تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

دوست جونا یلدا جون همتون مبارک امیدوارم تو این هوای نیمه برفی بارانی بورانی آفتابی مهتابی بادی (اگه شما فهمیدین هوا چطوریه به من هم خبر بدین چون از دیشب تا الان ده رنگ عوض کرده) به همتون خوش بگذرین فقط اونقدر نخورین که دل درد بگیرین همه رو با هم نخورین اگه میخواین به سفره شب یلدا حمله کنین شام کم بخورین . نیام شنبه ببینم آمار تلفات بالا هستا

ما هم  مثل اینکه قراره در نقش واحد سیار بین خونه دو تا مامان بابا ها در حرکت باشیم.

راستی تازه یادم اومد من تو شب یلدا دقیقا ۱۶ روز بعد از نامزدیمون برای اولین بار به خونه بابا و مامان آقای همسر رفتم.

آها یادم رفت عید قربان هم مبارک

شب یلدا خوش بگذره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:17  توسط شيلا | 
 

مولانا رومی نیست، ایرانی است!

 
 

بمب گوگلی برای دفاع از هویت ایرانی مولانا
مولانا رومی نیست، ایرانی است!

این روزها همزمان با هشتصدمین سال تولد مولانا که از طرف یونسکو سال مولانا نامیده شده، این شاعر و اندیشمند بزرگ ایران و جهان اسلام مورد توجه رسانه‌های همه کشورهای دنیا قرار گرفته است. این در حالی است که در اخبار و گزارش‌های بین‌المللی منتشر شده در مورد مولانا تقریبا هیچ اشاره‌ای به هویت ایرانی مولانا نمی‌شود.

در حالی که در ایران برای بزرگداشت مولانا به برگزاری همایش‌ها و سیمنارها بسنده می‌شود، ترکیه توانسته در اثر غفلت ایران با اقدامات تبلیغی خود مولانا را به عنوان شخصیتی ترک به جهانیان معرفی کند و این بزرگمرد فرهنگ ایران را به نفع فرهنگ خودش مصادره کند.

اما مصادره مولانا از مصادره نام او شروع شده است. مولانا در دنیا به اشتباه با عنوان «رومی» شناخته می‌شود. به این ترتیب جدا کردن مولانا از فرهنگ ایرانی و انتساب او به فرهنگی غیر ایرانی در نام‌گذاری او هم لحاظ شده است.

متاسفانه نه تنها در ایران در جهت شناسانده شدن مولانا با نام اصلی‌اش به جهانیان اقدامی انجام نشده است، بلکه در ایران هم اغلب رسانه‌ها برای مولانا از عنوان رومی استفاده می‌کنند.

در همین رابطه از طرف جمعی از دوستداران مولانا و فرهنگ ایران، پایگاهی اینترنتی به زبان انگلیسی و با هدف معرفی واقعی مولانا به مخاطبان غیر ایرانی ساخته شده است.
آدرس این سایت www.mevlana-jalaluddin.com است. در این سایت علاوه بر گرد‌آوری اخبار و اطلاعاتی در مورد مولانا، او با عنوان چهره‌ای ایرانی معرفی شده و در مورد عنوان اشتباه رومی توضیحاتی داده شده است. گروه سازندگان سایت از همه کاربران ایرانی اینترنت اعم از وبلاگ‌نویسان و مدیران سایت‌ها درخواست می‌کنند به این سایت با عنوان mevlana rumi در صفحات سایت‌هایشان لینک دهند. این اقدام در واقع استفاده از تکنیک بمب‌گوگلی برای بازپس‌گیری هویت ایرانی مولانا است. با لینک دادن به این صفحه با این عنوان، از این پس هر کس در هر نقطه دنیا از طریق موتورهای جستجو همانند گوگل به دنبال اطلاعاتی در مورد مولانای ایرانی باشد و عبارت rumi را جستجو کند، به سایت جدید هدایت می‌شود و با هویت اصلی مولانا و تعلق او به فرهنگ ایرانی آشنا می‌شود.

برای لینک دادن به این صفحه می‌توانید کد زیر را در قالب صفحات اینترنتی خود قرار دهید:

جهت کسب اطلاعات بیشتر می‌توانید به سایت سال بزرگداشت مولانا به نشانی www.mowlanayear.ir مراجعه نمایید.

:angle:
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 12:5  توسط شيلا | 
 

یه سلام شنبه ای به دوست جونیا

نزدیک بود امروز سندرم شنبه بگیرم که خدا رو شکر نشد عوضش سندرم جمعه گرفته بودم . نمیدونم چرا یه دو روز خونه میمونم خوابم بهم میریزه.

چهارشنبه شام مامان و بابا و داداش کوچیکه خونه ما بودن بعدش که رفتن حوصله ظرف شستن نداشتم گذاشتمشون برای پنجشنبه صبح.

پنجشنبه ناهار پزون نداشتم اما شده بودم خانم خونه ظرف شستم ، آشپزخونه رو مرتب کردم و کلی هم انار دون کردم.

آقای همسر و دوستاش یه باغچه تو ساوه خریدن که امسال محصولش رو چیدن و تقسیم کردن ما هم سهم خودمون رو تقسیم کردیم و به خانواده هامون هم دادیم سهم خودمون رو گذاشته بودیم تو تراس . هروقت میرفتیم تجریش انار میدیدم یادم میومد ما یه عالمه انار داریم . دیگه پنجشنبه دل به دریا زدم و چشم آقای همسر رو دور دیدم و رفتم تو تراس آزاد شده از چنگال کفتر ریقو همه انارها رو آوردم تو آشپزخونه . خلاصه تا آقای همسر اومد یه مقداریشو دون کردم و بقیشو هم وقتی آقای همسر اومد دون کرد نصفشو گذاشتم تو یخچال برای شب یلدا بقیشم با آبمیوه گیری آبشو گرفتیم خلاصه یه پا شدیم ممد اناری .

