تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

سلام دوست جونام

به تصویر زیر توجه کنید:

Image and video hosting by TinyPic

 در این تصویر دو موضوع متفاوت وجود دارد که یکی نمایان و دیگری پنهان است.

موضوع اول: ایول بابا ،هوارتا پمپرز خریدیم و احتکار کردیم تا خیالمون جمع باشه ، رومینا طلایی حالا حالاها میتونه با خیال راحت توشون کارهای خوب خوب بکنه.

آها یه چیز دیگه هم میشه گفت: ما یه عالمه پول داریم ، البته داشتیم که تبدیل به پمپرز شد و در آینده نزدیک تغییر شکل میده و وارد چرخه غیر قابل بازیافت میشه.

آما .......

موضوع اصلی همون چیز مخفی هست.

حالا من چه خاکی تو گلدونم بریزم که آقای همسر حواسش نبود که کوله پشتی من بغل کتابخونه هست و تمام لوازم استخر و بدنسازی هم توش هست . الان هم کوله پشتیم زیر خروارها پمپرز دفن شده.

از همه مهمتر اینکه اینجانب شونصد نفر رو برای شنبه به صرف استخر دعوت کردم ، انوقت همین دیروز که میخواستم برم کلاس یوگا فهمیدم که کوله پشتی بیچارم مدفون شده.

شما جای من باشین چیکار میکنین؟

الف- خطر ریزش آوار رو به جون میخرین و کوله پشتی رو نجات میدید باشد که به جاودانگی برسید.

ب- به آقای همسر میگین (اول میجنگین بعد التماس میکنین)همونطور که همه رو چیده همونطور هم بیاره پایین و کوله رو نجات میدین.

ج- آرزو میکنین رومینا هرچه زودتر کلک همه اینها رو بکنه تا شما به خواستتون برسین.

د-بخاطر بار مالی قضیه از خیر کوله پشتی میگذرین چون همچین نو هم نبوده و فکر میکنین اگه یه مایوی تازه بخرین ارزونتر تموم میشه و اون رو داخل ساک یا مشمع میندازین و میرین .

ر- از خیر استخر میگذرین و کلی فحش میخورین.

ی- هیچکدوم از موارد بالا

لطفا زودتر بگین تا شنبه راهی نیست.

--------------------------------------------------------------------

باز یکی از وب من ترسید. من نمی فهمم چطوریاست یکی میاد میخونه هوس بچه داری به سرش میزنه و منو تهدید میکنه که من به هوسش انداختم که کنترل جمعیت نکنه و ۶ تا بچه بیاره ،یکی هم زهره ترک میشه.

آزاده جان ، دختر گلم ، شما هم از زایمان میترسی هم از بچه داری میترسی ،پس میشه بگی هدفت از بچه دار شدن چیه؟

پدر جان اینی که داره میاد لولو نیست جگرگوشه ات هست وقتی بیاد نه تنها نمی ترسی بلکه با تمام سختیهاش عشق میکنی.

اول باید ببینی اصلا هدفت از بچه دار شدن چیه؟ واسه خالی نبودن عریضه ؟ اگه غیر از این هست پس مسوولی و باید به وظیفت در قبالش عمل کنی.

حالا شانس آوردی گوش شیطون کر، رومینا از اون بچه هایی نیست که مرتب دل درد دارن ، چه میدونم کولیک دارن ، حساسیت به لاکتوز دارن ، رفلکس دارن ، .... و هزار مشکل دیگه که باید به مرور رفع بشه اما باعث میشه خواب و خوراک هم از بچه طفل معصوم گرفته میشه هم از پدر و مادرش .

من هرچی نوشتم از شرایط عادی نگهداری از بچه هست هیچ شرایط حادی وجود نداره.

من از چی گفتم که شما ترسیدی؟ یه کم به خودم هم بگو شاید بترسم.

 اگه این بچه ها همین یه ذره گریه رو هم نکنن که دیگه اسمشون نوزاد نمیشه . نوزاد برنامش مشخصه شیپسی کولا، دیش ، لالا حالا یکی از اینها یکم دیر و زود بشه یه کوچولو صداشونو میندازن تو سرشون و اونگه اونگه راه میندازن.

اما اونقدر شیرینی به زندگی میدن که حتی وقتی میخوای بخوابی دلت واسش تنگ میشه .وقتی هر روز یه کار جدید به کارهاشون اضافه میشه و کلی ذوق میکنی و زود میری دوربین میاری تا ازش عکس بندازی.

یه نصیحت خواهرانه بهت میکنم اینقدر با ترسات زندگی نکن، اینکه میگن ترس برابر با مرگ هست ، حالا من برابر مرگش نمیگیرم اما میگم از هرچی که بترسی عاشقت میشه و میاد در آغوشت.

نمونش خود من، من نه از عمل میترسیدم ، نه از زایمان و نه از بچه داری اما یه نگرانی در تمام طول بارداری همراهم بود : ترس از افتادن بند ناف دور گردن بچه .

دیدی که با بهترین شرایط بارداری این اتفاق برام افتاد، در واقع خودم مسببش بودم و جذبش کردم.

بهتره به خودت مسلط باشی و بجای اینکه بخونی و  بترسی ، بخون و یاد بگیر. سعی کن تجربه کسب کنی که وقتی بچه ات بدنیا اومد دست و پات رو گم نکنی .

دیگه هم نبینم بیای بگی فلان چیز رو نوشتی من ترسیدم یا دارم میترسم. قربونت اینجا فیلم ترسناک اکران نمیشه ، اینجا زندگی واقعی من هست اگر هم ترسناکه خوب ترسناکه دیگه پس معلوم میشه من فیلم ترسناک دوست دارم و خودم هم نمیدونستم.

بیا از حسهای قشنگت بگو تمام دوره خاطره هست که خیلی سریع میگذره، چشم بهم گذاشتم و رومینا داره دو ماهش تموم میشه.

خدا رو شکر کن که این نعمت رو به تو عطا کرده که خیلی ها در حسرت داشتن همین چیزی هستن که تو همش ازش میترسی.

سعی کن الان که بارداری از بارداریت و بعد از اون هم از در آغوش کشیدن نی نی لذت ببری.

مثل من که از بس کرم دارم البته دور از جون رفتم رومینای نیمه خواب رو بغل کردم و یه دستی دارم جون میدم و تایپ میکنم. اما خدایی وقتی خودش رو شل میکنه و میچسبونه بهم .... نمیتونم بگم چه حالی میشم و چه عشقی میکنم.

ولی خیلی حال خوبیه

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 16:54  توسط شيلا | 
سلام دوست جونام

راستی امروز چند شنبه هست؟ من که فقط پنجشنبه و جمعه رو بخاطر اینکه آقای همسر پیشم هست میشناسم بقیه روزها عین هم هست.

از این هفته میخوام یه تغییراتی تو زندگی بدم یعنی میخوام ورزش و استخر رو شروع کنم از بابت رومینا هم خیالم جمع هست چون هیچکس مثل باباش نمیتونه خوب نگهش داره.

برادر شوهر گرامی هم دیروز صبح از ایران رفت و تو فرودگاه آخرین بوس بوسی ها رو با رومینا کرد ، حالا دفعه بعد که بیاد رومینا چقدری و چه شکلی هست ، خدا میدونه.

در بین سوغاتیهایی که از سوئد آورده بود یه چند مدل چای بود، حالا نگین چای مگه همین جا نیست که از سوئد آورده ؟

اولا که برادر شوهرم تو کار تجارت چای هست و اصولا چون از اون آدمهایی هست که اگه یه سنگ بدی دستش میره تا جد و آباد سنگ رو در میاره. علاوه بر شغلی از نظر علمی هم تو مقوله چای خیلی وارده و تحقیق کرده و حتی یکی از موسسات تحقیقاتی چای استکهلم مرتب نتیجه تحقیقاتش رو براش میفرسته.

به هرحال با صحبتهایی که کردیم به این نتیجه رسیدم که علاوه بر چای سیاه و سبز هوارتا نوع چای با خواص مختلف هست که ما تا حالا حتی اسمشم نشنیدیم.

اما یکی از چای های گرونقیمتی که دارن از کشور چین وارد میشه و بهش میگن چاینیز فلاور تی یا چای گل چینی.

چای از نوع چای سفید هست و خیلی خواص داره اینکه میگم خیلی خواص داره ، بخاطر این هست که همه رو برام گفت اما اونقدر زیاد بود و در ضمن در مورد انواع و اقسام توضیح داد من از یادم رفته اما فقط میدونم چای سفید از لحاظ خاصیت از چای سبز و سیاه بهتر هست.

 این چای رو تو هفته آخر سپتامبر و هفته اول اکتبر میچینن ، از برگهای سر بوته هست اما شرایط خاصی داره چیدنش یه چیزهایی تو مایه های گل محمدی کاشان یعنی باید آفتاب طلوع نکرده باشه، هوا سرد نباشه  گرم نباشه بارون نیاد .... خلاصه هرکدوم از شرایط محیا نباشه چای چیده نمیشه و اگه تو این مدت این کار انجام نشه ممکنه اصلا اونسال چای نداشته باشن.

به هرحال چای چیده شده رو خشک میکنن ، به شکل گرد فرم میدن و یه نوع گل وسطش میذارن ، هر کدوم از توپها یه نوع گل وسطش هست بعد که بخوای چای رو دم کنی برگهای چای تو آب جوش باز میشن و به حالت اولیه برمیگردن و گل از وسطشون میاد بیرون. هر کدوم از این چایها رو میشه تا چهار بار روش آب جوش ریخت و مصرف کرد ، بعد از اون تا چند روز میشه بصورت تزیینی استفاده کرد و فقط باید آبش رو عوض کرد.

اینهم عکس چای و مراحل باز شدنش:

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

-----------------------------------------------------------------------------

ساعت  نیمه شب، تو آشپزخونه پیشت میزنهارخوری نشستم و دارم لباسهای رومینا رو بخار میدم. صدای آقای همسر از تو اتاق خواب میاد:

(مدل پیج های بیمارستانی بخونید)

آقای همسر: خانم دکتر رومینا به بخش خواااااااااااااااااااااااب

آقای همسر(با صدای آرامتر): خانم دکتر رومینا به بخش خواااااااااااااااااااااااب

آقای همسر(با صدای خیلی یواش): خانم دکتر رومینا به بخش خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب

بعد دیگه صدای پیج نیومد بلند شدم رفتم تو تاریک روشن اتاق خواب نگاه کردم دیدم آقای همسر خواب که چه عرض کنم یه چیزی تو مایه های مدهوش و بیهوش بود . یه چیز سبز هم دیدم که تکون میخورد _ اون چیز سبز قسمت بیرونی پستونک رومینا بود که شب نما هست _ و دو تا چشم براق که داره من و نگاه میکنه و گاهی از پشت پستونک یه چیزهایی هم میگه تو مایه های قیون قیون ، دستهاشم تو هوا تکون میده.

دیدین بچم چه وظیفه شناسه و  تو شیفت شب چه خوب باباش و خواب کرد.

 

-----------------------

چند روز پیش داشتیم فایل عکسها و فیلمهایی که از روز اول بدنیا اومدن از رومینا گرفتیم رو نگاه میکردیم.

آقای همسر: به یه چیز دقت کردی؟

شیلا: به چی؟

آقای همسر: به صداهامون . صداهامون عوض شده . ظاهرا رومینا داره بزرگ میشه اما در واقع ما هم داریم کوچیک میشیم.

-------------------------------------------------------------------------------

من تو آشپزخونه مشغولم و رو مینا تو بغل آقای همسر تو اتاق خواب هست.

آقای همسر: خوب دختر خوشگلم ، گفتی واست چی بخرم؟

رومینا: (من که چیزی نمیشنوم)

آقای همسر: سرویس جواهر ، چشم برات میخرم . دیگه چی؟

رومینا: (باز هم من چیزی نمیشنوم)

آقای همسر: سرویس الماس ، چشم بابایی اونهم برات میخرم. واسه مامان چی اجازه میدی واسه مامان هم بخرم؟

رومینا: (باز هم من چیزی نمیشنوم)

آقای همسر: نه ؟ اجازه نمیدی؟ چرا؟ بدردش نمیخوره؟ مامانی اینهمه زحمت میکشه ، به تو شیپسی کولا میده ، اجازه بده یه چیز کوچولو اندازه مورچه واسش بخرم.

رومینا: (باز هم من چیزی نمیشنوم)

آقای همسر: ممنون دختر مهربونم. مامانی رومینا اجازه داد یه طلای کوچولو هم برای شما بخرم.

شیلا: زحمت نکشین خودم هوارتومن پول دارم واسه خودم میخرم منت شما دو تا رو هم نمی کشم.

به نظر شما من با این دوتا باید چیکار کنم؟

---------------------------------------

باور کنین این همسر ما باید هنرپیشه میشد ، یه جورایی حقش رو خوردن.

یه بعد از ظهر که یکی دو ساعت میخواستم استراحت کنم . چشم باز کردم دیدم آقای همسر رومینا رو بغل کرده و بالای سر من واستاده.

آقای همسر: بانو، خداوندگار آمون را نظافت نمودیم به او شیپسی کولا بدهید.

خداوندگار آمون هم که همان رومینا می باشد لباش رو گرد کرده بود و داشت با دستاش بازی میکرد.

 

توضیح: شیپسی کولا همان شیر بنده می باشد ، از آنجایی که بیشتر از یک ساعت رومینا رو سیر نگه نمیداره و دوباره گشنش میشه آقای همسر معتقده که شیر من برای رومینا یه چیزی تو مایه های دلستر هست بخاطر همین نام شیپسی کولا برای آن برگزیده شد و از این رو رومینا علاوه بر شیپسی کولا شیر خشک هم تناول می نماید که در اینجا نام آن پوپو نهاده شده است.

 

--------------------------------------------------------------

این آقای همسر ما گاهی وای میسته وای میسته یکدفعه برمیگرده یه چیزی میگه اونهم با لحن جدی که خداییش نمیتونم  جلوی خندمو بگیرم ، خودش هم تازه بعد از اینکه من میخندم خندش میگیره وگرنه این حرفها رو خیلی جدی میگه.

نمونه اش:

آقای همسر رومینا رو با بالش رو پاش خوابونده بود و داشت بهش پوپو میداد.

من هم بغلش نشسته بودم و داشتم شیر خوردن رومینا رو تماشا میکردم .

آقای همسر (با لحن خیلی جدی):

نمیدونم چرا احساس میکنم من تو زندگی گذشته ام یه مامان بودم؟

بعد از کلی خندیدن

شیلا: حالا چرا مامان؟

آقای همسر: نمیدونم شاید بخاطر اینکه دارم بهش شیر میدم.

قربونت برم ، اگه مامان هم بودی بهترین مامان دنیا بودی.

------------------------------------------------------------------------------

خلاصه هرکی هوس بچه داری به سرش زد ، صبر کنه درست زمانی که داره از خواب هلاک میشه بیاد پیش ما تا رومینا رو یه دو ساعتی بسپاریم دستش تا با پستونک انواع و اقسام هنرنمایی رو به نمایش بگذاره: غر بزنه ، حرف بزنه، آواز بخونه، خلاصه کلی هنرهای دیگه که نمی تونم اینجا رو کنم.

قبلا از رو تشکچه اش راه می افتاد میومد پیش من ، الان نمیدونم چطوری قل میخوره که تشک اش هم با خودش میاره. دیشب که یه لحظه چشم رو هم گذاشتم خانوم تو پمپرزش دیش کرده بود ، از اونجایی که بقول مامانم خیلی پاکیزه خانوم هست اصلا طاقت نداره از همون اول دیش کردن خبرت میکنه که زود جاشو عوض کنی طاقت یه قطره اش رو هم نداره، دیشب که با تشکش اومده بود بغل دست من ، با دست راستش لپمو میگرفت ، با پای راست هم میزد رو بازوم در عین حال قیون قیون هم میکرد فقط شانسی که آورده بودم ناخنش رو یکی دوساعت قبل گرفته بودم وگرنه صورتم زخم میشد.

اصولا اگه به حرکاتش توجه کنیم دقیقا میشه فهمید چی میخواد چون بی دلیل سرو صدا نمیکنه، وقتی جاش تمیزه و شکمش هم پر معمولا ساکت هست ، اگه این شرایط محیا باشه ولی خوابش نیاد تو جاش برای خودش حرف میزنه و دست و پاش رو تکون میده که بلاخره یکی پیدا بشه بیاد سراغش یا باهاش بازی کنه یا بغلش کنه.

 

حالا من میگم این بچه حرف میزنه شما هی باور نکنین.

سه تا چیز رو خیلی واضح میگه یعنی فقط یه بار نشنیدیم که بگیم توهم بوده ، مرتب تکرار میکنه.

یکی وقتی میخواد اعتراض کنه به چیزی مثل زمانیکه در اوج گرسنگی شیشه شیرش رو بگیرم سمت دهان خودم خیلی با عصبانیت توام با گریه میگه: ااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(با کسره)

وقتی حوصله نداشته باشه و بخوای لباسش رو عوض کنی با گریه میگه: نهههههه نهههههههههههه

وقتی هم که تو دلش هوا باشه و هواشو رو شونت خالی کنی یا پمپرزش و عوض کرده باشی دلش سبک شده باشه با یه صدای نازکی میگه آخیش.

این روزها کاملا با نگاه ما رو تعقیب میکنه ،قشنگ تو صورتمون نگاه میکنه و گاهی هم میخنده که من دلم ضعف میره. وقتی سرشو رو شونمون میذاره که بخوابه با اون یکی دست محکم گردنمون رو نگاه میداره .

 

دقیقا هم میزان حساسیت هردوی ما رو میشناسه و میدونه که من نسبت به گریه هاش حساس ترم و زود بغلش میکنم و سرشو رو شونم میذارم تا من و می بینه صداش رو بلند تر میکنه ، حتی شده مثلا رو تخت خوابیده داره آروم نق میزنه تا تو اتاق سرک میکشم که ببینم چیکار میکنه شروع میکنه به فریاد کشیدن و مثل اون عکس خودش رو سرخ میکنه که این واقعا من و به وحشت میندازه.

 اما آقای همسر اینجور مواقع چون خونسرد تر عمل میکنه واسه اونهم گریه میکنه اما وقتی می بینه خیلی فایده نداره گریه هاش رو منقطع میکنه یعنی یه ذره گریه میکنه یه ذره صبر میکنه.

 

آخر این هفته نوبت واکسن دوماهگیش هست ، راستش نمیدونم بعد از واکسن زدن چی پیش میاد، درد که مسلما داره اما اینکه تب میکنه یا مشکل دیگه ای پیش میاد هیچی نمیدونم فقط از خدا میخوام بخیر بگذره و بچم زیاد عذاب نکشه. گرچه میدونم به نفعش هست.

 

دیدین چی شد ؟ آخر چای هم به رومینا ختم شد.

من برم چون یکی از خواب پاشده ،فکر کنم دیش کرده بهدشم باید تو صف به به واسته.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:5  توسط شيلا | 
 

سلام دوست جونام

 

اکنون که قلم بدست میگیرم و برای شما می نویسم رومینای قلب مامان ،شیر خورده ، پمپرز عوض کرده ، ورزش کرده و بادگلو خالی کرده و هم اینک در خواب به سر می برد، کهنه شور در حمام لباس میشوید و من مامان شیلا از نوع اردشیر برای شما مینویسم .

اینکه میگم اردشیر بخاطر این هست که از وقتی رومینا دار شدم کلی بطول گردن و دست و پام اضافه شده، چطوری؟

همین الان که لپ تاپ رو کانتر آشپزخونه هست و دارم مینویسم دم به دقیقه گردن میکشم تا تو اتاق خواب رومینای خوابیده رو ببینم ، وقتی بغلم هست و میخوام چیزی رو از رو زمین بردارم و دستم نمیرسه پام رو تا منتهی الیه اتصال دراز میکنم و اون چیز رو از رو زمین برمیدارم بعد تا جایی که اون پا بالا می یاد میارمش و اون چیز که میتونه مثلا دستمال کاغذی باشه رو میرسونم بدستم . فکر کنم تا وقتی رومینا دو ساله بشه من قادر به انجام حرکات آکروباتیک خواهم بود.

بقول مهربانو تمام زندگیمون شده رومینا ، خداییش راست میگه اونقدر سرمون رو گرم کرده که حتی فرصت نمیکنم افسردگی بعد از زایمان بشم آخه تا سرم خلوت میشه باید تندی برم بخوابم تا سهمیه خوابم پر بشه .

پنجشنبه ای که گذشت ما برای رومینا جشن چهل روزگی گرفتیم ، از بس از روزی که بچه بدنیا اومده هرکی ما رو دیده از ما شام یا ناهار یا رستوران خواسته و کم کم برچسب خساست و خباثت خلاصه هرچی گیرشون میومد داشتن به ما میچسبوندن، اونایی که بچه کوچک دارن میدونن این روزها اونقدر به پدر و مادر سخت میگذره که حتی دلشون نمیخواد مهمونی برن چه برسه به رستوران، ما هم هرجور فکر کردیم این همه آدم رو تو کدوم رستوران جمع کنیم که همه راضی باشن ، تازه کجا ببریم که خودمون با یه بچه کوچک آواره نشیم. راستش ترجیح میدادیم خرج شام تک تکشون رو بدیم دست از سر ما بردارن اما نشد.

کات: میرویم رومینا داری

خوب من برگشتم البته با یک ساعت تاخیر . رومینا خوب شیر نخورد احتمالا معده اش سنگینه و باید منتظر یه انفجار اتمی باشم، به هرحال اگه صدایی شنیدین به گیرنده هاتون دست نزنین چون مطمئنن پمپرز رومینا هست که از هم پاشیده.

داشتم میگفتم ، چون برادر شوهر بزرگم از سوئد اومده گفتیم از فرصت استفاده کنیم و یه جشن بگیریم که اونهم حضور داشته باشه البته خونه ما که کوچیک بود حدود 40 نفر آدم جا نمیشد پس انداختیم خونه پدر شوهر، البته تمام جزییات جشن رو خودمون تهیه کردیم و از خونه بردیم کیک هم سفارش دادیم اما زحمت مهمون داری افتاد گردن مادرشوهر.

Image and video hosting by TinyPic

به هرحال این جشن به اسم رومینا و به کام همه بغیر از رومینا و من و باباش بود . طفلکم افتاده بود وسط شلوغی هرکی از راه میرسید میخواست ببینتش و بغلش کنه یا باهاش عکس بگیره هر نیم ساعت به نیم ساعت رومینا رو برمیداشتم میاوردم تو اتاق شیر میدادم تا یکم آرامش بگیره . آقای همسر هم هی میرفت بالا سر مردها که داشتن کبابها رو درست میکردن هی میومد به ما سر میزد. من هم مجبور بودم هر وقت رومینا آروم بود برم یکم پیش مهمونها بمونم و تا گریه اش میگرفت دوباره میدویدم تو اتاق ولی درکل بیشترش تو اتاق بودم.

بعد از شام هم آقای همسر اومد تو اتاق صدام کرد که بیا با کیک ازش عکس بگیریم و کیک رو ببر، سرو ته قضیه هم بیاد.

 خلاصه رفتم تا رومینا رو کنار کیکش نگه داشتم تا عموش ازش یه عکس بگیره سرمو بلند کردم دیدم شونصدتا دوربین قدیمی و جدید و با فلاش و بی فلاش و فیلمبرداری بالای سرم هست . تا بیام بگم تو رو خدا فلاش نندازین میترسه همه عکس گرفتن و نی نی من حسابی ناراحت شد من هم با چاقو سریع یه برش به کیک زدم و سپردم دست مادرم دوباره با رومینا اومدم تو اتاق .

بعد صدام کردن پاشو بیا کادو ها رو باز کن که دیگه رومینا رو دست باباش سپردم که بخوابوندش چون خواب آلود بود خودم رفتم کادوها رو باز کردم دست همشون درد نکنه بعضیهاش نقدی بود بعضی هاش مخصوص رومینا بعضیهاش هم مناسب مامان رومینا یعنی ظرف و ظروف.

به هرحال یه قوزی بود که از رو پشتمون برداشتیم حالا یه سری که دعوتشون نکردیم بعدا یقه ما رو می چسبن.

آخه از شانسم همه برنامه ها از عقد برادرم و بدنیا اومد رومینا و پاگشا کردن خانوم برادرم و ... همه و همه افتاد تو یه زمان که ما واقعا تحت فشار قرار گرفتیم. البته من تو هیچ کدوم از برنامه ها نتونستم شرکت کنم حتی تو عقد برادرم ، دیشب هم برادرم و خانومش رو پاگشا کردم و کادوی عقدشون رو دادم و خیالم جمع شد.

بگذریم  

رومینا صاحب دفترچه بیمه هم شد مونده فقط براش پاسپورت بگیریم، اما یه چیز جالب این هست که گفتن برای نوزاد باید پاسپورت جداگانه عکسدار بگیریم.

حالا شما فکر کن یه نی نی 48 روزه رو باید بچسبونیم بیخ دیوار سرش رو صاف نگه داریم بعد بگیم هی بچو پلک نزن ، سرت رو صاف نگه دار ، آب دهن نریز، شیر دور لبت رو پاک کن ....

هفته پیش یه پارچه سفید پهن کردیم رو تخت و خوابوندیمش روش عمو کوچیکه و باباش باهاش بازی میکردن و دستهاش رو می آوردن پایین عمو بزرگه هم ازش عکس میگرفت. هوارتا عکس ازش گرفتن اما یکی از این بین سالم در نیومد یا داره یه طرف رو نگاه میکنه یا پلک زده یا یه چشمش بسته شده یا زبونش رو در آورده .... خلاصه حوصلش سر رفت و چنان گریه ای سر داد که تمام صورتش سرخ سرخ شد ، بغلش کردم و بخودم چسبوندم و کمی بهش می می دادم تا آروم شد.

اما هممون به این نتیجه رسیدیم که این عکس که نشانه اعتراض رومینا هست از همه مناسب تره برای پاسپورت.

نبینم کسی به خوشمل طلای عصبانی من بخنده .

دیشب باباش چند تا عکس دیگه گرفت که بهتر بودن و باید ببینیم اونها کدوم یکی از عکسها رو میپسندن.

در حال حاضر رومینای گریان رو بغل کردم و رو دست چپم خوابیده ، کلی در زمینه تایپ یه دستی پیشرفت کردم اما شرمنده دست چپم داره از لولا کنده میشه پس نتیجه میگیریم من فعلا برم بهتره.

تا بعد

پی نوشت۱: خدا رو شکر انفجاری در کار نبود، خوابید ، بعد از خواب شیرش رو خورد.

پی نوشت 2: امروز که براش لالایی میخوندم کلی بهم لبخند زد حتی چشمای نیمه بازش رو باز کرد خندید.

 رومینای من، امروز رو ابرها سیر کردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:23  توسط شيلا | 
سلام دوست جونام

اولا میخوام از این همه لطفتون که مهربانانه میاین و به من سر میزنین تشکر کنم و شرمنده از اینکه خودم کوتاهی میکنم .

البته تقصیر از من نیست چون واقعا هنوز عادت نکردم یه دستی اونهم با دست چپ تایپ کنم ، فکر کنم همین روزا باید آغوشی رومینا رو برای استفاده از تو جعبه در بیارم .

راستش خیلی چیزها میخواستم بنویسم ، حتی میخواستم طرز تهیه سالاد رومینا رو آموزش بدم ولی الان یک عدد مامان شیلای فین فینی ماسک به دهان بسته هستم که از صبح یه جعبه دستمال کاغذی رو تموم کرده .

طفلی رومینا هروقت چشم باز میکنه من و با این ماسک می بینه اول کلی نگام میکنه بعد چون به نظرش آشنا نیست دوباره چشماشو می بنده.

فعلا برای شادی روح خودم یه عکس میذارم و سنگین تر هستم فعلا که رومینا شکمش پر و زیرش تمیز هست و خوابیده من هم برم بگیرم بخوابم شاید یه فرجی بشه.

فعلا از بوسیدن هم محروم هستیم.

اینهم عکس هنری هفته

Image and video hosting by TinyPic

پی نوشت۱:

ناهید عزیز ، عکس وسایل رومینا تو وبلاگش هست میتونی ببینی.

سارا جون بزودی چند تا عکس از رومینا میذارم که ببینی.

پی نوشت۲:

رومینا چله رو رد کرد اما غول چراغ نیومد؟ نمیگم اصلا تغییر نکرد اما خوب شیر ، پمپرز، خواب، شیر ، پمپرز ، خواب،... برنامه همیشگی هست و تازه تو خواب زور هم میزنه و گاهی حالت خنده یا گریه بخودش میگیره گاهی البته گاهی برای بغل کردن نغ میزنه، عملا تا نزدیک ۴ صبح که پست نگهداری رو تحویل آقای همسر بدم خواب ندارم. راستی این زور زدن تو خواب برای چیه؟

یه سوال دیگه از چه سنی میشه زیر سر بچه بالش گذاشت چون فعلا زیر سرش چیزی نمیذارم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 15:51  توسط شيلا | 
سلام دوست جونام

اولش بگم این وبلاگ برای بالای 15 سال هست و زیر 15 اگه میترسن لطفا نخونن.

راستش تو این چند تا پستی که در مورد زایمان و زندگی جدید با رومینا نوشتم یه تعداد کامنت با این مضمونها به دستم رسید.

1- کم از زایمان میترسیدیم با این چیزهایی که نوشتی دیگه هوس بچه دار شدن هم نمی کنیم.

عزیز دل برادر، چرا از یه زاویه مثبت تر به قضیه نگاه نمیکنی؟ بارداری و زایمان چیزی نیست که فکر کنی خدا خودش داده خودش هم حفظش میکنه. بعله درسته خدا حفظ میکنه اما خدا عقل و هوش و فکر رو در اختیار انسانها قرار داده تا ازش استفاده کنن و تمام کارهاشون رو گردن خدا نندازن.

در هرمرحله از بارداری امکان وقوع حادثه هست و این یه چیز ارثی نیست که حتما طرف خانوادش این مشکل رو داشته باشه اصلا هم قابل پیش بینی نیست.

یکی از دوستان کلی دوره دید تا زایمان طبیعی داشته باشه اما در لحظه آخر شرایطی پیش اومد که مجبور شد زودتر از موعد سزارین کنه یکی هم در تمام دوره استراحت مطلق بود اما زایمانش در وقت مقرر انجام شد من هم با بهترین شرایط جسمی بدون درد و ناراحتی و بهترین شرایط رشد برای جنین دچار این مساله شدم. مطمئن باشین تو خانواده ما من اولین موردی بودم که بند ناف به دور گردن جنین افتاده بود و این مساله ارثی نیست.

اما این مساله میتونه باعث هشیاریتون بشه که تو هفته های آخر هوش و حواستون به حرکات جنین باشه و تعداد دفعات حرکتش در ساعت رو بشمارین که کمتر از 6 حرکت نباشه و همچنین روی نوع حرکتش دقت داشته باشین تا هر نوع اشکالی رو سریع با پزشکتون در میان بزارین.

به هرحال گاهی بحث ساعت و ثانیه هست همونطور که دکترم به همسرم گفت شانس آوردی زن باهوشی داشتی که حواسش بود چون من دو هفته پیش تو ماه نه یکی از بچه هامو همینطوری از دست دادم . بچه حرکاتش کم شده بود و مادر اصلا توجهی نداشت.

2- با این چیزهایی که در مورد بچه داری نوشتی از بچه دار شدن که هیچ از شوهر کردن هم منصرف شدم.

عزیز دل یه برادر دیگه، میتونی یه کار آسون به من معرفی کنی ؟ باور کن من هم عاشق کارهای هلو برو تو گلو هستم ، اما کدوم کار هست که مستلزم زحمت کشیدن و سختی بخود راه دادن نباشه؟

یکیش رو به من معرفی کن: درس خوندن؟ سخته ، کنکور دادن؟ سخته، خیاطی کردن؟ سخته، پول در آوردن؟ سخته، کار کردن؟ سخته،کار نکردن؟ سخته، اصلا زندگی کردن سخته، زنده بودن هم حتی سخته چون مستلزم سختی کشیدن هست ، خدای نکرده از این یکی که منصرف نشدی؟

به هرحال برای وارد شدن به هرمرحله از زندگی باید یه سری سختیها رو تحمل کنی گاهی حتی تو خونه پدری هم باقی موندن سخته.

من با تمام سختیها و بی خوابیهاش نه منصرف شدم نه خسته ، حتی وقتی میرم استراحت کنم دلم نمیاد احساس میکنم دلم برای همسرم و کوچولوم تنگ میشه ، شاید طفلی همسرم در طول شبانه روز 5 ساعت هم خواب نداشته باشه چون اون هم پا به پای من داره از رومینا نگهداری میکنه ، تازه سر کار هم میره ، به وضع سلامتی و خورد و خوراک من هم رسیدگی میکنه ، آره سخته برای هردومون سخته اما یه بار هم نشده پشیمون بشیم چون با تمام وجود این سختی رو دوست داریم و بهش عشق می ورزیم .

کلی کیف میکنیم وقتی رومینا رو حمام میکنیم ، پمپرزش رو عوض میکنیم ، هول زدن واسه شیرخوردنش رو تماشا میکنیم یا وقتی خوابه بجای اینکه خودمون هم بخوابیم گاهی می شینیم فیگورهایی که تو خواب میگیره رو تماشا میکنیم و دو تایی قربون صدقه اش میریم.

به هرحال همونطور که اول پست گفتم وبلاگم بالای 15 سال هست و اگه میترسین و طاقت خوندن ندارین من راضی به زحمتتون نیستم ، من تو وبلاگم چیزی واسه ایجاد رعب و وحشت نمی نویسم ولی اگه نوشته های من هرکدوم از شما رو ترسونده باید بگم ناز بشی الهی که ترسیدی.

رومینا از آخرین باری که در 17 روزگی برای چک آپ پیش دکترش بردیم تا 33 روزگی 700 گرم وزن اضافه کرد و من این رو از موقعی که بغلش میکردم و از کت و کول می افتادم فهمیدم.

دکترش که تا می بینتش میگه : این رفیق منه. بعد همچین رومینا رو روی دست پیچ و تاپ میده و این ور اون ور میکنه گاهی هم یه دستش رو میذاره پشت گردنش و یه دست هم زیر باسنش که باعث میشه رومینا دو تا پاش رو جمع کنه بعد کلی آهنگ دی دیری دیری میزنه و میگه ببینین چه خوب میرقصه. رومینا هم انگار نه انگار صداش در نمیاد آخر سر هم دکترش گفت: خانوم این دختر فوق العاده هست ببینم میتونین یه دختر گیسو کمند خوشگل تحویل من بدین یا نه؟ 

جدیدا تو خواب زور میزنه انگار چه کار سختی انجام داده همچین کش و قوس میاد که نگو. کلا شده یه چیز قاطی پاطی بین من و آقای همسر ، حالتهای خوابیدن و کش و قوس اومدنش عین من ، گرمایی بودنش عین باباش، لب و دهان و چشماش تقریبا شبیه من اما گردی صورتش ، رنگ پوست و بوریش عین بچگی های باباش مخصوصا اون اخمش دقیقا شبیه عکس بچگی باباش هست ، یه آقای همسر کچل کوچولو با یه کله بور و گرد که پستونک به دهن داره با یه اخم خوردنی چپ چپ به دوربین نگاه میکنه، دست و پا و ناخنهاش هم تقریبا شبیه من هست ،حتی گروه خونیش هم بین من و آقای همسر هست یعنی من آ مثبت ، آقای همسر ب مثبت و رومینا آب مثبت.

تازگیها توجهش روی ما ، صدامون و اطرافش بیشتر شده ، وقتی رو تشک تعویض تخت پارکش میخوابونیمش بلا استثنا به فیلهای چرخان بالای سرش با دست ضربه میزنه در حالیکه قبلا اصلا نگاهشون هم نمیکرد. وقتی صدامون رو میشنوه حتی تو اوج گریه یه لحظه سکوت میکنه و سعی میکنه چشمش رو به سمت صدا برگردونه. وقتی رو شونم میخوابونمش کلی سعی میکنه گردنش رو بلند کنه و نگام کنه . گاهی گوشی تلفن رو میارم نزدیک گوشش تا صدای آقای همسر رو بشنوه خیلی بامزه لباش رو غنچه میکنه و چشاش رو میچرخونه به سمت گوشی.

چند روز پیش ناخنهای دستش بلند شده بود و به خودش و ما چنگ میزد ، اول دستکش دستش کردیم که هردو رو از دستاش در آورد ، بعدش آقای همسر یه بلوز آستین بلند تنش کرد و آستینها رو تا نزد، رومینا هم خیلی بامزه دستاش رو به سمت بالا میکشید تا آستینها برن پایین و انگشتاش رو از تو آستین در میاورد. نمیشه زیاد ناخنش رو گرفت چون ناخناش قلمی و پشت ناخنش بلند هست و اگه یه کوچولو اشتباه کنی گوشت رو میگیری ، زود هم بلند میشه .

باباش هم که عجول هی میگه به پاهاش لاک قرمز نمی زنی؟ ببریم گوشش رو سوراخ کنیم ؟

ماشاا... دو تا دست داره ، شونصد تا دست باید این دو تا دست رو کنترل کنه ، مثلا میخواد شیر بخوره دستی رو که زیر هست مثل آدمهایی که دارن فکر میکنن میذاره کنار چشمش گاهی کم مونده بره تو چشمش بعد با دست رویی طوری می می رو بغل میکنه که انگار میخواد باهاش درگوشی حرف بزنه، من هم مجبورم یا اون دست زیری رو زیر بغلم قایم کنم یا بیارمش رو که هر دوتا دست تحت کنترل باشه، گاهی هم همراه می می چهار تا انگشت دستش رو هم میخواد بندازه تو دهان کوچولوش چون جا نمیشه گریش میگیره.

آما ..... یه کوچولو بغلی شده

گولش هم نمیشه زد چون وقتی تو بغلت خوابه زیر چشمی هم میپاد یعنی لابلای خوابش گاهی یواش چشاشو باز میکنه نگاهت میکنه وقتی بذاریش سرجاش بعد از ده دقیقه از خواب بیدار میشه، مگر اینکه خوابش عمیق باشه.

خب ، چیکار کنم شما جای من ، وقتی یکی شب قل بخوره بیاد دمر رو بازوتون با دوتا دست بازوتون رو بغل کنه و شروع کنه به میک زدنش و هرکاری کنین جداش کنین نمیشه ، دلتون نمیخواد بغلش کنین و ببوسینش؟

وقتی با چشمای براقش نگاتون کنه و مثل ماهی بیصدا دهانش رو باز و بسته کنه و واستون با دست و پا رقص پروانه اجرا کنه دلتون نمیخواد بغلش کنین و بخورینش؟

وقتی میاد تو بغلتون خودش رو شل کنه و سرش رو بزاره تو گودی گردنتون و دو تا دستش رو هم بندازه دور گردنتون دلتون نمیخواد بغلش کنین؟

اگه از اون لبخندهای کج و کوله بیصدا که هیچ معنی الا خر کنی نداره تحویلتون بده ، دلتون نمیخواد بغلش کنین؟(البته چند روزه که بعضی از خنده هاش صدا دار شده و گاهی یه هه هه هه هم شنیده میشه)

وقتی از خواب بیدار میشه شروع میکنه به گریه کردن و گاهی خودش رو کبود میکنه بغلش نمیکنین؟

خب من هم بخاطر همینا بغلش میکنم.

می بینین، شیلای غارنشین تمام حرفاش شده رومینا ، خب چیکار کنم ، تمام وقتم باهاش مشغولم حتی تا عصر که آقای همسر بیاد تلویزیون هم روشن نمیشه، امیدوارم فقط همونطور که بعضی از دوستان گفتن بعد از چلش یه معجزه ای بشه و خواب شبش تنظیم بشه وگرنه بعد از یه مدتی یکی باید بیاد از ما دوتا نگهداری کنه.

اگه بخوام در مورد کارهاش بنویسم پستم تمومی نداره اما با همه خستگیها و بی خوابیها هر دومون باهاش عشق میکنیم، هیچکس به ما بچه داری یاد نداد، هیچکس بهمون کمک نکرد تا راه بیفتیم ، هیچکس به ما نگفت که چطور حمامش کنیم ، چطور بهش غذا بدیم ،چطور لباس تنش کنیم ، نه اینکه کسی نبود ما نخواستیم، دوست داشتیم این مساله رو خودمون تجربه کنیم شاید حتی الان بتونیم یه کتاب در زمینه بچه داری بنویسیم چون راههای زیادی رو با رومینا تجربه کردیم که خیلیهاش رو هیچ کتابی بهمون یاد نداد چون مرتب کتابها رو هم مرور میکردیم ،اولین باری که خودم به تنهایی  پوشک رومینا رو عوض کردم اولا اونقدر کوچولو بود که میترسیدم تو دستم بگیرم و پشتش رو بشورم  بعدش هم با ترس و لرز اونقدر پمپرز رو بد بستم که تماما نم پس داد اما الان دیگه از چیزی نمیترسم  حتی اگه لازم باشه تنهایی حمومش هم میکنم.

همسرم هم با اینکه یه مرد هست ولی اونقدر قشنگ حالتهای رومینا رو شناخته که آدم کیف میکنه مثلا میدونه الان که دستاش رو اینطوری رو به بالا گذاشته خوابش سبکه و 10 دقیقه دیگه بیدار میشه یا وقتی دهانش رو این مدلی کرده پستونک رو قبول میکنه ، یا وقتی اینکار رو میکنه پشتش خسته شده باید براش ماساژ داد، یا لباس رو این مدلی تنش کنیم که اعصابش بهم نریزه و ناراحت نشه ... کمتر مردی هست که اینقدر رو این مسایل دقت داشته باشه بقول خودش نوزاد بودن خیلی سخته چون هیچکس نمی فهمه چی میکشی.

گرچه رومینای من دیگه نوزاد نیست وشیرخوار شده بقول باباش یه شیرخوار 5/3 کیلویی با یه معده 5 کیلویی (قربونش برم هوارتا). البته الان دیگه فکر نکنم 5/3 باشه باید تا پایان ماه 2 صبر کنیم تا ببینیم وزنش چقدر زیاد شده.

امشب عموی بزرگ رومینا بعد از سالها از سوئد برای دیدن خانوم خانومها میاد ،فکر کن این همه سال پدر و مادرش میگفتن بیا میگفت کار دارم اما الان خودش داره میاد فقط برای دیدن تنها برادرزاده و نوه خانواده.

میخواستم عکس بذارم اما پستم طولانی شده یه وقت دیگه میذارم ، رومینا هم کم کم داره استارت بیدار شدن رو میزنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:34  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
خاطرات من و عشقولیم
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
آزاده عزیز و ماهان گلش
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM