

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
سلام دوست جونای مهربونم صبح دوشنبه بخیر ، شما رو نمیدونم اما من امروز و فردا رو که خونه هستم در مورد احوالاتم هم بقول معروف هستم ولی خستم. بد نیستم اما نمیتونم منکر خیلی چیزها هم بشم به هر حال چه خوشم بیاد چه بدم بیاد بیخوابی و کمر درد و پادرد و گرما فعلا با من همراه هستند البته ممکنه همشون یکدفعه با هم هجوم نیارن اما خوب تک تک گاهی یه حالی بهم میدن کاریش هم نمیشه کرد جز اینکه این هفته های باقی مانده رو باهاشون کنار بیام . بخاطر همین هم کم مینویسم چون دلم نمیخواد بیام یه مرثیه در باب مظلومیت خودم بسرایم و شما هم مجبور بشین برای همدردی سینه بزنین . گوبولی جونم شرمنده که از اون پستهایی که تو میخواستی خبری نیست اما خانوم خانوما من آخر راه به این حال افتادم تو که اول راه هستی چرا نمینویسی؟ به هرحال کی گفته که من نباید غر غر کنم ؟ الانم خب غرم میاد دیگه . تو خونه که هروقت غر میزنم آقای همسر هم که نقطه ضعفم رو میدونه سریع میگه : تقصیر نی نی هست ؟ یا میگه پس نی نی بده؟ میگم نه نی نی گناهی نداره . میگه پس چاره ای نیست یکم باید مدارا کنی تا تموم بشه . همه اینها رو خودم میدونم و میدونم کسایی بودن که حاملگی های سخت و بدی داشتن که این دردها در برابر اون سختیها هیچه ، میدونم که باید باز هم خدا رو شکر کنم که من رو تو این دوران گرفتار انواع و اقسام بیماریها و ناراحتیها نکرد اما خب من حوصلم سر رفته. به هرحال باز هم تحمل میکنیم تا به موقعش این عسل خانم رو که این روزها حسابی وروجک شده و وول خوردنشان همیشه مساوی میشه با در اومدن صداهای ناخودآگاهی از حلقوم من همچون وااااااااااااااااای، وووووووووووووی، اییییییییییییییییییییییی، آییییییییییییییییییییی رو تو بغلم بگیرم و حسابی بوس بوسیش کنم تا دلم خنک شه. الان دیگه گاهی کاملا سفتی کف دو تا پای کوچولو رو بالای شکمم حس میکنم، یا اینکه وقتی بدنش رو جابجا میکنه یه موج سفت از این ور دلم به اون ور دلم میفته دقیقا مثل اینکه یکی با انگشت محکم رو پوستت بکشه . دوست جونام که از من عکس اتاق نی نی میخواهین ، فعلا اتاقی وجود نداره و نی نی تا اطلاع ثانوی هم اتاقی ما هست بخاطر همین هم خیلی از وسایلی که فعلا مورد نیازش نیست رو نگرفتم تا بیخودی جامون تنگ نشه . وسایلی رو هم که خریدیم و عروسکاش فعلا بسته بندی هستند تا اگه خدا بخواد همون هفته های آخر بازشون کنم ، چون از الان اگه بازشون کنم بیخودی راهمون بند میاد. همون موقع هم از وسایلش عکس میگیرم و اینجا میزارم. این روزها آقای همسر هم به تکاپو افتاده که خونه رو عوض کنیم و بریم یه خونه بزرگتر البته بهش گفتم که در این مورد عجله ای نداشته باشه چون فکر میکنم اگه تا سه چهار ماه بعد از تولد هم نی نی با ما هم اتاق باشه مشکلی پیش نمیاد اما بهتره که خونه ای انتخاب بشه که همه شرایطی که ما میخواهیم دارا باشه . مخصوصا با این قیمت ها اگه تو انتخاب اشتباه کنیم دیگه به این راحتی نمیشه خونه رو فروخت. فعلا کم کم داریم شروع میکنیم به دیدن خونه ها تا ببینیم خدا چی میخواد. دیگه اینکه میخوام کم کم لباس نوزادی های نی نی رو قبل از استفاده بشورم تا اگه گردو خاکی چیزی داشته باشه از بین بره راستش اینو تو نی نی سایت خوندم . فعلا از لباسهای 1 تا 3 ماهگی شروع میکنم. خب همین دیگه غرام هم تموم شد. اصلا کی گفته من غر داشتم؟ ها ها ها کی بود ؟ هیشکی نبود؟ چه بهتر. نی نی طلایی الان بیدار شده برم یکم باهاش اختلاط کنم و برگردم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:35 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام امروز مثلا اومدم بگم تا اطلاع ثانوی حوصله نوشتن ندارم چرا؟ بعلت بیخوابی که در این روزها هوار من بیچاره شده. فکرشو بکن شبی شونصد بار باید بشینی جهت خوابیدنت رو عوض کنی دوباره بشینی اونوری بخوابی تازه این وسط شونصد بار هم باید بری دبلیو سی . به هرحال این روز ها دارم دوره آموزشی بیخوابی رو میگذرونم تازه آقای همسر هم وردستم هست هر بار که میخوام یه وری بلند شم و بشینم باید جک بزاره من بلند شم جهتم و عوض کنم بالشمو بده بغلم پتو رو بکشه روم، تازه شبی هوار بار هم باید آب بخورم.
