

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام دوست جونام چه خبرا ؟ چیکار میکنین با این روزهای آخر و پر جنب و جوش نزدیک عید ؟ ما یعنی آقای همسر و کمی تا قسمتی من و نی نی در یک اقدام ان*قلابی پنجشنبه نیمه باقیمانده خونه رو تمیز کردیم البته کارهای من اکثرا نشستنکی بود ولی گاهی تو همون حالت نشستنکی احساس میکردم نی نی داره جیغ میکشه و میرفتم دراز میکشیدم.
بلاخره کار خونه تموم شد دوباره اومدم نشستم یکم فکر کردم یاد اون شیلای هنرمند افتادم که از هر بیست تا انگشتش یه هنر میریخت . راستی هیشکی از این به بعد حق نداره به من بگه سیبیلو هرکی بگه من هم میگم خودتیییییییییییییییییییییییییییی. اما حسابی هم رنگ و روم باز شد هم سرم سبک شد چون موهامم کوتاه کردم این هوا. دیگه اینکه آقای همسر دچار سرماخوردگی آخر سال شده و برای اینکه ما دوتا سرما نخوریم فعلا خرجش رو از ما سوا کرده و عملا نیاز به هل دادن نداره خودش میره ته ته لبه تخت . البته یکم بهتره ولی هنوز کامل خوب نشده. این یکی دو روز دیگه کار خاصی برای انجام دادن ندارم مگر اینکه بخوام سفره هفت سین رو بچینم. یکی دو روز پیش همینطور الکی به یاد قدیما رفتم تو سایت هتل یار و دیدم که هتل همای بندرعباس تا روز ان ام فروردین پر هست دلم پر از حسودی شد و یاد سیزده بدر پارسال تو بندرعباس افتادم. پی نوشت: خاطره جونم امیدوارم عید تو شمال بهت خوش بگذره . عزیز دلم نگرانم نباش سعی کن همه جوره خوش بگذرونی ما هم خوب هستیم اگه خدا بخواد قراره اول مسافرا رو بدرقه کنیم و براشون دستمال تکون بدیم بعدش آقای همسر قول یه تور تهران گردی رو بهم داده که خیلی حوصلم سر نره.
پی نوشت: سال 86 برام یه سال خوب بود یه سال خیلی خوب مثل سال 85،سال 84 ،سال 83 و سال 82 و....بنظر من هیچ سالی سال بد نیست مگر اینکه خودمون بخوایم دستی دستی بد کنیمش .امیدوارم سال 87 هم یه سال خوب پر از اتفاقات خوب ، نتیجه گیریهای خوب و یه سال پر از برکت برای همه باشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:26 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام
امروز میخوام از اون پستها بنویسم . منظورم از همون پستهاست دیگه .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:17 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام
این روزها اینجانب در اتاقم زندانیم و تنها مسیری که هرچند ساعت به چند ساعت همت کنم برم و بیام مسیر طولانی دستشویی تا اتاق هست. چرا زندانیم؟ خوب دلیل داره. هرجا پا میزاری ۴ تا خاله پیرزن در حال آه و ناله و شکایت از کمی عیدی و دیر شدن حقوق و گرانی و .... هستن منظور از خاله پیرزن فکر نکنین فقط خانومها هستنا نخیر قسمت عمده شون اجناس ذکور هستن. دیروز یکی از همکارها میگه خوش به حالت تو استرس نداری که هنوز حقوق ندادن؟ اینه که سعی میکنم جز برای کار ضروری نه جایی برم نه با کسی وارد صحبت بشم چون خواه نا خواه بحث کشیده میشه به مسایل شیرین مالی. گرچه مجبور شدم امروز برای برگردوندن نامه ۱۷۶ ساعت آموزشیم که اشتباهی رفته بود دبیرخانه سه طبقه پله رو برم پایین نامه رو تحویل بگیرم و دستی ببرم به دفتر مربوطه . به آقاهه میگم آخه امضا میکنی یه نگاه میندازی ببینی کنارش چی نوشته ؟ اصلا باید تحویل بگیری یا نه؟ مربوط به اینجا میشه یا نه؟ شاید حکم قتله خودته امضا میکنی؟ میگه کار من امضا دادن و تحویل گرفتنه . بعد از کلی گشتن لای دفترهای مختلف نامه من و پیدا کرد. میگم خوب من با این کاغذها یه سر بریده هم فرستاده بودم پیداش کن بهم بده. واستاده من و بر و بر نگاه میکنه.میگم میخوای بقیه نامه هاتم بده ببرم برسونم. میگه نه خیلی ممنون شما زحمت نکشین میدم بچه ها ببرن. رو که نیست میخوام فرم مرخصی پر کنم میگم ای بابا چقدر اسم این دفترمون طولانیه کامیون ۱۸ چرخ میخواد نگفتم ... الان بحث خاله پیرزنها کشیده به قیمت خونه .
خونه ما الان به دو محدوده امن و غیر امن تبدیل شده امن همون قسمتی هست که قبل از ناقص شدن جفتمون تمیز شد جمعه که خودمون رو اساسا ناقص کردیم من هم که دختر قهرمان نشستم دو تا پرده اتاق خواب و پذیرایی رو با کل مخلفاتش اتو بخار کشیدم.
آقای همسر: هیچ میدونی من شبها لبه تخت میخوابم؟ من: خب برای چی میری اون ته؟ این همه جا خودت همیشه قل میخوری میری لبه. آقای همسر: نخیر شما سه نفری جا واسه من نذاشتین. خودت ، نی نی و اون خرس گنده که شبها بغلش میکنی خب من و هل میدین میندازین ته تخت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:36 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
یه عالمه ببخشید بخاطر تاخیر و عذر میخوام از اینکه نگرانتون کردم راستش شنبه و یکشنبه اونقدر کار و جلسه پشت سر هم پیش اومد که فرصت نشد بنویسم دو شنبه و سه شنبه هم که مرخصی بودم . عوضش امروز اومدم. دوشنبه نوبت دکتر داشتم ولی خدا نصیب دشمن هم نکنه چرا آخر سال که میشه مطبها اینقدر شلوغ میشه . من سابقه نداشت بیشتر از دو ساعت معطل بشم . فشار و وزن رو چک کرد و با دستگاه هم صدای قلب نی نی رو شنیدم . وقتی موقع حساب کتاب زمان شد با خوشحالی گفتم سه شنبه سه ماه تموم میشه . دکترم میخندید و میگفت: خانم دکتر حالا که میخوای دکتری کنی بزار حساب کتاب و یادت بدم بعد دکتری کن. خلاصه به گفته دکتر هفته 16 میشه پایان سه ماهگی من و من یه سه هفته ای با حساب خودم پیشواز رفته بودم. اما خدا رو شکر همه چیز رضایت بخش بود برای روز دوشنبه و سه شنبه استعلاجی گرفتم که یکم به کارهام هم برسم البته به دفتر گفتم که حالم خوب نیست و باید استراحت کنم در واقع یکم خسته بودم و نیاز به تغییرات داشتم . آقای همسر هم برای روز سه شنبه مرخصی گرفت یادتون هست گفتم ویار بازار کردم؟ برای همون. این سفره هفت سین امسال تا الان کلی خرج رو دستم گذاشته اما امیدوارم خوشگل بشه. صبح ساعت 9 راه افتادیم سمت بازار بالای ورودی نوشته بود آرامگاه لطفعلی خان زند من هم دلم خواست برم ببینم . یاد اون زمانی افتادم که کلاس پنجم ابتدایی بودم و کتاب خواجه تاجدار رو خوندم .چقدر دلم سوخته بود و نشستم واسه مظلومیت لطفعلی خان زند گریه کردم اما برام عجیب بود که جسدش رو از کرمان آورده بودن تو تهران دفن کردن. رفتیم داخل محوطه اما جلوی در آرامگاه رو با گلدونهای گل پوشونده بودن و نمیشد رفت داخل. از اونجا اومدیم بیرون و آقای همسر من و یه راست برد اون سمتی که وسایل شمع سازی و گل و روبان .... میفروشن. خلاصه شمع و روبان و رنگ اکلیلی و گل و ظرف کریستال کلی از این چیزهای رنگی رنگی خریدیم