

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام دوست جونام رومینای عسل ما امروز یکماهه شد ، خیلی فرصت نوشتن ندارم چون همین الان خوابیده و من هم میخوام از فرصت استفاده کنم و برم یه چرتی بزنم. رومینا هر روز که میگذره هم شیرین تر میشه هم شلوغ تر . حنجره اش هم حسابی تقویت شده، عصبانی باشه …. دیگه نمیگم چون اونایی که تصمیم به بچه دار شدن دارن ناامید میشن . در کل کارهاش خیلی بامزه شده و هر دو عاشقشیم اما از همین جا اعلام میکنم من از یه نی نی دو وجب و نصفی شکست خوردم ، نیومده قاپ شوهر ما رو دزدید. گذشت اون روزهایی که اینجانب سوگلی بودم الان هر دو دست به سینه در خدمت حضرت والا هستیم. به آقای همسر میگم تکلیف من رو روشن کن تو شوهر منی یا بابای رومینا . میگه من بابای شوهر هستم.(شما فهمیدین به من هم بگین معنیش چیه؟) خلاصه اینکه ما در طول شبانه روز مامان و بابای رومینا هستیم فقط در فاصله سریال بزنگاه تا روز حسرت که هم خانوم خوابه هم ما میخواهیم سریال نگاه کنیم شیلا و آقای همسر هستیم اونهم اگه خانوم اجازه بدن و یکدفعه جیغ نکشن که پاشین بیاین به من برسین . تو بقیه لحظات با هم هستیم و با هم همه کارها رو انجام میدیم اما یا رومینا خودش وسطمونه یا پی پیش یا پمپرزش یا کهنه شورش یا اتوی لباساش یا شیردوشش یا وضعیتش یا …. خلاصه با دست خودم واسه خودم یه هووی دوست داشتنی جور کردم، چرا هیچکس به من تذکر نداده بود؟ به هرحال تمام فکرمون اشغال شده اگه پی پی نکنه نگرانی چرا نکرده وقتی بعد از دو روز پمپرزش با یه انفجار اتمی از هم پاشیده میشه طوری که تا کمرش به رنگ زرد زعفرانی در میاد با اینکه هردو مات و مبهوت هستیم که از کجاش شروع کنیم به شستن اما از یه طرف دیگه از بس خوشحالیم که انگار بزرگترین جایزه زندگیمون رو گرفتیم. مامانها میدونن من چی میگم اما اونهایی که نمیدونن و میخندن صبر کنن تا نوبتشون برسه اونوقت من و خبر کنن بیام بخندم. تختمون رو هم اشغال کرد چون تو تخت پارکش فعلا نمیخوابونم ، تو کریر هم گاهی که تو پذیرایی یا آشپزخونه باشیم و بخواهیم چشممون بهش باشه میخوابونیم بنابراین رو تخت ما میخوابه اما از اونجایی که خیلی وول میخوره کم مونده بوده آقای همسر بیچاره از رو تخت بیوفته پایین ، بخاطر همین بیشتر وقتها آقای همسر تو پذیرایی میخوابه و من و رومینا رو تخت . با اینکه با فاصله زیاد از خودم میخوابونمش که وقتی خوابم باهاش برخورد نکنم اما بیدار که میشم می بینم قل خورده اومده چسبیده به بازوم گاهی هم که بیدار شده وقتی میرسه به من با دستش به بازوم میزنه و دهنش رو صدا میده تا بغلش کنم. گرچه وقتی پیشم خوابه من خواب عمیق ندارم چون ساعتی سی دفعه نگاش میکنم دستم رو جلوی بینیش میگیرم یا رو شکمش میذارم . به هرحال یه ساعتهایی که آقای همسر هست رومینا رو پیش خودش نگه میداره تا من بخوابم. به یمن وجود خانوم خانوما هردو شاعر شدیم یه شعرهای بی سر وتهی از خودمون در میاریم که نگو و نپرس تازه آقای همسر شعراش و بازیاش که ته میکشه میشینه واسه رومینا از روی کتاب دستور زبان چینی میخونه ، قیافه رومینا هم بامزه هست که با چشمهای درشت شده باباشو با تعجب نگاه میکنه خلاصه اگه یه روز رومینا صبح بیدار شد و گفت : نی – هاو ، ذاو – هاو بدونین داره چینی حرف میزنه.