حاجیه ژاله بانو لطفا یه قطره از اون خوابهات رو به من قرض بده 3 ساعت کافیه بیشتر نمیخوام . دیشب داشتم به پیشنهاد بلفی در مورد خوابیدن به حالت نشسته بر روی توالت فرنگی فکر میکردم خوبیش به اینه که دیگه نیاز به عوض کردن جهت و پهلو به پهلو شدن هم نداره همونجا میشی چرت هم میزنی مخصوصا از وقتی که در توالت فرنگی رو عوض کردیم و از این نرم و اسفنجی ها شده دیگه چه بهتره کلی کیف داره نشستن روش.
آها یادم رفت بگم هفته گذشته ما مفتخر به شکاندن لولای در توالت فرنگی شدیم . خب چیکار کنم چه زمانی که میرم پاکستان چه دبلیوسی دو نفری میشینیم روش(من و نی نی ) خوب لولا هم جنبه نداشته بلاخره شکست. ما هم چند روز پیش در توالت رو زدیم زیر بغل رفتیم بیرون تا یکی هم اندازش پیدا کنیم . از این ساده ها نداشتن و ما هم از این نرم اسفنجی ها که نشستن روش کلی حال میده خریدیم از اون روز دارم به پیشنهاد بلفی در این مورد فکر میکنم.
از وقتی من بدخواب شدم طفلی دخترکم زمان خواب و بیداریش قاطی شده دیشب ساعت 4 صبح که بلند شدم نشستم لبه تخت دیدم همچین بزن و برقصی راه انداخته در حالیکه همیشه بعد از 12 شب تا ساعت نزدیک 7 صبح کامل میخوابید و زیاد حرکت نمیکرد اما عوضش صبحها انگار خسته باشه تا نزدیک 12 ظهر که وقت ناهارش هست کم تحرک میشه. تو این هفته یه سری فیلم جدید دیدم که بعضیاشو دوست داشتم اما بعضیاشو خیلی دوست نداشتم.
راستش اصولا این مدل فیلمها رو دوست ندارم اما خود آقای همسر هم داشت فکر میکرد به چی این فیلم اسکار دادن؟ این فیلم رو دوست داشتم بامزه هستش . اما اونی که خیلی دوست داشتم این بود
یه پاندای چاق و تنبل که تو رویاها ش مبارز اژدها بود اما ... هرچی از آلوین و سنجابها خیلی خوشم نیومد این یکی واقعا معرکه بود . خدایی دریم ورکس تو انیمیش سازی زده رو دست بقیه .
پی نوشت ۱: فردا روز پدر هست و من این روز رو به بابای نازنینم و بابای آقای همسر تبریک میگم و از خدا میخوام سایشون سالیان سال بالای سرمون باشه . اما به آقای همسر که امسال آقای پدر هم هست نمیگم چون میدونم همونطور که روز مادر رو قبول نداره روز پدر رو هم قبول نداره.
پی نوشت ۲: دوست جونام اگه کم میام بهتون سر میزنم یا کامنت میزارم یا بدلیل بی برقی هست یا گرما که حسابی کلافم میکنه اما تا اونجایی که بتونم میام پیشتون .
پی نوشت ۳: پاکستان همان حمام سابق می باشد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:12 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام چه خوبه که هفته دو روز باشه شنبه و چهارشنبه معمولا بعد از چند روز استراحت روزی که باید بیام سر کار مرتب به چیزهایی مثل استعفا ، باز خرید ، بازنشستگی و از این قبیل فکر میکنم اما بعد از چند روز از سرم میپره، چون من زمانی میتونم خونه بمونم که در کنارش تفریح هم داشته باشم یعنی صبح خونه باشم عصر برم بیرون در غیر اینصورت .... آقای همسر از الان داره برام برنامه ریزی میکنه که اون روزهایی که با نی نی تنها هستم چیکار کنم که دچار افسردینگ دینگ دینگ نشم. اما خوب این چند روز استراحت خیلی خوب،ولی کوتاه بود و زود هم تموم شد. شنبه نی نی رو بردم پیش دکتر خدا رو شکر همه چیزش مرتب و منظم بود . رشدش هم خوبه همچنان در حال قلمبه تر کردن اینجانب هست تا جایی که از هفته گذشته مجبور به پوشیدن لباسهایی شدم که برای بیمارستان خریده بودم از همین گشاااااد گل گلی ها . خیلی سخت بود برام اما دیگه وقتی یکی از داخل بهت فشار میاره یکی هم از بیرون بهت زور میگه مجبوری بپوشی (پدر و دختر از الان با هم دست به یکی کردن) . اما خوب کار من دیگه از تی شرت گشاد و شلوارک و این حرفها گذشته البته از دفعه قبل که رفته بودم چک آپ تا ایندفعه که رفتم چون تو رژیم غذاییم سبزی و میوه و شیر رو زیاد کرده بودم اصولا فیبر به میزان زیادی مصرف میکنم وزن خودم فقط یک کیلو افزایش پیدا کرده اما ماشاا... نی نی داره از من جلو میزنه هرجا میخوام برم اول ایشون میرن تو یاا... میگن بعد من میرم. از این هفته هم کتابهایی که خاطره جون واسم آورده بود رو دارم میخونم . خانومی دستت درد نکنه در عین سادگی خیلی خوب و کاربردی هست مخصوصا سری کتابهای ترو خشک کردن کودک . و اما یکشنبه گلپر نازنینم به دیدنم اومد باز هم یه دنیا خوشحال شدم. گلپر جون زود باش برنامه هات رو مرتب کن که تمام کتابهای نی نی داری رو برای تو نگه داشتم که بعد از خودم بدم بهت . دیروز داشتم تو کانال آر تی ال آلمان یه برنامه رو نگاه میکردم که در مورد زایمان بود سه تا زوج رو در نظر داشتن که یکی قرار بود طبیعی دومی سزارین و سومی در آب زایمان کنه. البته دیدنش به درد اونهایی که علاقمند به زایمان طبیعی هستن خیلی میخوره که ببینن اونجا چه شرایطی برای زایمان محیا هست . در تمام مراحل همسران این خانومها کاملا درگیر هستن انگار که خودشون قراره زایمان کنن . یکی از این زوجها - آقاهه هر سه ماه از شکم خانومش یه قالب گچی گرفته بود و سه تا قالب گچی با ابعاد مختلف شکم داشتن دقیقا همون کاری که آقای همسر همش میگفت بزار انجام بدم و من میگفتم نه کثیف کاری میشه . تمام مراحل سونوگرافی- آزمایش - خرید سیسمونی - تزیین اتاق کودک تا مرحله زایمان در هرسه تا زوج فیلم برداری شد . سه زایمان متفاوت و در هر کدوم انگار که بچه خودم رو می بینم کلی اشک شوق ریختم همه رو روی دی وی دی ضبط کردم اما متاسفانه بی موقع برق رفت و همش پرید. اما برنامه خیلی جالبی بود . آخرین باری که رفته بودم تماشای لباس های بچگانه خودم رو کنترل کردم و چیزی برای نی نی نخریدم البته دیگه چیزی نمیخرم تا خودش بیاد . راستش تا همین جاش هم مطمئن نیستم که همه لباسهایی که خریدیم اندازش باشه . آقای همسر هم بدتر از من مخصوصا وقتی این لباس جینگیلی بندی های کوچولو رو می بینه زود ورش میداره میگه از اینا بخریم . البته فعلا داریم خودمون رو کنترل میکنیم و هر دوتا تو ترکیم. وای خدا چند روز دیگه بخوابم بعد بیدار شم مرداد تموم میشه ، دیگه این روزها حسابی داره کند پیش میره اگه میشد یکم دور تندش کرد خیلی خوب بود . اما باز هم خدا رو شکر میکنم با همه سختیهاش بد نگذشته .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:31 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام امروز آخرین روز کاری این هفته هست و من هم خدا رو شکر بهترم . نی نی هم خدا رو شکر همچنان ما رو از الطافش بی نصیب نمیذاره.
راستش احساس کردم پست قبلیم یکم زیادی گریه دار شده ، به هرحال باید مواظب بود اما گاهی پیش میاد ولی خدا رو شکر که بخیر گذشت . امروز بعد از اینکه هوارتا از دوستام من و به بازی چی دوست دارم و چی دوست ندارم دعوت کردند من هم این بازی رو انجام میدم البته خودم کسی رو دعوت نمیکنم چون فکر میکنم همه این بازی رو انجام دادن.
چیزهایی که دوست ندارم: ۱- ارتباط با آدمهای دو رو و پشت سر حرف زن. ۲- زندگیت یکنواخت باشه و هیچ برنامه جدیدی نداشته باشی. ۳- از بوی سیرابی ۴- همسفر شدن با آدمهای بدعنق و وسواسی ۵- قرص امگا ۳ بخوری بعد از نیم ساعت که قرص تو دلت منفجر شده برگرده تو دهنت و تا تخم چشمات بوی ماهی گندیده بگیره و تا شب هرچی بخوری یا بنوشی این بو از بین نره . اایییییییییییییییییییی ۶- حواست نباشه و شب خربزه یا سالاد کاهو بخوری اونوقت مسیر بین اتاق خواب تا دبلیوسی تبدیل به اتوبان بشه و تو تا خود صبح تو این اتوبان در رفت و آمد باشی. ۷- بخاطر خوردن سالاد شام خیلی کم خورده باشی دقیقا زمانی که خوابت حسابی میخواد شیرین بشه یعنی میشه گفت یک ساعت مونده به زمان بیداری چنان گشنه ات بشه که برق سه فاز از کله ات بپره و هرکاری کنی نتونی این گشنگی رو تحمل کنی مجبور باشی خودت رو به آشپزخونه برسونی. ۸- تا میای مصیبت های وارده رو پشت سر بذاری یکم بخوابی ساعت شروع میکنه به نواختن یه مارش نظامی . ۹- مجبور باشی با همه این مسایل بلند شی بری سر کار . اگه باز هم یادم اومد مینویسم. چیزهایی که دوست دارم: ۱- ارتباط عاشقانه و خالصانه با خدا فارغ از محدودیت ها و تحت هیچ نامی ۲- سلامتی تمامی اعضای خانواده ۳- مسافرت و پیک نیک چه دو نفره ،چه دسته جمعی، چه کوتاه و چه طولانی مدت . ۴- رسیدن به موفقیت در ابعاد مختلف زندگی چه خودم و چه همسرم. ۵- تبدیل به احسن کردن امکانات زندگی برای آیندگان که در راهند . ۶- ویندو شاپینگ (این یکی من و کشته از هر نوعش رو خیلی دوست دارم و حسابی روحیه و انرژی میگیرم مخصوصا اگه از اون چیزهای زرد و سفید باشه که دیگه فبهااااااااااا) ۷- خرید کردن (این یکی رو فکر نکنم خانمی باشه که بدش بیاد ) ۸- داشتن یه همپای خوب تو پیاده روی ۹- لذت بردن از همه مناسبتهای شادی بخش فرق نمیکنه ولنتاین باشه یا سپندار مذ ، عید نوروز باشه یا کریسمس هر مناسبتی که بتونه لبخند رو لبهای آدم بیاره و روح و جسم رو فارغ از مشکلات روزمره کنه . ۱۰- تمام رنگهای روشن فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد اگه اومد حتما اضافه میکنم پی نوشت ۱: سامانتا جان شرمنده فکر کردم همه بازی کردن شما از طرف من دعوتی پی نوشت ۲: دوست جونام هرکدومتون که بازی نکردین از طرف من دعوتین ،باور کنین من نمیدونم کدومهاتون بازی رو انجام دادین . زهره جان شما هم دعوتین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:14 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام باز هم ببخشید که با تاخیر اومدم این روزها دیگه به یه یدک کش نیاز دارم که من و بکشه نه بخاطر وزن زیاد بلکه گرما حسابی کسل و بیحالم کرده البته اضافه وزن هم مزید بر علت هست دیگه مثل سابق نمیتونم پیاده روی کنم و به هن هن میوفتم. تا اطلاع ثانوی باید جام قهرمانی پیاده روی سرعت با آقای همسر رو ببوسم و بزارم رو تاقچه.
اینها یه طرف نمیدونم این چه صیغه ای هست که وقتی می شینی نمیتونی پاشی وقتی دراز میکشی نمیتونی بشینی ، صبحها که میخوام از رو تخت بلند شم به آقای همسر میگم جک بزار زیرم اونهم دستش رو میزاره زیر پهلوم آروم هلم میده تا بتونم بشینم. خلاصه هرکدوم از این کارها رو بخوام انجام بدم کلی دور خودم قل میخورم . تصمیم داشتم این یه ماه و نیم آخر رو بصورت نیمه وقت برم اداره اما مدیرم نذاشت البته نه اینکه نذاره بهم گفت بهتره اینکار رو نکنم فعلا تا اونجایی که ممکنه کم و بیش تو هفته از مرخصیم استفاده کنم اگه مجبور شدم تقاضای قرار داد نیمه وقت کنم .
امروز هم کلاس داشتم و بعد از اون ساعت ۱:۳۰ اومدم خونه و فردا هم نمیرم تا یکم استراحت کنم. نی نی خانم هم کماکان وقتی حوصلش سر میره مثل همین الان که دارم تایپ میکنم گارد میگیره و پاش میره زیر دندم . هنوز هیچ جام خط خطی نشده اما احساس میکنم پوست شکمم حسابی کش اومده و در آستانه پاره شدن هست چون بعضی قسمتهای شکمم گاهی میسوزه . مرتب هم چربش میکنم اما گاهی این احساس سوزش وجود داره .
فعالیتش هم بیشتر شده گاهی احساس میکنم از اینور دلم به سمت اونور میدوه .خدا رو شکر جنب و جوشش خوبه مثل نی نی ها سر یه ساعتهایی میخوابه و یه ساعتهایی فعال هست اما ساعت ۱۲ ظهر و ۱۲ شب رو خوب بلده البته گاهی هم سکسکه میکنه. کمی تا قسمتی حوصله هردومون داره سر میره جالبه که مامانهامون هم اعتقاد دارن که باید اسممون رو تو کتاب رکوردها بنویسن که تو این مدت پامون رو از تهران بیرون نذاشتیم ، اما خوب ترجیح میدیم تحمل کنیم تا این مدت هم بگذره.
اینکه میگن حادثه در یک قدمی شماست دروغ نیست . دیشب خدا خیلی بهم رحم کرد از خواب بیدار شدم با چشم نیمه بسته رفتم دستشویی ، موقعی که از تخت میومدم پایین بالش گندهه رو گذاشته بود پایین تخت . رفتم تو اتاق خواب دستم رو به لبه تخت گرفتم برگشتم که بشینم رو تخت با فاصله نیم میلیمتر اشتباها به جای تخت با باسن فرود اومدم رو زمین . شانسی که آوردم رو بالش گندهه افتادم اما پشت و ستون فقراتم به لبه تخت برخورد کرد و یه جور احساس کوبیدگی شدید همراه با سابیده شدن و رنده شدن بهم دست داد که باعث شد با تمام وجودم گریه کنم .