ولی نمیدونم آب انار فشارم رو آورده بود پایین یا چه دلیل دیگه ای باعث شد که من شبش نتونستم بخوابم جام گرم بود بالشم سفت بود بالشم داغ کرده بود دستشویی داشتم تشنه بودم خلاصه هرچی که فکر کنی نزاره بخوابی بلند شدم رفتم وسط پذیرایی دراز کشیدم رو زمین اینجا بود که یاد کاپیتان هادوک (تن تن و میلو) افتادم که تو کشتی کروز کاپیتان کشتی به شوخی بهش گفت وقتی میخوابی ریشت زیر پتو میمونه یا روی پتو 

 اونهم تا خود صبح داشت با ریش و پتو کلنجار میرفت که کدوم رو باشه کدوم زیر نمیدونم چقدر ربط داشت ولی حال من هم مشابه کاپیتان هادوک بود با این تفاوت که مشکل من سر ریشم نبود.ولی وقتی یه خورده گذشت دیدم پشتم داره یخ میبنده دوباره بلند شدم اومدم تو جام .

خلاصه تا ساعت ۴ صبح بنده در حال تغییر جا بودم بعد از اون فکر کنم بیهوش شدم .

صبح جمعه هم ساعت ۹:۳۰ آقای همسر صدای تلویزیون رو بلند کرد . این گروه فتیله جمعه تعطیله داشتن آواز میخوندن آقای همسر هم باهاشون میخوند و البته آهنگاشون رو تحریف میکرد و میخوند.

چرا پنجره بازه  

                  چرا کتری رو گازه 

                                          چقدر شیلا میخوابه 

                                                                     چرا بیدار نمیشه

ببین هوا چه خوبه

                        چقدر آفتاب قشنگه

                                                 امروز بیرون میچسبه                                                

خلاصه منو بزور بیدار کرد بلند شدم خودم رو تو آینه نگاه کردم دیدم پلکام پف کرده ، یه چشمم بازه اون یکی نیمه باز.

صورت شستم و یه صبحونه بقول آقای همسر توپس خوردیم و ساعت ۱۱ راه افتادیم به سمت ولنجک. گرچه دیروز هم مثل امروز بخاطر وارونگی هوا خیلی سنگین بود اما باز به نسبت حالم بهتر شد .

رفتیم ایستگاه یک نشستیم زیر پایه تله کابین .چند نفر داشتن آماده میشدن تا از سکو پرش بانجی کنن.

اولیش و تا اومدم بخودم بجنبم پرید پایین و فرصت نکردم ازش عکس بگیرم . خلاصه دوربین و در آوردم هی از خودمون عکس دو کله ای گرفتیم . خب وقتی از فاصله خیلی نزدیک عکس بگیری عکس دو کله ای میشه دیگه یعنی فقط کله من و آقای همسر تو کادر بود.

تا نفر دوم پرید و من فرصت کردم یه چند تا عکس بگیرم.

قبل از اینکه نفر دوم بپره چون من نتونسته بودم از اولی عکس بگیرم هی منتظر بودم با آقای همسر هی دوتایی یواش میگفتم بپر بپر زودباش بپر میخوام عکس بگیرم بپر.

یاد داستان مورچه ها افتادم که به یه فیله حمله کرده بودن .فیله سرشو تکون داد و همه شونو ریخت پایین فقط یه مورچه چسبیده بود به گردن فیله. مورچه هایی که پایین بودن دست میزدن میگفتن یالله زودباش خفش کن .

حالا نمیدونم ربطی داشت یا نه ولی من یادش افتادم .

به هرحال هرکسی از زندگی و دنیا سیر شده و هی میگه اخ دنیا پیف پیف زندگی میتونه بره از این سکوها بپره پایین دو حالت پیش میاد .

یا از ترس غزل رو میخونه و خلاص و دیگه لازم نیست هی پیف پیف کنه.

یا اینکه به سلامت میاد پایین و کله اش خالی میشه از همه فکرهای بیهوده و باهوده.

امروز صبح هم گرفتم خوابیدم ساعت ۱۰ رفتم اداره وگرنه الان یه شیلای سندرمی بودم که حسابی خوابش میومد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:42  توسط شيلا | 

 

 

 

خلاصه هایی از راز

 

 

بزرگترین راز زندگی ما قانون جذب است.

 

هرچیزی مشابه خود را جذب میکند .وقتی در مورد چیزی فکر میکنی در عین حال مشابه همان افکار را بسوی خودت جذب میکنی.

 

افکار فعلی خودت زندگی آینده ات را خلق میکند.در مورد هرچه بیشتر فکر کنی و بر آن تمرکز داشته باشی بصورت زندگی ات بر تو ظاهر میشود.

 

افکار تو به موضوعات تبدیل میشود.

 

چشم انتظاری نیروی جاذبه ای قوی هست. متوقع چیزهایی باش که میخواهی. انتظار چیزهایی را که نمیخواهی نداشته باش.

 

شکرگزاری و سپاس روندی قدرتمند برای تغییر و تحول انرژی و آوردن هرچه بیشتر آنچه میخواهی به زندگی ات است. بابت چیزهایی که از قبل داری خدا را شکر کن تا چیزهای خوب بیشتری  را جذب کنی.

 

شکر نعمت پیشاپیش بابت آنچه میخواهی باعث تسریع در رسیدن به خواسته هایت میشود و علامتی قدرتمند تر به سوی کائنات میفرستند.

 

تجسم روند خلق تصاویر در ذهن است و لذت بردن از هرآنچه میخواهی. وقتی مجسم میکنی، در واقع افکاری قدرتمند و احساسی از اینکه هم اکنون آن چیز را داری، ایجاد میکنی. سپس قانون جذب دقیقا مثل همان را که در ذهنت دیده ای، به تو برمیگرداند.

 

به منظور استفاده بهینه از قانون جذب، آنرا جزو عادت خودت قرار بده، اما نه به شکل رویدادی که فقط یک بار رخ میدهد.

 

احساس خوشحالی زمان حال سریعترین راه برای آوردن پول به زندگیت است.

 

پول ببخش تا در قبال آن پول بیشتری به تو برسد.

 

وقتی میخواهی ارتباطی را جذب کنی اطمینان حاصل کن که افکار، کلام ، اعمال و محیط تو با خواسته هایت در تضاد نباشد.

 

از سر عشق و احترام با خودت رفتار کن تا افرادی را که به تو عشق و احترام نشان میدهند، به سوی خودت جذب کنی.

 

حواست را متوجه نکات مثبت خودت کن تا قانون جذب موارد معرکه دیگری در مورد خودت به تو نشان دهد.

 

برای بازدهی یک ارتباط حواست را روی مواردی متمرکز کن که میتوانی بابت آنها از مردم قدردانی کنی. وقتی حواست روی نکات مثبت باشد مقادیر بیشتری از آنرا بدست میاوری.

 

خنده لذت را جذب و منفی گرایی را رها میکند و به شفابخشی معجزه آسایی منجر میشود.

 

  به پیامهای مردم جامعه در مورد بیماری و پیری گوش نکن چون پیامهای منفی هیچ نفعی به حال تو ندارد.

 

فکر کردن در مورد بیماری ، توجه به آن و ابراز داشتنش باعث میشود بیماری در بدن حفظ شود. اگر کمی ناخوش هستی اصلا حرفش را نزن مگر اینکه دلت بخواهد بیمارتر شوی.

 

بجای تمرکز روی مشکلات جهانی توجه و انرژی خودت را به اعتماد، عشق، وفور نعمت، تعلیم و تربیت و صلح و صفا معطوف کن.

 

برای هرچیزی در جهان خیر و برکت بخواه تا منفی گرایی و ناسازگاری را از بین ببری و خودت را با بالاترین بسامد عالم که عشق است ، همتراز کنی.

 

همه ما به هم مرتبط هستیم . همه ما در اصلی یکی هستیم.

 

تو تنها کسی هستی که میتوانی زنگی را که لیاقتش را داری خلق کنی.

 

کائنات از یک فکر پدیدار شد. ما نه تنها خالق سرشت خود، بلکه خالق دنیای اطراف خودمان هستیم.

 

در پایان هر روز، قبل از به خواب رفتن ،وقایع روز خودت را مرور کن ودر ذهنت هر رویدادی را که مطابق میل تو نبوده، با آنچه دلم میخواست باشد، عوض کن. 

 

قدرت تو در افکارت نهفته است. پس آگاه باش. بعبارت دیگر، یادت باشد که به یاد بیاوری.

 

SECRET

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:26  توسط شيلا | 

سلام دوست جونیا

امروز شنبه هست هوا بارونی رو به آفتابی که اول اول صبحش که بارون میبارید حال میداد بخوابی که ما نخوابیدیم. بلند شدیم و بساطمون رو برای رفتن به سر کار جمع کردیم.

راستی بگم از چهارشنبه .

چون روزهای چهارشنبه آقای همسر با دوستاش میره استخر ، من هم بیشتر وقتها بعد از اداره میرم خونه مامانم میمونم تا بیاد دنبالم که برگردیم خونه .

اونشب چون ترافیک بود آقای همسر تا خونه پدر و مادرم پیاده اومد بخاطر همین نزدیک هشت رسید . یکم نشستیم و هرچی مامان اصرار کرد شام بمونین گفتم نه بریم خونه بهتره .

راه افتادیم سمت خونه

آقای همسر: ببخشید دیر اومدم . میخوای بریم رستوران .

من: نه از استخر اومدی سرما میخوری زودتر بریم خونه.

آقای همسر: باشه پس یه شب دیگه میریم رستوران.

مسیر خونه مامان تا خونه ما پیاده ۱۰ دقیقه هست اما ما خیلی یواش یواش راه اومدیم و چون من میخواستم ضدآفتاب بخرم تصمیم گرفتیم بریم سمت دیگر خیابون تو مسیرمون از کنار چند تا مغازه از جمله جواهرفروشی و گلفروشی رد شدیم.

آقای همسر: از کهکشان چیزی نمی خوای؟(منظور از کهکشان همون کائنات هست و فلسفه فیلم و کتاب راز که دارم میخونمش)

من: چی بخوام؟

آقای همسر: چی دوست داری بهت بده. مثلا جواهر.

من: خیلی خوب کهکشان یه جواهر بده.

آقای همسر: دیگه چی؟

من: کهکشان یه خونه گنده بده.

آقای همسر: دیگه ؟

من: کهکشان یه ماشین گنده بی دنده بده.

آقای همسر: ویتارا خوبه؟

من: اهین.

آقای همسر: تموم شد؟

من:کهکشان یه نی نی گنده بده.

آقای همسر: تموم شد؟ جواهر نخواستی.

من: چرا گفتم ،اولش گفتم ،دوباره هم میگم کهکشان یه جواهر هم بده .جواهر خونم پایین اومده.

آقای همسر: کهکشان یکی یکی آرزوهاشو برآورده کن.البته خیلی به جواهر فکر نکن فعلا طلا و جواهر

خیلی گرونه نمیشه خرید.

من: نه بابا خیلی بهش فکر نمی کنم چون از اون مهمتر هست.

خریدامو کردم و از کنار شیرینی فروشی رد شدیم.

من: کهکشان ، کیک بخر.

آقای همسر: چرا زودتر نگفتی موقع اومدن بخرم خونه مامان اینا بخوریم.

من: کهکشان اون موقع یادم نبود بخر بریم خونه بخوریم. گل هم میخوام.

آقای همسر: فکر میکنی من بیشتر میتونم جادو کنم یا کهکشان؟

من: کهکشان میتونه تو رو تو مسیری قرار بده که جادو کنی. چطور؟

آقای همسر: همینطوری .

هم گل  و هم کیک خریدیم و رفتیم خونه . شام حاضر کردیم و بعد از شام .

آقای همسر: خوب دیگه نامزدیه یه چای بزار با کیک بخوریم.

رفتم چای دم کردم و کیک رو با چاقو آوردم.

آقای همسر(از توی راهروی خونه): چشماتو ببند.

من: برای چی؟

آقای همسر: تا نبندی نمیشه. سفت ببند.

بستم و یه ساک کوچولو اومد تو دستم. جعبشو دیدم میدونستم طلا یا جواهره . اما نمیدونستم چی. بازش کردم و یه تو گردنی کوچولوی خوشگل که من عاشق  رنگ آبی سنگ توپازش هستم. داشتم شاخ در میاوردم .

آقای همسر: فکر میکنی من یادم میره . اینو دو روز پیش خریدم . دو روزه تو کمدم هست و تو متوجه نشدی.

من: هزار روز دیگه هم میموند من نمی فهمیدم . متاسفانه عادت ندارم کمدت رو وارسی کنم ولی عجب فیلمی هستی که صداشو در نیاوردی اگه من بودم طاقت نمیاوردم و زودتر رو میکردم.

فقط بغلش کردم و بوسیدم.

آقای همسر: چیزی نمی گی؟ خوشت نیومده.

من: خوشم نیومده ؟ خیلی دوستش دارم فقط غافلگیر شدم نمیدونم چی بگم. به اندازه هوارتا کهکشان دوستت دارم.

آقای همسر: حالا بیا کیک و ببریم و نامزد شیم.

کیک و دو نفری بریدیم و واسه خودمون دست زدیم لی لی کردیم کیک تو دهان هم گذاشتیم مثلا نامزد شدیم.

آقای همسر: ما الان نامزدیم؟ ای وای نامرحمم بزار یکم ازت فاصله بگیرم.

من: از جات تکون بخوری یه کتک مفصل میخوری. بشین سرجات ببینم.

این کیک نامزدی ما هنوزم تموم نشده هی ازش میخوریم و نامزد بازی میکنیم  فکر کنم امشب با چای بخوریمش دیگه نامزدی تمومه.

پی نوشت۱: اولین و آخرین باری که کمد آقای همسر رو به درخواست خودش گشتم خرداد ۸۵ بود . اونهم  برای برداشتن دفترچه حساب ارزیش بود ،که تو سامسونتش به سه تا کاغذ سبز مچاله برخوردم . سه تا ایران چک ۱۰۰۰۰۰تومانی که زیر دسته چک و دفترچه حساب ارزیش مونده بود. اون ماه  آقای همسر چند تا خرید بزرگ میلیونی در پیش داشت و اصلا نمی تونستیم خرج اضافه داشته باشیم و ما هم بشدت محتاج یه مسافرت.

جالب اینکه آقای همسر از وجود اون ایران چک ها اطلاعی نداشت و وقتی بهش گفتم باورش نشد.چون تاریخش مربوط به زمان عروسیمون بود پول اضافه ای بود که بعد از ماه عسل قرار بود بره تو حساب چک اما فراموش شده بود. خلاصه ماجرا اینکه اون پول خرج سفر سه روزه ما به کیش شد. اما باور کنین این هم از کارهای کهکشان بود.

بعد از اون آقای همسر همیشه به شوخی میگفت: میشه یه دور دیگه تو کیفمو بگردی ؟ شاید بازم باشه

پی نوشت۲: ما از این کهکشان بازیا زیاد داریم بخاطر همین من به حرفای آقای همسر شک نکردم.

پی نوشت۳: برای سالگرد عقد دیگه سورپرایز نداریم چون از الان میدونم که یه زنجیر برای این تو گردنی هست.

پی نوشت۴: اگر مشتاقین که بیام کمد شما رو هم بگردم شاید چیزی پیدا بشه باید از قبل نوبت بگیرین.

پی نوشت۵: من هیچوقت نمیتونم آقای همسر رو سورپرایز کنم چون همیشه با خودشم

 پی نوشت۶: The secret to you

پی نوشت ۷:The secret riches visualization tool

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:0  توسط شيلا | 
 

سلام دوست جونیا

سلام عزیز دلم ،آقای همسر گلم که ثانیه به ثانیه دلم برات تنگ میشه و عشقی که تو دلم بوجود آوردی لحظه به لحظه باعث نشاط و شادابیم میشه.

باز افتادم تو خط خاطرات خوش گذشته که هر زمان که  میگذره باز از طراوت و تازگیش کم نمیشه. امروز ۱۴ آذر هست سالگرد نامزدیمون یادته گلم؟

ما مسیرهای زیادی رو دو تایی طی کردیم تا به این مرحله رسیدیم اما شانسی که داشتیم خانواده های خوب و فهمیده ای در کنارمون بودن که برای طی کردن مراحل راه سنگ جلو پامون ننداختن و ما رو در انتخاب و تصمیم گیری برای آیندمون آزاد گذاشتن تا اونجور که دلمون میخواد تصمیم بگیریم و برنامه ریزی کنیم.

فکر کنم این یکی از کم دردسر ترین و بی جنجال ترین ازدواجهایی بود که سر گرفت.

حالا که افتادم تو سیر خاطرات یکی از سوتیهای اون دوره یادم اومد.

اون سال من بیشتر روزها بعد از اداره میرفتم خیابان ۱۶ آذر کلاس که آقای همسر که اون موقع هنوز آقای همسر نبود میومد من و میرسوند خونه البته نه تا دم دم خونه با توجه به روند آشناییمون که به خواستگاری منجر شد پیشروی آقای همسر هم بیشتر میشد .

اصولا یه خصلتی داشت که من عاشقش بودم اینکه از فرصت سواستفاده نمیکرد آدمی نبود که تا باهات آشنا بشه دست بندازه دور گردنت و بقول معرف در عرض جیک ثانیه پسرخاله بشه . تو تمام دوره آشناییمون هیچوقت سعی نکرد خودشو بهم بچسبونه یا دستم و بگیره این بود که باهاش راحت بودم . اینو بگم که من رو اینجور حرکات فوق العاده حساس هستم و اگه کسی که بخواد بهم نزدیک بشه حرکت بیجایی ازش سر بزنه ممکنه فک و چونه و کل مایملک صورتش پیاده بشه اونموقع هم سنم کمتر بود و هم بقول معروف آپاچی تر دیگه تحمل نمیکردم.

علت اینکه خیلی از ارتباط برقرار کردن با آقایون خوشم نمیومد همین بود که دور از جون خیلیهاشون خالی از جنبه هستن.

اما آقای همسر قصه ما فوق العاده آدم تیزی هست و خیلی موارد رو با یه نگاه میگیره و اصلا لازم نیست بهش چیزی رو گوشزد کنی الان هم این حسنش خیلی بدردم میخوره چون وقتی از چیزی ناراحت باشم یا مشکلی باشه سریع میگیره و رفع و رجوعش میکنه.

اون موقع هم تو همون برخوردهای اول اینو گرفته بود در واقع اولین باری که دستمو گرفت زمانی بود که رسما قرار بود بیاد خونه ما.

اوایل که منو میخواست برسونه چون از شرکتش میومد سمت بلوار و ماشین همراهش نبود از میدون ولیعصر برام ماشین میگرفت و منو میفرستاد . بعد کم کم پیشروی کرد تا سیدخندان بعد از اون تا میرداماد بعد کم کم میومد توی خونه بعدش دیگه یه روز درمیان میومد خونمون به من سر میزد بعد................... دیگه من رفتم خونش و بیرون نیومدم ،دیگه هم بیرون نمیام اصرار نکنید جام خوبه.

البته این روندی که من میگم خیلی با فاصله کم بود چون۳۰ آبان خواستگاری بود، ۱۴ آذر نامزدی ، ۱۶ بهمن عقد کردیم و ۱۸ اردیبهشت عروسی.

تو اون دوره ای که منو تا ولیعصر میرسوند و ماشین سوارم میکرد،(یعنی در واقع تو فاصله زمانی که خودش تنهایی اومد خونمون و خواستگاری رسمی) معمولا تا برسیم به ولیعصر کیف جزوه هام تو دستش بود وقتی منو سوار میکرد میداد دستم .

یه بار که من سوار ماشین شدم نرسیده به سید خندان یکدفعه دیدم دستم سبکه و کیف جزوه هام همراهم نیست . به جزوه هام هم نیاز داشتم برای کلاس فردا باید میخوندمش.

اومدم خونه به داداش کوچیکه که جیک و پیکمون با هم بود گفتم. اونهم گفت زنگ بزن خونشون. اما خوب من روم نمیشد زنگ بزنم خونشون خجالت میکشیدم از این که  کسی دیگه گوشی رو برداره.

تو همین فکرها بودیم که یکدفعه زنگ خونمون بصدا در اومد من به خیال اینکه خودش هست سریع دویدم سمت آیفون دیدم یه آقای ناشناس هست گوشی رو برداشتم که ببینم کیه.

دیدم میگه: پیک هستم و از طرف آموزشگاه جزوه هاتون رو آوردم.

من سریع رفتم داداش کوچیکه رو صدا کردم و سریع لباس پوشیدیم و دو تایی رفتیم پایین .حالا مامان و بابا متعجب که ما با این سرعت کجا میدویم .

در و وا کردیم دیدیم یه آقای جوون که در واقع پیک موتوری بود در حالیکه پوزخند میزد میگفت: جزوه هاتون رو جا گذاشته بودین از آموزشگاه براتون آوردم.

جزوه هارو گرفتیم و پیک رفت. بعد از رفتنش دیدم داداشم اون دور و اطراف رو نگاه میکنه چون فکر میکرد آقای همسر همون دو رو برا ایستاده.

اومدیم بالا بابام پرسید : کی بود که شما دو تا اینطوری دویدین رفتین پایین؟

من: جزوه هامو تو آموزشگاه جا گذاشته بودم با پیک برام فرستادن.

مامان: چه آموزشگاه خوبی . چه خوب آدرس اینجا رو داشتن.

حالا اومدیم تو اتاق دو تایی ریسه رفتیم از خنده مخصوصا داداشم حالت قیافه پیک رو بخودش میگرفت و با پوزخند میگفت: جزوه هاتو جاگذاشتی تو آموزشگاه؟ آره ؟ آره ؟

بعد از یک ربع موبایلم زنگ خورد و دیدم آقای همسر هست ازش جریان رو پرسیدم که گفت. اون پسره پیک شرکتشون بوده وقتی ماشین حرکت میکنه یکدفعه آقای همسر می بینه که دو تا کیف دستش هست میفهمه کیف و بهم نداده اما خوب من رفته بود بخاطر همین چون موبایل همراهش نبوده میره خونه زنگ میزنه به اون پیک و بهش میگه کجا بیاد و چی بگه .

وقتی حالت گفتن پیک رو بهش گفتم کلی خندید.

از روز خواستگاری قرار بود ما فکرامون رو بکنیم ببینیم میخواهیم عقد کنیم یا همینطوری بمونیم تا عروسی . ما هم هی میرفتیم تو کافی شاپ می نشستیم و فکر کردیم .

هرجوری فکر میکردم با وضع مریضی مامان نمی تونستم جشن بگیرم مامانم هم اصلا به محضر رضایت نمیداد خلاصه قرار شد که یه نامزدی خصوصی با حضور دو خانواده تو خونه ما بگیریم بقیش بمونه تا زمان عروسی.

بقیه هم چون اختیار رو بدست ما سپرده بودن قبول کردن. قرار شد که روز ۱۴ آذر برای نامزدی بیان خونه ما . روزی که قرار شد برای خرید حلقه بریم بارون میبارید آقای همسر از شرکتش اومد خونمون و من هم لباس پوشیدم و نم نم راه افتادیم و پیاده رفتیم سمت میدون محسنی اما ایندفعه راست راستکی دست هم و گرفته بودیم و زیر یک چتر میرفتیم .

من دنبال یه حلقه ساده تک نگین بودم و البته دلم میخواست طلای زرد باشه آقای همسر هم دوست داشت یه حلقه ساده بگیره که طلای زرد نباشه .

بلاخره یه حلقه ساده تک نگین پیدا کردم که سفید بود اما چون ساده بود همونو خریدم برای آقای همسر هم گشتیم یه حلقه ساده ایتالیایی که دو تا نوار براق دو طرفش داشت پیدا کردیم خیلی خوشگل بود اما زرد بود.

دقیقا برعکس شد مال من سفید و مال اون زرد. هردوتاشو خریدیم و راه افتادیم دلمون نمیخواست برگردیم خونه میخواستیم پیاده راه بریم . رفتیم تا رسیدیم به یخچال باز پیاده رفتیم و دیگه کف پام داشت کنده میشد چون چکمه پاشنه بلند پوشیده بودم وداشت پاشنه پامو له میکرد ناچارا تصمیم گرفتیم که برگردیم اما گشنمون هم شده بود .

به اولین پیتزا فروشی که رسیدیم سفارش پیتزا دادیم و نشستیم بخوردن آقای همسر یه عادتی داره که لقمه تو دهان آدم میزاره الان که میخواهیم چیزی بخوریم تا من یه لقمه بخورم دو تا لقمه و یه قاشق سالاد میزاره تو دهنم.

اون موقع هم تا اومدم شروع کنم بخوردن هی لقمه میکرد میذاشت تو دهنم اولش هم خجالت میکشیدم و سختم بود اما الان از اول میشینم عین این جوجه ها دهنمو باز نگه میدارم منتظر میشم تا هواپیما بیاد تو دهنم

بعد از خوردن هم لنگان لنگان منو برگردوند خونه شب از پا درد خوابم نمیبرد و همش ناله میکردم . مامان میگفت: انگار شما ها رو مجبور کردن و یه نیزه پشتتون گذاشتن که این همه پیاده روی کنین مگه تاکسی نبود سوارشین؟

 چرا بود اما نمیخواستیم. بعد از اون هم هروقت من و میخواست برسونه تا سید خندان با تاکسی میومدیم و بقیش رو پیاده یواش یواش تا برسیم خونه کلی هم وقت صرف نگاه کردن فروشگاه دلونگی میکردیم تا زمان بیشتری با هم باشیم.

بلاخره روز ۱۴ آذر اومدن خونمون و یه صورت اولیه از میزان مهریه و خریدهایی که باید انجام بشه نوشتن و حلقه ها رد و بدل شد و ما رسما نامزد شدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:54  توسط شيلا | 

سلام

من امروز خیلی خوبم گوش شیطون کر دچار سندرم شنبه نشدم .صبح یکم وسوسه شدم دیر بیام اداره اما بعدش دیگه بلند شدم.  

مهمونی ما خوب برگزار شد البته مهمونی خودمونی بود بیشتر بخاطر اینکه برادر آقای همسر چهارشنبه قرار بود برگرده دانشگاه روز سه شنبه مهمونی گرفتیم.

کیک تولد

پنجشنبه هم بعد از یه هفته پسر سیاه رو از پارکینگ در آوردیم و بردیم گردوندیم که حوصلش سر نره . خودمون هم رفتیم پاساژ قائم گردی  البته اون موقع گذاشتیمش تو پارکینگ تجریش که چند تا دوست پیدا کنه وقتی هم برگشتیم خونه ساعت ۱۰ شب بود.

راستی یه شخصیت جدید به زندگی ما اضافه شد آقای همسر اسمشو گذاشته زندانی قهرمان چون قراره در کنار مارمولی از پسرسیاه مراقبت کنه.

شب که رسیدیم خونه تصمیم گرفتیم که صبح جمعه بریم کاشان سریع برای تو راه سالاد الویه درست کردیم و وسایل رو آماده کردیم ، ناگفته نمونه که ما یه کوله پشتی مخصوص سفر آماده کردیم و تو ماشین گذاشتیم که بیشتر وسایل مورد نیاز یه سفر کوتاه از کیت کوچیک خیاطی گرفته تا ملحفه و سفره کوچیک مسافرتی و چای تی بگ و تن ماهی رو توش جا دادیم و گذاشتیم صندوق عقب . البته یه سری وسایلش کم هست که باید بخریم .

صبح ساعت ۶ پا شدیم و خوردنیهامون و ور داشتیم و راه افتادیم ساعت حدود ۹ باغ فین بودیم . صبح با اینکه هوا آفتابی بود ولی هوا سرد بود که من به اینجور هوا میگم سرد شیشه ای چون یه جور سرمای تیز هست .

خلاصه با فراق بال کلی دور باغ رو گشتیم و عکس گرفتیم بعد نشستیم به این فکر کردیم که اگه ما تو این باغ زندگی میکردیم چطوری  بود؟ بعد دیدیم نه صرف نداره باید کلی خدم و حشم و کلفت و نوکر چند تا سگ گردن کلفت داشته باشیم تا شبا از ترس زهره ترک نشیم و روزا بتونیم اونجا رو نظافت کنیم . تازه ما کارمندیم صبح میریم شب میایم چه فایده که باغ و نمی بینیم . پس به این نتیجه رسیدیم که به دردمون نمیخوره. 

یه آقای خارجی با خانومش بود که آقای همسر ازش خواست که از ما یه عکس دو نفره بگیره که اونم دو تا عکس دو نفره عین هم از ما گرفت.

بعدش شروع کرد با آقای همسر صحبت کردن که اهل کجا هستین و که بحث رسید به آب و هوای اونجا که آقای همسر هی میگفت: ایتز وری کلد. اما اون میگفت:   نه. ایتز وری نایس   . به آقای همسر گفتم: حالا چرا بحث میکنی شاید جایی که اینا زندگی میکنن اونقدر سرده که به این هوا میگه نایس. به هرحال آقای همسر از بابت اینکه ازمون عکس گرفت ازش تشکر کرد و گفت تنک یو. اونهم در جواب گفت: متشکرم.قربان شما 

احتمالا بهشون گفتن اگه به ایرانیا بگین قربان شما بسی خوشحال میشوند که ما هم کلی خوشحال شدیم و خندیدیم.

در مورد باغ فین نمی نویسم چون خودتون میدونید فقط عکساشو میذارم.

کوشک صفوی

آب زلالی که از چشمه سلیمانیه به داخل باغ میریزد

کوشک قاجاری

سقف کوشک قاجاری

میرزا تقی خان امیرکبیر و داود خان خاصه تراش امیر

حاجب الدوله مامور اجرای حکم و میرغضب

ناصرالدین شاه

مهد علیا

ملک زاده خانم

خداییش حال میکنین تو دوره قاجار چه زنان زیبایی داشتیم . البته ملاک زیبایی اون موقع فرق میکرد. با ملاک اون موقع اینا خوب بودن.

یکی از نقاشیهای سقف کوشک قاجاری

اگه حاجت داری یه سکه بنداز

از باغ که اومدیم بیرون گفتیم بریم یه گشتی اون اطراف بزنیم بعد برگردیم به سمت تهران چون آقای همسر از اولش گفته بود که به هیچ وجه تو خونه های قدیم کاشان که همش از این سوراخ به اون سوراخ راه داره پا نمیذاره.

رفتیم و رسیدیم به یه تابلو که روش نوشته بود فین بزرگ . داخل خیابان شدیم و کم کم دیدم جاده باریکتر شد و رسید به یه محله آخرش که شبیه روستا بود . رسیدیم به یه دو راهی که سمت راستش آسفالت بود و سمت چپش خاکی.

این گل پسر پیچید تو خاکی حالا من دارم می بینم که این جاده خاکی داره باریک میشه هی میگم نرو . دیگه جلوتر نرو . راه نداره نرو.

یکدفعه واستاد شروع کرد به جیغ جیغ کردن(من میگم جیغ شما بخونید غر)  که همش حواسمو پرت میکنی نمیذاری راهمو برم. اصلا صبر نداری خیلی اخلاقت بد شده.

    حالا فکر کنین تو نیم وجب جا میخواد ماشین و سرو ته کنه. به هرحال به هر زحمتی بود ماشین و برگردوند تو مسیر اصلی.

من: اونطرف اصلا راه هست تو میخوای بری؟

آقای همسر: خوب مسیر رو اشتباه رفتم؟ نباید یکم مهلت بدی تا بتونم برگردم.

من: من خودم بزرگت کردم و میشناسمت اگه نشناسمت که بدرد لای جرز میخورم. تو میخوای کشف کنی ته ته این جاده خاکی به کجا میرسه  برای رفتن تو اون جاده باید اسب و قاطر داشته باشی نه ماشین .

آقای همسر: خوب اینم اسب منه (منظورش پسر سیاه بود) 

من: حالا این همه بهت گفتم نرو راه نیست رفتی چون دیدی راه تنگ شده و  نمی خوای اشتباهت رو قبول کنی شروع کردی به جیغ جیغ کردن.

و اداشو واسش در آوردم که آقای همسر ریسه رفت از خنده و هی ازم میخواست  یه بار دیگه اداشو در بیارم . اما از اونجایی که اینجور امور فی البداهه فقط یه بار اتفاق میوفته از تکرار آن معذور بودم.

به هرحال ما کم کم از گشت و گذار صرفنظر کردیم و راه برگشت رو در پیش گرفتیم .

تو مسیر از دور قله دماوند رو دیدم و خواستم ازش عکس بگیرم از بس که این جاده هامون هموار هست و اصلا و ابدا دست انداز و بالا و پایین توش نداره  هرچقدر زوم میکردم رو قله یه دفعه ماشین تکون میخورد و گمش میکردم. یه چند بار خواستم تا ازش عکس بگیرم .

گرفتم دیدم تیر چراغ برق یه بار دیگه گرفتم دیدم تبدیل شده به تپه یه بار دیگه شد درخت یه بار دیگه که فکر میکردم گرفتم دیدم کابل برق وسط عکسه و نصف دماوند گوشه عکس خلاصه کلی تلاش کردم که بتونم چند تا عکس بگیرم البته هرچی به سمت تهران نزدیک تر میشدیم غبار بیشتر میشد و قله دماوند تیره تر .

به هرحال قراره یه بار آقای همسر من و ببره که از نزدیک ازش عکس بگیرم.

بعد از عوارضی قم تو یه پارک نشستیم تو هوای آزاد ناهار خوردیم و بعدش اومدیم به سمت تهران .فکر کنم ساعت ۳:۳۰ خونه بودیم .

راستش با اون خستگی هیچی مثل یه دوش گرم و بعدش خواب نمی چسبه . اما اون خواب حسابی سر حالمون کرد وگرنه الان اینجا ننشسته بودم.

راستی یادم رفت ساعت شروع اون بالا بزنم فکر کنم ساعت ۱۰ بود الان حدودا ساعت ۲:۳۰ هست.

پی نوشت ۱: اینترنت امروز به حد بی نهایت کند هست و نمی تونم عکس آپلود کنم . عکسها رو اگه شد فردا آپلود میکنم

پی نوشت ۲: عکسها رو تازه گذاشتم

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:33  توسط شيلا | 

سلام دوست جونان

بابام هفته گذشته برای امتحانات کاردانی به کارشناسی دانشگاه آزاد رفته بود مشهد اما بخاطر تولد امام رضا چون بلیط مشهد نبود براشون بلیط رفت و برگشت هواپیما را برای بیرجند گرفته بودن .

خلاصه از چهارشنبه صبح زود رفته بود و بعد از اتمام کار قرار بود صبح شنبه قبل از ساعت یازده صبح پرواز کنن به سمت تهران.

وقتی از اداره رفتم خونه خیالم جمع بود دیگه الان بابا رسیده و زنگ زدم به مامانم.

من: سلام مامانی. خوبی؟ شوشو اومده؟

مامان: نه هنوز نیومده. پرواز صبحشون بخاطر نقص فنی هواپیما بهم خورد و بهشون گفته بودن ساعت ۴ بیاین فرودگاه هنوز هم پرواز نکرده.(لاستیک هواپیمایی که از تهران به سمت بیرجند پرواز کرده بود موقع فرود ترکید اما مسافرها همه سالم بودن و اول قرار بود بابا با همون هواپیما برگرده تهران ). قرار شده موقع سوار شدن به هواپیما بهم خبر بده. 

من و میگی دلم آشوب شد. تو اینجور مواقع هم که این مغز لامصب به سمت  تمام حوادث احتمالی پرواز میکنه.

خلاصه نشستم و شروع کردم به دعا کردن و بعدش انرژی فرستادن برای هواپیمایی که بابام توش بود که به سلامت و بدون هیچ مشکلی تو فرودگاه مهرآباد به زمین بشینه و بابا صحیح و سالم بیاد خونه.

تا آخرین لحظه ای که یادم میاد روی زمین تو هال نشسته بودم و دستهامو بلند کرده بودم و کف دستهام هم برای فرستادن انرژی به سمت بالا بود.

 یکدفعه با صدای چرخیدن کلید توی در چشمهامو باز کردم و فهمیدم که آقای همسر اومده و خیلی عجیبه که ایندفعه زنگ نزد اما چون کلید من پشت در مونده بود با کلید خودش نمی تونست در رو باز کنه.

دیدم تو اتاق خواب روی تختواب و زیر پتو خوابیدم. بلند شدم و رفتم در و وا کردم . خلاصه بعدش نشستم فکر کردم اما عقلم به جایی قد نداد که چطور من از اون حالت نشسته وسط هال رسیدم به این حالت خوابیده زیر پتو تو اتاق خواب.

اما بعدش فهمیدم چی شد؟ من دالایی لاما بلکه یه سرو گردن بالاتر شدم. راهب های بودایی همونجایی که نشستن میرن هوا اما من میرم هوا بعد کلی راه میرم میام تو جای گرم و نرم میخوابم و عبادت میکنم.

به هرحال زنگ زدم به موبایل بابا و دیدم خاموشه فهمیدم تو هواپیماست و یه نیم ساعت بعد که دوباره زنگ زدم گوشی رو ور داشت و فهمیدم تو مهرآباده خیالم جمع شد.

پریشب بابا اومد خونمون و سهمیه نخود کیش میشم رو هم آورد اما چون مامان همراهش نبود زیاد نموند و رفت.

                                                                  

امشب هم سه تا مهمون دارم مامان و بابا و داداش کوچیکه آقای همسر .چون تولد داداش کوچیکه آقای همسر بود شام دعوتشون کردیم که یه تولد کوشولو هم واسه داداشش بگیریم .

                                                             

بخاطر همین امروز باید زودتر برم خونه رو یکم مرتب کنم قبل از اینکه اونا بیان.

نبینم کسی بگه چه عروس چایی شیرینی ؟ من چایی شیرین نیستم البته بدم نیست چایی شیرین باشم اما دوستشون هم دارم چون آدمای خوب و مهربونی هستن.

خلاصه اینکه امشب خونه ما تولد بازیه.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:9  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
خاطرات من و عشقولیم
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
آزاده عزیز و ماهان گلش
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM