

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام دوست جونام ممنون از اینکه حالمو پرسیدین و ببخشید که نگرانتون کردم روز چهارشنبه با همکارای آقای همسر رفتیم سینما فیلم راننده تاکسی واقعا حیف این پول نازنین که آدم بده بابت این اراجیف . انوقت این آقای همسر به فیلمهای هندی میگه اراجیف باز اون فیلمها اگه موضوع نداشته باشه اونقدر توش رنگ داره که آدم لذت میبره در ضمن کلی هم نی نای نای داره که آدم دلش باز میشه . خلاصه یه بار اشتباه نکنین برین بابت این فیلم پول بدین از ما گفتن بود. من که از نیمه فیلم دیگه طاقتم طاق شده بود هم کمرم رو صندلی اذیت بود هم حوصلم سر رفته بود. فکر کنین یازده نفر بودیم 16500 تومان رو ریختیم دور. منشی شرکت آقای همسر چهارماهه بارداره اما تمام دو ساعت فیلم رو یه سره داشت میخورد اولش که یه ساندویچ سوسیس یه متری از تو کیفش در آورد و کلی بهش کچ آپ مالید و یه تعارف زد و شروع کرد به خوردن . آقای همسر میگه تو شرکت هم همینطوریه از وقتی میاد یه ریز داره میخوره گاهی از بس میخوره میره بالا میاره ، میره رستوران ساندویچ میخوره ، فست فود میخوره مسموم میشه یعنی دقیقا عکس من . من از نخوردن اون از زیاد خوردن. اما دیگه پنج شنبه مجبور شدم تن به سرم بدم چون دیگه طاقتم طاق شده بود. مثلا شب ولوم تاین بود اولش رفتیم پاساژ آرین که من چیزهایی که لازم داشتم بخرم اما فقط یه سارافون شلوار مخمل زرشکی گرفتم و قرار شد هفته آینده که جنسهای جدیدشون میاد دوباره برم خرید. مثلا آقای همسر خواست دلم واشه یکم منو تو طبقاتش چرخوند اما راستش حالم از اون همه شلوغی کافی شاپها و بوی قهوه و دیدن بستنی و سان شاین داشت آشوب میشد. بنظرم اسم ساختمان آرین رو باید میذاشتن ساختمان کافی شاپ همینطوری از در و دیوارش کافی شاپ آویزونه. اومدیم بیرون و از شهر کتاب یه سی دی مدیتیشن گرفتیم و راه افتادیم اما چه ترافیکی از هر راه میرفتیم که زودتر برسیم به درمانگاه میخوردیم به یه ترافیک بدتر . به هرحال با هر ترفندی بود رسیدیم به درمانگاه نزدیک خونه . پرستار درمانگاه میگفت امروز چهارمین نفری هستی که برای سرم و ب 6 اومده . چون میخواستم وصل کنم بیام خونه مجبور بود برام آنژیوکت بزاره. خدا نصیب کافر هم نکنه همچین خواست سوزن رو تو رگ فرو کنه گوله گوله از چشمام اشک سرازیر شد. پرستاره میگفت: داری گریه میکنی واسه یه سوزن؟ باید بدونی از الان باید درد بکشی تا روزی که زنده هستی فکر کردی مادر شدن الکیه؟ عوضش بهشت زیر پای مادراست. من هم همینطور اشک ریزان گفتم : میخوام نباشه. کلی دعوام کرد که چرا ناشکری میکنی برو مرکز نازایی ببین چه خبره ؟ این موهبت نصیب هرکسی نمیشه. دیگه از این حرفها نزن... خلاصه سرم و ورداشتیم اومدیم خونه سریع سوار آسانسور شدم چون اصلا دلم نمیخواست کسی من و با اون حال ببینه . حالا اومدیم تو خونه آقای همسر سرم رو گرفته دستش من هم دارم دنبالش راه میرم دور خونه چرخیدیم تا یه جا پیدا کنه سرم رو بهش آویزون کنه هرچی میگم سرم رو بده نگه میدارم برو ماشین رو تو خیابون بد پارک کردی میگه نه اول باید یه جا پیدا کنم تو بخوابی بعد من میرم. بماند که با هرتکونی که لوله سرم میخورد آنژیوکت تو دستم کشیده میشد و جیغم میرفت هوا. اولش خواست سرم رو به میله بارفیکس ببنده یکم نگاش کردم گفتم فکر میکنی من چهار ساعت میتونم سرپا واستم تا سرم تموم بشه؟ یکم نگاه کرد دید لولش کوتاهه دوباره دور پذیرایی چرخیدیم تا آخر سر مناسب ترین جای ممکن رو برای آویزون کردن سرم پیدا کرد. آنتن تلوزیون بهترین جایی بود که میشد آویزونش کرد.یه بالش هم آورد و من هم همونجا جلوی تلوزیون دراز کشیدم و تلوزیون تماشا کردم به همون صورت خوابیده یکم غذا خوردم . از بس سرعتش پایین بود چون دکتر گفته بود خیلی باید آهسته بره تو رگ ساعت یک شب من تموم شدم سرم تموم نشد . دیگه دستم خشکید و انگشتام جرجر صدا میکرد مجبور شدم بازش کنم. شبش یه جورایی از حرفی که زدم پشیمون شدم و گفتم نکنه خدا بخواد بزنه پس کلم یه عالمه از خدا و نی نی عذرخواهی کردم. دیروز هم حالم نه خوب بود نه بد اما امروز خدا رو شکر گوش شیطون کر خوبم امیدوارم بر طبق پیش بینی های انجام شده تا یکی دو هفته دیگه این حالت کمتر بشه یا برطرف بشه. حالا میخوام از حال و هوای درد بیام بیرون دیروز من صاحب یه هندونه شدم من هم وقتی داشتم میخوردم بنظرم مزش بد نبود اما چون حرف دوستم یادم اومد اظهار نظر نکردم تا ببینم بقیه چی میگن اونها که میگفتن خوبه. راستش حس بویاییم عجیب و غریب شده یه چیزایی که قبلا دوست داشتم برام تنفر انگیز شده مثل بوی کباب و مرغ سوخاری .طفلک آقای همسر یه دسته گل نرگس برام خرید گذاشته بودمش رو اوپن اما از اون منطقه رد میشدم احساس میکردم بوی یه چیز گندیده و نامطبوع به دماغم میخوره بخاطر همین ناچارا انداختمش تو سطل آشغال. چند هفته پیش دلم یهو توت فرنگی خواست . آخه تو وبلاگ یکی از بچه عکس چندتا توت فرنگی خوشگل و براق دیده بودم همچین رفته بود تو مخم. یکدفعه دیدم آقای همسر رفت تو آشپزخونه بعد از چند دقیقه با یه پیش دستی اومد. دیدم توش یه توت فرنگی گنده هست . انگشتمو بهش زدم دیدم داغه زیرش هم یکم آب جمع شده. آقای همسر گفت یکم صبر کنم تا خنک بشه بعد بخورمش . بعدش فهمیدم این آقای همسر ما از تابستون از هر میوه ای دوتا دونه تو یه ظرف گذاشته روش هم نایلکس کشیده گذاشته ته فریزر جایی که اصلا تو دید من نبود که مثلا اگه من باردار بودم و هوس هرکدوم از اون میوه ها رو کردم سریع برام بیاره. اما قربونش برم از بس که میخواست توت فرنگی رو تند به دستم برسونه که مبادا از نخوردنش غش کنم گذاشت تو مایکروفر که دیفراستش کنه . همچین یه مقدار زمانش طولانی شد توت فرنگی یه هوا مزه یخ پخته شده گرفته بود اما کلی از این کارش خندیدم و توت فرنگی یادم رفت اما باز راضی نشد به یه بهانه ای رفت بیرون و مربای توت فرنگی گرفت . دوباره فرداش که از شرکت برمیگشته یه بسته توت فرنگی خریده با خودش آورده.
دیشب بلاخره تونستم از کانال(GEM) فیلم نفرین گل طلایی رو ببینم . خوشم اومد چون فیلمش سراسر نور و رنگ بود البته یکم خشانت داشت اما فیلم قشنگی بود. امشب کمد و تختی که سفارش داده بودیم و میارن اتاق خوابمون فعلا تا حدی تکانده شد وقتی بخواهیم وسایل رو بچینیم دوباره یکم دیگه میتکانیمش که تمیز بشه. فقط از خدا میخوام دیگه حالم بد نشه تا بتونم به کارهام برسم بازهم ممنون که میاین احوالمو میپرسین.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:3 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
سه شنبه: عصر بعد از اداره من در حالیکه روده ، معده و جزایر لانگرهانسم دچار طوفان شده بود آقای همسر: هوراااااااااا عروسیمون مبارک . پاشو لباس بپوش بریم بیرون. من: کجا؟ بدون ماشین نمیتونم بیام. آقای همسر: ترافیک وحشتناکه نمیشه ماشین برد پاشو راه نزدیکه هم یکم پیاده روی میکنی و هم هوا میخوری حالت بهتر میشه. من: نه یه شب دیگه بریم واقعا حالم خوب نیست. آقای همسر: اگه پا نشی عروسی خراب میشه ها اونوقت کهکشان هم ممکنه یادش بره میخواست چیکار کنه. من: بزار فردا شب اگه کهکشان کهکشانه فراموش نمیکنه. اونشب خونه موندیم و فیلم سفر به اروپا رو دیدیم که با همون حال نزار کلی من و خندوند . چهارشنبه صبح بعد از برگشتن از پیش دکتر اومدم سراغ وبلاگ و خبر نی نی دار شدن چند تا از بچه ها من و بی نهایت خوشحال کرد طوری که چشمام پر از اشک شد اما خوب انتظارشو داشتم. تا ساعت چهار خوب بودم. آقای همسر: امروز میری خونه مامان یا کهکشان؟ من: یه سر بریم خونه مامان اگه تونستیم بعد ش میریم کهکشان اگه نه فردا. تو خونه بابا و مامان تا ساعت 6 خوب بودم اما از اون به بعدش کم کم حالم منقلب شد بخاطر همین به آقای همسر گفتم که زودتر بریم خونه تا کار بیخ پیدا نکرده. هرچی مامانم گفت بمون شام چیزی درست میکنم که تو دوست داشته باشی قبول نکردم. پس باز هم کهکشان بی کهکشان. پنج شنبه حالم خوب بود عصرش دیگه رفتیم دنبال کار نیمه تمام کهکشان. قرار بود برای اون گردنی یه زنجیر بگیریم که گرفتیم اما آقای همسر خواست که یه چیز دیگه ور دارم که من هم این رو انتخاب کردم. جمعه صبحش رفتیم هوا خوری و بعدش تجریش پاساژ قایم مثلا میخواستم یه نگاهی بندازم و برای سفره هفت سین امسال ایده بگیرم ولی دچار قرمزی مفرط شدم . اه ه ه ه ه ه ه حالت تهوع بهم دست داد
آقای همسر اصلا از این ولوم تاین خوشش نمیاد میگه یه وبلاگ برام درست کن تا توش بر ضد ولومتاین بنویسم. به هرحال هرکسی یه نظری داره باز تا عصر خوب بودم از ساعت 7 کم کم دل و رودم قاطی کرد. دکتر بهم اطمینان داده که جای نگرانی نیست بلکه باید خوشحال هم باشم چون نشوندهنده این هست که ساخت هورمون و دریافت غذای بچه بخوبی انجام میشه و این تغییرات باعث این حالت میشه در ضمن خاطرنشان کرد که نی نی غذا میخوره دستشویی که نمیره ، خالی میکنه تو خون من اونوقت من باید گلاب به روتون بشم. جل الخالق نیم وجبی قربونش برم از الان رو من دستشویی میکنه. باباش که اعتقاد داره از اون بچه شیطوناست که تا دستشوییش خالی نشه دست از سر من بر نمیداره .جالبه غروب به غروب بچم دستشوییش میگیره . اونوقت من بیچاره میشم. تو اداره: یکی از همکارا: میدونستی امسال سال موش هست؟ من: نه نمیدونستم چه جالب. همکار: جالب تر اینکه تو گربه هستی اون موش . چه جوری با هم میسازین؟ من: نترس یه موش بزرگتر دارم چهار ساله باهاش ساختم با این موش کوچولو هم میسازم.(آقای همسر هم متولد سال موش هست ) احتمالا این هم مثل باباش میخواد بره تو کار بازرگانی. اوایل که تازه نامزد بودیم به آقای همسر میگفتم هوای خودتو داشته باش که تو موشی و من گربه . من یه لقمه چپت میکنم. آقای همسر: دهههههکی . اون موشایی که تو میتونی یه لقمشون کنی موش سفیدای آزمایشگاهین بنده موش صحراییم پیشی کوچولو. حالا من تهنااییی چیکار کنم؟
پی نوشت۱: میدونم این روزها یکم با تاخیر میام اما دست خودم نیست بعضی روزها واقعا حال نوشتن ندارم اما سعی میکنم به همتون سر بزنم.
پی نوشت۲: عکس این رو همین الان اون بالا گذاشتم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:0 توسط شيلا |
|
|
سلام دوباره به دوست جونیا
صبح پنجشنبه آژانس گرفتم رفتم آرایشگاه موهامو پیچیدن و زیر سشوار نشستم و خواستم برم قسمت آرایش رییس آرایشگاه تا منو دید گفت: این ابروها چیه؟ ببرین ابروهاشو بردارین با این ابروها که نمیشه آرایش کرد.
هرچی میگم نه نمیخوام ابروهام باریک بشه ،نشد که نشد من و به زور خوابوندن رو تخت و دو ردیف ابروهامو باریک کردن رییس آرایشگاه باز راضی نبود اما دیگه اجازه ندادم تا همین جاشم من مستحق اعدام بودم. ابروهامم رنگ کردن و رفتم زیر دست آرایشگر و بعدشم موهامو درست کردن و تل نگین دار رو هم لای موهام گذاشتن که آقای همسر با یه دسته گل اومد دنبالم. حدودا ساعت ۱ بود و اونا قبلا یه سر رفته بودن خونه ما و گل و بقیه وسایل رو گذاشته بودن بعد اومده بودن دنبالم .
داداش کوچیکه آقای همسر و دوستش هم اومده بودن اول رفتیم آتلیه عکس گرفتیم بعدش هم برگشتیم و دوتایی میز عقد و مرتب کردیم، گفتم که مامانم به هیچ احدی غیر از خودمون اجازه نمیداد به وسایل سفره عقد دست بزنه.دو تا شمع تو آب انداختیم و منتظر موندیم تا آقای همسر بره عاقد رو بیاره. خلاصه آقا تشریف آوردن و با سلام و صلوات ما هم آماده شدیم . به هرحال همه آماده شدن پارچه قند رو بالای سرمون گرفتن حالا مگه شروع میکرد؟ داشت یکی از خطبه هاش رو من باب فلسفه ازدواج در اسلام و احکام ازدواج ایراد میکرد. من هم خون خونمو میخورد چون مامانم سرپا واستاده بود و داشت قند میسابید من هم نگران حالش بودم. ول کن هم نبود خانم یکی از دوستای آقای همسر گفت: حاج آقا اگه میشه شروع کنین . حاج آقا هم که خوشش نیومده بود یه تیکه ای به این خانوم فرمودند تا وسط حرفش حرف نزنه.
موقع عقد وقتی دفعه اول که خطبه رو خوند این خانوم دوست گفت: عروس رفته گلاب بیاره . حاج آقا هم گفت: نه خواهر معمولا عروس خانوما اول میرن گل میارن اگه افاقه نکرد میرن گلاب میارن. خلاصه تا آخرش این دو تا با هم کل کل داشتن. به هرحال ما بعله رو گفتیم و موقع امضا شد همه عاقدا دفتر و میارن تا عروس و داماد امضا کنن اما این حاج آقا از ترس اینکه استیلش بهم بخوره حتی یه تکون هم بخودش نداد عوضش ما ها رو دونه دونه صدا کرد بریم بغل میز خم شیم امضا کنیم. بعدشم که یکی باید آقا رو با ماشین میرسوند تا دم خونش . به هرحال امضا ها رد و بدل شد ،کادوها داده شد، کیک هم بریده شد به همراه کمی رقص و پایکوبی . من هم سریع لباس عوض کردم و آرایشمو کم کردم مهمونا رو بردیم رستوران تا مامانم بتونه دراز بکشه و بیشتر از این بهش فشار نیاد. به هرحال اونشب هم گذشت و تبدیل به یه خاطر شد . سه روز بعد از عقد مامانم تو بیمارستان برای مدت سه هفته بستری شد اونموقع بود که فهمیدم تو انتخابم حتی به اندازه سر سوزن اشتباه نکردم وقتی مهربونیهای آقای همسر و خانوادش رو دیدم. مهربونیهاشون ساده و بی آلایشه . همین که میدیدم تو زمانیکه من برای استراحت میرفتم تا رسیدن نفر بعد اونا میرفتن به مامانم سر میزدن که تنها نباشه همین که آقای همسر هر شب قبل از رفتن به خونه چه با من چه بی من میرفت دیدنش . همین که شبایی که قرار بود بیمارستان واستم آقای همسر میومد دنبالم من و میبرد میگردوند تا حال و هوام عوض بشه ،بعدش دوتایی میرفتیم بیمارستان یکی دو ساعت هم اونجا پیشم میموند بعدش میرفت خونه. همه اینها تو روحیه مامانم خیلی تاثیر داشت چون خودشو باخته بود اما تو اون سه هفته حتی یک ساعت هم نذاشتیم تنها باشه و محیط بیمارستان روش اثر بذاره. خدا رو شکر که الان مامانم سلامت نسبیش رو به دست آورده و دیگه دارو هم مصرف نمیکنه و همه اینها جزو خاطرات شده.
اما خوبی چیزی نیست که از یاد بره. دیشب با اینکه پیشم نشسته بود ولی برای یه لحظه چنان دلم برای آقای همسر تنگ شد که دلم میخواست همش بغلش کنم، خودشم هاج و واج بود که من چمه که دارم گریه میکنم اما عادت نداره دل بشکنه و اینجور موقعها با دلم راه میاد.
دوستش دارم چون وقتی دستم و میگیره ، وقتی تو چشمهام نگاه میکنه میفهمه تو ذهنم چی میگذره و به چی فکر کنم و این برام به اندازه تمام ثروتهای دنیا ارزش داره که بدونم دارم با کسی زندگی میکنم که میدونم دوستم داره و برای احساسات و خواسته هام ارزش قایل هست. خدایا شکرت برای همه نعمتهات ، شکرت بخاطر همه بزرگواری و مهربانی که در حقم داشتی و یکی از بهترین و مهربانترین بنده هات رو شریک زندگیم کردی. خدایا شکر بخاطر همه چیز
عزیز دل مامان ایندفعه با توام یه وقت فکر کنی ما فراموشت کردیم خودت میدونی که هردومون عاشقتیم و بیصبرانه منتظریم تا این ۷ ماه سپری بشه و بیای پیش ما. بابا حسابی مشغوله تا همه چیز آماده برای اومدنت بشه خودت که میدونی هرشب بهت گزارش میده. هنوز هیچی نشده عمو جونت یه کادو برات خریده یه گاو خوشگل که موهاش مثل کاکل ذرت هست از همون مدل مویی که نی نیها دارن. خیلی دوستت داریم عزیزدلم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:28 توسط شيلا |
|
|
سلام عزیز دلم (نی نی جون لطفا گوشاتو بگیر چپ چپ هم نگاه نکن با باباتم) دیدی به همین زودی 4 سال شد . تو که یادت نمیره من هم دوست دارم هی شخم بزنم خاطراتو . سال 82 هم سال خوبی بود برام چون با تو خوب بود و هم سال بدی بود چون مامانم سخت ترین مراحل بیماریش رو میگذروند و همه ما روحیمون رو از دست داده بودیم. دو هفته بعد از نامزدی رایزنی ها بین مامانامون شروع شد که: چرا اینا نمیخوان عقد کنن ؟ مامان تو نگران بود و میسپرد به مامان من که باهامون صحبت کنه و از خر شیطون بیارتمون پایین مامان من هم اظهار بی اطلاعی میکرد که نمیدونه چرا ما تصمیم نداریم عقد کنیم. اما ما میدونستیم چرا نمیخواهیم. مامان من بشدت مریض بود از یه طرف درد و از یه طرف اثر قرصها عصبیش کرده بود نمیتونست تو جمع راحت بشینه و نهایتا میتونست یک ساعت تحمل کنه و بعد از اون باید دراز میکشید. از یه طرف هم به هیچ وجه راضی نبود که ما یه عقد ساده تو محضر بگیریم و جشنی در کار نباشه. به هرحال اونهم عقاید خودش رو داشت و میگفت باید حتما عقد تو خونه باشه سفره عقدت رو هم خودت بچینی . ما هم دیدیم شرایط جور نیست تصمیم گرفتیم نامزد بمونیم تا زمان عروسی. اما این اجازه به ما داده نشد و تو دی ماه ما برای انجام امور مربوط به مراسم به محضر اعزام شدیم. راستش هیچوقت یادم نمیره که چقدر اصرار داشتم عاقد روحانی نباشه دوست داشتم یه آدم معمولی باشه .
کلی گشتیم و آخر سر تو یکی از سروستان ها به یه تابلو برخوردیم که نوشته بود دکتر.... ما به خیال اینکه دکترا داره پس یعنی اینکه روحانی نیست رفتیم به دفترش . اما برعکس فکرامون روحانی که بود هیچ امام جمعه رودبار هم بود. به هرحال تو رودرواسی شناسنامه هامون رو دادیم و برگه آزمایشگاه رو گرفتیم اما آقای همسر بهم اطمینان داد که جواب آزمایشگاه رو که گرفتیم به یه بهانه ای شناسنامه ها رو ازش پس میگیریم و میریم یه محضر دیگه . اما بعد از گرفتن جواب آزمایش وقتی رفتیم اونجا نشون به اون نشون که هرکاری کردیم اون آقا یه بهانه دیگه ای آورد و شناسنامه ما رو بهمون نداد. هم شناسنامه هامون رو نداد هم تو زمانی که یکی دو تا خیابون اینور و انور برای عقد ۳۰۰۰۰ تومان میگرفتن این زیر ۱۰۰۰۰۰ تومان حاضر نبود تازه کلی هم ناز و ادا داشت فکر کن از اون ور خیابون میخواست بیاد اینور خیابون یکی باید میومد با ماشین میاوردش یکی هم باید برش میگردوند تازه کلی هم شرط و شروط گذاشت که اگه کسی بی حجاب باشه من نمیام .بهش اطمینان دادیم که کسی بی حجاب نیست . خلاصه بساطی داشتیم با این حاج آقای راحت طلب.
روز عقدمون پنجشنبه ۱۶ بهمن تعیین شد . در عرض دو هفته مجبور بودیم تموم کارها رو تند تند انجام بدیم هر روز از اداره که میومدم حاضر میشدم و آقای همسر میومد دنبالم . یه روز رفتیم مخبر الدوله تا هم وسایل سفره عقد بگیریم هم آینه و شمعدون . از خرید کردن آقای همسر خیلی خوشم میاد گاهی چنان حواسش به جزیی ترین چیزها هست که برام تعجب آوره چون کمتر مردی هست که اینقدر تو خریدها دقت داشته باشه .
گردو، فندق ، بادوم و تخم مرغ به رنگ طلایی ، نبات شاخه ای ، اسفند رنگی،گلهای کوچیک رنگارنگ برای تزیین وسایل سفره، گلهای رز صورتی برای تزیین پارچه قندسابی و یه تل نگین دار خیلی خوشگل برای من.
بعدش هم یه آینه شمعدون طلایی با میزکنسولش . دیدن خریدهامون خیلی تو روحیه مامانم اثر گذاشت و کلی شادش کرد. تو پاساژ اهدا یه لباس یاسی رنگ انتخاب کردم که هم قشنگ بود و هم پوشیده . همه اینها خیلی راحت خریده شد چون من اصولا آدم سخت گیری نیستم اما قسمت سختش خرید حلقه بود که دقیقا سه بار از پل هوایی کریم خان رفتیم اونور اومدیم اینور هم دلم میخواست قشنگ باشه هم دلم میخواست سفید نباشه آقای همسر هم میخواست یه حلقه بدون نگین سفید باشه تا همیشه دستش کنه .
به هرحال چیزهایی که میخواستیم پیدا کردیم اما خب حلقه طلایی من سه تا خط سفید لای برلیان هاش داشت که من ندیده بودم، به قنادی هم سفارش کیک دادیم . اما مهم ترین قسمتش آرایشگاه بود که من همیشه آرزو داشتم مامانم آرایشم کنه اما خب بخاطر مریضیش قسمت من نشد.
برای اولین بار مجبور شدم برم آرایشگاه چون تا قبل از اون همه کارهامو مامانم انجام میدم . تصمیم گرفتم یه آرایشگاه نزدیک خونه باشه پس از صدف میرداماد وقت گرفتم .
برای مراسم فقط خانواده های خودمون بودن و چند نفر از دوستای نزدیک خانواده آقای همسر یعنی روی هم شاید بیست نفر ، بخاطر وضعیت مادرم میخواستم هرچه زودتر سرو ته قضیه رو هم بیارم که خیلی بهش فشار نیاد.
۱۳ بهمن عید قربان بود مامانم بخاطر میمنت و مبارکی جانماز و سفره مخمل سبز عروسیشو بهم داد که پهن کنم رو میز و آینه و شمعدون رو هم بزارم جالبه به هیچ کسی اجازه نمیداد به آینه و شمعدون من دست بزنه میگفت باید خودت بزاری رو میز.
دم غروب بود من هم نشسته بودم داشتم گلهای روی پارچه رو میدوختم که زنگ خونمون به صدا در اومد و دیدم آقای همسر و مامانش اومدن دیدنمون و به مناسبت عید برام کادو آوردن.
آقای همسر هم تا دید دارم خیاطی میکنم سریع یه انگشتونه و سوزن و نخ از مامانم گرفت اومد تند و تند شروع کرد از یه سر دیگه پارچه گلهای رز رو وصل کرد ماشاا... اونقدر سرعتش زیاد بود تا من یه طرف و تموم کنم از طرف دیگه دوخت و سریع اومد رسید به من. مامانش هم نگاه میکرد و از خیاطی پسرش تعریف میکرد.
بعدش رفتیم سراغ وسایل سفره اونها رو هم تو ظرفهای بستنی خوری گذاشتیم و با گل و اکلیل تزیین کردیم و کلی هم سر اسفند خندیدیم و با هم کلنجار رفتیم چون آقای همسر از بازی با اسفندهای رنگی خوشش اومده بود داشت باهاش نقاشی میکرد به هرحال یه چیزهایی شبیه قلب از توش در آوردیم.
مامان ها هم نشسته بودن یکم با هم حرف میزدن یکم به ما که سر چیدن وسایل با هم کلنجار میرفتیم میخندیدن. مامان من کلا از اون دسته مامانهای سخت گیر بود که اعتقاد داشت دختر تا عروسی نکنه نباید دست به صورتش بزنه و باید با ابروهای پاچه بزیش حال کنه و با سیبیلاش طناب ببافه(البته کیه که گوش کنه). من هم نصفه نیمه به حرفاش گوش میکردم که دیگه خیلی خیلی ناراحت نشه توجه داشته باشین نصفه نیمه .
برای عقد گیر داده بود که نباید ابروهاتو زیاد برداری اینطوری موقع عروسی تغییر نمیکنی. هرچی میگم مامان جان مثلا گلاب به روتون ، روم به دیوار من یه نیمچه عروسم با این ابروهای پت و پهن بیام تو جمع بگم یه من به چند؟ مامان: بیا خودم برات ور میدارم . ندی دست آرایشگرا برات نخ کننا؟ خلاصه یه موچین ورداشت دوتا اینور دوتا اونور کند و گفت تموم شد. آینه دست گرفتم هی نگاه میکنم که تشخیص بدم از کجا کنده نفهمیدم چون ابروهام تغییری نکرده بود.
ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:0 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونیا
آخیش یکم بحث عوض شد. دیروز عصر آقای همسر رفته بود خریدای خونه رو انجام بده من هم تو خونه حوصله ام سر رفته بود یادم اومد رو حافظه دی وی دی فیلم ام شانتی ام رو ضبط کردم . دستگاه رو روشنش کردم و رفتم تو حال و هوای خودم . ناخودآگاه داشتم واسه خودم با این آهنگ گیگیلی گیگیلی میکردم( البته نه به این تندی ) یکدفعه احساس کردم یه چیزی داره به پهلوی چپم سیخونک میزنه.
اصولا زیاد سیخونک میزنه مخصوصا وقتی یادمون میره. من و آقای همسر تو خیابون معمولا تند راه میریم اما این روزا تا یادم میره و پام تند میشه سیخونک میزنه به من که هی خانم کجا میری؟
اما اگه منم یه کاری میکنم نی نی تا زبون باز کرد بگه: ماما آجا ناچله(بیا برقصیم).
معلوم شد امروز حالم خوبه نههههههههههههه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:43 توسط شيلا |
|
سلام دوستان جونم من انقدر حالم بدهههههههههههههه اصلا به من نیومده از خودم تعریف کنم این نی نی جون بلا همچین منو گذاشته سر کار که دیگه دیشب آقای همسر مجبور شد پا در میانی کنه و بین مادر و فرزند صلح برقرار بشه کلی نصیحتش کرد که اینقدر من و اذیت نکنه. جل الخالق نی نی بند انگشتی هنوز هیچی نشده از باباش حرفشنوی داره اما خط من و اصلا نمیخونه. مثلا پیش خودم گفتم حالم خوبه دیگه از شنبه میشم همون شیلای قدیمی یکم وبلاگمو از حال و هوای نی نی بازی در بیارم اما مثل اینکه به عالیجناب برخورد . روزگاری برام ساخت که دیشب یه فصل کامل نشستم گریه کردم که آخر سر با پادرمیانی آقای همسر یکم اوضاع آرومتر شد و انگار گرفت خوابید. اما مامانننننننننننننننننننننننن چند شب بخوابم بعد پا شم نه ماه تموم میشه؟ دیشب که برف بارید آقای همسر گفت برف میباره فردا مدرسه ها تعطیله تو هم بگیر بخواب نمیخواد بری. امروز صبح زنگ زدم اداره که بگم نمیام دوستم میگه میشه این دستورالعمل تعطیلیها رو از همسرت بگیری به ما هم بدی . یه چیز جالب مثل اینکه شماها خیلی از بحث شلوار بابابزرگ حسن خوشتون اومده اههههههکی فکر کردین الکیه شما بتونین من و با اون شلوار ببینین . در مورد وزنم هم فعلا حتی یک گرم هم اضافه وزن ندارم اما ناحیه شکمم حساس شده حتی کش شلوار هم اگه بهش یکم فشار بیاره حالم بهم میریزه. پس لطفا دیگه من و تو ذهنتون یه چیزی تو مایه های مامان رستم نبینین همچین خبرهایی نیست . طفلی آقای همسر مهربون و دوست داشتنی که این روزا همه چیز بعهده اونه من که پامو تو آشپزخونه نمیزارم تازه باید هم هوای من و داشته باشه هم هوای نی نی گوگولی رو . روز برفیتون خوش بگذره من خونه هستم اما سعی میکنم با نی نی بسازم که بهم بد نگذره. الان پشت سرش حرف زدم داره چپ چپ نگام میکنه اینارو الکی گفتم نی نی انقده مهربونه اصلنشم من و چپ چپ نگاه نمیکنه
هر وقت که حالم خوب باشه میام پست مینویسم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:48 توسط شيلا |
|
![]() سلام دوستای گلم جون ای هوار آتیش زدم به مالم . میفروشیمممممممممممممممم شلوار خارجکی دارمممممممممممممممممممممم اصلا نپوشیدم میفروشمممممممممش(دیدین پشت شیشه بعضی ماشینا یه کاغذ میزنن روش مینویسن میفروشمش بعد یه شماره تلفن زیرش مینویسن؟) امروز 4 تا شلوار جین که یکیشو از همین تهران یکیشو از دبی و دوتاشو از درگهان خریده بودم رو بسته بندی کردم گذاشتم برای آیندگان. یعنی من یه روزی میتونم دوباره این شلوارارو بپوشم؟ دو سه تا بلوز هم تازه خریده بودم که هنوز وقت پوشیدنش رو پیدا نکرده بودم الان هم چون کوتاه هستن با شلوار بارداری خیلی بیریخت میشه . آها دیروز با آقای همسر رفتیم مفتح که شلوار نی نی اندرونی بخرم. فیلمی داشتیم. دختره برام شلوار میاورد میپوشیدم میگفتم خوبه. دختره میومد میدید میگفت نه تنگه تو حالا جا داری تا چاق شی. خلاصه هی شماره رفت بالاتر دیگه داشتم رسما سکته رو میزدم قرار بود شکمم گنده بشه به پاچه های شلوار چه ربطی داشت؟ دیگه آخرش یه شلوار برام آورد کشش رو محکم کرد تا آقای همسر من و دید ریسه رفت از خنده آقای همسر با خنده: میگفتی شلوار کردی میخوام میرفتم همه رنگشو برات میخریدم ارزونتر هم بود. دقیقا از زیر س*ی* نه چین دار شده بودم تا مچ پا ، پاچه هاش مثل دامن شلواری گشاد بود این قسمت روی شکم هم اونقدر بزرگ بود که وقتی کشش رو محکم کرد یه عالمه چین خورد و مثل یه کیسه رو هوا موند. من و میگی تو آینه خودم و میدیدم با خودم فکر میکردم چی میخوام از آب در بیام اینجوری که این داره من و تصور میکنه احتمالا از اونایی میشم که خودشون اینجا هستن و شکمشون سن پترزبورگ. دختره خودشم یکم شرمنده شد و گفت حالا میخوای شماره کوچکترش رو بردار.به هرحال خریدم اما از یه مدل دیگه که کمی دوختش بهتر و البته گرونتر بود حداقلش اینکه شکل کیسه داران نمیشم. خدا رو شکر بعد از ماجرای کله پاچه حالم فعلا خوبه و مشکلی ندارم اما باید هر وعده غذایی رو در چند قسمت بخورم یعنی ناهارم رو از ساعت 12 تا 3 در چند قسمت کوچیک میخورم. نون و برنج هم خیلی کم میخورم یه چیزی تو مایه های نخوردن.اما زود زود گرسنم میشه ولی همیشه حوصله غذا خوردن رو ندارم. تا دلتون بخواد پنیر میخورم البته سعی میکنم برای جلوگیری از خنگول شدن با خرما یا گردو بخورم اما به هرحال یکی باید بیاد ظرف پنیر رو از دم دستم برداره که معمولا آقای همسر میگه: ببخشیدا ولی زیاد خوردی بسته دیگه. گاهی اوقات هم به زیتون و ترشی حمله میکنم اما نه همیشه اما به شیرینی و شکلات علاقه ندارم . از جوانه و قارچ دیگه بدم میاد چون بوی خامی داره گوجه خام هم دوست ندارم.ماست کم چرب و شیر رو خوب میخورم اما پرچرب رو نمیتونم . مزاجم همچین بفهمی نفهمی قاطی کرده. امروز هم باز اداره ما گازوبیییییییل نداشت آقای همسر برام یه بخاری کوچولوی دلونگی خریده اما نمیتونم بخاری رو به خودم ببندم تا هرجا میرم گرم باشم دوست هم ندارم یه خروار لباس بپوشم . یه لیوان چایم رو امروز شستم دستم از سرمای آب کبود شد . اما تا کی میخواد این سرما ادامه پیدا کنه خدا میدونه.
آخ جون تختخواب داره من و صدا میکنه من برم لالا تا قبل از اومدن آقای همسر.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:5 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونای خیلی گلم بخدا من و نی نی رو شرمنده کردین. از لطف همتون ممنون . خیلی خوشحالم و خدا رو هزاران بار شکر میکنم که این سعادت رو نصیبم کرد تا از طریق وبلاگ بتونم دوستای خوب و مهربونی مثل شما پیدا کنم. خدا رو شکر حال من و آقای همسر و آقا یا خانم نی نی خوبه و دیشب به زیارتشون نایل اومدیم. رفتیم سونوگرافی اما منشی گفت باید آب بخوری. فکر کردم با یکی دو لیوان کار تمومه اما گفت اونقدر باید بخوری که بهت فشار بیاد. به هرحال دکتر رو دستگاه بهم نشونش داد. یه نخته سفید که واسه خودش نشسته بود شالاپ شولوپ میکرد . البته تصویر نخته رو برام بزرگتر کرد و صدای ضربانش رو هم شنیدم . خدا رو شکر همه چیزش برای ۶.۵ هفته ای طبیعی بود. به هرحال اومدم بیرون و به آقای همسر گفتم خوشحال شد اما ناراحت بود که چرا نذاشتم خودشم بیاد ببینه. تا اینجاش قسمت خوب ماجرا بود وقتی از مطب اومدیم بیرون تازه سرما زد بهم و دیدم اوضاع داره میریزه بهم با سرعت به سمت خونه حرکت کردیم، حالا خونمون تا مطب سونوگرافی زیاد فاصله نداشت اما در مواقع اضطراری معمولا راه کش میاد. آخراش دیگه آقای همسر دستمو گرفته بود و دوتایی میدویدیم. به هرحال سریع در خونه رو وا کرد تو آسانسور بند کفشمو باز کرد که معطل نشم. شده بودم مثل این کارتونها شال و کلاه و پالتو رو تا راهرو انداختم و جفت پا پریدم تو دستشویی. الان که فکر میکنم خنده داره اما اونموقع واقعا سرگیجه گرفته بودم . همچین طبع شعرم هم گل افشان شده بود نزدیک بود یه شعر در وصف دبلیو سی بسرایم. اما به نظرم دبلیو سی زیباترین قسمت یه خونه هست که خونه بدون اون هیچ صفایی نداره. یه کار جالب دیگه که کردیم این بود که به افتخار نی نی کله پاچه زدیم تو رگ زیاد نخوردم اما فکر کنم نون سنگک اذیتم کرد چون تو این دو هفته من فقط روزی دو تا نون سوخاری برای صبحانه خوردم و غیر از اون هیچ نونی نتونستم بخورم. آخر سر من برییییییییییییدم تا یکم سبک شدم. دوباره برگشتم به روزگار قبل از دو روز قبل که نمیتونستم چیزی بخورم. خدا رو شکر فعلا خوبم و چیزی نیست که قابل تحمل نباشه ولی باز هم ممنون که حالمو میپرسین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:6 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|