آقای همسر سریع پرید پیروکسیکام آورد و قسمت ضرب دیده رو باهاش ماساژ داد خنکیش یکم درد رو تخفیف داد اما از بس گریه کرده بودم تمام حلقم خشک شده بود ، نی نی هم که معمولا این ساعتها حرکت داشت بیحرکت شده بود و این مساله بیشتر من و ترسونده بود چون تا صبح اصلا حرکت نکرد. آقای همسر میگفت شاید بخاطر گریه و ناراحتی تو اونهم ترسیده و حرکت نمیکنه دلیل نمیشه که اتفاقی براش افتاده باشه . سپرده بودمش به خدا اما تا صبح که به دکترم زنگ بزنم دلم هزار راه رفت . خدا رو شکر بعدش خیالم جمع شد چون هیچکدوم از علایم خطر رو نداشتم و بچه هم از ساعت ۸ شروع به ورجه وورجه کرده بود. به هرحال امروز بخاطر کلاسی که داشتم مجبور شدم برم اداره ولی به هیچ چیز نمیتونم تکیه بدم حتی به بالش نرم ، شدم مثل مرتاض کتاب تن تن که اشتباهی رو بالش پرقو نشسته بود و دادش رفت هوا که وایییییییییییییی مردم،پشتم سوراخ شد، این نازبالش بود؟ خدا رو شکر میکنم که همه چیز بخیر گذشت اما دیشب یه عالمه آبغوره فرد اعلای شیلا نشان روانه بازار کردم. اما خوب به گیرنده هاتون دست نزنین خدا رو صدهزار مرتبه شکر ، همه چیز مرتبه فقط پشت اینجانب له و لورده شده که فدای یه تار موی دخترکم . به هرحال خدا خودش باید کمک کنه که همه مامانها بتونن این ماهها رو به سلامتی سپری کنن من هم بتونم این یکی دو ماه باقیمانده رو به سلامت پشت سر بذارم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:15 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونای خیلی دوست داشتنیم امروز یه روز خیلی خوب هست، وای خدای من این روز رو به خیلی ها باید تبریک بگم . اول از همه به مامان نازنینم ، شاید تو پستام خیلی از مامانم ننوشته باشم اما عاشقانه دوستش دارم چون تمام زندگیم ، وجودم ، عشقم ، تربیتم ، تحصیلاتم و هرچی که فکرشو بکنین رو مدیونش هستم. مامان گلم، شاید خیلی وقتها دختر خوبی برات نبودم اما به اندازه تمام دنیا دوستت دارم و ازت ممنونم که بخاطر تربیت و رشد ما از خیلی موقعیت ها گذشتی و پا به پای ما اومدی . مامان مهربونم مامان نازنینم روزت مبارک . دومین مامان ، مامان آقای همسر هست که دوستش دارم بخاطر سادگی و صفاش . مامان مهربون میخوام بگم روزت مبارک و برای همه خوبیهات ازت تشکر کنم . ممنون که پسر خوب و مهربونی رو تربیت کردی ، ممنون که بهش یاد دادی نوع دوست باشه ، ممنون که بهش یاد دادی تا بهترین و مهربونترین همسر دنیا باشه بخاطر همه اینها ازت ممنونم و همونطور که بخودت هم گفتم دعای خیرم همیشه پشت سرت هست. روزت مبارک و آما : دوست جونای عزیز و مهربون چه مامانهای قدیمی ، چه مامانهای جدید، چه مامانهای چند ماه دیگه ، چه مامانهای آینده دور و نزدیک روزتون یه عالمه مبارک. امیدوارم فقط این روز ،روز مادر نباشه و بقول آقای همسر اگه قراره باشه باید هر روز، روز مادر باشه نه فقط یه روز. امروز هم یه مامان به جمع مامانها اضافه شد، الهام نازنین هدیه روز مادرش رو از خدا گرفت و نی نی تو دلیش از راه رسید. الهام جان هدیه ای که گرفتی مبارکت باشه . امیدوارم در سایه پروردگار از داشتن این نعمت خدا لذت ببرین و بهش عشق بورزین . برای همه مامانهای آینده که منتظر نی نی هستند چه اونهایی که میشناسم و چه اونهایی که نمی شناسم دعا میکنم هرچه زودتر نی نی تو دلیشون رو از خدا تحویل بگیرن. و یه آمای دیگه: این هفته باز لطف خدا شامل حال من شد و یه دوست مهربون دیگه رو از نزدیک دیدم. گلی مهربون و غنچه نازنینش رو دیدم . گلی جان مهربونی چیزی نیست که از یادم بره. ممنون از اینکه بخاطر سوالی که ازت پرسیدم زحمت کشیدی و رفتی برام کتاب خریدی و تو این هوای گرم آوردی محل کارم. عزیز دلم گرچه به اندازه یه دنیا از دیدن خودت و دختر ملوست با اون لبخند مخملی و لپهای نازش که حسابی دلم رو برده خوشحال شدم اما شرمنده شدم از اینکه با این عجله اومدی و من حتی با یه لیوان آب خنک هم نتونستم ازت پذیرایی کنم. وقتی غنچه دستای کوچولوش رو دور گردنم حلقه کرد دلم میخواست با تمام وجودم بغلش کنم اما حیف که نتونستم . ممنون ، هزاران بار ممنون و روزت مبارک مامانی نازنین.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:58 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|