

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام دوست جونا میدونم امروز عاشورا هست اما خوب چیکار کنم که ماههای قمری میچرخه و باعث میشه عاشورا بیفته تو روز تولد من؟ درسته امروز روز تولد من هست گرچه بخاطر عاشورا نشد جشن بگیریم اما این تولد برام با تولدهای دیگه فرق میکنه خیلی هم خوبه خیلی هم دوستش دارم اصلا هم بخاطر این تداخل ناراحت نیستم چونکه: بهترین هدیه ها رو گرفتم یکیش رو از آقای همسر گرفتم که یه گوشی ان 73 نوکیاست و هدیه دوم که زیباتر هست رو از خدا گرفتم که یه نی نی شش هفته ای هست. بطور رسمی قراره 21 شهریور بدنیا بیاد اما بصورت غیر رسمی بین 12 تا 15 شهریور. البته سونوگرافی برای تعیین سن و مشخصات بچه هفته آینده انجام میشه اینها چیزهایی بود که دکتر بهم گفت. دقیقا الان شش هفته و سه روزش هست یادتون هست یکی دو هفته قبل دچار افسردینگ شده بودم خب تو دلم جنگ بود و نی نی داشت خودشو جایگزین میکرد. به هر حال من خیلی خوشحالم و خدا رو بخاطر هدیه قشنگی که بهم داده شکر میکنم البته آقای همسر میگفت نی نی اومده بخوابش و بهش گفته واسه مامانم یه گوشی موبایل ان 73 موزیکال بخر و اونهم رفته واسه تولدم خریده.
خوشحالی آقای همسر هم قابل وصف نیست روزی که آقای همسر جواب آزمایش رو آورد یادم نمیره هی هورا میکشید و میگفت تو مادر شدی تو مادر شدی. ازش پرسیدم خودت چی؟ میگفت هورااا من هم پدر شدم من هم پدر شدم. دقیقا از همون شب هر وقت به آقای همسر نگاه میکنم می بینم بالای سرش یه عالمه ستاره و علامت سوال هست . بهش میگم تو چه فکری؟ میگه دارم فکر میکنم وسایل بچه رو از چه مارکی بخرم. باید یه تغییر دکوراسیون تو اتاق خوابمون بدیم تا وسایل بچه توش جا بشه باید واسش ....................... بخرم. این نقطه ها چیزهایی هست که میخواد بخره اما من حوصله نوشتنش و ندارم. اما حسابی فکرش و مشغول کرده فعلا راضیش کردم برای وسایل بچه تا بعد از عید صبر کنه که سر فرصت خرید کنیم. اما تغییر دکوراسیونی که تو فکرش هست حداقل یه دو میلیونی آب میخوره. فعلا هنوز به مرحله عمل نرسیده هروقت اجرا شد هم میگم چه تغییراتی هست و هم عکساشو میزارم. فعلا تو مرحله فکر و تصمیم گیری هست. امسال که تولد نگرفتیم سال دیگه هم اگه بگیرم ا حتمالا یکی هست که با پا بره تو کیکمون و خوشمزش کنه.
مامان آقای همسر هنوز باورش نشده مامان خودم هم هنوز تو شوکه.طفلکیا بعد از سه سال که هی ما گفتیم نه نمیشه کی میخواد نگهش داره دیگه از ما ناامیدشدن. داداش کوچیکه بهم زنگ زده میگه تبرییییییییییییییییییک . میگم بابت چی؟ میگه: واسه نی نیووووووووووووو. همه هنوز تو حالت ناباوری هستن حتی خودم . هنوز خیلی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم نمیدونم شاید چون غیر از سنگینی سر دل هنوز هیچ لمس دیگه ای از بارداریم ندارم . اما آقای همسر هر روز باهاش کار داره حرف میزنه خودشو معرفی میکنه حتی گاهی دستشو میزار رو شکمم و درگوشی باهاش حرف میزنه بهشم گوشزد میکنه بین خودمون باشه و به مامانت نگو. آقای همسر خیلی بهم میرسه و ازم مواظبت میکنه راستش اگه در مواقع عادی رفتارش غیر از این بود شاید یکم بهم برمیخورد چون فکر میکردم همه اینکارا بخاطر بچه هست اما اصولا از اون مردای مهربون هستش که از زناشون مواظبت میکنن اما خوب الان یکم بیشتر شده. دوستامم یکی یکی فهمیدن و هی بهم زنگ میزنن تا از خودم بپرسم چون این سه روز رو از دکتر مرخصی گرفتم و خونه موندم ،بخاطر سرمای محل کارم ترسیدم . البته الان گرمه ولی دو سه روز اول هفته گذشته تمام شوفاژها خاموش بود و حسابی سردمون شده بود. حالا یه چیز جالب اینکه روزی که جواب آزمایش رو گرفتم دقیقا شروع هفته پنجم بود دقیقا از فرداش هرکاری میکردم نمیتونستم دکمه شلوارم رو ببندم نه اینکه خیلی تنگ شده باشه اما وقتی میبستم احساس خفگی بهم دست میداد. آقای همسر میگفت چون فهمیدی حساس شدی چون تا دیروز که نمیدونستی مشکلی نداشتی. خلاصه هرجا میرفتم یه تونیک بلند میپوشیدم رو شلوار که مشخص نباشه دکمه شلوارم بازه. اما یه جایی خوندم که هفته پنجم زمانی هست که رحم داره جا باز میکنه احتمالا به همین خاطر شلوارم راحت بسته نمیشه اما خوب اگه همین طور پیش بره باید عوضش کنم . همه اینها یه طرف اما خوب تولدمه دیگه پس تولدم مبارک
این چند تا عکس رو امروز صبح از پارک قیطریه با موبایلم گرفتم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 13:41 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونای عزیز تو این هوای سرد زمستونی حالتون خوبه؟ جمعه صبح بخاطر اینکه به برف ریزان برنخوریم صبح رفتیم خونه مامان و بابای آقای همسر و تا ساعت ۳ اونجا بودیم بعدش تصمیم گرفتیم برگردیم خونه دیدیم برف شروع شده سر راه خونه گفتیم یه سر خونه بابا و مامان من بریم . یک ساعتی اونجا بودیم از تو پنجره تو کوچه رو نگاه کردم دیدم پسر سیاه یکدست سفید شده و یکی باید بیاد ثابت کنه این از اول سیاه بوده نه سفید . به هرحال تصمیم گرفتیم که زودتر بریم تا برف سنگین تر نشده ماشین رو تا پارکینگ گذاشتیم و رفتیم بالا. آقای همسر پیشنهاد داد که لباس بپوشیم و بریم تو برف قدم بزنیم من هم آماده به خدمت لبیک گفتم. تا اونجایی که جا داشتم لباس پوشیدم دیگه دکمه های پالتوم بزور بسته شد. یواش یواش پیاده رفتیم تا رسیدیم به پارک هلال احمر جهت برف و باد تو صورتمون بود و باعث شد یکم صورتم سرد بشه . تو اون سرما هیچ چیز مثل یه هات چاکلت داغ نمیچسبید. کلی تو پارک رو برفها راه رفتیم و عکس گرفتیم اما هرچی تلاش کردم که یه دونه گلوله برفی درست کنم بزنم به آقای همسر نشد از بس برفش خشک و پودری بود تا پرتش میکردم همش می پاشید رو خودم.
کم کم احساس کردیم داره سردمون میشه و راه افتادیم به سمت خونه جهت باد هم عوض شد اومد سمت ما که باز هم از سرما بی نصیب نمونیم. به هرحال تا برسیم خونه از سمت جلو یه دست سفید بودیم . تو اون لحظه هیچ چیز مثل یه خونه گرم و نرم به آدم آرامش نمیده چون وقتی سرما وارد بدنت بشه هرچقدر هم پوشیده باشی بی فایده هست . وقتی رسیدیم خونه خدا رو شکر کردم از اینکه یه خونه داریم و تونستیم واردش بشیم و از شر سرما نجات پیدا کنیم. اما خوب حال و هوامون عوض شد خیلی وقت بودم دلم میخواست برم تو برفها هرچی باشه من بچه زمستونم گرچه نتونستم آدم برفی درست کنم اما خوب از هیچی بهتر بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:0 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونیا دیشب داداشم ما رو به شام دعوت کرد. به چه مناسبتی ؟ بی مناسبت از اونجایی که داداشم ساعتهای کاریش پره و بیشتر شبها ساعت ۸ و ۹ خونه هست و خواسته جواب مهمونیهای من و مامان رو بده اما چون خودش دیر میاد و خانومش دست تنهاست ترجیح داده بود ما رو شام دعوت کنه بیرون. دیشب یه غلطی کردم به مامان گفتم چون ما هم مسیریم و خونه هامون نزدیکه دیگه ماشین نمیاریم با ماشین شما میایم و قرار شد که بیان دنبال ما و با هم بریم. این داداش کوچیکه یه مدتیه گیر داده به ماشین . اول که میگفت میخوام ماشین بخرم بعد که منصرفش کردن گفت شما به من ماشین نمی دین تا من یکم یاد بگیرم از من کوچیکترا ماشین دارن اما من ندارم. به هرحال چون ته تغاریه حرفش چربید وقتی میخوان برن بیرون این آقا با اعتماد به نفس بالا و مهارت بسیار پایین رانندگی میکنه و صد البته پدر و مادر ماشین رو سرویس میکنه. دیشب هزار بار از کرده خودم پشیمون شدم که این چه غلطی بود کردم . تازه بهش میگفتیم اعتراض میکرد که شما حباسمو(حواسمو) پرت میکنین. به هرحال به سلامتی رسیدیم به رستوران و برای اینکه ثابت کنیم سالمیم یه چند تا عکس گرفتیم . داداش کوچیکه: نه تقصیر من نیست گیربکس ماشین ایراد داره.(اصولا زیر بار هم نمیره) من: قربونت ربطی به گیربکس نداره تو بیشتر مسیر رو با دنده ۲ اومدی جد و آباد ماشین رو درآوردی. بیچاره ماشین زوزه میکشید. ..... به هرحال شام خوردیم و موقع برگشتن به مامان گفتم : تو رو خدا بهش بگو بزاره بابا بشینه. من دیگه به غلط کردن افتادم اصلا نخواستم ما رو تو همین تجریش پیاده کنین با تاکسی میایم . قرار بود یه شام بخوریم قرار نیست زجر بکشیم. مگه مامانم حریفش شد؟ نخیر آقا دوباره نشست پشت فرمان. این بابای ما هم با اینکه ۱۰ بار تا حالا پلیس بابت بستن کمربند جریمش کرده باز یادش میره هی باید بهش تذکر داد. من هم که رو صندلی عقب وسط مامان و آقای همسر نشسته بودم شدم پلیس راهنمایی. من: بابا اون کمربند و لطفا ببند. گوگولی خان لطفا دیگه دنده عوض کن. آییییییییی سرعت گیر و بپا الان پرواز میکنیم ......... مامانم که فقط به من میخندید انگار من خنده دارم. خلاصه با سلام و صلوات رسیدیم خونه. مامان: برین به سلامت. ببخشید که خیلی ترسیدی و اذیت شدی. من: برای هضم غذا بد نبود. حالا میان این هیری ویری آقای همسر: حالا یه دور دور من بچرخ؟ من: برای چی؟ آقای همسر: که قدر منو بدونی اینقدر از رانندگی من ایراد نگیری. من: لطفا از آب گل آلود ماهی نگیر تو هم یه وقتایی کفر من و سر میاری. رانندگیش خوب نیست اما هرچی باشه داداش گوگولی ته تغاری نازبشی الهی هست که من خیلی دوستش دارم. یکشنبه(امروز) برف میبارد برف میبارد و باز همچنان برف میبارد. آقای همسر: پاشو دیگه امروز نمیخوای بری سرکار؟ من: نه پهلوی چپم درد میکنه هوا سرده. آقای همسر: ای کلک یه هفته و خورده ای نرفتی اداره همچین پشتت باد خورده ها. و من امروز هم بشکن زنان در خانه ماندم البته تو این برف زورم اومد برم بیرون اما خوب دیگه عشق و حال و صفا سیتی تو خونه. من اصولا از اون تیپ آدمایی هستم که واسه خودم سرگرمی جور میکنم. صبح ساعت ۸ یکی از بچه های هم سرویس زنگ زد به موبایلم دوستم: شما ها دارین میاین؟ سرویس اومده؟ من: راستش من خونه هستم اما شماره راننده رو بهت میدم بهش زنگ بزن. ساعت ۸:۴۵ زنگ زدم به گوشی دوستم که تو سرویس بود. من: سرویس اومد؟(دنبال بهونه بودم که اگه ازم پرسیدن چرا نیومدی بگم سرویس نیومد) دوستم : آره اما الان تو شیخ فضل ا... خیلی ترافیکه موندیم همون بهتر که نیومدی بگیر بخواب شب بخیر. صبح هم آقای همسر باید جایی میرفت سمینار به هر آژانسی زنگ زد گفتن ماشین نداریم. به اینها میگن داده و باید در مواقع لزوم از داده ها استفاده کرد. ساعت ۹:۳۰ زنگ زدم به اتاقمون دوستم(الف) گوشی رو برداشت. الف: سلام خونه ای؟ من: آره . صبح تا ساعت ۸ منتظر سرویس موندم نیومد آژانسها هم ماشین نداشتن پهلوی چپم هم درد گرفته بود برگشتم خونه. الف: کار خوبی کردی نیومدی من خر (دور از جون) تاکسی تلفنی پیدا نکردم به یه سمند ۴۰۰۰ تومان دادم اونهم تازه من و تو اتوبان پیاده کرد چون تو محوطه اداره کلی برف نشسته و برفها رو پارو نکردن بخاطر همین ماشینا نمیتونن داخل بشن . عصر هم معلوم نیست سرویس داشته باشیم. شاید فردا اداره رو تعطیل کنن . من: ااااااا چه خوب تا آخر هفته تعطیل کنن خلاص الف: آره به تو که خوش میگذره. الان خونه ای راحتی ما بدبختا چطوری باید برگردیم . اون یکی دوستم که تو کلاس سنجش از دور با من بود و قرار بود من بهش تقلب برسونم از دور داد میزد: این اصلا انصاف نیست تو دیروز هم نبودی امروز هم نیستی. من به الف: به میم بگو تو اصلا صحبت نکن که دارم برات حسابی. اینجوریاست که من الان در خونه هستم و دارم پست جدیدمو مینویسم و چه برف قشنگی میبارد. برف میبارد برف میبارد برف میبارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 15:10 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونا آخیش امروز به حس خانوم خونه رسیدم که میگه شنبه که همه میرن سر کار و تو میمونی خونه خیلی کیف داره. ولی خدایی این یه هفته پوستم کنده شده اساسی. همش برخوردیم به برف و سردی هوا استادا هم هی نگهمون میداشتن که مثلا یه مطلب اضافه تر بگن یکی دو روز موندم دیدم نه صرف نداره برمیخورم به تاریکی و سردی هوا از یه طرف نبود ماشین و تاکسی از طرف دیگه . بخاطر همین تو استراحت دوم که همه میرفتن میوه بخورن میرفتم پیش استادا ننه من غریبم بازی که جان مادرت یه تیک بزن جلوی اسمم من برم راه دوره . یکیشون ازم پرسید خونتون کرجه؟ من هم گفتم آره. ترسیدم اگه بگم نه بگه حالا یه نیم ساعت دیگه بشین یه ۴۰ دقیقه دیگه بشین نه تا آخرشو بشین. وقتی برف بباره فرق نمیکنه خونت کجا تهران باشه به سختی میتونی تاکسی گیر بیاری . تاکسی تلفنیا هم یا نمی برن یا اگه ببرن گرونتر میگیرن. پنجشنبه هم آقای همسر رو تنها گذاشتم اومدم کلاس طفلکی تنها ناهار خورد اما ساعت ۳:۳۰ اومد دنبالم. روز جمعه هم که تنها فرستادمش خونه بابا و مامانش . فکر کنم اونها اول باور نمیکردن که من نباشم آخه آقای همسر همیشه از این شیطنتها میکرد که من و پشت در قایم میکرد بعد هرچی مامانش میپرسید پس شیلا کو؟ میگفت: تنها اومدم. یه بار که باباش جدی جدی میگفت: پا میشی میری زنتم میاری تنها نمیای اینجا. اونوقت من از پشت در اینجوری ظاهر میشدم . دیروز هم هی میگفت: اینجا جات خالیه به هرحال ساعت ۲ ما امتحان دادیم اونهم چه امتحانی استادمون به دانشجوهای دکترا تدریس میکرد ۱۵۰ تا سوال تستی از دو تا کتاب ۳۰۰ صفحه ای آورده بود . با دو تا نمودار طیفی که باید میکشیدیم. ما هم که از شما چه پنهون هر دوتا نمودار رو از رو کتاب کپی کردیم چسبوندیم تو برگه و سوالهای تستی رو هم با هم چک کردیم (من قول میدم هرچی بلدم مو به مو بهت بگم و قول میدم که از کنارت تکون نخورم حتی اگه لازم باشه مانتوم رو به مانتوت سنجاق کنم تا نتونن ما رو از کنار هم بلند کنن). اینها رو گفت من هم نوشتم و امضا کردم تازه یکی هم بعنوان شاهد امضا کرد. شب از تو مهمونی زنگ زده میگه داری میخونی؟ میگم آره خیالت جمع خوش بگذرون من دارم به جات میخونم. میگه: فردا زودتر بری سرکلاسها من ممکنه دیر بیام. من: باشه من زودتر میرم امشب هم تا صبح بیدار میمونم درس میخونم. فردا صبح زود ساعت ۹ از خواب پاشدم اما باز چشمام ساعت رو خوب نمیدید. به هر حال تا صبحانه خوردیم و رسیدیم اونجا ساعت ۱۰ شد و من به ساعت استراحت رسیدم ۱۰ دقیقه بعد از من اون اومد. دوستم: امروز زود اومدی؟ من: آره صبح زود ساعت ۱۰ اومدم. دوستم: بعد از امتحان زنگ زدم به آقای همسر که بیاد دنبالم چون من شدیدا از امتحان خسته بودم چون امتحان رو یه روز زودتر برگزار کردیم و امروز هم جزو ماموریتم بود من خونه موندم در واقع همه بچه های اداره که تو کلاس بودن قرار بود نرن . حالا شاید یه سر برم بیرون گشت بزنم ببینم چه خبره. امروز لطفا از کار کردن لذت ببرید چون من دارم کلی لذت میبرم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:16 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونیان امیدوارم روز یکشنبه بعد از تعطیلات رو بخوبی پشت سر گذاشته باشین و تعطیلات خوش گذشته باشه و همچنین روزهای بعد از اون. راستی با برف حال میکنین من که مجبور شدم امروز کلاس و دودر کنم خودم و برسونم خونه وگرنه ساعت ۵ عصر باید می نشستم گوشه خیابان گریه میکردم چون هیچ تاکسی وجود نداره. حالا برسیم به ماجرای خونه خورشید کدوم وره؟ صبح جمعه ساعت ۸:۳۰ آقای همسر: پاشو چقدر میخوابی؟ پاشو بریم یه جایی . به نظرت كجا بريم؟ من: پاشم كجا بريم؟ كجا ميشه رفت؟ بريم دربند و برگرديم. آقاي همسر: پاشو ديگهههههههههههه. و من پاشيده شدم صورتمو شستم ، صبحانه خورديم و بعدش ديدم آقاي همسر داره همبرگر سرخ ميكنه . من: چه برنامه اي داري؟ كجا ميخواهيم بريم؟ آقاي همسر: ميريم ديگه ؟ گفتم كه ميريم به سمت خورشيد تا هرجا شد. آماده شو.(اينم بگم خودش هم دقيقا نميدونست كجا). ساعت ۱۰ وسايل و جمع كرديم و وقتي شناسنامه ها رو برداشت فهميدم كمي تا قسمتي اونورتر قراره بريم. ساعت ۱۰:۳۰ حركت كرديم و رفتيم و رفتيم قم رو رد كرديم از كاشان هم رد شديم در تمام مسير هم نور خورشيد تو چشمامون بود تازه فهميدم معني رفتن به سمت خورشيد چيه. از عوارضي هم رد شديم رسيديم به جايي كه مسير دو شاخه ميشد سمت راست اصفهان و سمت چپ يزد. آقاي همسر: زود باش انتخاب كن داريم ميرسيم به دو راهي . زود زود زود بگو كدوم ور برم. من: ايييييييييي واي ي ي ي ي خوب من چيكار كنم؟ بپيچ راست و رفتيم به سمت اصفهان تو راه انقدر الكي آواز خونديم و سر و صدا كرديم كه حوصلمون سر نره. من همش ميترسيدم يكنواختي و خلوتي جاده خسته و خواب آلودمون كنه. بلاخره ساعت حدود ۳ به اصفهان رسيديم اولش يكم گيج زديم تصميم گرفتيم يه اصفهاني كه هنوز به سن بلوغ نرسيده و بشه اطمينان كرد كه آدرس اشتباهي نميده پيدا كنيم اما بلاخره خودمون همينطوري الكي الكي راهمون رو پيدا كرديم و رسيديم به خيابان آمادگاه. هتل عباسي هتل خيلي شلوغ بود و مسافرهاي ايراني و خارجي در حال رفت و آمد بودن رسپشن هتل هم گفت بايد تا ساعت ۴:۳۰ صبر كنين تا آمار بگيرم ببينم اتاق خالي داريم يا نه. ما هم راه افتاديم رفتيم يكم تو محوطه هتل عباسی قدم زديم و طبق معمول عكس گرفتيم. ساختمان اصلي مهمانسراي عباسي در دوران حكومت شاه سلطان حسين صفوي به امر مادرش در مجاورت خيابان چهارباغ عباسي بصورت مجموعه اي متشكل از بازار سلطاني و مدرسه چهارباغ ساخته شدو بهمين جهت مادرشاه لقب گرفت. كاروانسراي مادر شاه يكي از بناهايي است كه متعلق به دوران صفويه ميباشد و به توصيه آندره گودار شرق شناس فرانسوي بوسيله شركت بيمه ايران بين سالهاي ۴۶-۳۹ هجري شمسي بصورت هتلي باشكوه بازسازي شد . سبك معماري به اوايل قرن هيجده بازميگردد.اين مجموعه حياطي به سبك باغهاي ايراني است و شامل ۲۲۵ اتاق ، سوييت و آپارتمان با سبكهاي مدرن و سنتي قاجاري و صفوي و تعدادي تالار ، چايخانه و رستوران با طراحي سنتي مي باشد. اين هم از تاريخچه هتل به هرحال گاهي اوقات براي پر كردن ساعات انتظار بايد يه كاري كرد. من هم تو تالار و راهروها و لابي گشتم و عكس گرفتم و تاريخچه هتل رو خوندم. تو همون موقع كه تو لابی نشسته بوديم آقاي همسر با موبايل از ۱۱۸ شماره هتل كوثر رو گرفت كه گفتن جاي خالي ندارن. ديگه داشت تو دلم خالي ميشد كه اگه بگه نه بايد چيكار كنيم؟ به هرحال جا پيدا ميشد اما سرگرداني داشت بلاخره باتمام وجود انرژي فرستادم تا يه اتاق خالي خوب پيدا بشه. اولش قرار بود يه اتاق كوچيكتر تو ساختمان جديد كه دورتر بود به ما بدن اما بعد دوباره گفتن يه ربع ديگه صبر كنين كه بلاخره بعد از يك ساعت و خورده اي انتظار يه اتاق دو تخته تو ساختمون اصلي نصيبمون شد . اتاقمون معمولي بود در واقع از اين مدلهاي صفوي و قاجاري نبود اما خوب از هيچي بهتر بود و قيمتشم از اتاقهاي هتل هما هم گرونتر بود . به هرحال خيالم از اين بابت جمع شد كه ديگه شب تو خيابون نمي مونيم. بعد از استراحت اينجانب چكمه پاشنه تخ تخي رو از پا درآوردم و كتاني پوشيدم چون آقاي همسر گفته بود ميخوام تا نصف شب راه ببرمت تا حوصله از دست رفتت برگرده سر جاش . من هم كه عاشق پياده روي تو اينجور موارد كم نميارم. پياده راه افتاديم به سمت پل خواجو و از اونجا هم مركز خريد كوثر و چند تا مركز خريد اطراف رو گشتيم . توضيح بدم چون پاركينگ هتل فوق العاده پر بود به همين خاطر به پسر سياه استراحت داديم كه طفلك يه سقف بالاي سرش داشته باشه چون اگه مياورديمش بيرون معلوم نبود وقتي برگشيتم پاركينگ جاي خالي داشته باشه و مجبور ميشد شب تو خيابون بخوابه . از پل خواجو پياده خيابونا رو گز كرديم رسيديم به خيابون امام خميني و رسيديم به ميدون نقش جهان مغازه ها رو نگاه كرديم كمي سوغاتي خريديم و من هم براي خالي نبودن عريضه يه گلاب پاش سیلور براي خودم خريدم . دوباره از همون راهي كه رفتيم پياده برگشيتم به سمت هتل هوا بشدت گدا كش بود . پاهام از شدت سرما يخ كرده بود ديگه با چه سرعتي راه ميرفتيم بماند. پوستم از شدت سرما ميخاريد صورتم سرخ شده بود خودم تعجب كردم چون هيچوقت اينطوري سرخ نشده بودم داشتم فكر ميكردم من كه رژ گونه نزدم چرا اينطوري شده نميدونستم كه از شدت سرما هست. آقاي همسر هم كه دماغش يه سره قرمز شده بود. يكم گرماي آب گرم دست و پامون رو باز كرد مثلا قرار بود استراحت كنيم بعدش بريم تو لابي اما ديگه حالش و نداشتيم ، شام رو هم تو اتاق خورديم. خيلي خسته بوديم ،ساعت ۱۱:۳۰ خوابيديم كه يكدفعه با صداي بوغ ماشينها و صداي آدمها از خواب پريدم همش فكر ميكردم دعوا شده . اما مثلا عروسي بود تو هتل، بعد ميخواستن برن عروس كشون چه سرو صدايي به پا كرده بودن قلبم بشدت ميزد دلم ميخواست هرچي دهنم مياد حوالشون كنم اما يادم اومد خانم برادرم نصفه اصفهاني هست و تو عروسيشون فاميلاشون همچين بساطي رو راه انداخته بودن و ساعت ۲ نصفه شب ترقه و فشفشه و ... رانندگي هاي عجيب و غريب تو اتوبان، طوريكه من از ترس اينكه يه بار تصادف نشه از آقاي همسر خواستم از كاروان خارج بشيم خودمون زودتر بريم دم در خونه وقتي رسيديم ديدم بابا و مامان هم همين كارو كردن. حالا بماند يكي از مهموناي اصفهاني نميدونست تو ميدون نيلوفر نزديك مقر پل*يس ترقه تركونده بود و پليس سر تخت طاووس جلوشون رو گرفته بود و مجبورشون كرده بود مثل آدم تا خونه بيان. باز اونجا هم دست بردار نبودن آخر سر مجبور شدم به دايي عروس بگم جلوشون رو بگيره. شادي و خوشحالي خوبه اما نبايد براي ديگران مزاحمت ايجاد كرد. القصه بنده بد خواب شدم دوباره تا اومدم بخوابمدوباره عروس دوماد رو برگردوندن هتل مثل اينكه قرار بود شب تو هتل بخوابن. دوباره بيغ بيغ بيبيغ بيغ. اينجا بود كه خواب من رخت بربست و رفت من يه دور ۳۶۰ درجه رو تخت چرخيدم مگه خوابم ميبرد؟ احساس ميكردم بالشم بيش از حد نرمه ياد اون مرتاضه تو تن تن افتادم كه هميشه رو ميخ مي نشست يه بار كه تو كاخ پادشاه روي بالش نشست كلي داد و بيداد كرد كه آوخ اوووووخ اين نازبالشه؟ حالا نگين چرا همش ياد تن تن ميفتي اين برميگرده به داستان سواد دار شدن و اينكه من از دوران بيسوادي كه فقط عكسهاي كتاب تن تن و ميلو رو نگاه ميكردم و در دوران سواد دار شدن كه تمام قسمتهاشو با عشق و علاقه خوندم و در واقع با اين كتاب بچگيمو گذروندم. ديگه داشت گريم ميگرفت هم خوابم ميومد هم نميتونستم بخوابم . آقاي همسر هم انگار داره بچه نصيحت ميكنه ميگفت: اگه نخوابي فردا هيچ جا نمي برمتا. خسته ميمونيا. چشماتو ببند بخوابي. برات راني بيارم ؟ آب ميخوري؟ به هرحال ساعت ۲ نصف شب وقتي همشون با عرض معذرت خفه شدن رفتن كپيدن ما هم تونستيم بخوابيم. صبح ساعت ۸ بيدار شديم رفتيم صبحانه خورديم حدود ۹ با ماشين راه افتاديم . اول رفتيم سمت منارجنبان. ساعت ۱۰ يكي از مامورهاي اونجا رفت تو مناره و شروع كرد به لرزوندنش. ديگه نميزارن كسي بره بالا و داخل مناره رو ببينه از بس كه همه رفتن اسم اجداد محترمشون رو با ميخ طويله اونجا كندن. بعد از اون رفتيم میدان نقش جهان. اول رفتيم عالی قاپو رو ديديم كلي به حال قديميا دل سوزونديم كه طفلكيا چه زجري ميكشيدن بايد اين همه پله رو بالا پايين ميرفتن از اونجا هم رفتيم مسجد شاه عباس و كلي كيف كرديم از ديدن اون همه كاشي لاجوردي و خوشگل . از يه نفر خواستيم كه يه عكس از ما بگيره البته اگر شما چيزي از ما فهميدين ما هم ميفهميم. اونجا بود كه باطري دوربين جوابم كرد. يكم دست به دامن موبايل آقاي همسر شدم و يه سري عكسها رو با اون گرفتم البته اين كه ميگم يه سري منظورم يه عالمه هست . در واقع اين بي برنامه ترين سفرمون بود نه دوربين فيلمبرداري بردم نه شارژر دوربين عكاسيمو و نه شارژر موبايل آقاي همسر فقط دلمون به كوله سفري خوش بود و يه كوله كوچيكي كه وسايل شخصيمون رو براي يك شب اقامت توش گذاشتيم . بعد از اون پياده رفتيم تا عمارت چهل ستون يكم هم اونجا به به چه چه كرديم و از اشياي قديمي و نقاشي هاي ديواري داخل عمارت كه مربوط به مجلس پذیرایی از همایون شاه هندی ، جنگ چالدران و يه جنگ ديگه كه دقيقا يادم نيست چي بود عكس گرفتم. وقتي ساعت ۱۲:۳۰ شد راه افتاديم سمت هتل كمي استراحت كرديم وسايل رو جمع كرديم و رفتيم براي تحويل اتاق . اونقدر شلوغ بود كه حد نداشت همه ميخواستن برن .به هرحال تا اتاق رو تحويل بديم ساعت ۲:۱۵ شد اومديم تو راه اما ديديم اگه برياني نخوريم اصفهان رفتنمون كامل نميشه . يه جا ماشين رو نگه داشتيم و آقاي همسر رفت كه بگيره من هم از تو ماشين نگاه ميكردم كه آقاي چاق و گنده از چه روشهاي بهداشتي براي درست كردن استفاده ميكنه و اصلا دست مالي نميكنه قيافه آقاي همسر هم ديدني بود كه هي دستهاي آقاهه رو نگاه ميكرد بعد برميگشت سمت من سر تكون ميداد.انگار ما رو مجبور كرده بودن كه اون برياني چرب و چيلي رو كه نميدونم توش چي ميريزن بخوريم. آقاي همسر اومد ديدم يه مشماي چرب و چيلي رو آورد داد دست من و رفت از تو كوله پشتي يه سفره مسافرتي آورد و پهن كرد رو پام . من همه مشماي حاوي نونهاي چرب و برياني رو گذاشتم توش. خلاصه در حين رانندگي من هم با روش بهداشتي بدون نياز به قاشق لقمه ميگرفتم ميذاشتم دهان آقاي همسر . به هر حال ما ساعت حدود ۷ خونه بوديم و خدا رو شكر به ترافيك قم هم برنخورديم اما تو اصفهان چند چيز هست كه خيلي به چشمم اومد. ۱- عابر بانكهاي فراوان ۲- پاركينگ هاي عمومي فراوان(اين دوتا نكات مثبت بودن ) ۳- ژيان فراوان (تو هيچ شهري اينقدر ژيان نديده بودم مخصوصا كه مسافركشي هم ميكردن) ۴- علاقه به بوغ زدن و سرو صدا : خدا نكنه ۲ ثانيه جلو راهشون بسته باشه مخت رو پياده ميكنن از بس كه بوغ ميزنن حالا يكي نيست بگه آخه با بوغ تو راه وا ميشه؟ اونشب هم كاروان عروس راه رو بسته بودن ماشيناي ديگه كه ميومدن شروع ميكردن به بوغ زدن. به هرحال اومدم زودتر پست رو بنويسم تا نسوخته . راستي ما ديشب سيرك خليل عقاب رفتيم بد نيست اگه دوست داشتين برين. راستش نتونستم عكس بگيرم چون اجازه نميدادن فقط دو تا عكس از محوطه گرفتم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:0 توسط شيلا |
|
سلام
چهارشنبه از بس رفتم تو هر وبلاگی به همه دلداری دادم که چنا (چرا) اینطوری هستیند ؟ .... خودم دچار مود افسردینگ شدم اساسی . دو سه بار هم الکی از دست آقای همسر ناراحت شدم و واسش چشم و ابرو اومدم چمه؟ چمه؟ راستی چمه؟ نیییییییی دونم خوب. فکر میکردم اگه شکلات بخورم از مود افسردینگ میام بیرون اما نیومدم. خلاصه آخر برنامه یه فصل کامل گریه کردم(ننه من غریبمممممممممممم). آقای همسر: چی شده؟ دلت گرفته؟ فکر میکنی چی دلت رو وا میکنه؟ من: نیی دونم؟ آقای همسر: یه دده گنده. من: دده به کجا؟ آقای همسر: حالا یه کاریش میکنم. و من: خرررررررررررررررررررررر پییششششششششششششششششششششش. خواپیدم. پنجشنبه امروز صبح پاشدم دیدم نه نمیشه کلافه ام صبحانه خوردم کنترل به دست افتادم تو کار کانال های مختلف هر کانالی یکم دامبولی دیم بوم کرد ما هم باهاش گیگیلی گیگیلی کردیم. بعد دلم حموم خواست قبلش رفتم تو کار شستشوی حموم و دستشویی و توالت همچین یه هوا حس کوزتینگم ارضا شد (آقای همسر گوگولی لطفا این قسمت رو نخون که کارم در میاد و میترسم از این به بعد برای بیرون آوردنم از مود افسردینگ فرچه بدی دستم و منو بفرستی شستشوی توالت ). خیلاصه دلم میخواد یه تغییراتی تو خونه بدم اما الان چیزی نمیگم چون ممکنه آقای همسر دچار شوک بشه میزارم به وقتش . دیگه اینکه طبق معمول اصلا نمیدونم برنامه این یکی دو روز تعطیلیمون چیه؟ خلاصه اگه یه دفعه دیدین ما سر از بورکینا فاسو در آوردیم تعجب نکنین البته برای یکی دو روز که نمیشه رفت خارجه شما باور نکن اما واقیا(واقعا) نمیدونم برنامه چیه . شما فکر میکنید خونه خورشید کجاست؟ شیلا نوشت۱:سراسر هفته آینده یعنی بعد از تعطیلات اینجانب در کلاس به سر میبرم شیلا نوشت ۲: دوست جونا این چند روز رو بهم مهلت بدین تا برگردم .کلاس سنجش از دور دارم تا ساعت ۶ سرکلاس هستم نمیرسم پست بنویسم یا به کامنتها جواب بدم حتی دیگه فرصت افسردینگ دینگ دینگ هم ندارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:14 توسط شيلا |
|
سلام دوستان جون
تو دوره مجردی بخاطر اینکه داداش بزرگه اهل موسیقی بود و زیاد کنسرت میرفت، از لوریس چکناواریان تا فرهاد فخرالدینی ، شهداد روحانی، ارکستر سمفونیک تالار وحدت و گروه عصار و گروه آریان ... وقتی جدول جشنواره موسیقی بیرون میومد کلی بلیط تهیه میشد . اما بعد از ازدواج نه اینکه آقای همسر از موسیقی بدش بیاد اما یه کنسرت رفته بود که اصلا خوشش نیومده بود بخاطر همین اصولا قیدش رو زده بود من هم بعد از اون کنسرت آریان تو مجموعه انقلاب که بلیط گرفتیم و لغو شد دیگه اصلا دنبالش نبودم. خودم هم چند بار شده بود که از کنسرت خوشم نیومده بود مثلا دو سال پشت سرهم تو جشنواره موسیقی فجر یه گروه از آلمان اومده بودن که رهبر گروهشون مارک سیکارا بود راک اند رول اجرا میکردن و در کنار آهنگهای خودشون آهنگهای التون جان و الویس پریسلی رو هم میخوندن و از اونجایی که عاشقان آهنگهای راک اند رول بیشتر آهنگها رو از حفظ بودن و با گروه ارکسترشون همراهی میکردن کلی به وجد اومده بودن. اما سال سوم باز به این خیال که این گروه میان کنسرت آلمان و ایتالیا و فرانسه رو که تو یه سانس باهم تو تالار وحدت برگزار میشد گرفتیم. اما چشمتون روز بد نبینه یه گروه از آلمان اومده بود که سازهاشون اره و تیشه و پاکت پفک و میخ و چکش بود یعنی با این چیزها یه صداهای عجیب غریبی در میاوردند . هر برنامشون که تموم میشد مردم براشون دست میزدن با اینکه حوصلشون سر رفته بود . یه آقایی که از سفارت اتریش با مترجمش اومده بود به انگلیسی میگفت ایرانیا خیلی نجیبن که حوصلشون سر رفته اما برای اینا کف میزنن اگه هرجای دیگه این برنامه رو اجرا میکردن الان کلی گوجه فرنگی نصیبشون میشد. خودش هم هی صداهای عجیب غریب مثل خمیازه بلند از خودش در میاورد که مثلا ما خسته شدیم تمومش کنید. اما خوب منظورم اینه که آقای همسر گوگولی من که مثل ماه هستی برای یه بار بد بودن که آدم تحریم نمیکنه. میکنه؟ از چند هفته پیش که تو وبلاگ بچه ها در مورد کنسرت خونده بودم و از طرفی تو شرکت آقای همسر خانومهای شرکت چند بار با هم قرار گذاشتن و رفتن کنسرت . هرچی بهش میگفتم چرا ما نمیریم ؟ میگفت دوست ندارم اگه بخوای برای تو بلیط میگیرم اما خودم نمیام. من هم شوهر دوست مگه میشه تنهایی برم؟ به هرحال دو سه بار حرفش پیش اومد و اونهم همش میگفت من نمیام دوست ندارم خوشم نمیاد . حاضرم خودم تو خونه برات کنسرت اجرا کنم اما نیام. برای این هفته چندتا از خانومهای شرکت در واقع برای دیشب بلیط کنسرت حمید عسگری رو گرفته بودن وقتی شنیدم گفتم: وا خوب آریان رو میگرفتن که بهتر بود . آقای همسر: همینشم آخراش بود . شنبه صبح زییییییییینگ (زنگ تلفن) آقای همسر: سلام .چیطوریییییییییی؟ من : خوفم تو چیطوری؟ آقای همسر: ببین خواهر خانم ف نمیخواد بره کنسرت بلیطش هست تو باهاشون میری؟ من: من؟ تنهایی؟ دوست دارم برم اما تنها نه. آقای همسر : من میبرمت آخر شب هم میام دنبالت . میری؟ من: چاره چیه؟ میرم. یکشنبه من: آخه این چه اخلاقیه تو داری همش میگی خوشم نمیاد از کنسرت . خوب من تنهایی دوست ندارم برم. آقای همسر: تنها که نیستی همشون رو میشناسی. آقای ف با نامزدش میاد ، آقای ... و آقای ... و خانم ک با مادرشو خواهرشو شوهر خواهرشو برادرشو و پسرخالش میان رو هم ۱۴ ، ۱۵ نفر هستین. من: اههههههههه همه با ایل و تبار میان من اون وسط تنها؟ اصلا من نمیرم. آقای همسر : بابا مگه تو خانومای شرکت رو نمیشناسی ؟ پس با اونایی و تنها نیستی. من: وقتی آقای ف با نامزدش میاد تو چرا با من نمیای؟ آقای : ای بابا اطراف وزارت کشور جای پارک نداره بیام ماشینو کجا بزارم؟ من: دیشب اینجانب با دلخوری در حال آماده شدن بودم که آقای همسر اومد . آقای همسر: چشماتو ببند. و یه بلیط کنسرت گرفت جلوی چشمام . من : این دیگه چیه؟ آقای همسر: مال خانم الف بود نخواست بیاد من ازش گرفتم میام اما اگه جای پارک پیدا نکنم نمیام تو از الان گفته باشم. من: تا همین جاشم کلیه. خلاصه خانم همکار در آخرین لحظات مرد، دیروز عصر ژیگولانس کردیم و ساعت ۶:۱۵ راه افتادیم و حسابی هم ترافیک بود ساعت ۷ رسیدیم جلوی تالار و نزدیک ترین جای ممکنه رو که میدون گلها بود برای پسر سیاه گیر آوردیم. همراهان رو جلوی در تالار پیدا کردیم. حالا جالبه من تا همین چند هفته پیش اسم حمید عسگری رو هم نشنیده بود. از یکیشون پرسیده بودم آهنگاش چطوریه من تا حالا نشنیدم . اما هیچکدومشون جواب درست و حسابی بهم ندادن . وقتی اولین آهنگشو خوند که (هیشکی مثل من تو رو دوست نداره ) بود تازه فهمیدم که نه بابا شنیدم اما نمیدونستم کیه . در واقع بیشتر آهنگاشو شنیده بودم و خوشم هم میومد. ولی جل الخالق دخترایی که تو تالار بودن تموم شعراشو حفظ بودن و یکصدا باهاش میخوندن. کنسرت بیسیار خوبی بود آقای همسر هم کمی تا قسمتی خوشش اومد( آره پسر گلم به حرف بزرگترت گوش بده نگو دوست ندارم) . آما بلاخره خیشحال و خندان ساعت ۱۰:۱۵ راه افتادیم سمت خانه و از آنجایی که چیزی میل نفرموده بودیم یه نمه گرسنه بودیم که جای شما خالی یه کمبو سه تیکه که خریدیم و تناول نمودیم حالمون یکم جا اومد. اما خدا رو شکر خیلی خوب و بهتر از همه این که آقای همسر عزیز ترین من و تنها نذاشت و باهام بود . اما نتونستم عکس بگیرم چون دوربین نبردم یه چندتایی با موبایل گرفتم اما خب زیاد جالبت نیست. اما خداییش از عنوان پستم حال کردین مثل عنوانهایی هست که تو مجله های زرد مینویسن که مثلا هد*یه تهر*انی حامله هست بعد میری توشو میخونی می بینی که توی فیلم نقش یه زن حامله رو قراره بازی کنه این عنوان هم مال یکی از آهنگای حمید عسگری هست. پی نوشت ۱: در مورد فلسفه شب یلدا و کریسمس تو این وبلاگ بخونین برای من که خیلی جالب بود. پی نوشت ۲: خوش بحال اونایی که امشب میرن کنسرت. مامانننننننننننننن من آریان میخوام.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:51 توسط شيلا |
|
سلام دوستان جون
خدا رو شکر شب یلدا به همه خوش گذشته امیدوارم همتون حالتون خوب باشه زیاد هندونه نخورده باشین (اونایی که زیاد هندونه خوردن احتمالا از همون دیشب تو دبلیو سی دخیل بستن ). یلدا جون ما هم خوش گذشته طبق قرار قبلی ما واحد سیار بخور بخور بودیم ما هم کمی تا قسمتی البته نه خیلی زیاد بروی مبارک نیاوردیم که رجیم داریم آقای همسر هم ما رو بیخیال شد و سوت زنان از کنار ما رد شد و ندید که من به پسته ها ناخنک میزنم. خوب بود خوش گذشت یکم هم حافظ بازی کردیم. جالبه من برای همه نوشتم یلدا جون مبارک به مامانم زنگ زدم هنوز دهان باز نکرده بودم بهم گفت سلام یلدا جون . خیلاصه همه اینها یه طرف نقشه کشیده بودم که صبح شنبه رو از ساعت ۱۰ شروع کنم که چهارشنبه به استحضارم رسوندن که شنبه از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۲ که بعضا تا ۱۲:۳۰ طول کشید جلسه دارم. به هرحال چون کار مملکت لنگ شرکت من در این جلسه بود من از اون یک دقیقه اضافه گذشتم و اومدم اداره تا چرخ مملکت همچین یه نمه بچرخه. به هرحال گفتم باشم اگه داره میچرخه من رفتم روغن کاریش کردم اگه دوباره از کار افتاد تقصیر من نیستا من سهم روغنم رو ریختم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 14:54 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|