از یه دالانی داشتیم رد میشدیم که یه مغازه اسباب بازی فروشی بود یه تنگ بزرگ پراز تیله های شیشه ای که توش پروانه های رنگی دارن روی ویترین بود ناخودآگاه من و آقای همسر دستمون رو فرو کردیم تو تیله ها و به یاد دوران بچگی اونها رو هم زدیم. خندم گرفت چون هردومون هم زمان دلمون خواست به تیله ها دست بزنیم . بچه که بودم خیلی تیله های داداشمو دوست داشتم همش دلم میخواست بگیرم جلوی چشمم و توش رو نگاه کنم اما این داداشم خیلی خسیس بود اصلا تیله هاشون به من نمیداد البته من یه همچین حسی نسبت به دنده ماشین بابام هم داشتم . بابام هزار سال پیش یه پیکان داشت که دنده اش شیشه ای بود و توش یه گل رز طلایی بود من همیشه دنبال یه راهی بودم که گله رو از توش نجات بدم اما خوب در این مورد جرات نداشتم با چکش دست به کار بشم. القصه داشتیم از یه راسته رد میشدیم که توش مغازه ها از این لباسهای صور قبیحه میفروختن به یه خانوم فروشنده یواش میگم : لباس زیر مخصوص بارداری دارین؟ فروشنده: بعله تمام نخ هست اکثر خانومهای باردار از ما خرید کردن خیلی راحته .عکس روش هم هست نگاه کنید . عکس روش رو نگاه کردم ، یکم چرخوندمش تا مطمئن شم مشکل از عینک نداشته من نیست بعد به آقای همسر هم نشونش دادم اون هم خنده اش گرفت. من: خانوم مطمئنی این مخصوص بارداریه؟ فروشنده: آره عزیزم عکسشو نگاه کن. من: آخه اینی که من دارم می بینم به با*سن جن*یفر لو*پز بیشتر شباهت داره تا شکم. خانومه عکسه رو برگردوند سمت خودش و نگاه کرد و زد زیر خنده و گفت: وای خانوم ببخشید از بس سرمون شلوغه اینجور اشتباها پیش میاد دیگه. خلاصه تا ساعت 12 ظهر گشتیم و خرید کردیم و خدا رو شکر اصلا خسته و گرسنه نشدم البته آقای همسر کلی لقمه های کوچولو درست کرده بود تو راه تغذیه بهم رسونده بود ولی از نظر روحی کلی شارژ شدم . دیشب هم بلاخره کار جابجایی اتاق خواب تموم شد و کتابخونه و کمد ها چیده شد .باید بمونیم تا این چند روز تعطیلی یه حالی به پذیرایی بدیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:4 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
من و آقای همسر دیروز یه قرار ملاقات داشتیم .با کی؟ خب معلومه با نی نی مون. دیروز ساعت 2 مرخصی گرفتم و رفتم خونه تلویزیون رو روشن کردم یکدفعه احساس کردم دارم بیهوش میشم یه بالش ور داشتم همونجا جلوی تلویزیون خوابم برد فقط گوشی تلفن رو دم دستم گذاشتم که اگه آقای همسر زنگ زد مجبور نباشم برای پیدا کردن گوشی از جا بپرم یکدفعه بقدری سنگین شدم که اصلا نتونستم چشمام و باز نگه دارم فقط گاهی اوقات لای چشمام و باز میکردم ببینم چه خبره.
یه بار نگاه کردم دیدم کانال دبی داره امپراطور دریا نشون میده باز خوابم برد یکم خوابیدم بعد یه آواز کره ای شنیدم چشم باز کردم دیدم گنگ بوک داره خاطراتش رو مرور میکنه هی پشت سرهم صحنه هایی رو نشون میداد که گنگ بوک میدوه و میپره جانگ هوا رو بغل میکنه شخصیتهای سریال وقتی میان تو تلویزیون ما یخ میزنن وگرنه تو بلاد خارجه خوب بلدن بپر بپر کنن. باز دوباره خوابم برد اما با صدای زنگ تلفن بیدار شدم که آقای همسر میگفت آماده شو نزدیک خونه هستم. دل تو دلم نبود آقای همسر هم خیلی هیجان داشت مخصوصا که دفعه قبل نتونسته بود ببینه این دفعه هی یادآوری میکرد که نکنه برم تو یادم بره صداش کنم بیاد ببینه. مطب سونوگرافی فوق العاده شلوغ بود چون دستگاههایی که این کلینیک داره همه سونوگرافی ها ندارن و چون آخر سال هم بود پر از مریض بود . به هرحال تا نوبت ما بشه ساعت 7:20 دقیقه شد خیلی خسته شده بودم. با آقای همسر رفتیم تو اتاق و رو تخت خوابیدم نی نی رو بهمون نشون داد خیلی با مزه نشسته بود پاهاشو جمع کرده بود یه دستشم گذاشته بود رو صورتش . دکتر بهم گفت که بلند شم برم یه چیز شیرین بخورم شاید یکم حرکت کنه . خلاصه وروجک حسابی ما رو گذاشته بود سرکار ، رفتم بیرون آب قند خوردم آقای همسر هم سریع رفت بیرون کلی شکلات و آبمیوه شیرین خرید آورد یکم خوردم و 10 دقیقه بعد رفتم تو و رو تخت خوابیدم تا دکتر بیاد . دکتر اومد و دستگاه رو گذاشت نگاه کردم دیدم عین این آدمایی که بعد از یه ناهار توپ ولو شدن رو زمین افقی قرار گرفته و طاق باز خوابیده ،دستاشم باز کرده بود .
دکتر میگفت: بچه حسابی گشنش بوده و خودش رو جمع کرده. طفلکم داشت به مامان فراموش کارش که همیشه یادش میره نباید معده اش خالی بمونه اعتراض میکرد. خدا رو شکر همه چیزش در اندازه های طبیعی و نرمال بود . دیشب از بس خسته بودم باز همونجا رو زمین ولو شدم تا ساعت 10:30 بعدش بیدار شدم دوباره ساعت 11:30 خوابیدم امروز هم با اجازه ساعت 9:30 اومدم اداره . اما به هرحال باز هم خدا رو شکر بابت تمام خوبیها و بزرگواری که در حقمون داره . پی نوشت: این هم عکس بالش گنده من البته عکس جعبش هست اما نوع استفاده کاملا مشخصه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:7 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونیام
باز شنبه شد یه شنبه دیگه اما فرقش با شنبه های دیگه اینه که هرچی میگذره به عید نزدیک تر میشیم . از حال و هوای این روزا خیلی خوشم میاد گرچه از ترافیک و و شلوغی خسته میشم اما باز هم وقتی مردم رو همه جا در حال خرید می بینم کلی خوشحال میشم. همیشه وقتی سال عوض میشه احساس میکنم تو سال جدید قراره اتفاقهای جدیدی برامون بیفته که خدا رو شکر تو این چهار سالی که تحویل سال رو با هم گذروندیم هر سالی بهتر از سال قبل بود الان هم که در آستانه سال جدید هستیم از خدا میخوام زندگی همه آدما رو پر از اتفاقات نو و قشنگ کنه. این روزها بچه ها که کلی ذوق دارن برای خریدن و پوشیدن کفش و لباس نو. خودم هم این روزا یکم ویار بازار کردم قراره یه روز آقای همسر مرخصی بگیره برم یه شکم سیر بازار بخورم . سه شنبه و چهارشنبه مرخصی گرفتم و موندم خونه که مثلا یکم لای کتابها رو واکنم و ورق بزنم من هم همشون رو ورق زدم و به نی نی نشون دادم که حفظشون کنه . پنج شنبه ساعت 3 امتحان داشتم نی نی کلی بهم تقلب رسوند،طفلکم از بس فسفر سوزوند وسط جلسه حسابی گشنم شد . منی که هیچوقت وسط امتحان چیزی نمیخوردم چنان ضعف کردم که کیک رو همون جا خوردم . یه دفعه چشمم به ورقه جواب بغل دستیم افتاد دیدم هرچی رو من یک زدم اون دو زده من دو زدم اون سه زده تو دلم گفته مال اون غلطه اون که نی نی نداره بهش تقلب برسونه. از جلسه امتحان که اومدم بیرون دیدم آقای همسر بیرون در منتظرم هست و نگرانه که من گشنم نشده ،ضعف نکردم ،حالم بد نشده اما خدا رو شکر خوب بودم. رفتیم خونه و یکم غذا خوردم و دوباره راه افتادیم رفتیم سمت مرکز خرید آرین . من قبلش شبا که میخوابیدم برای اینکه پهلوهام درد نگیره زیرم بالش میذاشتم اما هم بالش اذیتم میکرد هم اینکه از بس وول میخوردم از زیرم در میرفت نصفه شب تو تاریکی باید یا لای پتو یا روی زمین پیداش میکردم. آقای همسر هم گفت برات از اون بالش مخصوصا میخرم ولی وای به حالت اگه ازش استفاده نکنی. از اونجا هم رفتیم سمت تجریش تو اتوبان یه جا انار میفروختن هرکدوم یه هوا اما خیلی شیرین و آبدار و قرمز . طبق معمول من سیخونک زدم : برام بخر. از اونجا خونه مامان و بعدش خونه خودمون اما ماجرا داشتم با این بالش از بس که گنده هست وقتی بغلش میکنی دیگه نمیتونی هیچ کاری انجام بدی . من به آقای همسر: پتو رو وردار و بالشم رو هم نگه دار لطفا. آقای همسر: خوب بیا. من: بالشم و بده بغلم ...... خوب حال پتو رو بکش روم ...... آفرین .... حالا بوس کن.... شب بخیر. اما خوابیدن باهاش بامزه هست چون قسمت (L) رو میندازم لای زانوهام بقیشم بغل میکنم که میره زیر پهلوم بعد شب که میخوام بغلتم بالش اونقدر بزرگه که از بغلم در نمیاد با همون میچرخم . گاهی اوقات تو خواب مثل چوب جارو سوارش میشم. صبح آقای همسر پاشد رفت یکم حلیم بگیره البته من خواب بودم( تقصیر اون دوست جوناست که میان اینجا از حلیم مهدی تعریف میکنن خوب من هم میخوام، البته فقط به اندازه یک کاسه گرفت که سه قاشقش رو من خوردم بقیش رو خودش خورد میترسیدم از اینکه دلم سنگین بشه). صبح اومده بالای سرم نگاه میکنه میخنده، چشمام و باز میکنم میگم چیه؟ میگه: شبیه پروانه شدی از زیرت دم در آوردی. من: من هنوز شفیره ام این دمم یکم زود اومده بیرون الان میکشمش تو و بالش و کشیدم بالا. پنج شنبه صبح یه اشتباهی کردم که نزدیک بود امروز ضایع بشم . صبح پنج شنبه کارت عابر بانکم رو ور داشتم رفتم بانک تا تموم حقوقم رو بگیرم بدم به آقای همسر تا برام تو یه حساب دیگه واریز کنه خلاصه بعد از فیش پر کردن و کارت کشیدن و رمز وارد کردن آقاهه گفت حساب خالیه. میگم آقا دوباره چک کن این حساب حقوقم هست یه هفته هست واریز کردن گفت خانوم میخوای خودت چک کن . خودم چک کردم دیدم درسته فقط 1800 تومان پول توش هست برام عجیب بود چون از دفعه قبل که خالیش کرده بودم حداقل باید 7000 تومان توش میبود اما نبود. دیگه خون خونمو داشت میخورد کلی به امور مالیمون بد وبیراه گفتم که اضافه کارامون رو کم میکنن هیچی نمیگیم حالا دیگه حقوقمون رو هم واریز نمیکنن این دیگه چه مسخره بازی هست . خلاصه دیشب که جمعه بود توپم رو واسه دعوا پر کرده بودم که امروز صبح برم مالی و داد و بیداد راه بندازم . یهو دوباره رفتم اون کیفی که مخصوص کارت ها و دسته چک ها هست باز کردم دیدم یه کارت سیبا توش هست به شک افتادم چون یادم اومد من کارت سیبا رو تو کیف خودم گذاشتم تو کیف خودم رو نگاه کردم دیدم یه کارت سیبا هم اینجاست . فکر کردم نکنه من اشتباهی کارت سیبای یه بانک دیگه رو که خالی هست با خودم بردم . به هرحال اون کارت دوم رو به آقای همسر دادم که صبح اول وقت چک کنه و بهم زنگ بزنه که اگه خالی بود راست راستی برم دعوا . آقای همسر هم زنگ زد و بهم گفت که خودم اشتباه کردم. خلاصه از خین و خین ریزی جلوگیری شد وگرنه خین جلوی چشمم رو گرفته بود اساسی. نتیجه اخلاقی: خانوم جان کارتی رو که ازش استفاده نمیکنی جدا بزار تا با بقیه کارتها قاطی نشه و مجبور نشی الکی چوب و چماق بکشی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:20 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونا آقای همسر: سهم ال لیزا را بده ببرم براش. من: مگه داریم؟ آقای همسر: آره خریدم تو یخچاله. از تو یخچال سوسیس برمیدارم یه قسمتشو جدا میکنم میدم دست آقای همسر تا ببره برای لیزا. از اینجا میفهمیم که لیزا سوسیس میخوره. اصولا گوشت خواره اما بعضیا بهش نون خشک میدن. لیزا یه سگ ماده حدودا 9 ساله هست که تو پارکینگ عمومی نزدیک خونه ما مواظب ماشینهاست. یه مدت پیش براش سوسیس بردیم چون دلمون سوخت (از بس که ریق القلبیم) بقول آقای همسر: الان لیزا میگه آخ جون سوسیسا اومدن. ولی حرکاتش خیلی بامزه هست گاهی اوقات وقتی ماشین رو پارک میکنیم میاد دور ماشین میچرخه هر دوتامون رو حسابی بو میکنه بعد صداشو نازک میکنه و سوت میکشه که دل آدم رو کباب کنه. یه بار که خواستم پلاستیک دور سوسیس رو براش باز کنم و پرتش کنم اومد سوسیس رو از تو دستم بگیره نزدیک بود انگشتم و گاز بگیره چنان جیغی زدم که پرید عقب الان دیگه میترسم سوسیس رو تو ماشین آماده میکنم تا پیاده شدم یه گوشه میندازم بعد صداش میکنم. زمانی هم که چیزی نداشته باشیم یکم دورمون میچرخه و بو میکشه بعد میزاره میره.
یه مدت پیش یه خانومی اومد ماشینشو ببره سرشو از تو شیشه آورد بیرون که مثلا با لیزا چاق سلامتی کنه لیزا هم همچین احساس خودمونی بودن بهش دست داد پرید صورت خانومه رو لیسید که جیغ خانومه رفت هوا اما یه کارش خیلی جالبه چه سوسیس بدی چه ندی چه بشناسه چه نشناسه از دور و بر ماشین خودت حق نداری اونور تر بری هرجا بری دنبالت میاد تا ده قدمی در هم دنبالت میاد و بدرقت میکنه بعد سرجاش میشینه.
دیروز و امروز رو مرخصی گرفتم بمونم خونه مثلا یکم درس بخوانم ناسلامتی فردا ایمتیحان دارم ولی تو یه ماه اخیر اصلا سراغی از هیچ کتابی نگرفتم . گفتم حداقل یه نگاهی بندازم که فردا فقط برای گرفتن کیک و ساندیس نرفته باشم. دیشب که باز نی نی یه کوچولو دبلیو سی کرد و دل و روده من بی تاب شد . بچم چهار روز خودشو نگه داشت دیگه دیروز مجبور شد خالی کنه.
اتاق خوابمون که هنوز سرو سامان نگرفته هر دوتامون اونقدر خسته هستیم که ساعت 10 شب ولو میشیم . اما خیلی ذوق دارم برای عید آخه تو این عید ما دو نفر و نصفی هستیم. فعلا مغزم پر فکر هست واسه تغییرات جدید تا ببینم چه مقدارشو میتونم عملی کنم. عجب بادی میوزد امروز اونهایی که بیرون هستن لطفا کلاهشون رو سفت بچسبن تا باد نبرده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:33 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|