یه بار که پمپرزش رو عوض کردیم آزاد گذاشتیمش که پاهاش هوا بخوره یکدفعه یه چیزی باصدای نازک گفت تو مایه های آخیییییش. هردومون خم شدیم سمتش ببینیم باز هم میگه. شیلا: مامان یه بار دیگه بگو. آقای همسر: این یه بار هم فکر کنم از دستش در رفت گفت. خلاصه هم خوش میگذره هم خسته میشیم اما خب برنامه های عادی مون یکم مختل شده ، راستی آقای همسر یکی دوبار ما رو با ماشین برد گردوند و من آدم، ماشین و پارک دیدم. چند تا از عکسهای رومینا رو برای آخرین بار میذارم . مثلا اینجا وبلاگ منه قرار نیست اینجا رو هم رومینای گوگول مامان اشغال کنه. گاهی رومینا رو موقع تعویض پمپرزش آزاد میذارم تا پاهاش هوا بخوره اینجا خانوم تو همون حالت داره چرت میزنه حذف شد
یه بار که بعد از شیرخوردن خوابش برده بود با همون بالشی که زیر دستم میذارم برای شیردهی گذاشتمش رو تخت تا برم گوشی تلفن رو بردارم . اونهم از رو بالش قل خورد و اینطوری اومد رو تخت . جالبه میخواستم برش گردونم غر میزد. وقتی رومینا سیر باشه گاهی همچنان دلش میخواد میک بزنه بخاطر همین پستونک رو گذاشتیم تو دهنش چون میدونستیم ظرفیت شیرش پره البته با اخم و غرولند میک میزد به پستونک بعد از ۵ دقیقه هم که دیگه داشت خوابش میبرد با یه صدای فورت پستونک رو شوت کرد بیرون. در غیر از اینجور موارد اصلا پستونک رو قبول نمیکنه اما من عاشق این غرولند کردنش هستم . هم میک میزنه هم غر اولین گردش رومینا حذف شد پی نوشت1: تو چند تا از وبلاگهایی که گاهی نگاه میندازم می بینم که بعضیها برای تحکیم روابط سست زناشوییشون بفکر بچه دار شدن هستن. از همین جا بهتون بگم این فکر رو از سرتون دور کنین چون اگه بنیان زندگیتون سست باشه بچه دار شدن نه تنها کمکتون نمیکنه بلکه شیرازه ، بخیه ، کوک شل، دندون موشی و هرچیزی که تا اینجا زندگیتون رو نگه داشته رو از هم می پاشونه. اومدن یه موجود جدید تا مدتها وضع عادی زندگی رو بهم میزنه و اگه یکم اوضاع بیریخت باشه زود صبر و تحملتون رو از دست میدین. پس تا یه فکری برای بهبود اوضاعتون نکردین پای یه موجود بیگناه رو وسط نکشین. من همین جا اعتراف میکنم چند بار از شدت خستگی نشستم و های های گریه کردم شاید اگه همسرم در کنارم نبود طاقتم رو از دست میدادم چون بیخوابی های شبانه آدم رو از کرده خودش پشیمون میکنه. پی نوشت2: مامان خانومها لطفا در مورد رژیم گرفتن ، وزن کم کردن و ورزش کردن راهنماییم کنین . از کی باید شروع کنم و چطوری؟ به هرحال شما در این زمینه تجربه دارین و میتونین کمکم کنین. امیدوارم عکسها بدون مشکل باز بشن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:39 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
من یک عدد مامان شیلای چشم نخودی خواب آلوی غار نشین هستم. چرا چشم نخودی؟ برای اینکه قدیما این هوا چشم داشتم ؟ چرا خواب آلو ؟ چون تازه از خواب پا شدم. چرا غار نشین ؟خوب معلومه برای اینکه یه مدتی هست پامو از خونه بیرون نذاشتم اصلا نمیدونم آدمیزاد چی هست ، آقای همسر میگه یه موجوداتی هستن که دو تا عضو دراز به اسم پا دارن که میزارنش رو زمین و باهاش راه میرن. فعلا من خانم شیر فروش هستم که هر سه ساعت و گاهی دو ساعت به رومینا که اول صف زنبیل گذاشته شیر میفروشم ، بعدشم خانوم رو میخوابونم و به یمن خوابیدن ایشون من هم میشم خورپیش خانوم و یه چرتی میزنم البته این در صورتی هست که خانوم تصمیم داشته باشن تو کریر بخوابن و گرنه اگه در همون حالت می می در دهان استراحت کنن ما هم چشممان کور دندمان نرم همانطور میمونیم ،گاهی وسط خوابش یا آخر خوابش میفهمم که تو پمپرزش یه چیزایی واسمون گذاشته و باید عوضش کنم. رومینا خانوم دوست داره با پوست بدن دوتایی مون تماس داشته باشه و خدا اون روز رو نیاره که لباسی که پوشیدیم یقه فراخ نداشته باشه و یه چیزی تو مایه های تی شرت یقه گرد باشه ، حسابی اوقاتش تلخ میشه ما هم معمولا باب میل خانوم رفتار میکنیم یا نمی پوشیم یا چیزی میپوشیم که سراسر یقه باشه، بخاطر همین آقای همسر بهش میگه شیرنوش 37 درجه چون تو بغل حسابی حال میکنه. زبان بدنش هم حرف نداره خیلی بامزه خواستش رو بهت میگه. مثلا یه شب که میخواستم پیشش دراز بکشم و بهش شیر بدم اول لباش رو غنچه کرد و موچ موچ صدا داد بعد می می رو گرفت یه میک گنده زد و ول کرد بعدش با دستش سینمو هل داد و در آخر هم دو تا دست و دو تا پا رو مثل حالت پروانه به بالا و پایین حرکت داد. حالا معنیش چیه؟ من گشنمه شیر میخوام اما اینطوری نمیخورم بلندشو بشین و من رو بغل کن بعد شیر بده. ترجمش خیلی طولانی تره. وقتی هم وسط شیر خوردن دو تا دستش رو همزمان به سمت بالا حرکت بده یعنی من و ببر رو دوشت باد گلو بگیر. خیلی جیغ و ویغی نیست معمولا سعی میکنه با زبون خوش حالیمون کنه و اگه نتونست یه چشمه بهمون نشون میده.اما جلوی مامان و باباهامون خوب بلده ضایعمون کنه. گاهی وقتی رو تختمون خوابیده دوتایی کنارش دراز میکشیم و هم از دیدن خودش و فیگورهایی که تو خواب میگیره کیف میکنیم هم به این فکر میکنیم که یه فلفل نیم وجبی دو تا آدم رو چطوری گذاشته سرکار. این روزها اگه آقای همسر نباشه من از گشنگی میمیرم چون معمولا وقت غذا خوردن ایشون به من وصل هستن من به رومینا غذا میدم و آقای همسر به من.
خلاصه کلام اینکه این روزها سعی میکنم برنامم رو با رومینا تنظیم کنم بخاطر همین باید تو ساعتهای خواب اون من هم بخوابم که اگه شبی نصف شبی خانوم خوابش نمیومد یا هوس کرد چند ساعت تفننی می می بخوره من از بیخوابی تلف نشم. بزرگترها میگن چله اش بگذره برنامه اش منظم میشه امروز 21 روزش شده به همین زودی.
اما هر لحظه و هر ثانیه که نگاهش میکنم خدا رو شکر میکنم و ازش میخوام لیاقت نگهداریش رو به من بده تا ازش خوب نگهداری کنم سخت هست ولی ارزشش رو داره چون رومینا میوه عشقمون هست و دلمون میخواد خوب ازش محافظت کنیم.
شاید یه مدتی نتونم بیام بنویسم یا حتی بهتون سر بزنم تا یکم برنامه هامون رو روال بیفته باز هم از همه دوستهای مهربونی که تو این مدت بهم سر زدن و پیام تبریک گذاشتن ممنون انشاا... سر فرصت از خجالت همتون در بیام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:9 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونا
اونایی که نی نی خوشمزه من رو از بدو بوجود اومدنش میشناسن باید یادشون باشه که رومینا از اول با هرگونه پیش بینی و پیش گویی مخالف بود. در اولین اقدام سونوی تمام دوستان و آشنایان دور و نزدیک از جمله خانوم خونه رو در مورد خودش رد کرد. یکی دو هفته قبل از زایمان که برای آخرین بار پیش دکترم رفته بودم سر یکی دو روز این ور یا اونور باهاش چونه میزدم که جریانش تو همون پست با استخوان .. هستش .
اما هیچوقت فکر نمیکردم این نیم وجبی شیرین دست ما رو حسابی بزاره تو پوست گردو. چون براساس تمام سونوگرافیها من از نظر وضعیت قرار گرفتن جنین ، جای جفت، مایع آمونیوتیک وغیره در بهترین شرایط بودم. اما نمیدونم خودم چرا همش فکر میکردم بچم یا هفته آخر مرداد میاد یا هفته اول شهریور به همه هم همین رو میگفتم. هفته قبل از تولدش که با آقای همسر رفته بودیم پاساژ قایم میخواست سکه ماه تولد شهریور رو براش بخره مثل اون چیزی که برای خودمون خریدیم اما من میگفتم صبر کن شاید نباشه . آقای همسر هم اصرار میکرد که بخره چون فکر میکرد دیگه هرچقدر زایمان جلو بیاد تو مرداد نیست و نهایتا تو شهریوره اما من معتقد بودم صبر کنیم تو خودش بدنیا بیاد بعد براش بخریم دوشنبه 28 مرداد از ساعت 1 صبح حرکات رومینا بشدت سنگین شده بود و دیگه مثل سابق پر جنب و جوش نبود خودش رو سمت راست دلم قلمبه میکرد و بشدت فشار میاورد طوری که از شدت درد نمیتونستم بخوابم. این وضعیت تا صبح ادامه داشت ،صبح با دکترم تماس گرفتم و شرایطم رو گفتم . اونهم گفت بهتره برای یه چکاپ از قلب بچه به بیمارستان لاله برم. موضوع رو به همسرم اطلاع دادم و قرار شد از سرکار که اومد با هم به بیمارستان بریم. یک ساعت بعد منشی دکتر با خونه تماس گرفت که آیا رفتم برای چکاپ یا نه چون دکترم نگران شده بود . وقتی با پاسخ منفی من مواجه شد تاکید کرد که حتما یه آمپول دگزامتازون تزریق کنم و بعد به بیمارستان برای چکاپ برم و نتیجه رو بهش اطلاع بدم. یکم دلم به شور افتاد دوباره با همسرم صحبت کردم قرار شد که ساعت 3 بیاد بریم برای چکاپ اما اونهم یکدفعه دلش به شور افتاد و صبر نکرد تا ساعت 3 بشه و همون موقع سریع اومد خونه. یه چیز مختصری خوردیم و راه افتادیم . رفتم به بخش زایمان ، ضربان قلب رو اندازه گرفتند بعد از اون تو یه اتاق دیگه بهم سرم قندی وصل کردن و از بچه نوار قلب گرفتن. بعد از ده دقیقه پرستار اومد نوار رو دید و بهم گفت: تو یه جاهایی درد داشتی؟ گفتم آره . جالب این هست که نمیدونستم این دردی که دارم تحمل میکنم و صدام در نمیاد درد زایمان هست. پرستار چیزی نگفت و نوار رو برداشت و رفت. بعد از یک ربع با یه ساک مخصوص بیمارستان برگشت ، ساک رو باز کرد از توش گان در آورد یه پرستار دیگه هم یه سوند آورد که باید برای عمل آمادت کنیم، دکتر ختم حاملگی رو اعلام کرده. فکر کنین من چه حالی داشتم . با ناباوری میگفتم نه الان وقتش نیست و زدم زیر گریه . نمیدونستم چه اتفاقی افتاده اما به هرحال من رو آماده کردن آقای همسر هم رفته بود حسابداری تا هزینه بستری و اتاق خصوصی رو بپردازه وقتی برگشت سریع فرستادنش که کنارم باشه. من بشدت گریه میکردم و آقای همسرم هم بغض کرده بود اما بغلم کرده بود و سعی میکرد من و آروم کنه و مدام میگفت مگه تو نمیخواستی رومینا رو زودتر بغل کنی خوب خودش تصمیم گرفته زودتر بیاد پس برای چی گریه میکنی؟ تو الان باید خوشحال باشی. من فقط میگفتم الان وقتش نبود و من هیچ چیز رو آماده نکردم. واقعا هم هیچ چیز آماده نبود تازه قرار بود اون هفته خونه تکونی کنیم وسایل بچه رو مرتب کنیم من آرایشگاه برم و ساک بیمارستان رو ببندم. تنها چیزی که همراهمون بود موبایلهامون بود که آقای همسر ازم چند تا عکس گرفت ولی هرچی ازش خواستم بخواد تا خودشون تا اتاق عمل فیلم برداری کنن قبول نکرد چون تحمل نداشت منو تو اون شرایط ببینه. بدستور دکتر تا قبل از اومدنش سه تا آمپول کورتون که برای کامل شدن ریه بچه بود به من تزریق کردن ،سوند بدجوری اذیتم میکرد و آمپولهایی که بهم تزریق میشد باعث شد که بشدت درد داشته باشم. مامان و بابای من و مامان و بابای آقای همسر هم خودشون رو با عجله رسوندن بیمارستان. مامان و مادر شوهر و همسرم اومدن تو ریکاوری پیشم موندن تا ساعت حدود 5 که دکتر اومد و من رو منتقل کردن به اتاق عمل . راستش هیچوقت نسبت به عمل کردن وحشت نداشتم ، اونروز هم ترسم از عمل نبود ، بلکه نمیدونستم چه اتفاقی برای بچم افتاده که حدود 16 روز زودتر دارم زایمان میکنم. تو اتاق عمل فهمیدم که بند ناف دور گردن رومینا افتاده و باید هرچه زودتر بیارنش بیرون.تو اتاق عمل دکترم در حالیکه قل هو ا... میخوند با دو تا پرستار اتاق عمل شروع کردن به آماده کردن من قبل از اومدن دکتر بیهوشی. دکتر بیهوشی که یه آقای دکتری بود اومد و اول اسم بچه رو ازم پرسید ، بعد در مورد ساعت خوردن غذا و چیزهایی که خورده بودم ازم سوال کرد، بعدش ازم خواست که نوع بیهوشی رو خودم انتخاب کنم کامل یا اپیدورال. راستش هم حوصله حالت تهوع و است*فراغهای بعد از عمل رو نداشتم و هم دلم میخواست رومینا رو همون اول ببینم، بخاطر همین اپیدورال رو انتخاب کردم که همون موقع دکتر خودم و دکتر بیهوشی هشدارهای لازم رو بهم دادن که بعد از عمل تا فردا صبح نباید تکون بخورم و مهره های پشتم رو حرکت بدم و اینکه بعد از این زمان باید مایعات فراوان ، قهوه ترک ، نوشابه سیاه بدون گاز ، چای پر رنگ بخورم تا دچار سردرد نشم. به هرحال منو نشوندن چون با وجود اون سوند دردناک از یه طرف و درد شدیدی که داشتم خودم نمیتونستم راحت بلند شدم. به هرحال پشتم رو صاف نگه داشتم و تزریق انجام شد بعد از اون بهم اکسیژن و سرم وصل کردن و یه پرده کشیدن ، فکر میکردم شاید از تو صفحه فلزی چراغ اتاق عمل که بالای سرم هست بتونم یه چیزهایی ببینم که اونهم کشیدن اونور تر. کم کم احساس کردم پاهام دارن سنگین میشن و هرچی زور میزدم نمیتونستم تکونشون بدم یه جورایی احساس میکردم که فلج شدم. دکتر ازم خواست واسه پرستارهایی که تو اتاق عمل بودن و مجرد بودن دعا کنم من هم یاد بچه های وبلاگی افتادم و از حامله ها شروع کردم و اونایی که نینی میخوان و مشکل دارن و ... وبلاگها مثل ورقهای یه دفتر حرکت میکردن و آخراش من فقط با دور تند اسم وبلاگها رو میدیدم اما تمرکز نداشتم هرکدوم از اینها خواستشون چیه فقط از خدا خواستم به هرچی میخوان برسن. بعد از چند دقیقه دکترم پرسید الان چه احساسی داری ؟ پرسیدم: در مورد چی؟ گفت: هیچی. فکر کنم میخواست بفهمه کامل بیحس هستم یا نه. بعد از مدتی دیدم تختم بشدت تکون میخوره و احساس کردم چند نفر پریدن روم، درد نداشتم اما احساس میکردم بالای دلم سنگینه و حتی گاهی شکمم رو مثل یه کیسه تصور میکردم که چند تا دست توش هست . تو همون حال گفتم: زلزله اومده؟ دکترم هم گفت: خوب باید بچتو از تو دلت در بیاریم. بعد از چند لحظه صدای دکترم رو شنیدم که میگفت : تبارک ا... . ساعت 17:45 دقیقه دخترک ما بدنیا اومد. رومینا رو در حالیکه صورتش رو جمع کرده بود سریع آوردن بهم نشون دادن و بردن به بخش مراقبتهای ویژه نوزادان چون خوب نمیتونست گریه کنه ، فقط تونستم مسیر بردنش رو با نگاه دنبال کنم. بعد از اون احساس خواب آلودگی بهم دست داد ، دکترم خودش بخیه زد و من رو از رو تخت اتاق عمل بروی یه تخت دیگه منتقل کردن و بردن بیرون بخش که پشت در آقای همسر و پدر و مادرها منتظر ایستاده بودن وقتی قیافه نگران آقای همسر رو دیدم فقط با زور تونستم یه لبخند بهش بزنم . من و به اتاقم منتقل کردن و دو تا پرستار شروع کردن به پوشوندن لباس و مرتب کردن تخت. حس بدی هست وقتی احساس کنی از کمر به پایین دو تا تیکه گوشت بزرگ و سنگین آویزون هست ، این حسی بود که نسبت به پاهام داشتم. مامانها خواستن پیشم بمونن که آقای همسر قبول نکرد ، اونها هم رفتن پایین تا باباها بیان بالا و منو ببینن به داداشها هم زنگ زدن که نیان. همه رفتن و فقط همسرم موند که بهش گفتن باید برای فردا صبح برام آب آناناس و آب گلابی بخره و شکم بند مخصوص که قبل از راه رفتن باید میبستم ، بخاطر همین یه نیم ساعتی تنها بودم چون شب شده بود و آقای همسر برای خرید تا نزدیک بیمارستان آتیه رفته بود و برگشته بود. اون شب آقای همسر یکی دوبار به بخش مراقبتهای ویژه نوزادان رفته بود و رومینا رو دیده بود . بچه به گریه افتاده بود ولی هنوز خوب و کامل نمیتونست نفس بکشه بخاطر همین زیر هود اکسیژن بود و بخاطر کورتونهایی که به من تزریق کرده بودن به هردوتامون آنتی بیوتیک تزریق میکردن تا مقاومت بدنمون پایین نیاد. پرستارهای بخش نوزادان هم گفته بودن نمیتونیم بچه رو بیاریم تا مامانش ببینه هروقت مامانش تونست راه بره و تا اینجا بیاد میتونه بیاد بچه رو ببینه. قرار بود ساعت 6 صبح چای عسل و آب میوه بخورم و بعد از بستن کمربند راه برم. فکرشو بکنین از ساعت 8 شب بیدار باشی و چشمت به ساعت باشه تمام ثانیه ها رو دونه به دونه بشمری تا 6 صبح بشه اونهم سیخونکی بدون بالش ، پشت سرت هم درد گرفته باشه، دم به دقیقه هم بیان یا بهت آمپول تزریق کنن یا سرمت رو عوض کنن یا شیاف بزارن یا یه عده بریزن تو اتاق تا شیفت رو از گروه قبل تحویل بگیرن یا سرپرستار بیاد ازت بپرسه داره بهت خوش میگذره و مشکلی نداری؟ طفلک آقای همسر هم تا خود صبح نشسته بود و منو نگاه میکرد که نکنه چیزی بخوام یا درد داشته باشم. خود پرستارها معتقدن که بیمارستانشون هتل هست اما فکر نکنم اگه بهترین و گرونترین اتاق بیمارستان رو هم داشته باشی با اون همه درد و ناراحتی به خودت و همراهت احساس بودن در هتل دست بده. صبح برام وچای عسل آوردن و بعدش آب میوه خوردم و آقای همسر با کمک بهیار شکم بندم رو محکم بستن. درد وحشتناکی رو تحمل کردم وقتی میخواستن بلندم کنن چون جای بخیه ها بشدت درد میکرد به هرحال به زور راه رفتم چون دلم میخواست هرچه زودتر خودم رو به بخش نوزادان برسونم. البته پرستارها میگفتن صبر کن تا ساعت 9 بشه تا هم حالت بهتر بشه هم دکتر نوزادها رو چک کنه بعد برو. به هرحال ساعت 9 یواش یواش با آقای همسر رفتم بخش نوزادان و دخترم رو دیدم خیلی سخت بود که پیشش بودم نمیتونستم بغلش کنم حتی بخاطر بخیه ام نمیتونستم خم شم ببوسمش . تا ظهر دکترم برای ویزیت اومد و از خودم پرسید که دوست دارم تو بیمارستان بمونم پیش دخترم یا مرخصم کنه من هم دیدم اجازه که ندارم پیشش بمونم پس چه فایده داره من از بیمارستان ترخیص شدم و دختر گلم رو تو بیمارستان جا گذاشتم .
هفته وحشتناکی رو من و آقای همسر پشت سر گذاشتیم ، من دیگه خودم رو فراموش کرده بودم و با وجود درد و بخیه روزی دوبار میرفتیم بیمارستان لاله که هم واسه رومینا شیرهای دوشیده شده رو ببریم هم ببینیمش. طفلی همسرم هم باید ناراحتی خودش رو فرو میداد هم باید مواظب من میبود و من و دلداری میداد هم باید کارهای خودش رو انجام میداد. البته اون چند روز که من تو خونه تنها بودم هر روز میرفت شرکت کارهاش رو برمیداشت میومد خونه انجام میداد که من تنها نباشم ، دلم نمیخواد از حال و هوای اون دوره دوری بگم و اینجا رو تبدیل به غم نامه کنم چون میدونم به صلاح دخترم بود و باید بگم خدا خیلی ما رو دوست داشت که ما به موقع متوجه شدیم و سریع به بیمارستان مراجعه کردیم وگرنه میتونست عواقب خیلی بدی به همراه داشته باشه. خدا رو شکر میکنم که دخترمون رو به ما برگردوند هرچند سخت بود اما به هرحال الان دیگه پیش ماست.
البته مامانهایی که نی نی تو راه دارن دلیلی نداره که بترسن اما باید تو دو ماه آخر حواسشون به حرکات بچه باشه و سرسری ازش عبور نکنن، چون هیچ چیز قابل پیش بینی نیست من با بهترین شرایط دوران حاملگی ، بدون درد ، بدون استراحت مطلق و خونریزی و ... و با بهترین شرایط برای جنین دچار این مشکل شدم. خدا رو شکر که الان دارم اینها رو مینویسم نی نی مامان تیستو و نی نی بلفی عزیز هم بدنیا اومدن قدمشون مبارک. راستی امروز در واقع روزی بود که نی نی من باید بدنیا میومد اما نمیدونم کی بهش گفته بود این یه مسابقه هست خواسته زودتر از نی نی مامان تیستو و نی نی بلفی بیاد بیرون.
پی نوشت1: گلپر نازم، برفی مهربونم، گلی دوست داشتنی هیچوقت محبتتون رو از یاد نمیبرم ممنون که تو اون روزهای سخت به یادم بودین و دلداریم میدادین .صحبت کردن با شما دوستهای مهربون آرومم کرد. بازهم ممنون پی نوشت2: ببخشید پست طولانی هست وقت نمیکنم ویرایش یا دسته بندی کنم خودتون به بزرگی ببخشین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:37 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام هزار تا معذرت بابت تاخیر . شاید باور نکنین ولی این خانوم طلا واسمون وقت نمیذاره. پستی که قرار بود بذارم رو دارم تو ورد تایپ میکنم چند تا عکس هم انتخاب میکنم . سعی میکنم اگه خدا بخواد تا فردا بذارمش فعلا رومینا داری تمام هوش و حواس ما رو برده. بعضی از دوست جونا از حال و هوای آقای همسر تو این روزا پرسیده بودن. باید بگم که همسرم تا مهر کارش رو نیمه وقت کرده تا بیشتر پیش ما باشه و تو همون چند ساعتی هم که نیست شونصد بار زنگ میزنه حال و احوال میکنه . به هرحال وجود این مرد مهربان و عاشق یکی از رحمتهای خدا بود که نصیب من شد . من نمیتونم ادعا کنم که مادر خوبی هستم چون کاری بیشتر از اونچه که بقیه مادرها برای بچه هاشون میکنن انجام نمیدم اما میتونم ادعا کنم همسرم تو هر نقشی که قرار گرفت به بهترین وجه اون رو اجرا کرد. پرستار، همراه، همسر، دوست، رفیق ، پدر ، عاشق ،.... من در این نه ماه انتظار و روزهای بعد از اون حتی یکبار از مامانم کمک نخواستم .حتی زمانی که خودش اومد تا به من کمک کنه برش گردوندم تا بره سر خونه و زندگی خودش چون عزیز دلم تمام جاهای خالی رو برام پر کرد و نیازی به کمک هیچ کس نداشتم. عاشقانه همسرم رو دوست دارم و عاشقانه رومینا رو دوست دارم چون میدونم نیمه زیبای وجودش از وجود این مرد عاشق و مهربان هست. شاید تمام آرامش و دلنشینی رومینا و لبخندهای قشنگی که میزنه بخاطر همین زیبایی هست. عاشق هردوتاشون هستم و از خدا میخوام هیچوقت به وسیله این دو تا عزیز من رو امتحان نکنه چون از الان اعلام میکنم که تسلیم هستم و حتما شکست میخورم. خدا رو شکر میکنم بخاطر وجود هردوتاشون و شکر میکنم بخاطر زندگی کوچولو و زیبایی که به من داده . دوست دارم جمع کوچولو مون سالم و تندرست باشه و غیر از این چیزی نمیخوام چون همونطور که گفتم بقیش همه چیزهای رفاهی هست که هر زمان اراده کنی میتونی بهشون برسی ولی سلامتی و عشق چیزی نیست که بشه براحتی پیداشون کرد یا براحتی تا آخر حفظش کرد. پی نوشت۱: سعی میکنم تا فردا پست مربوط به اتفاقاتی که تو این مدت افتاده رو بنویسم. پی نوشت ۲: دوستای عزیزی که اومدین سر زدین و پیام تبریک گذاشتین از همتون ممنونم و سعی میکنم بتدریج به همتون سر بزنیم اما یکم زمان میبره . باز هم ممنون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:43 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام
هنوز سه تاییمون داریم دوران گیج منگولی رو طی میکنیم فکر کنم یکم طول بکشه تا با هم خوب خوب آشنا بشیم. فکر کنم تا زمانی که بیام و در مورد زایمانم بنویسم مامان تیستو و بلفی هم زایمان کردن و نی نی هاشون پیششون هست .
الان که دارم این چند خط رو مینویسم رومینا خوابه . خدا رو شکر خواب شبش طولانی هست و حتی وقتی تو خواب پی پی میکنه اهل جارو جنجال نیست. اما در طول روز حسابی خدمتم میرسه امروز از ساعت ۱۰ تا ساعت حدود ۱ یکسره بهش شیر دادم و این وسط زنگ تفریح سه بار پمپرز عوض کردم و بدنش رو ماساژ دادم.
الان دیگه حسابی بیهوشه . عکساشم میزارم فقط یکم به من مهلت بدین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:10 توسط شيلا |
|
|
سلام
رومینای نازنین ما در روز ۲۸ مرداد ساعت ۱۷:۴۵ با وزن ۳۰۵۰ گرم در بیمارستان لاله بدنیا اومد. فعلا بیشتر از این نمیتونم بنویسم تا بعد سر فرصت بیام . فقط میتونم بگم پروردگار مهربان برای بار بینهایت لطف ومهربانی بیکرانش رو نثار من و زندگیم کرد که هرچه بخوام شکر و سپاسش رو بگم کم و ناچیزه.
پی نوشت: گلپر عزیزم، برفی نازنینم ممنون از اینکه تو روزهای سخت، مهربونانه جویای حالم بودین از داشتن دوستان نازنینی مثل شما به خودم می بالم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 17:45 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|