابای نداشته شون هست همینطور دست رو از شیشه میارن بیرون پوست پسته میریزن پاکت پفک و چیپس رو میانداختن. نمیدونم داشتن یه نایلکس توی ماشین خیلی کار سختی هست؟

اشکالی داره که هرچی دور از جون کوفت میکنن تو یه نایلکس بریزن تو ماشین نگه دارن تا به اولین سطل آشغال بریزن .

تا وقتی که ما ایرانیا بیشتر از نوک دماغمون جایی رو نمی بینیم همین بساطه به هیچ جا نمی رسیم حالا پای صحبت هرکدومشون بشینی میگن وای انقدر جاده کثیف بود کوه رفتیم انقدر اشغال ریخته بود. کی میریزه ؟

نمیدونم این سخته که یه نایلکس جلو دستت باشه و پوست پسته رو بریزی توش یا یه دونه یه دونه دستتو دراز کنی از شیشه بندازی بیرون حالا این پوستا به شیشه ماشین عقبی بخوره یا زمین بیوفته فرقی نمیکنه.

راستش یاد کارتون زباله ساز دانل داک افتادم که هرکی زبالشو جلوی خونه اون یکی میریخت خلاصه این تسلسل ادامه داشت.

حالا فکر کنین من حق دارم جد و آباد این آدما رو بشورم اما رو بند رخت پهن نکنم تا چروک خشک بشن؟

به هرحال هرجایی که پای آدمیزاد بهش برسه همینه. البته میدونم شما دوست جونا جزو این آدمای بد نیستین همیشه تو ماشیناتون نایلکس دارین زباله رو از ماشین بیرون نمیندازین ، پارکها رو کثیف نمیکنین ،زباله های خونتون رو تو نایلکس میریزین و سرشو گره میزنین و سر ساعت ۹ میبرین بیرون

پی نوشت۱: 

برای اینکه آخرش با غرغر تموم نشه بگم که ما بطور دسته جمعی تو اداره هشت بار ختم قرآن داشتیم. بخاطرش رییس سازمان میخواد بهمون لوح تقدیر بده .

پی نوشت۲:

مطالب مربوط به بحث شهر ما خانه ما به توصیه اکید آقای همسر عزیز تر از جان نوشته شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:5  توسط شيلا | 
 

سلام

امروز روز آخر کاری هست و آخرین روز آخرین هفته ماه رمضان. دوشنبه نوبت آرایشگاه داشتم راستش دیگه داشتم از خودم ناامید میشدم . کم کم داشتم شبیه شیخ پشم الدین کشکولی میشدم .با کلی ترفند از نوع جیمز باندی ساعت ۱۲ از اداره دو در کردم که وسط راه آرایشگر بهم زنگ زد که شرمنده یه کاری برام پیش اومده نمیتونم بیام اگه میشه فردا بیا .

من هم کلی حالگیر شدم خلاصه رفتم خونه قرار شد سه شنبه برم مونده بودم باز بهم بگه امروز نیا که یه هوار حسابی بکشم .

رفتم دیدم از شانس آب قطع هست حالا من هم کلی کار دارم . بیچاره ها رفته بودن با دبه آب آورده بودن رو شومینه گرم میکردن سر مشتری ها  رو میشستن.

خلاصه ما هم یه سرو صورت اساسی صفا دادیم طوریکه تو آینه نگاه کردیم اول خودمون رو نشناختیم بعد کم کم یادمون اومد این خانومه رو قبلا یه جایی دیدم کلی هم واسش دست تکون دادم و حال و احوال کردیم.

حالا جالب تر از همه این بود که آقای همسر اومد دنبالم اول منو ندید مانتوی مخملی که چند روز پیش از آپادانا برام خریده بود دید و گفت: وای چقدر بهت میاد. 

امشب مهمون دارم مامان و بابا و داداش کوچیکه  آقای همسر بلاخره تصمیم گرفتن قبل از پایان ماه رمضون افطار بیان خونه ما.

تعطیلات به همه خوش بگذره  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:58  توسط شيلا | 

سلام

باز من و آقای همسر و سندرم شنبه . بقول خودم شب زود خوابیدیم زود که چه عرض کنم ساعت ۱۱:۳۰ از ساعت ۳ بیدار شدم  دیدم آقای همسر هم تو جاش وول میخوره و خوب نمیخوابه گفتم شاید جهت خواب رو عوض کنیم درست بشه به همراه بالشامون یه چرخش ۹۰ درجه روی تخت انجام دادیم اما افاقه یا عفاقه یا افاغه یا عفاغه یا یه چیزی تو این مایه ها نکرد. خلاصه ساعت نمیدونم چند بود که خاندان کفتر ریقو هم بیدار شده بودن و اون بیرون آواز میخوندن اما ما همچنان ...

آقای همسر: جوجو ها هم بیدار شدن چشماتو بند خوابت میبره .

و ایندفعه واقعا خوابیدیم. اما چه فایده خواب نصفه نیمه اصلا انصاف نیست .

ما بلاخره این نمایشگاه قرآن رو سه شنبه گذشته در نوردیدیم ای بدک نبود قسمت محصولات هنریش که قشنگ بود من یه تابلوی ابریشم مصنوعی آیه الکرسی گرفتم واسه جلوی در خونه .

تابلوی آیه الکرسی

تابلو فرشی که پارسال خریدیم

 اما قسمت سی دی و نوارش  یه جورایی سرسام میگیری از بس سرو صداهای در هم و برهم میشنوی . قسمت کتاباش هم که همش کشت و کشتار و عذاب و جهنم و گناه و دوزخ و برزخ و سیاحت غرب و سیاحت شرق یه جورایی وحشت انگیزه.

نمایشگاه قرآن

نمایشگاه قرآن1

نمایشگاه قرآن2

نمایشگاه قرآن3

نمایشگاه قرآن4

نمایشگاه قرآن5

نمایشگاه قرآن6

روز چهارشنبه:

 بعد از ظهر هم رفتیم بریم میخواستم یه گلدون گل بگیرم اولش دنبال دیفن باخیا بودم به چند تا گلخونه سر زدیم اما اونی که میخواستم پیدا نکردم تا اینکه این گل آقا رو خریدم. اسمش یادم رفته همون گل آقا خوبه.

    گل آقا

این داداش کوچیکه ما وقتی بچه بود به اسم بیشتر اشیای خونه ما یه پسوند یا پیشوند آقا اضافه میکرد مامانم یه گلدون بزرگ گل آزالیا داشت داداشم بهش میگفت گل آقا . یه مرغ واسش خریده بودن بهش میگفت آقا مرغه . آقا مرغه میمیره کلی گریه میکنه واسش یه مرغ چاق و خپلی میخرن ایندفعه اسمشو میذاره دایی مرغه.

حالا فکر کن حیاط خونتون دیوار به دیوار خونه داییت باشه این داداش ما هم هی تو این حیاط دنبال مرغه میدوه داد مزنه دایی مرغه واستا. هرچی هم بهش میگفتیم : هیس ساکت داد نزن میگفت: دایی مرغه رو میخوام بگیرم وای نمیسته . حالا یکی بیاد واسه داچ ما توضیح بده این دایی مرغه ممکنه سو تفاهم اینجاد کنه.

روز  پنجشنبه :

 مامان غذا میخواست بده بیرون رفتیم کمک .غذا رو با خانم برادرم پخش کردیم و ظرفا رو شستیم من هم همچین بفهمی نفهمی یه سرمای نصفه نیمه از این زن دادشم گرفتم  یادم باشه این دفعه حق خواهر شوهری رو ادا کنم برای این سرما دادن یه کتک مفصل بهش بزنم .

جمعه

آقای همسر یه مولتی ویتامین و یه ویتامین سی بهم داد یه کمکی بهتر شدم بعد رفتیم بلاخره این پسر سیاه رو شستیم و براقش کردیم .

همین دیگه زمان که میگذره دیگه تعریف کردن نداره هرچیزی تازش خوشمزه تره.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:24  توسط شيلا | 

با دلسوزی در مورد طرف مقابلتان قضاوت کنید نه با احتساب معیارهای کامل بودن.(هیچکی کامل نیست پدر جان)

اگر هردو نفر شما بیرون کار میکنید فقط اینطور منصفانه است که کارهای منزل را هم به اتفاق انجام بدهید.

هفته ای یک شب را با هم (قرار ملاقات ) بگذارید.آدرس کافی شاپ میخوای ؟ دنبال بهانه نگرد می ارزه خرج کنی و یه میز عاشقونه دو نفره تدارک ببینی .

بیشتر با هم شوخی و تفریح کنید.

محبت و توجه در طول روز احساس شما را برای شبها بهتر میکند.(بدون توضیییییییییییییییح)

دست یکدیگر را بگیرید.(حتی اگه تو خیابون هستین و با هم قهرین یادتون باشه دستها محبت انسانی رو بیشتر میکنن)

روزهای تولد و سالگرد ازدواجتان را روی تقویم یا دفترچه مخصوص قرارهایتان بنویسید. به این ترتیب آن روزها را فراموش نمی کنید.(جناب آقایونای فراموشکار با شما هستم خانومها هیچوقت این روزها رو فراموش نمیکنن چون واسشون مهمه این شمایین که باید فراموش نکنین البته آقای همسر گلی که همیشه یادشه)

اجازه بدهید که همسرتان پس از پشت سر گذاشتن یک روز طولانی کمی خستگی در کند. مطرح کردن مشکلات را برای بعد از شام بگذارید(خانمها لطفا سکوت شام بخورین بعد ).

به جای اینکه دو طرف میز در مقابل هم بنشینید یاد بگیرید که هر دو یک طرف میز در کنار هم بنشینید و مشکلاتتان را آن سمت در مقابل خود قرار بدهید(حالا یه لقمه هم دهن هم گذاشتین اشکالی نداره کسی نگاه نمیکنه).

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:0  توسط شيلا | 

سلام

امروز من به سندرم شنبه مبتلا هستم . چرا؟

چون یه پشه ناجنس تنها اعضای خارج مانده از ملحفه یعنی دو تا دستام رو با نهایت احترام ماچ مالی کرد .طوریکه از شدت خارش از خواب پریدم و هر چقدر رو دو تا دستام آب خنک میریختم خارشش نمی خوابید روی انگشتام و روی بازوم پف پفی شده بود .

 بعدش که خوابم خراب شد انواع و اقسام خواب و کابوس اومد سراغم اونم منی که سالی یه دونه خواب هم نمی بینم تو یکیش که یادم مونده برگشته بودم به اتاق بچگیم تو اون خونه ویلایی به پنجره حیاط خلوت نگاه کردم دیدم یکی داره تو تاریکی رد میشه هرچقدر خواستم فریاد بزنم دزد نشد فقط احساس کردم یه صدای ضعیفی از حلقومم خارج شد که بی شباهت به میوی گربه نبود.

شب این پشه رو دیده بودم که تو ارتفاع پایین پرواز میکرد زیر دید رادار بود آقای همسر دنبالش گشت اما نتونست پیداش کنه.

احتمالا بعد از خوردن خون نازنین من با شکم ور قلمبیده رفته یه جا چسبیده بود به دیوار که هضمش کنه چون دیگه سراغ آقای همسر نیومد.

پنج شنبه بعد از کلی چونه زدن مامانم اینا اومدن خونمون مهمونی. آخه نمیدونم این مامانا چرا اینقدر سخت خونه بچه هاشون میرن مامان آقای همسر رو هنوز که هنوزه نتونستیم راضی کنیم بیاد.

مامان ،بابا ،داداش کوچیکه ،داداش بزرگه و خانمش به صرف شام خونه ما مهمون بودن ،البته رسما این روزا وقتی دعوت میکنی باید به صرف افطار باشه ولی این داداش بزرگه ما یه عادت بدی که داره همیشه دیر سر قرار یا مهمونیها حاضر میشه ترسیدم اگه به صرف افطار باشه همه ما رسما از شدت گرسنگی ملک الموت رو ملاقات کنیم بخاطر همین گذاشتم خودشون یه چیز مختصر افطار کنن، شام بیان خونه ما .

راستی اگه پسری یا برادری دارین که یه خصلت بدی داره و به این خیال هستین که اگه بره سربازی درست میشه یا اگه زن بگیره درست میشه زهی خیال باطل که نه سربازی این داداش ما رو تغییر داد نه زن داری.

قبل از ازدواجم مثلا اگه قرار بود دسته جمعی یه جایی بریم چهار نفر پایین وا میستادیم این داداش ما ده بار این پله ها رو میرفت بالا میومد، پایین یه بار نوار جا گذاشته بود یه بار از پیراهنی که پوشیده بود خوشش نمیومد میرفت عوضش میکرد ،یه بار میزان پیس پیس ادکلنش کم بود میرفت ادکلن میزد میومد خلاصه داد همه در میومد الان هم صبحها که میخواد بره سر کار زنش میگه کلی دور خودش میچرخه تا آماده شه.

من خودم اعتراف میکنم که حاضر شدنم طولانی هست اما نه به این شدت و بستگی داره به جایی که میخوام برم اگر بخوام عروسی یا مهمونی برم که خیلی کار داشته باشم از یکی دو ساعت زودتر شروع میکنم تا زمان حرکت آماده هستم . برای بیرون رفتن هم آقای همسر بهم میگه به مرحله شلوار پوشیدن که رسیدی منو صدا کن که آماده شم معمولا هم سر موقع آماده میشم و هیچوقت دیر سر قرار نمیرم.(آقای همسر تو نخون)

البته در شرایط عادی اگه دیر بیاد خیلی مهم نیست اما خوب مامان من پشتش درد میکنه و مدت زمان طولانی نمیتونه بشینه و باید دراز بکشه اینه که معمولا مهمونیهای ما بیشتر از ۳ ساعت طول نمیکشه.

خلاصه برای اون شب آقای همسر خیلی زحمت کشید که واقعا ازش ممنونم همیشه تو مهمونیا کمکم هست و نمیذاره تنها باشم چه تو غذا درست کردن و چه تو پذیرایی .

در واقع باید گفت دست مادر آقای همسر از بابت تربیت پسراش درد نکنه مطمئنن دعای خیر همیشه از این بابت پشت سرش هست .

اون شب در کنار غذا ها یه ته چین هم درست کردم که خوشمزه شده بود البته آقای همسر زیاد ته چین دوست نداره بخاطر همین به ندرت ته چین درست میکنم اما اونشب درست کردم .

آخر شب که مهمونا رفتن و ما داشتیم ظرف ها رو جمع و جور میکردیم و در مورد غذاها صحبت میکردیم بحث رسید به ته چین.

آقای همسر : بلاخره از کدوم ماست استفاده کردی ماست ساده یا چکیده؟

من: چکیده.

یکدفعه تصاویر بعد از ظهر زمانی که داشتم موادشو آماده میکردم جلو چشمم ظاهر شد. دیدم که من تخم مرغ رو تو مخلوط کن ریختم و هم زدم بعدش زعفران و روغن مایع رو ریختم و هم زدم بعدش خواستم برم ماست رو از تو یخچال بردارم که چون آقای همسر داشت با فندک شعله فر رو روشن میکرد منتظر موندم تا کارش تموم بشه بیاد اینطرف تا من برم ماست رو ور دارم احساس کردم اینجای فیلم پارگی داره چون دیگه صحنه نداشت بعد یهو دیدم دارم مواد رو با برنج آبکش شده مخلوط میکنم و ته ظرف و چرب کردم مواد رو ریختم مرغ ریختم روشو با برنج پوشوندم فویل کشیدم گذاشتم تو فر اما ماستش ؟ ماستشو کی ریختم؟

من: من توش ماست نریختم. 

آقای همسر: نریختی؟

من: نه منتظر بودم که تو بیای اینطرف تا از یخچال بردارم بعدش که برنج رو برام رو میز گذاشتی یادم رفت توش ماست بریزم.

آقای همسر: بد نشده بود فعلا که همه خوردن .

لطفا به خانم رزا منتظمی بگید ته چین بدون ماست رو به لیست ته چیناش اضافه کنه.

جمعه هم رفتیم که پسر سیاه رو ببریم حموم اما کارواش تعطیل بود یکی هم که باز بود شلوغ بود در نتیجه پسر سیاه همچنان خاکی میباشد.

دیگه همین ته چین بی ماست خوب است.

پی نوشت۱:

خاطره عزیز منو به یه بازی دعوت کرده که از بین پستهام بهترینش رو انتخاب کنم اما خوب من نمی تونم . این انتخاب رو کسایی که میخونن راحت تر میتونن انجام بدن.

پی نوشت۲:

آقای همسر اصولا ته چین دوست نداره با ماست یا بی ماست.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:29  توسط شيلا | 

سلام

فکر میکنم بهتره از این به بعد تو چیزایی که مینویسم از افعال معکوس استفاده کنم . گفتم آی تنبلا چرا نمی نویسین خودم از رمق افتادم حال و حول واسم نموند که بنویسم البته واقعا حالم خوب نبود.

گفتم برین قیطریه خودم دیگه پام به اونجا نرسید گفتم میخوام برم نمایشگاه قرآن تا بحال ۲۴۶۴۶

۴۹۶۸۷۹۸۷۹۶۵۴۶۵۴۶۹۸۷۹۸۷ از کنارش رد شدم اما توش نرفتم.

اما خوب برادرم رفته بود زیاد از محیطش خوشش نیومده بود میگفت مثل پارسال نیست حالا اگه وقت شد خودم رفتم میگم چطوری بود اگه نرفتم هم نرفتم دیگه.

هفته هم به وسطش رسیده مجبورم گزارش هفتگی بدم  اول از همه اینکه بعد از خوندن وبلاگ رجیمی صمیم ما هم تصمیم گرفتیم از این ماه مبارک نهایت استفاده را برای رجیم گیری و سوزاندن چربی ببریم. البته از چند روز قبل از ماه رمضون شروع کردم.

 ماه رمضون باشگاه ما تعطیله و بنده از فیض ورزش کردن محروم شدم اما آقای همسر میره باشگاه البته نه مثل قبل از ماه رمضون سه روز در هفته فقط یه روز در هفته چون با این غذا خوردن آقای همسر همون یه نموره عضله هم آب میشه اگه بخواد زیاد فشار بیاره.

این بود که قرار گذاشتیم شبها بریم قدم بزنیم . اما خوب باز هم کفایت نمیکرد چون تا آخر ماه رمضون که من برگردم باشگاه تمام عضلاتم خشک میشد و تا بیام عادت کنم چند هفته طول میکشید.

تو کانال می شاپ یه وسیله ای رو تبلیغ میکرد به اسم اوربی ترک . آقای همسر تماس گرفت با روابط عمومیش که گفتن این وسیله رو تبلیغ میکنیم اما نداریم حالا اسمتون رو تو لیست میذاریم اگه کسی انصراف داد و اگه مهر ماه آوردیم با شما تماس میگیریم.

این بود که تصمیم گرفتیم پنجشنبه بریم منیریه و یه دیدی بزنیم ببینیم چه خبره .

خود اون دستگاه رو پیدا نکردیم اما یه دستگاه مشابه با دو تا کارایی هم اسکی فضایی و هم دوچرخه ثابت خریدیم قرار شد که من هر روز یکم باهاش کار کنم.

خلاصه به آقای همسر قول دادیم که ورزش کنیم جمعه که حالمان قمر در عقرب بود اساسی ، زیاد کار نکردیم.

آقای همسر با توپ بدنسازی بازی میکرد بهش میگم توپتو نزن به اسکی فضایی من.

میگه: جان ، تقسیم کردی؟ این توپ منه اون اسکی فضایی تو؟

اسکی فضایی من و توپ آقای همسر

شنبه:

اومدم خونه گفتم تا آقای همسر نیومده یه شونصد تا کالری بسوزونم .

کتانی رو که از دبی خریده بودم پوشیدم هنوز مارک دی تو دی بهش چسبیده بود البته تا حالا جایی نپوشیده بودم وگرنه با اون اتیکت قیمت پشتش آبروم میرفت.

ورزشکاران دلاوران نام آوران ....

آی پا زدم و پا زدم و پا زدم شد ۱۰ کالری اومدم پایین یکم با توپ بدنسازی آقای همسر بازی کردم دوباره رفتم روش یه ۱۰ کالری دیگه یکم با نانسی عجرم شلنگ تخته انداختم بد یادم رفت با از اون بالا کفتر می آید چطور باید رقصید بعد دوباره رفتم رو دستگاه یه ۱۰ کالری دیگه باز اومدم پایین رفتم

فیلم دوم هندی (Dhoom) رو گذاشتم یکم با اون ورجه وورجه کردم .

کی بود خندید؟ نبود ؟ خب بهتر خنده نداره کی گفت بلد نیستم ؟ خیلی خوبم بلدم مثل آشواریا رای بلد نیستم اما مثل بی پاشا پاسو  که میتونم.

بعدش هم بدو بدو رفتم واسه آقای همسر بساط افطار رو آماده کردم که بیاد براش تعریف کردم که چیکار کردم یه کوچولو  دعوام کرد که با این حالت چرا این همه تقلا کردی نمی گی حالت بد میشه؟حالا شب هم میخوای بری بیرون؟

من: اهیین.

خلاصه شب هم با آقای همسر پیاده رفتیم تا پارک هلال احمر و پاساژ اندیشه و برگشتیم خونه همچین یه جورایی دیگه نا نداشتم.

یکشنبه:

من حال ندارم راه نمیتونم برم سرم گیج گیجیه اومدم خونه ولووووووووووووووووووو شدم دستگاه مسگاه رو بی خیال جون رو بچسب که داره از دست میره.

آقای همسر: امروز ورزش کردی؟

من: نه حالش نبود . سرم درد میکنه.

آقای همسر: اونقدر که دیروز ورجه وورجه کردی و راه رفتی معلومه امروز حالت خوب نیست حتما فشارت هم افتاده.

من: نیییدونم.

آقای همسر: وبلاگم که ننوشتی

من: حولصه نداشتم اصلا نوشتنم نمیومد.

نتیجه:

اما خوب تو این یه هفته یک کیلو کم کردم بیشتر از این نمیتونم خودمو بچلونم هویجوری یک کیلو کم کنم کافیه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:49  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
کاترین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
خانومی
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
بيا تا برايت بگويم(سحر)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
باید عاشق شد و رفت
خاطرات من و عشقولیم
مامان نگار و نی نی
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
تیله نور(سایه عزیز)
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
خاطرات مرمرین
آزاده عزیز و ماهان گلش
من و فرزاد گلم
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
برای با تو بودن (مرمر)
عروسک کوکی
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM