تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

سلام دوست جونا

 گلپر جون منو به یه بازی سخت دعوت کرد .

قوانین بازی از این قرارند:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

این هم عبارت من است :

پروردگارا

           مادران

                     آرزومند

                                فرزند

                                          را

                                              دریاب

من هم خاتون ، محبوبه ، گوبولی ،فلفل بانو ، پریا رو به این بازی دعوت می کنم .

پی نوشت: گلی عزیز فردا صبح غزلش رو بدنیا میاره امیدوارم همه چیز بخوبی پیش بره و نی نیش به سلامتی بدنیا بیاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:12  توسط شيلا | 

سلام دوست جونام

Spring

امروز که شنبه میباشد چون نی نی صبح گفت بگیر بخواب من هم خوابیدم و ساعت ۹:۳۰ اومدم اداره بخاطر همین اصلا گذر زمان رو نفهمیدم که کی رسیدیم به الان.

تا یه مدت پیش جناب آقای همسر هروقت از کنارم رد میشد من و بو میکرد و میگفت بوی نی نی میدی. حالا چه جور نی نی؟ از نوع پودر زده.

تمام کرمهامو بو کردم ببینم کدوم یکی بوی پودر بچه میده یا بهش نزدیکه که تو ذهن جناب آقای بابا بوی پودر بچه تداعی کرده دیدم هیچ کدومش اینطوری نیست.

به سلامتی از پنجشنبه اینجانب رسما به جمع نی نی ها پیوستم باید به مامانم بگم واسم یه ولباگ درست کنه.Baby Girl

از مدتها قبل دقیقا از همون زمان که من بوی نی نی گرفتم نسبت به خمیردندان حساسیت پیدا کردم و به محض اینکه خمیر دندان یا حتی بوش به انتهای دهانم میرسه دل و روده شروع به رقص سماع میکنه و  اوضاعش به هم میریزه .

انواع و اقسام خمیردندانها رو امتحان کردم ولی بوی فلورایدش بدجوری اذیت میکرد بعنوان آخرین راه از شهروند یه خمیر دندان دیگه که نوشته بود برای لثه خوب هست و چنین هست و چنان هست گرفتیم.

چشمتون روز بد نبینه یه ژل قهوه ای بد بو البته شاید اونقدر هم بد بو نباشه ولی برای من بد بو بود یه بار استفاده کردم اما نتونستم تحملش کنم.

اینطوری شد که آقای همسر تصمیم گرفت برای من خمیر دندان مخصوص نی نی بگیره.

رفتیم تو فروشگاه به آقاهه میگه: یه خمیر دندون مخصوص نی نی ها بدین .

آقاهه دو تا آورده میگه کدوم یکی رو میخواین با طعم کولا یا تمشک؟

آقای همسر : کدوم یکی رو دوست داری ؟

من با چشم و ابرو و ایما و اشاره یواش بهش میگم: آبروم رفت چرا از من میپرسی خب یکیشو ور دار؟

آقای همسر رو به فروشنده: فکر کنم تمشک بهتر باشه همین و بدین.

تو راه خونه

من: حالا دیگه ما نی نی هم شدیم از  امشب باید خمیر دندان عمو قورقوری با طعم تمشک بزنم.

آقای همسر: خیلی مهم نیست حالا ببین این یکی اذیتت نمیکنه.

ولی خداییش نی نی ها چقدر حال میکنن این خمیر دندان عمو قورقوری با طعم تمشک خیلی خوشمزه هست.

از امروز من یک عدد نی نی پودر زده به همراه یک خمیر دندان با طعم تمشک میباشم  .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:53  توسط شيلا | 

سلام دوست جونا

به خصوصی  بودن کیف، کیف پول، کاغذها و نامه های یکدیگر احترام بگذارید.

هرازگاهی،روزی  را به یکی از "خودتان دو نفر " اختصاص بدهید. در آن روز، بهتر از همیشه با شما رفتار میشود و شما هستید که انتخاب میکندی باید با هم به انجام چه کاری بپردازید.

یاد بگیرید بجای اینکه منتظر باشید همسرتان شما را خوشحال کند، خودتان این کار را بکنید.

برخی از کلمات و عبارات خارجی را یاد بگیرید. به این تربیت زبانی "رمزی" خواهید داشت که هر دو نفر شما میتوانید از آن استفاده کنید.

به اتفاق برای حل مشکلات بیندیشید.

با پر کردن کاستیهای یکدیگر، ضعفهایتان را به نقاط قوت تبدیل کنید.

این را بدانید که هر دو نفر شما خواسته هایتان کاملا شبیه به هم است : دوست داشتن و دوست داشته شدن، مشارکت کردن و مورد قدردانی قرار گرفتن، شاد بودن و احساس امنیت کردن.

تقاضای کمک کردن به این معنی نیست که شما ضعیف هستید- بلکه این هوشمندی شما را میرساند.

با هم به کوهستان بروید.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:11  توسط شيلا | 

 

سلام دوست جونام

باز هم هزار بار عیدتون مبارک و امیدوارم سال جدید سال خوب و خوش همراه با سعادت و سلامت و خوشبختی براتون باشه .

فکر نکنم این پست رو تا قبل از پایان تعطیلات بزارم چون اینترنت خونه کند هست و براحتی نمیشه عکسها رو آپلود کرد . میشناسین که از اونجایی که از بچگی کتابهای مصور رو خیلی دوست داشتم این عادت روم مونده . این پست رو در طول عید مینویسم .

تعطیلات عید ما که خوب بود گرچه مسافرت به معنای واقعی نرفتیم اما کمی تا قسمتی تور تهرانگردی داشتیم و کمی هم دید و بازدید. در کل خوش گذشت.

راستش من با این جلو کشیدن ساعت در شش ماه اول سال مشکل دارم حتی اگه خودم بهش عادت کنم در ارتباط با مامانم به مشکل برمیخورم چون مامان من همچنان برای ناهار درست کردن، برای بیرون رفتن و انجام کارهاش با ساعت قدیم کار میکنه و بابا و داداشم باید برای سرکار رفتن ساعتهای خودشون رو  مجزا تنظیم کنن تا دیرشون نشه.

به فرض اگه بخواهیم قراری بزاریم هی باید ساعت جدید رو با ساعت قدیم تطبیق بدیم تا کارمون جور در بیاد مثلا روز دوم عید من و آقای همسر خانواده من و خانواده آقای همسر رو ناهار دعوت کردیم دربند . مامان و بابای آقای همسر اومدن خونه ما تا از همین جا با هم بریم. خونه مامان و بابای من به ما نزدیک هست و تلفنی هماهنگ کردیم.

 

ریننننننننننگگگگگگگگگگگگگگ

 

من:سلام مانی جون . خوبی؟ ساعت چند میآین بریم.

مامان: هر ساعت شما بگین.

من: ساعت 12:30 میاین اینجا ؟

مامان: 12:30 قدیم یا 12:30 جدید؟

من: مامانی ساعت قدیم و جدید رو ول کن ساعت رو کشیدیم جلو الان ساعت 12 هست .

مامان: زود نیست؟حداقل بزار ساعت 1 بشه که میشه همون 12 قدیم . اون موقع راه بیفتیم .

من:......

 

خلاصه این ساعت قدیم و جدید تا آخر شش ماه ادامه داره پارسال ساعت رو تغییر ندادن راحت بودیما.

 

تازه تو همون ساعت 12 قدیم که رفتیم جا واسه ماشین گذاشتن نبود مجبور شدیم از خیر دربند بگذریم و ناهار بریم سعد آباد.

 

روز سوم رفتیم نیاوران گرچه من کاخ نیاوران رو قبلن دیدم اما یه ارادت خاصی به حوضخانه کاخ صاحبقرانیه دارم. راستش یه زمانی همیشه دلم میخواست یه جوری میشد تو تاریخ به عقب میرفتیم و زندگیهای گذشته رو از نزدیک میدیدم اما الان نظرم یکم تغییر کرده . اگه قراره مثل یه روح برم تو تاریخ و زندگی های گذشته رو ببینم و برگردم که هیچ اما اگه قراره تو دوران گذشته زندگی کنم کمتر از شاه و شاهزاده قبول ندارم . خدایی مردم عادی که فقط جون میکندند و نفس میکشیدن چیزی نبود که اسمشو بشه گذاشت زندگی همش بدبختی و مرض. دوره قاجار که خیلی ایفتیضاح بود .

 

تازه تو عکساشون خانواده سلطنتی که مثلا مرفه بودن قیافهاشون شاسخینی و عجق وجق بود وای به حال مردم عادی حداقلش این بود که خانواده سلطنتی تو یه جای قشنگ و خوش آب و هوا زندگی میکردن.

 

اما صاحبقرانیه یه آرامش خاصی داره فکر کنم ناصرالدین شاه به مناسبت سی امین سال سلطنتش اینجا رو ساخته بود البته اگه اشتباه نکرده باشم. کوشک احمد شاهی هم که بعدا در اختیار رضا پهلوی بود اقامتگاه ییلاقی احمد شاه بود . اما چه فضای قشنگی داره، منظره رو به فضای سبز و استخر  اونهم تو اون دوران که این همه ماشین و سرو صدا نبود سکوت بیرون بود و صدای پرنده و آب.

 

تالار صاحبقرانیه

 

حوضخانه صاحبقرانیه 1

 

حوضخانه صاحبقرانیه 2

 

اتاق صبحانه کوشک احمد شاهی

 

کاخ نیاوران

 

محوطه کاخ نیاوران

 

نمونه گواهینامه رانندگی

راستی از اون دفعه که تو یه سایت خونده بودم که نی نی حرفامونو میشنوه  یه جورایی انگار یکی مواظبمون هست هی باید مراقب حرف زدنمون باشیم. مثلا یه ماشین بدون راهنما زدن از جلوی ماشین ما پیچید رفت سمت راست .

 

آقای همسر: آخه بیشش......

من یواش رو پای آقای همسر زدم.

آقای همسر: آها میشنوه یاد میگیره ببخشید. آخه میمان(میمون سابق) این راهنما رو واسه چی گذاشتن تو ماشینت.

 

خلاصه یکی همش ما رو می پاد.

 

یه روز هم تصمیم گرفتیم بریم کاخ گلستان چون من تا حالا نرفته بودم آقای همسر اولش یکمی غرولند میکرد که چی میخوای از جون این شاهان ایران اما بعدش خوشش اومده بود خدایی فضای خیلی خوشگلی  داره . اونهم منی که عاشق طبیعت هستم .

 

محوطه مجموعه کاخ گلستان

 

تخت مرمر

 

آیینه کاری ایوان تخت مرمر

 

سنگ قبر ناصرالدین شاه

 

محوطه کاخ

 

یکی از کاخها که بعلت تعمیرات بسته بود.

 

ما که هرچی کلون رو کشیدیم کسی در رو باز نکرد.

 

داخل عمارت بادگیر

 

شمس العماره

 

داخل شمس العماره1

 

داخل شمس العماره

 

 مجسمه عباس میرزا

 

به هرحال دیدن ایوان تخت مرمر و خلوت کریمخانی ، عمارت بادگیر و عمارت شمس العماره و عکسخانه و نگارخانه خالی از لطف نیست.

 

من هم تا اونجایی که تونستم عکس گرفتم یه جاهایی هم یواشکی عکس گرفتم اما اگه میخواین عکس انیس الدوله سوگولی ناصر الدین شاه رو ببینین و بفهمین چه لعبت و باربی بوده که ناصرالدین شاه عاشقش بوده . اگه میخواین بدونین کریم شیره ای و اکبر بلالی چه شکلی بودن یه روز وقت میزارین میرین میدون 15 خرداد و از مجموعه کاخ گلستان دیدن میکنین.

 

یه روزهایی هم آقای همسر رفت سرکار و من خونه بودم یه روز هم رفتیم سمت جاده آبعلی و ناکام برگشتیم چون اونقدر ترافیک بود که امیدی به رسیدن نبود .

 

من بلاخره مجبور شدم از این مانتوهای مدل بت منی بخرم (همون خفاشی). ایهاالناس من بدم میاد از این مانتوها اما چاره چیه تو عکسهایی که گرفتم احساس کردم همچین بفهمی نفهمی جای نی نی داره تنگ میشه ولی خوب هنوز پوشیدنش رو شروع نکردم میخوام تا آخرین لحظه مقاومت کنم هروقت که دیگه نشد اونوقت میپوشم.

 

آها راستی رستوران ایتالیایی روما هم غذاش خوشمزه هست اگه خواستین امتحان کنین . نایب ساعی هم از نایب سهروردی بهتره .

 

یه روز هم رفتیم بازار گل و بقول آقای همسر روحیمون از دیدن اون همه گل اونهم یکجا حسابی گل گلی شد . واسه یه وجب خونمون هم 5 تا درختچه سرو و یه گل فتونیا ، یه گل درسینا  کامپکت و دو شاخه لاکی بامبو خریدیم.حالا کی میتونه حدس بزنه چطوری جاشون دادیم؟ اینننننننههههههههههههه

 

باغ گل1

 

باغ گل2

 

باغ گل3

 

باغ گل4

 

باغ گل5

 

فتونیا

 

در راستای مشکلات ساعت قدیم و ساعت جدید

دیروز که دهم فروردین بود  داداش بزرگه زنگ زد اگه شب حدودای 8:30 تا 9 هستین ما یه سر بیایم.

با توجه به شناختی که از داداش بزرگه دارم که اصولا قر و فر زیاد داره امیدوار نبودم راس این ساعت بیاد ولی باز هم منتظر موندیم 9 شد 9:30 شد به موبایلش زنگ زدم گفت: تو اتوبان شیخ فضل ا... هستیم.

بلاخره راس ساعت 10 شب به همراه بانو تشریف آوردن.

 

من: سلام ........................(این نقطه چینها یعنی عیدت مبارک و ماچ وبوسه) . راستی تو فکر میکنی من زنده میمونم و اون روز رو می بینم که تو سر قرارت به موقع حاضر میشی؟

داداش بزرگه در حالیکه صفحه ساعتش رو به من نشون میداد: گفتم 8:30 تا 9 خب الان هم ساعت 9 هست دیگه ، ما که دیر نکردیم.

من: این 9 هست؟

داداش بزرگه : اه ه ه ه یادم رفت بهت بگم 9 قدیم.

بنظر شما من از دست این ساعت قدیم و جدید چه خاکی تو گلدونهایی که تازه خریدم بریزم؟

 

برای روز دوازدهم یواشکی نقشه کشیدیم که بریم به سمت چالوس اما چون احتمال میدادیم که راه بسته  یا شلوغ باشه تصمیم گرفتیم صبح زود حرکت کنیم که اگه طوری شد مجبور شدیم برگردیم خیط نشیم.به هرحال به امید خدا ساعت حدود شش حرکت کردیم و یواش یواش راه افتادیم هوا خوب بود، راه هم خوب بود در واقع شلوغ نبود اما خوب چون با سرعت نمیرفتیم حدود ساعت 10:30 رسیدیم خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت. از هتل به سمت نمک آبرود رفتیم و نی نی برای اولین بار سوار تله کابین شد اون بالا هوا خیلی قشنگ بود گاهی چنان مه همه جا رو میپوشوند که چشم چشم رو نمیدید و گاهی یکدفعه کنار میرفت و آفتاب میتابید و فضا رو بسیار زیبا میکرد.

نمک آبرود

 

ساحل دریا

 

ساحل هتل هایت

 

ساحل هتل هایت2

 

به هرحال نزدیک یک ساعت اون بالا موندیم و اومدیم پایین کمی سمت آبشار قدم زدیم و عکس گرفتیم بعد کم کم راه افتادیم به سمت رستوران باران . این دو روز فکر کنم امگا3 خون من زد بالا از بس ماهی سفید خوردم . نمیدونم بخاطر آب و هوا بود یا چیز دیگه اشتهای من بشدت باز شده بود من اصولا چون سالاد خوار هستم  تا حالا تو هیچ رستورانی غذای برنجی نخورده بودم فوق فوقش یکی دو قاشق از برنج غذای آقای همسر برمیداشتم اما تو این دو روز از نصف بیشتر سبزی پلو رو خوردم تازه من از بادمجان زیاد خوشم نمیاد و اگه من و میکشتن هم حاضر نبودم میرزا قاسمی بخورم تازه روز اول کلی هم به آقای همسر غر زدم که چرا داره سفارش میده اما وقتی آوردن اولش با ترس ولی بعد با اشتهای کامل میرزا قاسمی هم خوردم تازه خوشم هم اومد البته در کنارش زیتون پرورده ...جل الخالق

روز دوم که میگفتم ماهی نمیخوام میرزا میخوام آقای همسر نذاشت گفت تو بدنت ماهی بیشتر نیاز داره من بهت میرزا هم میدم .

روز دوم کمی احساس کردم نی نی با مخلفات اندرون شکم همچین زده بیرون . بهلهههههههههه ترازو یک کیلو اضافه وزن را نمایش میداد بلاخره ما به صرافت افتادیم مانتوی بت منی را در چالوس افتتاح کنیم.

روز 13 که از صبح ساعت 10 تو ساحل هتل هایت بودیم هی میرفتیم میوه برمیداشتیم میومدیم میخوردیم دوباره میرفتیم آب ور میداشتیم میومدیم میشستیم رو شنها. زیر انداز هم تو ماشین داشتیم اما من ترجیح میدادم رو شنها بشینم خلاصه کلی قدم زدیم کلی هم دریا رو تماشا کردیم .جالب اینجاست که سال پیش همین موقع ما تو ساحل هتل همای بندرعباس بودیم و داشتیم بادبادک هوا میکردیم و موتور ساحلی سوار میشدیم. یه سال خلیج فارس یه سال دریای خزر سال دیگه با نی نی کجا هستیم؟

ساعت 1 گشنمون شد و رفتیم رستوران باران . اگه رفتین چالوس رستوران باران رو فراموش نکنین فوق العاده غذاهاش خوشمزه هست شاید علت باز شدن اشتهای من هم همین بود.

بعد از ناهار هم یکم رو سنگهای ساحل رستوران نشستیم و راه افتادیم به سمت هتل . آخ که چقدر خواب میچسبید ساعت 5 هم گنگ بوک تماشا کردیم و دوباره رفتیم بیرون میخواستیم تو یکی از این کافه های تو جاده چای بخوریم اما وزش باد شروع شده بود و بعلت سردی نمیشد بیرون نشست، این بود که منصرف شدیم .

مجبور شدیم بریم بالاتر تا به اولین دور برگردون برسیم، برگشتیم و یکم رفتیم تو فروشگاه ها سرک کشیدیم. راستش فروشگاه بازار چین که همیشه جلوش مملو از ماشین هست برام یه علامت سوال ایجاد کرده بود گرچه نمونش رو تو قشم دیده بودم که وسایل ارزونش به مفت هم نمی ارزه اما خوب باید کنجکاوی رو ارضا میکردم پسر سیاه رو یک کیلومتر اونورتر پارک کردیم و اومدیم . وای خدا از دست این مردم همچین همهمه راه میندازن که فکر میکنی دارن طلا جمع میکنن همین ایرانیها هستن که صنعت چین رو رونق دادن .

هرچی آت و آشغال داشت به قیمت 1000 تا 3000 بقیش اگه یه ذره خاصیت داشت قیمتهاش بالا بود. مردم هم شیرجه رفته بودن تو قسمت گل مصنوعی همینطور میخریدن انگار که آب و دونه ریختن اینا هم اومدن جمع کنن یا از این گل مصنوعیها و با این قیمت دیگه هیچ جا پیدا نمیشه.

 

بعد از کمی گشت و گذار برگشتیم هتل تا آقای همسر قرارگاه مسکونی تماشا کنه . به هرحال خیلی خوش گذشت و چهاردهم بعد از صرف صبحانه یواش یواش راه افتادیم به سمت تهران اما خوب بعضی قسمتهای جاده ماشین زیادتر بود و بعضی جاها کمتر حدود ساعت 2 تهران بودیم عصر که خونه مامانها زنگ زدیم که برگشتنمون رو اعلام کنیم باز برای بار دوم دعوا شدیم که چرا رفتین .....؟

 

حالا فکر کنین آقای همسر نقشه کشیده بود که وسایل نی نی رو بریم از دبی بخریم . فکر کنم اگه بریم باید همونجا از املاک رابینسون یه خونه بخریم بقول می*ری اقامت دایم بگیریم ، چون اینجوری که معلومه مامانا به ما اجازه برگشت نمیدن.

 

اما من حالم خوبه فکر کنم نی نی هم خوب باشه امروز صبح هم رفتم آزمایشگاه. گرچه دکترم گفته بود برات واجب نیست چون وضعیتت خدا رو شکر نرماله ، اگه دوست داشتی انجام بده دوست نداشتی لازم نیست .ولی خودم خواستم انجام بدم مخصوصا بخاطر آزمایش قندش گرچه در حالت عادی قند خون من رو باید گشت زیر میز پیدا کرد ولی خوب الان حالت عادی که نیست.

 

دوبار که تو مطب فشارم رو اندازه گرفت 10 به روی 6 بود اما گفت خودت به صورت هفتگی چک کن چون تو دوره بارداری ممکنه وضع فشار عادی نباشه . آقای همسر به جای هفتگی تقریبا روزانه چک میکنه اما فشار ما از 10 به روی 6 حتی به اندازه یه اپسیلون هم بالاتر نمیاد.البته عجیب نیست که فشارم بالا نیاد چون با این علاقه عجیبی که به چیزهای ترش پیدا کردم و شیرینی جات از نظرم دور شده امیدوارم پایین تر نره.

دارم فکر میکنم با این تعطیلات و مخصوصا عادت کردن به خواب بعد از ظهر من چه جوری از شنبه باید برم سرکار؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:47  توسط شيلا | 

 

Spring

 

 

سلام دوست جونام

                                 

عید همگی خیلی خیلی هوارتا مبارک . به امید اینکه امسال سالی باشه پر از اتفاقهای خوب و زیبا و خبرهای خوشحال کننده برای همه .

 

راستش میخواستم قبل از عید یه پست بنویسم اما  هرچقدر که فکر میکردم کارهام تموم شده باز شب قبل از عید تا ساعت یک شب دوتایی بیدار بودیم که همه چیز آماده باشه و هفت سین رو هم بچینیم بعد بخوابیم .

 

صبح هم که ساعت 6:30 صبح بیدار شدیم تا بدون عجله و سر فرصت آماده بشیم و پای سفره هفت سین بشینیم .

 

امروز یه کار مهمی که انجام دادم البته غیر از دید و بازدید افتتاح وبلاگ نی نی بود . دوست داشتم شروع نوشتن تو وبلاگش یه مناسبت قشنگ داشته باشه . چی بهتر از شروع بهار و عید . هم موقع عوض شدن سال هست هم این هفته نی نی مون وارد ماه چهارم زندگی اندرونیش میشه.

 

عکسهای سفره هفت سین رو میذارم البته با بعضی از جزییات . ولی خب به هرحال سفره ما کمی تا قسمتی حال و هوای نی نی داره.

Easter Eggs

 

 

این کارت پستال رو آقای همسر برای سفره هفت سین گرفته بود اون جوجه وسطیه مثلا نی نی هست اون دوتای دیگه هم ما هستیم دیگه.

 

این عروسک رو هم خودم واسه هفت سین گرفتم چون بابا و نی نی هردو متولد سال موش هستند.

  

 

یادش بخیر قدیما موش شکار میکردیم اما از ما گذشت مادر جون این روزها باید واسه شام موش موشکا ماهی شکار کنیم.خب معلومه این گربه ماهیگیرتلاشگر هم من هستم.

  

این هم نماد اینجانب از نمایی نزدیکتر 

 

این هم نمایی از هنرنمایی بنده روی تخم مرغ و تخم مرغ حاجی فیروز که آقای همسر برای نی نی خریده.

 

سکه های ماه تولدمن و آقای همسر که باید ماه تولد نی نی رو هم بهش اضافه کنیم.راستی علامت شهریور چیه؟

 

این هم چند تا نما از سفره هفت سین امسال ما

 

هفت سین 1

 

هفت سین 2

 

 

Spring

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:21  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
کاترین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
خانومی
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
بيا تا برايت بگويم(سحر)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
باید عاشق شد و رفت
خاطرات من و عشقولیم
مامان نگار و نی نی
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
تیله نور(سایه عزیز)
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
خاطرات مرمرین
آزاده عزیز و ماهان گلش
من و فرزاد گلم
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
برای با تو بودن (مرمر)
عروسک کوکی
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM