تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

سلام دوست جونام

                                                              

ببخشید که تاخیر داشتم و نگران شدین اما خدا رو شکر هر سه تامون خوب خوب هستیم.

بقول وفا هنوز از گرما نپختم البته گرم هست اما من هنوز اونقدر نپختم که قابل خوردن باشم فعلا نیم پزم.

گرمای اونشبم هم بخاطر این بود که آقای همسر کولر رو روی نایت تنظیم کرده بود که هرچه به سمت صبح میرفت و به سرمای نزدیک صبح نزدیک میشد اتوماتیک دمای کولر بالا میرفت، در حالت عادی چیز خوبیه که باعث میشه با سرمای دم دمای صبح سرما نخوری اما خوب دمای بدن من همچین یه نمه از حالت عادی بیشتر هست بخاطر همین کفاف نمیده.

اما از اونروز که کلی غر زدم ،غرغرام اثر کرد و اتاقمون تو اداره خنک خنک هست، گرچه غرغرم بیصدا بود اما خدا جون دستت درد نکنه .

 البته به جز مواقعی که برق میره و یکم هوا دمی میشه بقیه مواقع بد نیست . تو این هفته دقیقا هر زمان که کارم سبک شده بود و میخواستم بیام سر وقت نوشتن و کامنت گذاشتن یکی دو شاخه برق و میکشید .

تو خونه هم که با دایال آپ رستت کشیده میشه تا یه وبلاگ وا کنی و یا کامنت بزاری اینه که منصرف میشدم در واقع فقط وقتت تلف میشه و تلفنت اشغال میمونه. قرار بود برای شش ماه مرخصی که خونه هستم آقای همسر برام ای دی اس ال بگیره اما مثل اینکه با این اوضاع بفکر ای دی اس ال زودرس افتاده .

دیروز پیش دکترم رفتم و با نزدیک شدن به ماه هشت یه سری پرهیزهای غذایی جدید رو برام گذاشت . آها دقیقا از دو هفته پیش سمت راست دقیقا زیر دنده گاهی کرخ میشه و وقتی دست میزنم احساس میکنم زیرش سفت هست.

به دکتر که گفتم میگه باید صاف بشینی روش تکیه میدی جاش تنگ میشه با پا فشار میده.

اینهم از دختر کاراته باز ما که مجبورم کرده هم سیخونکی بشینم هم سیخونکی دراز بکشم، تا خودم رو یکم شل میکنم یه پا فرو میره زیره دندم.

مشکل پام پام رو هم هرازگاهی دچار میشم اما زیاد نیست یکیش همین امروز صبح بود که آقای همسر سریع به دادم رسید .

دیروز که پیش دکتر بودم ازش خواستم که تا پنج شنبه رو برام مرخصی بنویسه که بمونم خونه استراحت کنم. خدا رو شکر ورم هم ندارم اونروز که پام ورم داشت شاید نزدیک یک ساعت پیاده واسه خرید کردن  راه رفته بودم ، در مورد خرید هم که اینجانب ترمز ندارم اون موقع خسته نشدم اما بعدش که اومدم خونه با اینکه کلی پاهام رو تو آب ولرم ماساژ دادیم اما خوب همچنان اذیت بود و باعث شده بود شب نتونم راحت بخوابم و صبح یکسره ورم بودم علت غرغرام هم همین بود اما خدا رو شکر در کل ورم ندارم یعنی اگه فکر کردین با یه شیلای دماغ کوفته لب کوکو طرف هستین هه هه هه زهی خیال باطل .

این نی نی خانم ساعت کاریش میزان هست راس ساعت 12 چنان رقص بندری راه میندازه که تا بلند نشم نرم دنبال قوت و غذا ول کن معامله نیست البته اگه زمان گرسنگیم طولانی بشه خسته میشه ولی سعی میکنم  کار به اونجا نکشه.

الان هم به سلامتی برق رفت و من دارم با لپ تاپ کار میکنم. از صبح نشستم یه سری کتاب خوندم اول در مورد بارداری و بچه داری که چطور باید تمیزش کرد و بقول آقای همسر وقتی یه دوبل برگر برای مامان که من قربون دوبل برگرشم میرم و یه سوپر مخصوص سفارشی واسه بابا میزاره تو پمپرزش چطوری تمیزش کنیم و چه کارهایی انجام بدیم.

بعدش هم طبق معمول یه سری به کتاب راز زدم که انرژی بگیرم ، چشمم افتاد به یه کتاب که دوسال پیش  خریده بودم و در موردش مدتها با آقای همسر صحبت میکردیم به اسم(تنها عشق حقیقت دارد) نوشته دکتر برایان ال وایس که در مورد بیمارانی هست که بخاطر مشکلات روحی و افسردگی به این دکتر مراجعه کردن و دکتر وایس اونها رو با هیپنوتیزم به گذشته برده و تو زندگیهای گذشتشون علتهای ناراحتیشون رو پیدا کرده. اما در بین بیماران دو تا بیمار بطور جداگانه به دکتر مراجعه کردن که یه خانم اهل میدوست و یه آقا اهل مکزیک بودن که هردو بخاطر مسایلی که براشون پیش اومده بود و مرگ عزیزان و شکست در زندگی به دکتر مراجعه کرده بودن اونهم از دو کشور متفاوت. اما در میانه درمان دکتر که صحبتهای بیماران رو ضبط میکنه متوجه میشه که بعضی از دوره های زندگی این دو نفر مشترک هست یعنی در یک دوره این دو یک زن و شوهر سرخپوست هستند، در دوره روم باستان یه پدر و دختر یهودی هستند و ... و کلا در چند دوره ای که با هم بودند بی نهایت همدیگر رو دوست داشتند و ...

کتابش داستان تخیلی نیست بلکه بررسی های دکتر ال وایس روی بیمارانش هست که قبل از این کتاب استادان بسیار ، زندگیهای بسیار رو هم در مورد درمان از طریق بازگشت به گذشته نوشته بود .

دلم میخواد دوباره بخونمش گاهی یه جورایی احساس میکنم آقای همسر رو از قبل میشناختم خدا رو چه دیدی شاید ما هم قبل تر ها با هم بودیم و خودمون خبر نداریم.

                                                             

دیشب

آقای همسر در حال تماشای فیلم توم رایدر و من هم در اتاق خواب.

آقای همسر : کجااااااایی؟

شیلا: اینجاااااااام . تو اتاق خواب.

آقای همسر: چیکار میکنی؟

شیلا: هیچیییییییییییی.

آقای همسر: هیچی؟

من با یه تخته شاسی که یه کاغذ روش نصب هست و یه خودکار برگشتم پیشش.

شیلا: داشتم وسایل نی نی رو وارسی میکردم اینها رو کم داره باید بخریم. نگاه کن؟

آقای همسر در حالتیکه یه ابرو بالا انداخته و با زبان بی زبانی داره بهم میگه : مگه میشه دو ساعت بی سروصدا تو اتاق باشی و در حال انجام هیچ کاری هم نباشی؟

آقای همسر: پنج شنبه میریم هرچی لازم داشت بخر.

اون موقعها که من اندازه نخود بودم هروقت صدام در نمیومد مامانم نگران میشد و دنبالم میگشت چون به این نتیجه رسیده بود که سکوت من علامت رضا نیست،علامت غلامرضا هم نیست، بلکه ممکنه خرابکاری در جریان باشه.

اما آقای همسر آسوده باش ، من دیگه بزرگ شدم.

آها راستی هفته گذشته بعد از پرس و جو از مامانها جدید به این نتیجه رسیدیم که داشتن یه کهنه شور اونهم از نوع دوقلو بعد از اومدن نی نی از نون شب واجب تره یا اینکه مجبوری هر دفعه یخ حوض بشکونی کلی لباس نی نی بشوری تازه لباس نی نی رو هم نمیشه چلوند چون خراب میشه. پس باید یه کرور لباس واسش خرید .اینه که ما یک عدد کهنه شور دوقلو خریداری نمودیم.

فقط میتونم بگم خدا رو شکر که این ماههای انتظار رو برام شیرین قرار داد و نذاشت خیلی سختی بکشم گرچه زمانهای سختی هم داشتم اما در مقابل شیرینهاش اصلا به چشم نمیاد ، شاید بخاطر وجود همدم خوب و نازنینی هست که خدا نصیبم کرده.

پی نوشت۱: بعلت ذیق وقت و برق از گذاشتن اسمایلی معذوریم

پی نوشت ۲: چقدر شما زود باورید منظورم این بود که چون برق نیست خیلی زیاد اسمایلی نمیذارم نه اینکه اصلا نمیذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط شيلا | 

سلام دوست جونا

امروز سه شنبه هست ، فردا هم چهارشنبه هست آخ جون پس فردا تعطیله به به چقدر خوشحالیام بزرگه .

 امروز یه شیلای پف پفوی اساسی هستم ، صبح چه زوری زدم از پله سرویس رفتم بالا. هرچی فکر میکنم نمک تو غذام نبود پس این ورم پا از کجا اومده؟ آقای همسر میگه بخاطر پیاده روی زیاد دیروز هست ، مگه پیاده روی یکساعته ورم میاره؟ باز هم جل الخالق

دیروز آقای همسر بعد از قرنی واسه من یه کامنت گذاشت اونهم چی، کامنت اعتراض آمیز . به چی؟

ما از چند ماه پیش یه اسم واسه نی نی انتخاب کرده بودیم که خیلی دوستش داشتیم اما چند هفته پیش آقای همسر دنبال معنی این اسم رفت تو فرهنگ لغت و دید که معنی ارمنی داره از طرف دیگه تو لیست ثبت احوال هم نیست. بخاطر همین قانعم کرد منصرف بشم و دومین اسمی که پیدا کرده بودم رو پسندید چون هم نسبتا معنی خوبی داره هم با اسم فامیل نی نی همخونی داره .

من هم از این اسم خوشم میاد اما باز به نسبت اسم اول به دلم ننشست شاید بخاطر اینکه با اولی یه جور دیگه انس گرفته بودم و به این اسم هنوز عادت نداشتم . دچار وسواس شدم و باز هی گشتم دنبال اسم همه اسمهایی که خوشم میومد رو لیست کردم اما باز احساس میکنم اونی که میخوام نیست اما آقای همسر از همین دومین اسم خوشش اومده و دیگه نمیخواد عوضش کنه.

دیشب هم میگفت مگه ما توافق نکردیم پس دیگه چرا دودل شدی رفتی فراخوان زدی؟

حالا هم هی دارم تمرین میکنم که به این اسم عادت کنم خدا نکنه وسواسی بشی هیچی راضیت نمیکنه .

بخاطر همین دیگه نمیخوام به مقوله اسم فکر کنم و فعلا با همین اسم کنار میام . البته باز هم میگم اسم قشنگی هست اما خوب من با اون اسم اول اولیه رابطه خوبی برقرار کرده بودم با این یکی هم باید سعی کنم که رابطه برقرار کنم.

خدایی ما کمر هرچی صرفه جویی رو زدیم خرد و خمیر کردیم .باز خدا پدر و مادر ملانصرالدین رو بیامرزه  مثلا اومدن چیلرها رو روشن کردن اما از تاسیسات اونقدر رو درجه پایین پایین تنظیمش کردن که خنکیش در حدی هست که باید بری روش بشینی شاید اندام مربوطه یکم خنک بشه در کنارش پنکه روشن هست که هوای گرم رو جابجا میکنه با اینحال اگه پنجره رو باز نکنی دچار خفگی میشی.

جدا به این میگن صرفه جویی در مصرف ؟

تازه آقای همسر میگه اگه گرمه یه پنکه رومیزی واست بخرم بیارم . حالا دیگه کارم این شده که دور خودم پنکه جمع کنم. چیه به من نمیاد غر بزنم؟

شدیم مثل اون داستان کلیله و دمنه که میمونها از شدت سرما تو جنگل یه کرم شب تاب پیدا کرده بودن و همه دورش جمع شده بودن و دستشون رو گرفته بودن سمت کرم شب تاب بدبخت تا گرم بشن،ما هم فکر میکنیم که مثلا چیلر هست و داریم خنک میشیم دیگه.

 

دیشب

آی گرمم بود آی گرمم بود بلند شدم نشستم لبه تخت نگاه کردم دیدم آقای همسر خواب خواب کولر هم روشن اما من شپ و شپ عرق میکردم رفتم دستشویی بعد رفتم آشپزخونه آب خوردم دوباره اومدم نشستم لبه تخت دیدم خواب خوابه از حسودی گریم گرفت، بالش گندهه رو که اینهمه دوستش دارم هل دادم از تخت انداختم پایین .

آقای همسر: چی شده ؟ جاییت درد میکنه؟

شیلا: این کولر چرا هیچ غلطی نمیکنه مثلا گازیه .

آقای همسر: هوا که خنکه

شیلا: اگه خنکه پس چرا من عرق کردم؟

آقای همسر پا شد و رفت صدای چیک چیک ریموت کولر از تو هال اومد. دستاشم خیس کرده بود اومد صورتم و باهاش خنک کرد.

آقای همسر: نی نی جون گریه نکن بیا خنک ترش کردم .

خنک تر که شد تونستم بخوابم اما آخه من چرا اینقدر گرممه؟

 

اون روزا چند هفته قبل ترا

تو خواب طبق معمول که کش میام یکدفعه پام و کشیدم و با درد خیلی زیاد تو عضله پشت زانوی چپم از خواب بیدار شدم.

همینطوری تو حالت خواب و بیداری پام و چسبیده بودم و با یه صدای نه چندان بلند فقط میگفتم پام پام پام پام پام پام پام پام پام پام ....

آقای همسر بیدار شد و برگشت سمت من: پام پام چیه؟

شیلا: آی پام

آقای همسر: پات چی شده؟

حالا فکر کنین تو همون حالت خواب و بیداری چه مغز فعالی دارم .

شیلا: فکر کنم جمود نعشی شده؟

حالا خودم دارم در عین درد کشیدن تو ذهنم میگم ، نه اینکه واسه جسد هست من که جسد نیستم .

آقای همسر در حال ماساژ دادن ماهیچه پشت پام :

جمود چی چی؟ حالت خوبه؟

شیلا: یعنی سفت و سخت شدن عضلات و ماهیچه ها بعد از مردن . البته فعلا شامل حال من نیست. 

آقای همسر: بحث جمود پمود نیست، وقتی کولر روشنه وول میخوری پاتو از پتو بیرون میزاری ، پات سرد میشه اونوقت یکدفعه یه تکون شدید بهش میدی عضلاتت می گیره . بیا دست بزن اینهمه ماساژش دادم هنوز پشت زانوت یخ هست.

دیدم راست میگه پشت پام سرده.

آقای همسر: در ضمن وقتی جاییت ناراحت هست من و صدا کن که بیدار شم . وقتی خوابم تو هم یواش  میگی پام پام پام پام .... من تا ذهنم بیدار بشه بفهمم این پام پام چیه کلی زمان میگذره.

شیلا: خب من هم خواب بودم ذهن من هم به اندازه همون پام پام بیدار شده . دیگه بیشتر از اون نتونسته بگه.

اما باز هم جل الخالق تو اون حول و ولا مغزم این کلمه رو از کجاش در آورده بود شاید این مطلب مال زیست شناسی سوم راهنمایی یا اول دبیرستان باشه.

تازه نشسته در حین درد کشیدن و وسط خواب و بیداری تجزیه تحلیل علمی هم میکنه که نه این مساله شامل حال تو نمیشه تو جسد نیستی. این بود که وقت نداشته خبر کنه که داره درد میکشه.

عجب مغزی یا بقول یکی عجب مزغی دارم من . طفلک حروم شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:48  توسط شيلا | 

یه سلام یکشنبه ای به دوست جونام

من که امروز خیلی خوبم چون بهم خوش گذشته و امروز یه خبری رو خوندم که تمام وجودم رو سرشار از خوشی کرد گوبولی جونم مادر شد.

خدا رو شکر میکنم که جواب مهربونیهاش رو گرفت ، خدا رو شکر میکنم که به آرزوی قلبیش رسید و دلش شاد شد .

از خدا میخوام همه دلهای آرزومند رو به آرزوشون برسونه.

و آمااااااااااااااااااااا:

اگه فکر کردین من چون از تهران خارج نشدم بهم بد گذشته هه هه هه هه ایشتیباه میکنین، اما لطفا در راه خدا آدرس یه پارک جدید رو به من بدید که این پارکها و خیابونا از بس هر روز و هر شب من و دیدن فکر کنم از کنارشون پیاده و سواره رد میشم من و با انگشت نشون میدن و میگن این و همین صبح ندیدیم؟

خب چیکار کنم؟ تهران تموم شد تازه همشم که بیرون نبودم تو این هفته خیییییییییییییلی کار کردم.

اول از همه طبقه کمد نی نی که وصل نشده بود رو وصل کردیم و وسایل کمدش رو مرتب کردیم بعدشم یه ماساژور توپس خریدیم این هوا ،دو موتوره و پدر مادر دار . اما من فعلا ازش استفاده نمیکنم چون هم ویبره داره هم مادون قرمز میترسم برای نی نی ضرر داشته باشه یه بار بچم فکر کنه زلزله اومده.

اما خوب من فعلا آقای همسر رو باهاش ماساژ میدم تا دست و بالش جون بگیره ، خودم فعلا از همون ماساژور دستی که همان پنجولهای آقای همسر باشه استفاده میکنم .

البته اونجوری که آقای همسر و مامان و بابای آقای همسر که تحت آزمایش قرار گرفتن، ادعا میکنن که آدم خیلی کیفور میشه.

و دیگه اینکه اینجانب یک عدد عینک آفتابی بقول آقای همسر ،خارجی خریدم .

مهوم نیست ؟ چرا مهومه آخه من برای هر چیزی ممکن بود پول زیاد بدم الا واسه عینک آفتابی. دیگه زیاده زیادش بیست هزار تومن بود اما از یه طرف هم عینک آفتابیم شکست هم اینکه از بعد از حاملگی چشمم نسبت به نور آفتاب که از شیشه ماشین داخل میشه حساستر شده.

این شد که ما هم البته نه به اختیار که به زور توپ و تانک مجبور شدیم یه عینک با اصل و نصب بخریم. البته اینکه میگم گرون. خداییش صدو ده هزار تومن به نسبت برای منی که تا حالا همچین خرجی واسه عینک آفتابی نکردم خیلی گرون بود وگرنه عینک پانصد هزارتومنی هم بود اما دهکی مگه پول علف خرسه واسه عینک آفتابی بدم؟

حالا هی من عینکو میزارم بالای کلم (منظورم ازون کلم ها نیست منظورم کله مبارک هست)هی آقای همسر با انگشت هلش میده میندازه رو چشمم که وقتی میخری ازش استفاده کن. 

تو این هفته کلی پارک در نوردیدیم سه بار بستنی آنتونی هاپکینز خوردیم(خودم بلتم تذکر ندین همون بسکین اند رابینز).

این مامانا هم با زرنگی دو روز وسط هفته ما رو پر کردن که یه بار به مغزمان خطور نکنه که از محدوده خارج بشیم .

یه روزش که با مامان و بابای آقای همسر پارک قیطریه بودیم ما دوتا (داداشیم ، نوک مداد تراشیم...) دست در دست هم جلو جلو حرکت میکردیم و مامان و بابای آقای همسر هم عقب تر میومدن.

مامان آقای همسر: به به پسر تو زنت رو از روی این همه پله بالا و پایین میبری.

آقای همسر: مامان قهرمانه . ما همیشه میایم.

من هم فقط لبخند زدم ولی اونقدر نگاه مامان آقای همسر برام جالب بود همچین مثل دو تا کله پوک ما رو ورانداز میکرد ،گرچه بعدش کلی هم ما رو دعوا کرد.

اما صادقانه اعتراف میکنم که من دیگه شیلای قهرمان پیاده روی استقامت نیستم و حسابی فرتوک شدم دیروز فاصله بین میدان تجریش تا باغ فردوس چنان من و به هن هن انداخت که بیا و ببین.

هویجوری هم دارم با لباسها و مانتوهام خداحافظی میکنم. جل الخالق تو همین یه هفته تعطیلی مانتوی ادارم چسبید بهم، امروز بزور دگمه هاشو هم آوردم .

خلاصه همینه که هست . در ضمن این روزها نی نی کلی ما رو با لگداش مشعوف میکنه دیگه زور دار شده حسابی، چند روز پیش یه لگد به گوش باباش زد که میخواست صدای ضربه هاش رو بشنوه.

در ضمن به آقای همسر سفارش کردم بعد از بدنیا اومدن نی نی اسم من رو بعنوان معدن کانی شیلا ثبت کنه .چون من همنیطوریییییییییی دارم فلز جمع میکنم از صبح که بلند میشم آهن ، اسید فولیک ، کلسیم ، منیزیم ، امگا۳ ، مولتی ویتامین .... میزنم به تن.

به هرحال اگه عینک خارجیییییییی میخرم کلی هم قراره بعدا به اقتصاد خانواده کمک کنم.

در مورد اسم نی نی تقریبا به یه نتایجی رسیدیم اما خوب باز هم چون صد در صد نیست ترجیح میدم تا کاملا مطمئن نشدم اسمشو نگم. شما هم اگه اسم ایرانی قشنگ و با معنی قشنگ سراغ دارین پیشنهاد بدین لطفا .

دیدین ، دیدین من چقدر تو این هفته پر کار بودم ، اصلا اصلا هم حوصلم سر نرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:21  توسط شيلا | 

سلام دوست جونا

امروز دوشنبه هست و میدونم همتون مخصوصا اونایی که کارمندند در حال گردو شکستن با وسیله های مختلف  از جمله دم ، گردو شکن و ... هستند، برای استراحت و رفتن به تعطیلات . امیدوارم به همتون خوش بگذره .

ما هم سعی میکنیم تو تعطیلات بخودمون خوش بگذرونیم حالا مسافرت نمیریم و بقول آقای همسر تو تعطیلات کنار دریا هستیم اما قرار نیست که خوش نگذرونیم .

دیروز عصر ما دوباره نی نی گرافی داشتیم . ایندفعه با سونوی دو بعدی نی نی ما همچنان رو حرف خودش مونده و یه دختر خانم تمام عیار هست. با سن حدود ۲۶ هفته و ۹۰۰ گرم وزن .

خدا رو شکر در سلامت کامل و با مشخصات کاملا نرمال . این دو هفته مونده به سونو اونقدر که بعضیا منو میدیدن میگفتن شبیه پسردار ها هستی ، پف نداری، شل نیستی، بیریخت نشدی ، دماغت گنده نشده ،....

دیگه خودم دوباره تو شک بودم که نکنه باز رفتیم سرکار.

گرچه برای خودمون اصلا مهم نبود که جنسیت کدوم باشه ولی خب من دوست دارم به اسم صداش کنم وقتی نمیدونم دختر هست یا پسر خیلی برام سخت میشه، از یه طرف میخوام براش لباس بخرم .

الان دیگه با خیال راحت صداش میکنم . وسایل نی نی هم از تایوان رسید منتهی دوست آقای همسر از بس سر ذوق اومده بود غیر از آغوش و ساک (مدلB  ) و یه سری وسایل نوزادی، هرچی لباس و جوراب دخترانه فرستاده برای حدود ۱ تا ۳ سال اندازه هست و به نی نی نمیخوره . اما باز هم دستش درد نکنه ما هم در عوض چون علاقه به تمبر یادگاری کشورها داره قراره بریم یه سری تمبر بخریم و آلبوم کنیم و براش بفرستیم.

بقیه وسایل نی نی رو هروقت چیدم عکساش رو میذارم.

دیشب در حال  مسواک زدن

آقای همسر: یه داستان بگم؟ واقعیه ها؟

شیلا: بگو

آقای همسر: یه مردی داشته از یه جاده رد میشده میرسه به یه صومعه ماشینش خراب میشه ...

شیلا: گلابیا ، گلابیا ..... گلابی ، گلابی

آقای همسر: اااااااااااااااااااا قبول نیست . تو اینو شنیده بودی ، خراب شد. میدونستی سر کاریه؟

شیلا: تو این دو روزه تو سه تا وبلاگ مختلف خوندمش من هم تو کامنت  همشون داستان گلابیا رو نوشتم.

آقای همسر: همشو نوشتی؟

شیلا:تا اونجایی نوشتم که کامنت ظرفیت داشت بیشتر از اون ظرفیت نداشت وگرنه مینوشتم.

خلاصه گلابیا ، گلابیا....................................... گلابی ، گلابی

(مراجعه شود به داستان گلابی)

چهارشنبه گذشته که پست همسر خوشحال کنی نوشته بودم بعد از اداره رو کاناپه دراز کشیده بودم.

آقای همسر اومد خونه و یه راست با کیف اومد سراغ من و دو تا کاغذ از کیفش در آورد.

آقای همسر:امروز یه مقاله از اینترنت گرفتم در مورد ۱۵ راه خوشحال کردن همسر(آقای همسر هنوز پست من رو نخونده بود و حتی فرداش که خوند فکر میکرد من مقاله اینترنت رو ترجمه کردم و نوشتم).

حالا اومده کنار پاهام رو کاناپه نشسته کاغذ و دستش گرفته.

آقای همسر : شماره 1 ، پاهای همسر خود را بمالید و شروع کرد از انگشتهای پا ماساژ دادن.

شیلا: آی دستت درد نکنه.

آقای همسر:شماره ۲ براش شام درست کنید که درست میکنم .شمع دوست داری ؟

شیلا: نه بزار هر وقت برق رفت روشن کن  .

آقای همسر:مسیج هم که میفرستم، اینهم که هیچی ، کنترل تلوزیون که معمولن دست خودته، اینهم که انجام میشه ، توالت رو هم که تمیز میکنم، خوب خوب آها گفته موهاتو بشورم پشتتم بخارونم پاشو ببرمت موهاتو بشورم.

شیلا: نه جان من، میخوایم بریم بیرون دوست ندارم خیس بشم همون پشتمو بخارونی کلی خوشحال میشم .

آقای همسر: اینجا نوشته ها.

شیلا: عزیز دلم اونو ولش، من همینطوری راضیم.

شما هم خواستین مقاله رو بخونین اما خواهشن جوگیر نشین که بخواین مو به مو در مورد همسرتون اجراش کنین.

 

مسافرا برن به سلامت دل نگران هم نباشین تهران رو دو دستی چسبیدیم ولش هم نمیکنیم ، نگهش میداریم تا شما برگردین.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:17  توسط شيلا | 

سلام دوست جونام

 

ازدواجهای سعادتمند حاصل بده بستانهای متعادل هستند.

اگر احساس دلخوری میکنید، شروع به خواستن چیزی کنید که بیشتر از همه در آرزویش هستید.

اگر احساس تقصیر میکنید، از خود بیشتر مایه بگذارید.

همسرتان را بیشتر ماساژ بدهید(این هزار بار ببینین چند بار گفتم).

توضیح: باز سوتفاهم شد ، همسر هم میشه زن هم میشه مرد یعنی شریک زندگی  .من کی گفتم خانوما همش آقایون رو ماساژ بدن که شاکی میشین؟

آقایون لطفا خانوماتون رو ماساژ بدین که من این وسط گناهکار نشم

با هم زیاد پیاده روی کنید، و هنگام راه رفتن بازوهایتان را در هم بیندازید(این هم زیاد گفتم حالا هی گوش نکنین).

از همسرتان برای انجام  یا کمک در انجام کارهای خانه تشکر کنید.

وفادار باشید.

شبها زود به رختخواب بروید و در تاریکی با هم صحبت کنید.

چیزهایی را که غلط از آب در می آیند بعنوان پیشامد (تاسف انگیز ) در نظر بگیرید - نه وحشتناک. اغلب چیزهایی را که ما (وحشتناک ) ارزیابی میکنیم، بعد از چند روز حتی در یادمان هم نمی مانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط شيلا | 

سلام دوست جونام

ممنون از بابت لطفتون آمااااا:

شما تا حالا کسی رو دیدین که از کادو بدش بیاد؟

معرفی میکنم جناب آقای همسر .

یکهفته باهاش کلنجار رفتم که برای تولدش  یه چیزی بخرم آخرش کلی عزت گذاشت رضایت به یه پیراهن مردونه داد .

خداییش اگه من بودم یکی خودش رو واسه کادو خریدن پاره پوره میکرد واسه خوشحال کردنش کل مغازه رو با جاش میگرفتم.

کم مونده بود بگم بیا بریم واسه تولدت واسه من یه چیزی بخر .

البته مجبور شدم یه چیزی بخرم تا بتونم راضیش کنم یه چیزی بخره ممنون که باز هم تشویقم کردین

 

اگه در اخبار و جراید هفته قبل خوندید که زنی دندان شوهرش رو دور انداخت حتی یه لحظه هم شک نکنید که اون زن من هستم.

این آقای همسر ما دو هفته پیش روکش دندون آسیاش افتاد و برای سه شنبه هفته گذشته وقت دکتر داشت برای چسبوندنش.

روزی که روکش دندون افتاد من به آقای همسر هشدار داده بودم که دندون رو یا به من بسپاره که جایی بزارمش یا خودش یه جایی بزاره که دور از دسترس باشه .

تو هفته گذشته یه روز من همچین حس خانم خونه بودنم قلمبه شد و از نبود آقای همسر استفاده کردم و شروع کردم به گردگیری از جمله زیر دستگاه گریل جورج فورمن که روی اپن آشپزخونه بود.

روز سه شنبه قرار شد بریم دندانپزشکی ،ماشین رو که از پارکینگ در آوردیم آقای همسر یادش اومد که دندون رو ورنداشته.

شیلا: برو ورش دار بیار من تو ماشین میشینم . حالا کجا گذاشتیش؟

آقای همسر: تو یه دستمال کاغذی زیر دستگاه جورج فورمن.

یک دفعه گوشم زنگ زد، هی تو شک بودم که اونروز موقع گرد گیری دستمال کاغذی مچاله شده رو دیدم یا ندیدم؟

که موبایلم شروع کرد به زنگ زدن ،وقتی دیدم از داخل خونه هست شکم به یقین تبدیل شد که کار خودمه.

آقای همسر عصبانی: دندونم نیست ، تو جایی نذاشتی ؟

شیلا: من جایی نذاشتم اصلا هم یادم نیست که دیدم یا نه ولی روی اوپن رو چند روز پیش گردگیری کردم حتی زیر دستگاه رو.

آقای همسر: پس یعنی انداختیش دور؟

شیلا: خوب چه میدونستم دستمال کاغذی مچاله توش یه دندونه . مگه نگفتم یه جای دور از دسترس بذار. حالا فدای سرت پاشو بیا پایین.

حالا خندم گرفته بود تو ماشین تک و تنها داشتم میخندیدم . قیافه درهم آقای همسر که از در اومد بیرون خنده من و بیشتر کرد دیگه داشتم ریسه میرفتم.

اونهم خنده اش گرفته بود اما یه جورایی فکر میکرد من سرکارش گذاشتم دندون پیشمه بهش نمیدم.

آقای همسر: جون من راست بگو تو کیفت هست؟

شیلا: مگه من مریضم دندون تو کیفم باشه بعد این همه راه تو رو بفرستم بالا؟

آقا همسر:پس چرا میخندی؟

شیلا: از قیافه تو خندم گرفته.

خلاصه تو همون ماشین یه نیشگون نه چندان محکم نوش جان کردیم.

آقای همسر: دندون مهم نیست اما اگه بود میرفتم سریع با چسب میچسبوند اما حالا باید چهار ساعت برم زیر دست ن بشینم برای قالب گیری اونهم هی واسم حرف بزنه بعد هم اون دست گنده اش رو فرو کنه تو حلقم.

این آقای دکتر ن دوست خانوادگی خانواده آقای همسر از زمان کودکی هست که بعد از سالها همچنان با هم رفت و آمد دارن . کارش هم خیلی خوبه اما چند تا اشکال مهم داره که من به شخصه ترجیح میدم تا خیلی خیلی مجبور نشم سراغش نرم.

۱- دستش خیلی تپله مخصوصا اگه دندون مشکل دارت آسیا باشه دیگه واویلا، یه دست چاق و تپلی تا مچ میره تو حلقت و خفت میکنه.

۲- دست تپلش در عین حال سنگین هم هست مثلا وقتی با انگشت شست قالب دندون رو روی دندون فک پایین نگه میداره تا سفت بشه ،باید فکت رو دو دستی از پایین محکم نگه داری وگرنه فکت از لولا خارج میشه . رسما آخرین بار صدای جرجر فکم رو میشنیدم با اینکه با دو دست از زیر فکم رو نگه داشته بودم که در نره باز آخرش احساس میکردم دهنم گشاد شده.

۳- خاطرات قدیمی ، سوخته ، تکراری ، ۱۰۰۰ باره از ذهنش پاک نمیشه و دقیقا هربار که میری همون خاطرات تکراری رو برات تکرار میکنه و زمانی هم شروع به حرف زدن میکنه که دستش تا آرنج تو دهنت هست و حلقت بسته شده و اصولا نمیتونی اعتراض کنی یا تکون بخوری.

یعنی اگه میشد قسمت خاطرات مغزش رو پاک کرد دوباره از اول پارتیشن بندی کرد خیلی خوب بود.

خلاصه تا برسیم به خونه مامان آقای همسر(مطب به خونه اونها نزدیک هست) من تمام حرفهایی که قراره تو مطب زده بشه رو از اول از زبان آقای دکتر گفتم .

جلوی خونه مامان آقای همسر در کمال نامردی ، از همراهی آقای همسر عذر خواهی کردم و ترجیح دادم اونجا منتظرش بمونم تا اینکه برم مغزم رو تحویل آقای دکتر بدم و بیام.

خلاصه خونه مامان آقای همسر کلی حرف زدیم و خندیدیم و عصرانه خوردیم بعد از یکی دو ساعت آقای همسر زنگ زد.

به محض اینکه وارد شد دوتایی براش کف زدیم و هرچی شعر بی دندونی بود خوندیم و آخرش هم انبر آوردیم آقای همسر بی دندون رو با انبر از تو قندون در آوردیم.

اونهم هر دوی ما رو یه دور چلوند تا دلش خنک بشه.

به هرحال هنوز دندون آقای همسر آماده نشده و منتظریم تا از لابراتوار بیاد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:45  توسط شيلا | 

سلام دوست جونام

اولین روز هفتتون خوش باشه.

امروز یه روز خاص واسه من هست.

Image and video hosting by TinyPic

امروز تولد عزیزترین، مهربونترین ، خوش قلب ترین ، با گذشت ترین، جیگر ترین ،دوست داشتنی ترین، ... مرد دنیا هست.

یه صبحی  مثل صبح امروز یه پسر تپلی و سفید مثل برف بدنیا اومد که از بس خوشگل و تپل بود پرستارا حاضر نبودن بچه رو تحویل مامانش بدن.

عزیزترینم ، عشقم تولدت مبارک.

خدا رو شکر میکنم که این فرصت و بهم داد تا برای پنجمین سال در کنارت باشم و تولدت رو بهت تبریک بگم.

Image and video hosting by TinyPic

عزیزدلم ، من و نی نی به وجودت افتخار میکنیم تو بهترین همسر و پدر دنیایی. 

 

مهربونم گرچه تو دوست نداری برات جشن تولد گرفته بشه ،اما جشن نگرفتن از زیبایی این روز کم نمیکنه و من فراموش نمیکنم که تو این روز قشنگ خدا کسی رو به این دنیا فرستاد که طعم عشق و لذت با هم بودن رو به من چشاند.

Image and video hosting by TinyPic

مامان آقای همسر، همیشه دوستت دارم و اینو بدون بخاطر هدیه ای که به من دادی تا روزی که زنده هستم دعای خیرم بدرقه راهت هست.

هزاران بار روز میلادت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:23  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
کاترین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
خانومی
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
بيا تا برايت بگويم(سحر)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
باید عاشق شد و رفت
خاطرات من و عشقولیم
مامان نگار و نی نی
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
تیله نور(سایه عزیز)
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
خاطرات مرمرین
آزاده عزیز و ماهان گلش
من و فرزاد گلم
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
برای با تو بودن (مرمر)
عروسک کوکی
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM