

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
سلام دوست جونیان من اینجانب شیلا هستم که پشت میزم نشستم . عرضم یا ارضم یا ارزم یا عرزم یا ... (ادامه دارد) اما اگر از سرما قندیل بستم و نیومدم آپ کنم تقصیر خودم نیست چون اینجا سرده بگذریم راستی داشتم خاطراتم رو شخم میزدم یادم اومد امروز که ۳۰ آبان میباشد مصادف با روزی هست که آقای همسر به اتفاق پدر و مادر و داداش کوچیکه اومده بودن خونه ما خواستگاری. اما از سه هفته قبل از این روز بگم که قرار بود با مامانم صحبت کنم . اونم من ؟ که تا حرف خواستگاری میومد گارد میگرفتم و میگفتم: نههههههههههههههههههه نیمیخوام. حالا اومده بودم شوور آینده رو معرفی کنم. سه روز رفتم نشستم ور دل مامان که باهاش حرف بزنم مگه صدا از حلقومم در میومد؟ آخه این نشستن به این راحتیا نبود که، باید داداش کوچیکه رو دک میکردم وگرنه اون خودش به تنهایی یه پا پدر زن و مادر زن و پدر شوهر و مادر شوهر و جاری و عروس و باجناق هست تا ته توی قضیه رو در نمیاورد مگه دست ور میداشت؟ خلاصه هی ما رفتیم نشستیم بی حرف ،هی آقای همسر از اون ور ازم میپرسید گفتی؟ صحبت کردی؟ پس کی میگی؟چرا نمی گی؟ بلاخره مامانم به حرف اومد و ازم پرسید : چته؟ یه چیزی میخوای بگی؟ کسی هست؟ بگو ببینم چه جور آدمیه؟ آخیشششششششش . راحت شدم خودش سر حرف و وا کرد و من هم کم کم شروع کردم به حرف زدن و تعریف کردن. اولش خوب بود اما بعد احساس کردم ایندفعه مامان داره گارد میگیره. نمیدونم یه احساسی هست که انگار یه غریبه اومده میخواد مال و داراییت رو از چنگت در بیاره. مامان: من همینجوری قبول نمیکنما؟ گفته باشم. باید ..... باشه (تو این سه نقطه هرچی که دلتون میخواد بزارین چون اونقدر شرط و شروط گذاشت که داشتم کف میکردم خودم هم یادم نیست چی بود) تازه من از این چیزها هم ازش میگیرم. من: چی؟ مامان: چی میگن بهش واسه شیر میگیرن؟ من: منظورت شیربهاست. مامان خانم این حرفا چیه ما که از این رسما نداریم. تازه من روم نمیشه بهش بگم مامانم میخواد ازت پول شیرخشک و پوشکم رو بگیره. خلاصه اونروز مامانم اصلا اخلاقش عوض شده بود. شب هم مذاکره داشتن قرار شد به آقای همسر بگم که قبل از خواستگاری رسمی خودش تنهایی بیاد خونمون تا پدر و مادرم باهاش آشنا بشن. روزی که قرار بود آقای همسر بیاد داشتم تو اتاقم آماده میشدم یه تونیک آستین بلند با شلوار پوشیدم یه آرایش مختصر کردم و داشتم موهامو از پشت دم اسبی میبستم که مامان اومد تو اتاق. مامان: به به چشمم روشن این چیه پوشیدی ؟ گیرم نخواستین با هم ازدواج کنین میخوای خودتو نمایش بدی؟ من از این حرف مامانم بغضم یهو ترکید. من: مامان اینا رو داری به من میگی؟ من خودمو نمایش میدم؟ دستت درد نکنه دیگه اینا رو در مورد خودم نمیدونستم. مامان: بیخودی گریه نکن زودباش برو مانتو بپوش ببینم. (تا قبل از اومدن آقای همسر مامانم خیلی عصبانی بود نمیدونم چرا اینقدر بد اخلاق شده بود البته بماند الان خیلی خیلی خیلی دوستش داره ) خلاصه من هم یه مانتو کوتاه کرم قهوه ای داشتم پوشیدم و روسری سر کردم و همونجا تو اتاقم نشستم . دینگ دینگ مامان : پاشو برو دم در واستا پسره میاد ما رو می بینه زهره ترک میشه بزار حداقل یه قیافه آشنا ببینه. من هم رفتم از تو آیفون آقای همسر رو پشت در دیدم و در رو باز کردم و رفتم کنار در واستادم. آقای همسر خوش تیپ نشان ما یه چیز خنده دار این بود که من همیشه با تیپ اسپرت دیده بودمش یه دفعه اومد جلوم ،پیش خودم گفتم این پسره چرا یه دفعه اینقدر قد بلند شده. جالب اینه که همون لحظه آقای همسر هم به این فکر کرده بود که این دختره اینقدر کوتاه نبود. چون من مانتوی کوتاه و رنگ روشن پوشیده بودم با شلوار مشکی قدم کوتاه تر از همیشه بنظر میرسید. خلاصه اونشب آقای همسر رو سوال پیچ کردن و از همه چیز ازش سوال کردن و اون هم جواب داد . اصولا آقای همسر یه جوریه که توی جمع غریبه زود خودش رو جا میکنه و خجالتی نیست که خیلی وقتها این اخلاقش بدردش میخوره. مامان و بابا ازش خوششون اومد و مامانم یادش رفت که چه شرطهایی گذاشته و همچنین از همه مهمتر یادش رفت که پول پوشک من و از آقای همسر بگیره. فردای اونروز داشتم با مسینجر با آقای همسر صحبت میکردم که گفت داداشت اومده اینجا تحقیق. من: کدوم داداشم؟ آقای همسر: کوچیکه. الان پیش من نشسته. به مامانم زنگ زدم و ازش پرسیدم که میدونه داداش کوچیکه کجاست؟ مامان هم گفت رفته یه جایی کار داشته اما نگفت کجا. من: مامان جان آقا پسرت رفته تحقیق الان هم تو شرکت هست. مامان: شوخی میکنی؟ به من نگفت داره میره اونجا. خلاصه این جیزغیل خان شد بزرگتره ما رفت از داماد آینده تحقیق کنه. بلاخره قرار شد مامان آقای همسر به مامانم زنگ بزنه که زنگ زد و قرار شد ۳۰ آبان بیان برای خواستگاری. روزی که اومدن خونمون من بعد از خوشامدگویی رفتم تو اتاقم و منتظر شدم تا صدام کنن که مامانم صدام کرد که چای ببرم. من هم رفتم به همه چای تعارف کردم بعد واستادم دیدم هیچکس منو محل هم نمیذاره. واستاده بودم معطل چون جای نشستن هم نداشتم . تو آشپزخونه اوپن که من درش پیداست هم نمیتونستم بشینم سینی رو گذاشتم رو اوپن یکم به ستون ورودی آشپزخونه تکیه دادم نگاهشون کردم ببینم در راه خدا یکی منو میبینه یا نه . دو تا داداشم که انگار اومدن خواستگاری اونا ،نشسته بودن با یه لبخند رو لب، بقیه هم گرم حرف .هیچکس در راه خدا نمیگفت: آخه ستون ، دیوار بیا اینجا بشین. من هم دیدم انگار این مجلس به من ربطی نداره و مجلس خواستگاری دو تا داداشام هست پا شدم رفتم تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم. آخر سر پدر آقای همسر داداش کوچیکه رو صدا کرد که بره پیشش بشینه بلاخره من یه صندلی پیدا کردم برای نشستن. تازه بعد از اونهم باز انگار نه انگار بابا با پدر آقای همسر و مامان با مادر آقای همسر گرم صحبت بودن ما هم واسه خودمون نشسته بودیم و تماشا میکردیم. دیگه آقای همسر صداش در اومد و به باباش گفت: بابا نیومدیم تلویزیون تماشا کنیما؟ خونه خودمون تلویزیون هست. شما اومدین اینجا در مورد یه چیزای دیگه صحبت کنین. بابای آقای همسر: بابا جان شما که همه صحبتاتون رو کردین به ما هم بگین ما اومدیم اینجا فقط با همدیگر آشنا بشیم. خلاصه با چشم غره آقای همسر یک سری صحبتهای ابتدایی انجام شد و قرار شد که برنامه هامون رو مرتب کنیم و بهشون اطلاع بدیم که میخواهیم چیکار کنیم. جدا چقدر زمان زود میگذره ،شد ۴ سال. پی نوشت: حالا ادامه داره .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:30 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جوناي خيلي دوست جون اميدوارم همتون خوب باشين. ممنون كه منو از ياد نبردين راستش هر روز كه از اداره ميام خونه اولين كاري كه ميكنم ميام تند تند وبلاگاتون رو چك ميكنم اما با اين شماره هاي هوشمند خيلي سخته ديشب اشكم در اومد تا براي طنین جوني يه كامنت بزارم. حالا فكر كنين با چه سلام و صلواتي فرم كارشناسي ارشد پر كردم اونهم با همين اينترنت نفتي. من نميدونم چرا مخابرات منطقه يالقوزآباد (اي دي اس ال) داره ولي منطقه ما هنوز نداره. چون سرعت پايين هست بايد زمان خيلي طولاني رو پاي كامپيوتر بشيني و به بقيه كارهات نميرسي. تو اداره ده تا وبلاگ رو هم زمان باز ميكنم صفحه سرچ گوگل هم باز ميكنم صفحه وب سايت اداره رو هم وا ميكنم همزمان مثلا گزارش تغيير چارت سازماني رو براي ارايه به مجلس مينويسم ميرم گزارش رو با مدير چك ميكنم دوباره برميگردم يه وبلاگ ميخونم و جواب ميدم دوباره رو گزارش كار ميكنم نامه هاي اتوماسيون رو چك ميكنم و جواب ميدم يه وبلاگ ميخونم و جواب ميدم دوباره رو گزارش اصلاحيه انجام ميدم ميرم يه دوري ميزنم يه چاي براي خودم ميريزم.چون سرعت اينترنت بالا هست وقتم تلف نميشه اما از خونه واقعا سخته اينا رو هم قبلا تو ورد تايپ كردم و اينجا گذاشتم.
دقيقا يه هفته هست كه برق ساختمان اداري ما به علايلي(عوامل+دلايل)قطع هست و ما در سرما و تاريكي به سر ميبريم البته اتاق ما رو به آفتاب هست و موقعيت سوق الجيشيش از بقيه اتاقها بهتره هم نوري هم گرمايي.اما خوب هيچ كاري نميتونيم انجام بديم خلاصه دست رو دست ميزاريم تا ساعت اداري تموم شه و فرار كنيم.البته یه جورایی به نفعم شد تونستم یکم درس بخونم . معاون بخش هم تنها لطفي كه كرده گفته ميتونين با هم قرار بزارين و نوبتي مرخصي بگيرين و نياين يا به نوبت ساعت 2 برين خونه. جدا خودشون رو با اين همه لطف زخم كردن.اين شد كه من امروز بخودم مرخصي دادم و خونه موندم. قراره عصر با آقاي همسر خان گل گلاب برم بيرون.بماند... . يكي از همكاراي آقاي همسر كه دوستش هم هست ديشب عروسيش بود از اين مدل عروسيهاي يه چشم و يه دماغ.چون اكثر مهمونا يا از اعضاي مس*جد محلشون بودن يا كانون بس*يج .خلاصه يه هفته بود آقاي همسر عزاداري داشت از يه طرف بايد ميرفت چون دوست صميميش بود و از طرف ديگر چون من نميخواستم برم دوست نداشت منو تنها بزاره.خلاصه ديروز به خودم گفتم خوب من تو عروسي تنها بشينم بهتر از اين هست كه تو خونه تنها بشينم تا ساعت ده شب.پس به آقاي همسر هم زنگ زدم كه ميام . تو اين عروسي فقط مدير عامل شركت دعوت بود و آقاي همسر . خلاصه ما مونده بوديم براي اين عروسي چي بپوشيم . يادم اومد دوتا لباس دارم يكيش لباس سنتي تايلندي هست كه يه دامن لنگي كه دور كمر بسته ميشه و يه بلوز كوتاه و يقه سه سانت كه روش پوشيده ميشه به رنگ سورمه اي با بقول آقاي همسر هزار تافيل طلايي.نوارهاي باريكي روش داره كه روي اين نوارها يه عالمه فيل كوچولوي طلايي هست اين لباس رو ماه عسل كه رفته بوديم قشم خريدم . بار دومي كه رفتم قشم يه لباس چيني خريدم به رنگ سبز فيروزه اي كه همه جاش پر اژدها هست ، يقه سه سانت كه بصورت كج دگمه داره تا زير بغل از همين مدلا كه تو فيلماي قديمي چيني ميپوشن .تا روي زانو بود و از بغل چا ك داشت با يه دامن چين دار سفيد بلند كه خيلي خوشگل بود . سال سومي كه رفتيم قشم آقاي همسر ازم پرسيد:مطمئني ديگه اينجا از اين لباساي هندوچيني نداره بخري؟ تايواني ويتنامي ؟ تصميم گرفتم لباس چيني رو بپوشم لاك فيروزه اي زدم و آرايش متناسب با رنگ لباسم كردم و موهامم كه تازه مصري كوتاه و مش كردم و يه طرفه فرم دادم. موقعي كه خواستم لباس بپوشم .آقاي همسر گفت: ميخواي كت و شلوارت رو بپوش . ديدم راست ميگه اين لباسا رو بپوشم بايد صندل بپوشم و ممكنه تا از ماشين پياده شم و برم سمت تالار سردم بشه . اينطوري شد كه آقاي همسر كت شلوار خودشو پوشيد و من هم كت شلوار و تاپ خودمو پوشيدم .حالا فكر كنين كت شلوار قهوه اي با لاك فيروزه اي و آرايش آبي فيروزه اي . راستش ديگه نه وقتش رو داشتم نه حوصلش رو . به هرحال رفتيم اما تو راه از اينكه برم پيش يه مشت غريبه بشينم از كرده خودم پشيمون شدم اما تا وارد شدم ديدم پنج شش نفر كه دور يك ميز نشسته بودن و من از اون بين فقط خانوم آقاي مديرعامل رو ميشناختم دارن برام دست تكون ميدن كه اون سمت برم. آقاي همسر از بس كه به داماد و داداشش سفارش داده بود كه خانومم تنهاست كسي رو نميشناسه من هنوز نرفته اونا دنبالم ميگشتن كه كجانشستم. به هرحال تنها نموندم . يه چيز خنده دار اين بود كه خانم مديرعامل ازم پرسيد: كارتون صد و يك سگ خالدار رو ديدي؟ من: آره.چطور؟ ...: اون دختره همش منو ياد اون زنه كه تو اون كارتون سگها رو ميدزديد ميندازه. نگاه كردم ديدم راست ميگه دختره كه بعدها فهميديم خواهر داماد هست چون اومد بهمون خوشامد بگه يه لباس دكلته سفيد و سياه پوشيده بود دقيقا حالت پوست ببر بخاطر همون رو موهاي مشكيش با موهاي سفيد و طلايي شينيون درست كرده بودن كه اصلا قشنگ نبود آرايش فشني داشت كه پشت چشمش يه دست آبي براق با يه عالمه شاخ و برگ كه تا كناره پيشونيش نقاشي شده بود كه اصلا بهش نميومد ولي خودش دختر قشنگي بود وقتي از نزديك ديديمش اما از دور واقعا شبيه اون زنه شده بود. بخاطر آرایش صورت و موهاش خلاصه عروسي تموم شد . جالبه قبل از رفتن كم مونده بود آقاي همسر بگه با مانتو شلوار و مقنعه اداره بيا چون فكر ميكرد داريم ميريم روضه خوني و همه با چادر نشستن
در حاليكه تو مجلس از همه ساده تر من و خانم مدير عامل و چند تا پيرزن فرتوك بوديم . البته من کت و شلوارم رو خیلی دوست دارم ساده بودنش دلیل بر بد بودنش نیست. اما خوب از اين عروسيهايي بود كه توش خواننده و آهنگ نداشت و سمت مردونه يه آقايي رو آورده بودن كه ژانگولر بازي كنه و مسخره بازي در بياره. حالا يه چيز جالب تر كه اگه آقاي همسر بخونه دعوام ميكنه و ميگه آبروي دوستم رو بردي.اينه كه اين آقاي دوست تا يه ماه قبل از ازدواج از بيخه بيخه بيخ عرب بود. يه روز آقاي همسر سر بسته ازش پرسيده بود:حالا كه عروسيت نزديكه چيزي بلد هستي يا نه؟ آقاي دوست: بلدي نميخواد اينا همش غر*يزيه؟ آقاي همسر: غر*يزه؟ مگه گاو و الاغ هستي كه ميخواي از روي غر*يزه زندگي كني؟ يا اينجا حيات وحشه؟ آقاي دوست: مگه بقيه چيكار كردن؟ آقاي همسر: ديونه برو حداقل يه چند تا كتاب بخون دختر مردم رو با غر*يزت زهره ترك نكني. آقاي دوست قصه ما حرف آقاي همسر رو قبول نكرد اما باعث شد به فكر فرو بره . فرداي اونروز مياد پيش آقاي همسر . آقاي دوست:يه چند تا سوال؟ آقاي همسر: چه سوالي؟ آقاي دوست: سوالهاي مهم زندگي. آقاي همسر: شرمنده من بتو هيچي نميگم اينترنت داري برو سرچ كن بخون و ياد بگير.اين همه كتاب هم بيرون هست بگير و بخون. خلاصه خدا پدر و مادر اين كلاس مشاوره قبل از ازدواج رو بيامرزه كه يه ذره مغز اكبند امثال آقاي دوست رو از اكبندي در آورد. كه تا روز قبل از عروسي در حال تحقيق و تفحص بود. اينم ماجراي عروسي رفتن ما
پی نوشت: پریا جونم آدرست غیر فعال شده؟ اگه وب ولاگ جدیدی درست کردی بهم بگو.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:34 توسط شيلا |
|
سلام امروز شنبه هست و ساعت دقیقا ۱۱:۵۰ هست و من تازه نشستم پشت میزم. این نتیجه یه هفته سرکار نبودن هست (کی میتونه بشمره چندتا هست هست؟)تازه یه گلکاری هم کردم فلشی که عکسا رو توش ریخته بودم قبل از اینکه عکسا کامل کپی بشه پاک کردم و در حال حاضر نصف عکسا رو اینجا دارم. لطفا تشویقم کنید. یه هفته نبودن مساویست با عقب افتادن از ماجراهایی که تو وبلاگا اتفاق افتاده هنوز هم فرصت نکردم به دوست جونام درست و حسابی سر بزنم . راستش از زمان فرتوک شدن من یه هفته ای میگذره و الان میشه گفت شیلای نیمه فرتوک هستم چون کاملا خوب نشدم و تو راه رفتن اگه یکم سراشیبی باشه پشت پام اذیت میشه که بخاطر همین باید برم دکتر. اما هفته گذشته بعد از کلی مباحثه با آقای همسر جان بلاخره با هزار مکافات راضیش کردم که من با یکی از همکارا برم البته به سختی راضی شد خودم هم سختم بود واقعا سختم بود که بدون اون برم . حالا نگید چقدر شما لوس هستین. لوس نیستیم اما عادت به دوری هم نداریم اصولا این مساله دور باش عزیز باش در مورد ما صدق نمیکنه . شنبه ساعت ۴:۴۵ پرواز کردیم و تو فرودگاه رشت هم اومدن دنبالمون و ما رو به اقامتگاه قلم گوده انزلی منتقل کردن. قلم گوده یه قسمت برآمده وسط تالاب انزلی هست در واقع به نوعی میشه گفت جزیره هست. مسیر ورود به محوطه اقامتگاه قلم گوده بطور موقت موندیم تا همه مسافرا برسن و جابجا بشیم ساعت حدود ۸ یکدفعه صدای عجیب و غریبی اومد که بعدا فهمیدم صدای شغالها هستش که بطور دسته جمعی دارن آواز میخونن که میگن شبهایی که هوا خوب هست آواز دسته جمعی دارن . یه گراز هم مرتب میاد اونجا یه جورایی خودمونی شده هرچی نون بربری و نون لواش میریزن همشو میخوره البته من فکر میکردم بالغه اما بعدا فهمیدم که این بچه هست و پدر و مادر هم داره. دو تا گربه هم بودن که حسابی خودمونی بودن و اجازه بی اجازه هر دری باز بود میومدن داخل و پخش زمین میشدن. این دو روز نصفی هم که اونجا بودیم از ساعت ۸ صبح تا ۶ عصر سرکلاس بودیم .۸ صبحانه ۱۰ زنگ تفریح و بخوربخور ۱۲ ناهار ۴ بخور بخور ساعت ۶ هم کلاس تموم شد که یه شبش ما رو بردن بازار کاسپین و پردیس انزلی و شب بعد هم رفتیم گلسار رشت تا بچه ها سوغاتی بخرن. روز دوم هم بعد از بخور بخور ساعت ۱۰ با قایق رفتیم تو تالاب . همه اینها یه طرف جلسه امتحان یه طرف . گفتیم: آقا ما بچه نیستیما. میخوای یکیمون بره زیر میز یا بینمون کیف بزاریم؟ آقای ب که یکی از مسوولای دوره بود گفت: خوب خود شما تشریف بیارین رو این صندلی بشینین؟ من: من ؟ شرمنده من با این ستون یه قراری دارم. اگه تونستین ستون منو پیدا کنین؟ من پشت ستون نشسته بودم آقای ب: تقلب که روش ننوشتی؟ من: تقلب؟ شما فکر میکنین چند صفحه از سه تا جزوه رو میشه رو این ستون نوشت؟ این ستون بهم اعتماد به نفس میده. بحث ستون و فرج و این حرفاست. خلاصه هرکی رو زورشون رسید جابجا کردن. من هم سه جلد جزوه رو لای زانوهام گذاشته بودم که یهو از لای زانوهام افتادن زیر میز حالا رفتم زیر میز نمیتونستم از لای صندلیها بیام بالا. من:متقلبم متقلبای قدیم. بچه ها ریسه رفته بودن از خنده.(البته خیلی هم خنده دار نبودا اما خوب سرجلسه امتحان که بنده زیر میز گیر کردم این که سهله اگه گریه هم میکردم همه میزدن زیر خنده ) سوالا رو دادن و شش تا سوال تشریحی بود من که یه نیم ساعت قبل از امتحان یه نگاهی انداخته بودم و خیلی سریع یه چندتا نوت کوچیک نوشتم که بدردم خود چون آقای همسر و پدر و مادرش تو راه بودن و دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که کی میرسن البته آدرس داشتن. بقول بچه ها قوم شوهر دارن میان عروس کشون. خلاصه تا اونجایی که تونستم نوشتم و ۲ تا سوالم نصفه موند یکیشون رو صدا کردم: آقای ه مثلا ما اینجا مهمونیم زشته من ورق امتحانم خالی باشه .جواب اینا چیه ؟ اونم نامردی نکرد و جواب اون ۲تا سوال و بهم گفت و بقیه جوابهامو هم برام چک کرد البته به همه میگفتن. خلاصه امتحانمو دادم و سریع رفتم سمت حیاط ببینم اومدن یا نه که دیدم آقای همسر و بابا و مامانش دارن تاب بازی میکنن. یکم رفتیم داخل شهر انزلی و بعدش فومن و حدود ساعت ۲ راه افتادیم به سمت تهران. طفلکی آقای همسر خیلی خسته شد چون از ساعت ۴ صبح پشت فرمون بود. ساعت ۸:۳۰ شب رسیدیم خونه چون اطراف اتوبان کرج و آزادی خیلی ترافیک بود. اون شب بعد از یه دوش کوتاه فقط تونستیم بخوابیم دقیقا من ۱۰ ساعت یه بند خوابیدم چون اونجا هم خوابم به هم ریخته بود و هم وضع معده ام .بخاطر همین خیلی خسته بودم . چهارشنبه هم آقای همسر دیر تر رفت سر کار من هم از هفت دولت آزاد سرکار نرفتم و یکم خوابیدم دیرتر بلند شدم رفتم به کارهام رسیدم و ناهار بهم زنگ زد که چی میخوری؟ و از اونجایی که من هیچ چیز برای خوردن نداشتم بعد از انجام کارم از طرف آقای همسر به صرف ناهار در رستوران عروس لبنان دعوت شدم . تو این یه هفته من که نبودم آقای همسر هم میومد سر میزد و میرفت خونه پدر و مادرش خلاصه بقول خانوم خونه تو خونه ما سگ میزد و گربه میرقصید چهارشنبه که هیچ کاری نتونستم انجام بدم پنجشنبه هم رفتم استخر پیش ننه جونا . مادر مسوول باشگاه یه جورایی بفهمی نفهمی عاشق من شده. تا منو میبینه میگه: نازی جون قربونت برم بیا دلم برات تنگ شده. دخترش: مامان خانوم اسمش نازی نیست خودش اسم داره ها؟ مادر: ننه من دوست دارم صداش کنم نازی. آخ اگه زودتر میدیدمت تو رو میدادم به دکترم. دخترش: مامان خانوم شوهرش تو ساعت آقایون میاد باشگاه . بفهمه کله ما رو میکنه ها. مادر: چیکار کنم ننه دوستش دارم.نازی جون بریم جکوزی؟ من: بریم مادر: نازی جون: بریم یکم سونای خشک بشینیم . من: بریم. خلاصه این داستان ما تا ساعت نزدیک ۱۲:۳۰ ادامه داشت تا دخترش راهیش کرد خونه البته پیرزن بامزه و شیطونی هست. خلاصه اگه آقای همسر منو انتخاب نمیکرد خداییش از بخت خودم ناامید میشدم از بس که من اول واسه پیرزنها و پیرمردها و بعدش هم برای بچه ها جذابم. تو دوران دانشجویی که با اتوبوس میرفتم رشت به محض اینکه رو صندلی میشستم به درگاه خدا دعا میکردم که پیرزن پیشم نشینه بعدش مجبور شدم درخواستمو تصحیح کنم و پیرمرد رو بهش اضافه کنم. این سفرهای دانشجویی ما ماجرایی داشت. خدایا شکرت که زودتر ما رو شوهر دادی قبل از اینکه از سر و کولم پیر مرد و پیرزن آویزون باشه. دیروز هم رفتیم ولنجک که این آقای همسر قهرمان با تیرکمان تیراندازی کرد و دستش کبود شد چون بازو بند نبسته. این هم گل پسر تیر انداز من البته بعد از اینکه دستش کبود شد و بازوبند بست. بعد از ظهر هم قرار بود پسر سیاه رو ببریم حموم چون تو مسیر برگشت یه جا پاش رفت رو پی پی کثیف شد اما دیگه مامانم ما رو شام نگه داشت و نشد . شاید امروز ببریمش . راستی ساعت شروع نوشتنم تو اول صفحه هست اما الان ساعت ۲:۲۰ هست هرکی ندونه فکر میکنه تفسیر شاهنامه رو دارم مینویسم. یه چند تا عکس گذاشتم بقیه رو فردا میزارم چون دوباره باید از کامپیوتر خونه ور دارم بیارم. پی نوشت : یه سری از عکسها رو این پایین میذارم. گربه هایی که بوی ماهی به مشامشون خورده اینم یکی از اون گربه های لوس که تا یکی میومد ولو میشد رو زمین تا باهاش بازی کنی. نمیدونم چی بگم اما صحنه جالبی بود پیرمرد و پیرزنی که روی تالاب قایقرانی میکردن اگه فکر کردین اینجا چمنزار هست سخت در اشتباهین چون اینجا یه قسمت از تالاب هست که پوشیده از نی، هیدروکاریس و آزولا هست. جرات دارین برین تو این چمنزار؟ اینجانب در حال دید زدن یک عدد طاووسک این هم همون طاووسک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 13:45 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونا خوبین ؟ منم خوبم آقای همسر جونی هم خوبه . من در راستای خارج شدن از حالت نیمه فرتوکی دیروز با آقای همسر دست به یک اکتشاف زدم. آقای همسر در مورد یه باغی شنیده بود که قرار شد بریم پیداش کنیم. گرچه یه دور تو الهیه گشتیم تا تونستیم پیداش کنیم البته راهشو بلد باشی دور نیست ولی خوب ما قرار بود پیداش کنیم اونم بدون داشتن آدرس دقیق. این باغ تو خیابان پروفسور حسابی هست فکر کنم یه چند ماهی هست که برای بازدید عموم باز شده. این باغ یه تلفیقی از هنر قدیم و هنر جدید هست ماکت آثار معماری ایرانی و همچنین آثار هنری هنرمندان خارجی تو این باغ موجود هست. اما غیر از این آثار فضای بسیار زیبا و دل انگیز باغ هست که ما رو به هوس انداخت یه بار دیگه بریم باغ فین کاشان . دفعه قبل که رفتیم روز تولد آقای همسر تو خرداد ماه بود و کاشان یه جورایی سر ظهر جهنم سوزان بود اما الان فکر کنم هواش خوب هست. صبح حدود ساعت ۱۰:۳۰ که رسیدیم ساعت آبیاری چمنهای باغ بود و همه جا خیس بود .بوی خیسی و عطر چمن ،صدای گذر آب ، نسیم ملایم و یه آفتاب که گرماش خیلی لذت بخش و صد البته نشستن در فضای آزاد و خوردن یه کافه موکا . اصلا دلم نمیخواست از باغ بیام بیرون چند دور دور باغ و گشتیم از فضای زیبای باغ ، ماکتها و از عکسهای تهران قدیم عکس گرفتم. فکر کنم تماشای عکسها خالی از لطف نباشه تهرانگرد های عزیز هم اگه دوست داشتن برن آدرس اینه : تهران- میدان تجریش- خیابان مقصود بیک- کوچه دکتر حسابی - شماره ۱۰ http://www.artmuseumgarden.ir/gallery/maquette/ http://www.artmuseumgarden.ir/gallery/sculptures/ اما خداییش عکسهایی که من گرفتم خیلی قشنگتره بقیه عکسها رو نمیذارم برین خودتون ببینین که دیدن از نزدیک یه لطف دیگه ای داره. موقع برگشتن تو خیابون هویزه تقاطع مهناز یه نمایشگاه اتوموبیل هست که صاحبش دو تا خروس داره این خروسا همیشه جلوی نمایشگاه هستن حتی وقتی نمایشگاه تعطیله برای خودشون همون جا میگردن و قوقولی قوقو میکنن من هم وقتی پشت چراغ قرمز بودیم از فرصت استفاده کردم و یه عکس ازشون گرفتم. پی نوشت: اینهم یه سری دیگه عکس بخاطر خانومی http://www.picturetrail.com/gallery.fcgi?p=12&gid=18292065
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:50 توسط شيلا |
|
سلام سه شنبه ای که بقول فرنگیا فقط به شاپینگ گذشت . از آنجاییکه در دوره ای که بنده در سفر بودم و یک هفته قبل از آن هیچگونه خرید اساسی خوردنی انجام نشده بود . دیروز دیدیم واقعا هوا پس است و اگر یه کاری نکنیم جدا جدا جدا باید دست به دامن مامانا بشیم البته کمی تا قسمتی شدیم و سبزی خورد شده و سرخ شده و کرفس خرد شده آماده و لوبیای خرد شده و چند قلم جنس خرد شده دیگر دریافت کردیم. اما دیگه قرار نیست رو زیاد کنیم که ؟ تا حالا به چنین پیسی بر نخورده بودیم یه دفعه فریزر جارو شده بود .چنین شد که ما راهی شهروند شدیم و کمی تا قسمتی از خریدهای اعظممان را انجام دادیم و بعد از آن پسر سیاه را به دست دلاکان بیهقی سپردیم که همچین برق افتاد و سیاهیش زد بیرون. خدا رو شکر ناهار حاضر بود وگرنه ۲ بعد از ظهر کی حال غذا درست کردن داشت اونم با گرسنگی. خلاصه عصر دوباره راه افتادیم کجا ؟ ایندفعه تجریش یکسری هم اونجا از خجالت خودمون در اومدیم . جدا باید خدا رو شکر کنم که این آقای همسر فوق العاده با حوصله هست که تمام زیر و زبر بازار رو با من طی میکنه تازه خوش سلیقه هم هست. اصلا از مردایی که غرغر میکنن خوشم نمیاد . رفته بودیم مانتو بخریم من رفتم تو اتاق پرو یه آقایی بیرون کنار آقای همسر واستاده بود غر میزد آخر سر هم دهن باز کرد و گفت: هرچی بهش میدن همه رو میگه خوبه . آقای همسر: اشکال نداره فعلا که همه چیزای خوشگل رو برای خانوما درست میکنن. مرد: کاش فهم و شعور داشته باشه به همه چیز نگه خوب. آقای همسر: کاش خدا نسل مردایی که بخاطر یه مانتو وای میستن پشت سر زناشون حرف مفت میزنن رو از رو زمین برداره. زنی که این همه تو زندگی زحمت میکشه آیا بخاطر یه مانتو سزاوار شنیدن این حرفاست؟ چند روز پیش هم تو سوپرمارکت یه خانوم و آقایی بودن خانومه هوس کیت کت خارجی کرد و آقاهه نمیذاشت خلاصه شونصد بار خانومه کیت کت و برداشت گفت برام بخر . آقاهه از دستش گرفت گذاشت سر جاش. مرد حسابی حالا یه بار تو زندگی هوس کرده اگه واسش بخری که دنیا زیر و رو نمیشه عوضش با همون شکلات کلی ممنونت میشه . راستش خدا من و خوب میشناسه که یه گل پسری رو نصیبم کرد که خیلی خیلی گله و اصلا از این اخلاقای بد نداره وگرنه من خودمه وکشم. باز هم خدا رو شکر چون بابای خود من از اون آدمایی هست که اصلا حوصله خرید رفتن نداره و همیشه من با مامان میرفتم خرید مثلا اگه کت شلوار میخواست ما میرفتیم میپسندیدیم بعد آقا رو میبردیم بپوشه تازه راضی تر بود همونطوری براش بخریم ولی خوب این مستلزم گرفتن یه قالب از ایشون بود تا بندازیم داخل شلوار و ببینیم اندازه هست یا نه؟ البته یه خوبی که داشت همیشه به مامانم میگفت هرچیز که فکر میکنی برای زندگیمون لازمه یا خودت دوست داری یا بچه ها نیاز دارن بخر اما خوب اینکه مرد تو این جور مواقع همراه آدم باشه یه نعمته که خدا رو شکر آقای همسر اونی هست که همیشه میخواستم. داشتم میگفتم : تو طبقه سوم پاساژ قائم یه دفعه یه قیافه آشنا دیدم . یکی از هم اتاقیهای خوابگاه . بقول آقای همسر تو هر شهری میری یه آشنا پیدا میکنی. خوب وقتی تو خوابگاهی باشی که از همه ایران توش هستن مطمئنن هرشهری بری احتمال داره یکی رو پیدا کنی. دیشب خاطرات خوابگاه برام زنده شد مخصوصا آخرین شب یلدایی که تو خوابگاه با هم بودیم و دلدردی که بابت خوردن اونهمه کی وی و پرتغال و انار و شیرینی و هندوانه نصیبمون شد که آخر شب هر هفت نفر رفتیم درمانگاه بدلیل خوردن کیوی نرسیده که روی زبونامون کنده شد و همچنین دلدرد گرفته بودیم. یاد جشن فارغ تحصیلیم افتادم که بچه ها دامن لباس منو تا زدن و اتو کشیدن چون من خوشم نمیومد لباسم کوتاه باشه و اونا فکر میکردن من دچار فقدان پا هستم و شب وقتی لباس رو پوشیدم دیدم قدش از زیر زانو رسیده به ده سانت بالای زانو. اون لباس رو یادگاری همونطور کوتاه نگه داشتم. یاد اون شبایی افتادم که شب جمعه ها حوصلمون سر میرفت و یکیمون خودش رو میزد به مریضی دو تامون هم همراهش میرفتیم درمانگاه تا یه هوایی تازه کنیم . یاد اون شبی افتادم که خودمون رو بخواب زدیم تا نریم آشپزخونه رو نظافت کنیم اما قبل از اینکه مسوول خوابگاه از کنار اتاقمون رد بشه صدای خندمون در اومد و هممون جریمه شدیم. یادش بخیر البته دوست ندارم دیگه برگردم خوابگاه چون سختیهای خودش رو داره اما خوب اینا همش خاطره هست. پی نوشت: جهت اطلاع بگم که من دوشنبه پیش دکتر کایروپراکتیک رفتم یه چرخش گردن به راست یه چرخش گردن به چپ یه پیچش کمر به راست یکی هم به چپ هر کدوم هم با یه صدای قرچ بلند یه چیزی تو مایه های صدای شکستن. الان شیلای نیمه فرتوک رو به بهبود هستم درد ندارم اگه خدا بخواد از فردا ورزش رو کم کم شروع میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:31 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونای گل گلاب خودم راستش دلم طاقت نیاورد تا شنبه صبر کنم و بیام بهتون سر بزنم . نگران نباشین من دیشب برگشتم اما هم من هم آقای همسر عزیز دل کمی تا قسمتی له هستیم. بخاطر همین جزییات سفر رو با عکساش شنبه اینجا میزارم. وضعیت کمرم هم بهتره پنجشنبه گذشته یه عالمه دوست فرتوک تو جکوزی پیدا کردم. منتها یه ۳۰،۴۰ سالی با من تفاوت سنی داشتن. چون مسوول باشگاه نه اجازه میداد زیاد شنا کنم و نه تو آب ملق بزنم فقط ميگفت تو آب بايد راه بري تو جكوزي هم بشيني يا راه بري يكم هم تو سوناي خشك نشستم. خلاصه يه عالمه اونروز با ننه جونا دوست شدم. آقاي همسر عزيز هم جواب ام آر آي رو گرفته نتيجش كه سالمه و هيچ نوع عارضه اي مشاهده نشده. اما خوب تصميم دارم اگه بشه پيش يه دكتر كايروپراكتيك برم فكر كنم يه دور به سمت چپ يا راست گردنم رو بپيچونه مشكل حله. خلاصه اينكه اين چند روز خيلي دلم براي همتون تنگ شد اما خوب دسترسي نداشتم.از همه دوستاي گلي كه احوالمو پرسيدن و اينجا كامنت گذاشتن ممنونم. من خيلي شما رو دوسي ميدارم مواظب خودتون باشين آخر هفته خوبي داشته باشين. پی نوشت: راستی یادم رفت بگم هر روز ساعت ۴ عصر کانال دبی(
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:4 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|