

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام دوست جونای عزیزم
اومدم تا گوگولی خانومم بیدار نشده یکم بنویسم . اول بگم که با الهام از فرموده شاعر علیه رحمه که میفرماید: <<کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من >> دو هفته هست که دختر شجاع شدم و دیگه از کسی نمیخوام با من بیاد استخر ، دختر و پدر رو به هم میسپارم و خودم تنها با کوله پشتیم میرم و حسابی آفتاب بالانس ، مهتاب بالانس ، پشتک وارو یه قورباغه یه کرال و بعدش استراحت تو جکوزی (عجب چیزیه این جاقوزی) سابقه نداشته فاصله بین دو تا آپم اینقدر طولانی بشه. خوب آخه صبح که بعد از صبحانه آقای همسر میره سر کار من ترجیحا از خواب رومینا استفاده میکنم برای انجام دادن یک سری از کارها. کهنه شور رو روشن کنم ، اگه ظرفی مونده بشورم ، لباسهای شسته شده اش رو بخار بدم ،.... اگه بشه یکم ورجه وورجه کنم که معمولا وقت نمیشه و رومینا بیدار میشه بعدش پمپرز، شیر ،اگه تمایل داشته باشه خواب و اگه نداشته باشم خانوم رو بغل کنم البته باید ایشون رو رو به جلو نگه دارم که خوب همه جا رو با چشم وارسی کنه از این اتاق به اون اتاق گردش میکنیم، گاهی با کالسکه تا خسته بشه بخوابه تا وعده شیر بعدی البته معمولا خواب این وعده کوتاهتر هست و زود بیدار میشه . بعدش اجرای نمایش عروسکی ، آواز خوانی ، انجام حرکات موزون (دیشب آقای همسر رفت خرید کنه از بیرون زنگ زد و گفت یکم یواش تر آواز بخون صدات تا راه پله هم میاد)، جالبه این دختر ما از کریس دی برگ و کریستینا خیلی خوشش میاد وقتی آهنگ نوری تا ابدیت کریس دی برگ رو میزارم و مثلا در حین سالاد درست کردن همراهش براش میخونم و ورجه وورجه میکنم اونهم ذوق میکنه و دست و پاش رو تند تند تکون میده یا وقتی آهنگ کارتون مولان رو که کریستینا خونده رو براش میذارم همچین با آرامش سرشو رو شونم میذاره و گوش میده با آهنگهای مدیتیشن هم همینطوری هست. البته هرکدوم از اینها تا یه زمانی سرگرمش میکنه مثلا وسط حرکات موزون اگه خمیازه کشید دیگه باید برنامه رو تعطیل کنم و صدا رو کم کنم و رو خوابش کار کنم. یه جورایی اومدن تو اینترنت و باز کردن وبلاگها باعث میشه از کارام جا بمونم بخاطر همین معمولا وقتی رومینا بغلم هست و کار دیگه ای نمیتونم بکنم میام وبلاگ میخونم اونهم در حال راه رفتن. دخترک ما سه ماه اول زندگیش رو به پایان رسوند و از امروز وارد ماه چهارم زندگیش شده ، تغییراتش روز به روز هست ، بزرگ شده و ماشاا... زورش هم زیاد شده وقتی باهاش بازی میکردم همچین با پاهاش به دلم فشار میداد که دلم درد میگرفت ، وقتی هم عصبانی باشه مگه میشه بغلش کرد همچین قوسی به کمرش میده که اگه مواظب نباشی ممکنه از دستت بیفته، شبها که میخوام بهش شیر بدم باید اول کلی تلاش کنم دو تا دستاش رو کنار بزنم بعد بهش شیر بدم از بس که دو تا دستاش وول میخورن، باندهای صداش هم کلی تقویت شده و صدای گریه کردنش بلند تر شده البته بعضی وقتها گریه هاش الکی و برای جلب توجه هست اما گریه های واقعی اش که از گرسنگی یا کثیف شدن پمپرزش هست گاهی چنان من رو هول میکنه که تا حالا سه بار دستم رو چسبوندم به اتو و سوزوندم و چندین بار موقع دویدن انگشت پام گیر کرده به پایه صندلی آشپزخونه و دو سه بار هم ساق پام رو وقتی خواستم بپرم رو تخت و بغلش کنم کوبوندم به لبه تخت . اما در کل بداخلاق نیست و بداخلاقیش مربوط به زمانی هست که خیلی خسته هست ولی نمیتونه بخوابه یا فوق العاده گرسنه هست و با گرسنگی زیاد از خواب بیدار شده. وگرنه حسابی خنده رو هست مخصوصا که وقتی از خودش صداهایی تولید میکنه و من مثل خودش براش تکرار میکنه غش غش میخنده یا گاهی وسط شیر خوردن بازیش میگیره همین خنده رویی باعث میشه شیرش رو خوب نخوره و زود گرسنش بشه. خوابش خوبه که معمولا شب بین ۵ تا ۷ ساعت میخوابه حتی گاهی ما همونطور که خواب هست پمپرزش رو عوض میکنیم و بهش شیر میدیم ولی هرکاریش کنیم زنگ خوابش ساعت ۱ شب هست . مواردی که مهمونی رفته باشیم و دور و برش خیلی شلوغ باشه یا تو ماشین خوابش رو کامل کرده باشه و خواب شبش بهم ریخته باشه اونوقته که با غلتک دوتامون رو صاف میکنه تا خوابش بگیره و بخوابه اینهم بگم و برم چون کم کم زمان شیر خوردن رومینا داره نزدیک میشه. مامانم رفته بود برای پستونک رومینا یه زنجیر بخره وقتی آقاهه برای پر کردن فاکتور خرید اسم خریدار رو میپرسه مامانم میگه : رومینا . آقاهه هم احتمالا فکر کرده اسم مامانم رومینا هست بالای فاکتور تو قسمت نام خریدار نوشت: سرکار خانم رومینا. از اون روز تو خونه مامان اینها رومینا معروف شده به سرکار خانم رومینا ، فاکتور خریدش رو هم مامان برای یادگاری داد دست خودم باشه. ----------------------------------------------- مهربانترین ، همسر نازنینم بارها گفتم و باز هم میگم تو بزرگترین نعمت خدا در زندگی من بودی و هستی نمیدونم بخاطر کدوم کار نیک ،خدا وجودت نازنینت رو در زندگی من قرار داد. عاشق ترینم ، عشق زیبای تو رو در این سالهای زندگی مشترک با تمام وجودم بوییدم و حس کردم . هر دورانی از زندگی برام در نوع خودش زیباترین بود . در تمام روزهای بارداری، زایمان و نگهداری از میوه زندگیمون لحظه به لحظه در کنارم بوده و هستی. با وجودی که میدونم از من خسته تری و نیاز به آرامش و استراحت داری چون علاوه بر نگهداری از ما ، کار بیرون و خرید و ... هم بعهده ات هست. اما با اینحال از خودت میگذری و شرایط رو فراهم میکنی تا برای کسب آرامش به استخر و کلاس یوگا برم، شرایط رو برام فراهم میکنی تا بتونم دوستام رو ببینم و بدون اینکه نگران غذا و پذیرایی باشم چند ساعتی رو باهاشون خوش بگذرونم. عاشق عشقت هستم و ممنونم از بابت تمام مهربانیها و لطفت و شکر میکنم خدایی رو که نعمت رو در زندگیم تمام کرد. از خدا میخوام همونطور که دخترمون خصوصیات تو رو به ارث برده ، سیرت زیبای تو رو هم به ارث ببره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:42 توسط شيلا |
|
سلام دوست جونام من هستم اما یه دستم ، چرا یه دستم ؟ خوب روی یه دستم رومینا نشسته ، شما فکر میکنین من با یه دست موتونم بنویسم؟ آخه این خوشمل طلای عسل بلای نیم وجبی که اومده خودش رو جا کرده بین ما مگه میذاره. خواب شبش چشم نخوره(برای شادی روح شیلا لطفا همگی با هم بزنین رو تخته) خوبه و بین 4 تا 6 ساعت میخوابه اما عوضش خواب روزش کوتاه تر هست و شب هم تا ساعت 1 که زنگ خوابش بخوره بیداره البته اینکه میگم بیداره نه اینکه تمام وقت بیداره مثلا میخوابونیمش و میذاریم تو کریر نیم ساعت بعد میفهمه سرش کلاه رفته بیدار میشه ، تو بغل خوابش میبره میذاریم تو کالسکه یا رو تخت نیم ساعت بعد میفهمه بیدار میشه در واقع خودش خوابش رو تکمیل میکنه اما............. ما از کت و کول میفتیم البته بماند که در کنار اینها باز دوست داره به سمت جلو بغلش کنیم تا همه جا رو خوب ورانداز کنه. تو طول روز هم که یه چند ساعتی میخوابه یا خودم اونقدر خوابم میاد که دلم میخواد بخوابم یا اینکه ترجیح میدم کارهای عقب مونده رو تا قبل از بیدار شدن انجام بدم . بخاطر همین تا میرسم به بحث اینترنت خانم بیدار میشه من هم فقط میتونم یه دستی به صورت ایستاده به وبلاگ دوستان سر بزنم و البته گاهی لابلاش باید راه برم چون حوصله اش سر میره اما برام سخته که کامنت بذارم ولی به همه دوستایی که مهربونانه به من سر میزنن و کامنت میذارن سر میزنم اگه برام مقدور باشه حتما کامنت میذارم. یه چله گنده افتاده رو استخر رفتن ما که تا الان به هر بهانه ای نشده بریم فکر کنم تقصیر از کوله پشتی من هست ، انگار ایندفعه باید برم با زور دفنش کنم گرچه اون کوه پمپرز به سرعت داره آب میشه و دیگه جایی واسه دفن کوله باقی نمیمونه . مگر اینکه یه سری دیگه بخریم کوله رو زیرش بکاریم اونوقت پمپرزها رو بریزیم روش. کلاس یوگا یکی از نقاط عطف زندگی من تو این چند هفته بوده که کلی باعث آرامشم میشه (مگه نه دوست جون؟) گرچه هنوز خیلی وقت نکردم تو خونه تمرین کنم اما سعیم این هست که بعد از تکمیل یه سری از کارها تو خونه وقت خالیم رو بزارم برای تمرین یوگا تو خونه. هفته گذشته، تو کلاس یوگا بحث فنگ شویی پیش اومد طبق معمول رفت تو مخ من ، من هم از فرصتهای بدست اومده برای زیر و رو کردن و مرتب کردن کمد و هوا دادن لباسها و همچنین شستن جانانه سرویس بهداشتی و سینک ظرفشویی استفاده کردم، هنوز کارم تموم نشده ولی چون لابلاش باید کارهای مربوط به رومینا رو انجام بدم بخاطر همین کارهای دیگه بصورت کش دار انجام میشه اما با تمام خستگی یکم احساس راحتی میکنم. خانوم خانومای ما کم کم داره صدا دار میشه گاهی با خودش و در و دیوار حرف میزنه و دستاش رو تو هوا تکون میده ،اما از اونجایی که همش اجزای صورتش رو چک میکنه که سرجاشون هستن یا نه مرتب به صورتش ناخن میکشه ، هرچقدر هم ناخنش رو میگیرم بی فایده هست. بخاطر همین الان یه هفته ای هست که تو دستای گوگولی خانوم دستکش سفید میپوشونیم تا خودش رو چنگول نکشه با اون لباس راه راهش شده شبیه هاچ زنبور عسل که مرتب دستش رو به سر و صورتش میکشید و میلیسید، فعلا که نسبت به دستکش معترض نشده . دیگه اینکه هر شبی چند دقیقه به روی شکم میخوابونیمش ، نگین خطرناکه چون خطر زمانی هست که خواب باشه و ما هم کنارش نباشه این کار یه تمرین برای سینه خیز رفتن و بالا نگه داشتن سر هست و به محضی که رومینا خسته میشه بلندش میکنیم. نسبت به اسمش حساس تر شده وقتی از دور صداش میکنیم بدون اینکه ببینه سکوت میکنه و گوش میده بعد دست و پا میزنه و گاهی هم یه صدایی از اعماق حنجره اش بیرون میاد تو مایه های هاا، اگه نزدیکش باشیم سعی میکنه و سرش رو برمیگردونه و میخنده ، البته به باباش بیشتر از من جواب میده ، می بینین تو رو خدا این همه زحمت بکش صد تا به اون جواب بده یکی به من جواب میده. وقتی میخوام ازش عکس بگیرم با دقت تو دوربین نگاه میکنه. وقتی یه چیزی رو نمیخواد بخوره برای بار اول با لبخند با زبون میندازتش بیرون اگه باز اصرار کنی قیافش رو عین کسایی که میخوان بالا بیارن میکنه و اوق یا اوغ میزنه وقتی این کار رو با می می میکنه دلم میخواد با شمشیر سامورایی هاراگیری کنم، خلاصه اینکه خیلی توهین آمیز بر خورد میکنه. اونقدر مطلب تو ذهنم هست که نمیدونم و چی و از کجا بنویسم. اینها رو هم مینویسم تا درس عبرتی باشد برای بازماندگان
پی نوشت1: برفی مهربون از این همه لطفی که به من و رومینا داری ممنون. پی نوشت2: هاراگیری خودکشی ژاپنی هست که شمشیر رو در هارا فرو میکنن. پی نوشت3: هارا منطقه زیر ناف هست که میگن روح انسان از این نقطه به جسمش وصل هست. پی نوشت۴: اینهم چند تا عکس دیگه.
رانندگی روی شکم بابا :سلام آقا پلیسه ما رو جریمه نکنیا : حذف شد این عکس تازه از تنور در اومده مال یکی دو ساعت پیش هست ، گوگولی خانوم با اون دستکش سفید حذف شد باورتون میشه تا قبل از این عکس داشت چه گریه ای میکرد وقتی فهمید اومدم بغلش کنم ...، از برق چشماش معلوم نیست؟ حذف شد پی نوشت۵: نازنین جان از تذکرت ممنون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:31 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام من بلاخره به زور دارم مینویسم . چرا به زور ؟ خوب مگه این دختره ازشاپره قشنگ تره میذاره من بیام بنویسم، وگرنه هوار روز از آخرین آپ گذشته و یه عالمه اتفاق افتاده و یه عالمه تغییرات بوجود اومده.
تا یادم نرفته در مورد اون پمپرزها بگم که نظراتتون بسی من و شادمان کرد و اصلا رو پا بند نبودم که چقدر هوادار و خاطرخواه دارم صدی نود و نه ونیم نفر نظرشون این بود که بنده با سر برم تو شکم پمپرزها تا همه پمپرزها آوار بشه رو سرم میگم با این همه طرفدار تو انتخابات وبلاگ که هیچ برم تو انتخابات ریا*ست جم*هوری شرکت کنم حتما برنده میشم . اما مشکل پمپرزها حل شد بدون خون و خون ریزی یعنی عصرش که همسرخان تشریف آوردن بهشون گفتم : فکر میکنی آیا میتوان کوله را نجات داد یا از خیرش بگذرم ؟
آقای همسر هم که دلش نمیخواد همسر ورزشکارش ناکام بمونه با خوشرویی جواب مثبت داد و با جابه جا کردن چند تا از پمپرزها و بدون ریختن کل اونها کوله پشتی رو نجات داد. منتهی دوستان عزیز همراه بنده مشکل خاله پری و غیر خاله پری داشتن و از اونجایی که من هم خراب رفیقم اون هفته که نشد این هفته هم شنبه تعطیل بود اگه سیل ،زلزله ، آتشفشان... اتفاق نیوفته از هفته آینده میریم. اما کلاس یوگا رو همچنان با لذت فراوان همراه دوست جونم میرم، خیلی خوب و مفید هست اما گاهی موقع مدیتیشن به یه خواب عمیقی فرو میرم و موقع بیدار باش یکهو بیدار میشم که نگو و نپرس . این خواب شاید چند دقیقه بیشتر نباشه اما چنان اثر فوق العاده ای داره و بعدش یه حال خوبی بهم دست میده که قابل وصف نیست اما سعیم اینه که قبلش تو خونه یکم بخوابم تا بتونم از لحظه هاش استفاده کنم. ------------------------------------------------- امروز این مسیج رو دریافت کردم: اح*مدی ن*ژاد در سفر به نیویورک کاپشنش از پشت توسط آنجلینا جولی پاره شد. ------------------------------------------------ از اونجایی بگم که یه هفته و اندی از واکسن زدن رومینا میگذره و طفلک مامان خیلی درد کشید ، جیغهایی میزد که قلبم تیر میکشید ، شرح ماوقع در وبلاگ خودش هست اما تا دو روز نمیشد به پاش نزدیک شد حتی به زور کمپرسش کردیم ، طفلک وقتی تو خواب پاشو تکون میداد از خواب میپرید. تا دو روز با خوردن قطره استامینوفن کسل بود و میخوابید اما فردای قطع کردن قطره یه حالی به من داد که اون سرش ناپیدا . مگه میخوابید؟ خوابش بهم ریخته بود از انواع و اقسام روشها برای خسته کردنش استفاده کردم حتی نشستم نگاههای عاقل اندر سفیه اش رو تحمل کردم و یکی از مقاله های احمد حل*ت رو از مجله موفقیت به زور براش خوندم، البته بعد از شنیدن یه جیغ بنفش دست از مقاله خوندن برداشتم ، بعدش خواستم یکم باهاش بازی کنم پتوش رو مینداختم رو صورتم و از زیرش صداش میکردم اونهم سعی میکرد پتو رو از صورتم کنار بزنه چون حرکات دستش هنوز کنترل شده نیست یه چند تا ضربه محکم به مماخ بنده زد که از این کار هم منصرف شدم. بعدش چون متراژ خونمون 550 متره با کالسکه تو تمام خونه گردوندمش باور کنین میتونم گواهینامه پایه صفر بگیرم از بس مهارت پیدا کردم که با کالسکه از همه سوراخ سنبه ها عبور کنم ولی خانوم خانوما فقط رو کول بنده میخوابید به محض اینکه میذاشتمش رو تخت بیدار میشد و ... دیگه نمیگم .
خلاصه حتی مجبور شدم برای دستشویی رفتن با کالسکه بیارمش دم در دستشویی از همونجا واسش شکلک در بیارم و باهاش حرف بزنم تا یکم صبر و حوصله بخرج بده. به هرحال تا آقای همسر از سرکار بیاد جون واسه من نمونده بود . سپردم به باباش که بتونم یکم بخوابم. شیلا:ساعت چند میخواهیم بریم بهار؟ آقای همسر: خیلی رو داری از خواب داری میمیری میخوای بری بهار؟ شیلا : برای خودم که نمیخوام برای دختره باید لباس بخریم. آقای همسر: خیلی خوب تو یه دو ساعتی بخواب بیدار شدی ساعت 7:30 میریم. نشون به اون نشون که خوابیدم و ساعت 10:30 آقای همسر بیدارم کرد. آقای همسر(با خنده): میخوای بریم بهار؟ شیلا: ای وای من چقدر خوابیدم، رومینا کو؟ آقای همسر: اونهم بعد از تو خوابش برد هنوز خوابیده.
می بینین تو رو خدا من و کشت ،خودشم کشتوند بعد که باباش اومد با خیال راحت گرفت خوابید. ------------------------------------------------------- دینگ دینگ زنگ بیدار باش ..... برمیگردیم -------------------------------------------------------- رومینا خانوم بلاخره دیروز پاسپورتش رو دریافت کرد، نشون به اون نشون که آقای پلیس گذرنامه عکسهایی که ما ازش گرفته بودیم رو قبول نکرد و ما هم رومینای استامینوفن خورده خواب آلود رو با کالسکه بردیم عکاسی ، آقای همسر نشست و رومینا رو بغل کرد و من و آقای عکاس انواع و اقسام صداها و شکلکها رو از خودمون در آوردیم تا نظر رومینا رو جلب کنیم ، رومینا نگاه میکرد اما لحظه آخر موقع عکس گرفتن یکدفعه خمیازه میکشید و همونطور میخوابید یا زبونش رو در می آورد یا جهت نگاهش رو عوض میکرد خلاصه چند تا ازش عکس گرفت و بهترینش رو انتخاب کرد و به ما داد. بعدشم رومینا کلا خوابید و ما با همون کالسکه بردیمش پیش آقای پلیس گذرنامه آقای پلیس عکس رو برداشت اومد با رومینا مقایسه کرد البته رومینا در حال پستونک خوردن خوابیده بود. -------------------------------------------------- از فردای اون روز کذایی که رومینا هردوتامون رو کشتوند خدا رو شکر، کو تخته.... بزنم به تخته خواب شبش منظم شده و خیلی خوب میخوابه گاهی اگه خوابش بیاد تا 4یا 5 ساعت هم پشت سرهم خوابیده اما بعد یکدفعه با گرسنگی فراوان با جیغ بلند شده که تو اینجور مواقع سریع بهش شیپسی کولا میدم تا باباش شی شی(پوپوی سابق ) رو آماده کنه ، یکم که شیپسی میخوره گرسنگیش برطرف میشه پمپرزش رو عوض میکنیم بعد شی شی رو میخوره و میخوابه تا 3 یا 4 ساعت دیگه. به مدد برنامه رومینا خانوم ما صبح ها یه صبحانه مفصل میخوریم چون وعده صبحش معمولا بین 5:30 تا 6 هست که وقتی بیدار بشیم دیگه خیلی خوابمون نمیبره بخاطر همین معمولا ساعت 6:30 یه صبحانه توپس میخوریم. ------------------------------------------- شنبه (روز تعطیل) ساعت 5:30
رومینا: جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ وییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ (این جیغها بخاطر این هست که بیشتر از 3 ساعت خوابیده و بیسیار بیسیار گرسنه شده در ضمن پمپرزش هم اذیتش میکنه) آقای همسر: چرا جیغ میکشه ؟ اگه گرسنه اش هست بهش شیپسی بده آروم بشه تا من برم غذاش رو آماده کنم. رومینا رو بغل کردم که بهش شیپسی بدم احساس کردم دستم که زیر پمپرز هست با هر صدایی که میاد سنگین تر میشه. شیلا: ببین اگه شیرش رو آماده کردی بذار خنک بشه بیا کمک اشکال از یه جای دیگه هست.
داخل دستشویی آقای همسر: اگه آماده ای نفس رو حبس کن دارم چسبهای پمپرز رو باز میکنم، یک ، دو ، سه. شیلا: امممممممممممممممممممممممممممممممم بعد از شستمان آقای همسر: بابایی نمیشه وعده به وعده تحویلمون بدی مال دو روز رو جمع نکنی که یکدفعه پمپرزت منفجر بشه؟ رومینا (در حال دست و پا زدن) فقط یه لبخند باباکش تحویل میده. خلاصه تا ما اوضاع رو سروسامان بدیم و رومینا رو به غذاش برسونیم دیدیم که خانوم در حین جیغ زدن صورتش رو چنگول انداخته و یه جاش رو هم زخم کرده.
آقای همسر: این دختره که مغز خوابمون رو ر....د و خودش گرفت خوابید پس من میرم نون میگیرم بعدش میرم حلیم میگیرم تا بیدار نشده حداقل یه صبحانه درست و حسابی بخوریم. ---------------------------------------------------------- این روزها رومینا حرکات دست و پاش خیلی زیاد شده یعنی مدام دست و پاش تو بغل یا روی تخت در حال حرکت هست ، تو دستشویی که میخوام بشورمش اولین کاری که میکنه با پا میزنه مایع دستشویی رو میندازه بعد با پاهاش به شیرهای دستشویی میزنه و آب گرم وسرد رو باز و بسته میکنه، تو بغل که میخواد شیپسی بخوره یکدفعه دو تا پاهاش رو مثل حالت استارت شنا جمع میکنه روی ران پای من فشار میاره و خودش رو به عقب هل میده که در این شرایط خودش و من و می می حدود 15 سانت تغییر مکان میدیم.
لبخند زدن هاش زیاد تر شده و بعضی وقتها صدا دار هم هست ، از بس هم ما خانواده هنرمندی هستیم در اولین اقدام زبون درآوردن رو بهش یاد دادیم حالا هروقت هرکدوم از ما زبونمون رو در میاریم اونهم مثل طوطی کار ما رو تکرار میکنه و زبونش رو در میاره ، وقتی ما براش صدادار میخندیم یا لبخند میزنیم اونهم همونطور میخنده.
این روزها حسابی برای همه دلبری میکنه وقتی مهمونی میریم اونقدر ساکت و آروم هست و به همشون لبخند میزنه و بقول آقای همسر ظاهر سازی میکنه که نگو . اونوقت جیغ ویغاشو جمع میکنه تو خونه واسه ما، اما از حق نمیشه گذشت خیلی جیغ نمیزنه بیشتر غر میزنه . گاهی که تو خواب هست دستاش رو میگیرم تو دستم یا صورتم رو میچسبونم به صورتش یکدفعه چنان لبخندی میزنه که ضعف میرم براش و دلم میخواد حسابی بچلونمش اما حیف که خوابه.
از این هفته هم خانوم رفته تو کار بازدید و متراژ خونه ها ، اول هم از خونه خودمون شروع کرد درست از همون روزی که بعد از واکسن بی خواب شده بود من و وادار کرد بغلش کنم تو کل خونه هزار دور بچرخم البته اوایلش نمیذاشت سمت اتاق خواب برم و با یه نههههههههههههههههههههه گنده بعدش با یه اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(با کسره ) دعوام میکرد که سمت اتاق خواب نرم چون فکر میکرد میخوام بخوابونمش بعد که براش توضیح دادم مامان جان خونه ما که هوار متر نیست اگه همش تو پذیرایی و آشپزخونه دور بزنم سرگیجه میگیرم بذار تو اتاقم بریم قول میدم تو رو نمیذارم رو تخت دیگه اعتراض نکرد. تو خونه پدر بزرگهاش هم همینطور آقای همسر مدام تو بغلش همه جای خونه گردوند و رومینا هم همچین با تعجب تمام خونه رو وارسی میکرد.
دیشب تو اتاق خواب رومینا بعد از شیرخوردن رو تخت بود و داشت یکم آروم نغ میزد و باباش پیشش نشسته بود. آقای همسر: بابایی پشتت خسته شده خوابیدی ؟ میخوای پشتت رو واست ماساژ بدم؟ و دستش رو دراز کرد به سمت رومینا ، رومینا هم خیلی بامزه از حالت خوابیده به پشت به پهلو برگشت و پشتش رو به دست باباش نزدیک کرد وقتی همسرم پشتش رو واسش ماساژ میداد همچین چشماش قیلی ویلی میشد که دلم داشت ضعف میرفت، آخرشم همینطوری خوابش برد.
آها اینهم بگم دیگه تموم کنم از دیروز یه راه جدید واسه خوابوندنش پیدا کردم ، دوتایی رو تخت دراز میکشیم، پتوش رو میندازم رو دوتامون، همدیگرو بغل میکنیم، من اونو می بوسم اونم من و لیس میزنه بعد اونقدر از فاصله نزدیک همدیگر و نگاه میکنیم که رومینا چشماش بسته میشه و بعد از یه مدت که صدای نفسهاش مرتب شد خوابش عمیق میشه ، اما از اونجایی که رومینا همیشه به من مشششششششکوکه برای اینکه در نرم گاهی لای چشماش رو باز میکنه من و نگاه میکنه البته دیروز نگام نکرد ولی یه دستش لای موهام بود و با اون یکی دستش هم یه انگشتم رو محکم نگه داشته بود، خلاصه من هم که منتظر عمیق شدن خوابش بودم خودم هم خوابم برد بعدش که بیدار شدم کلی زحمت کشیدم که موهام و از لای دستش درآوردم بعدش چقدر تلاش کردم که یواش از رو تخت بلند شم که تخت تکون نخوره ده دقیقه نگذشته بود که زنگ غذاش به صدا در اومد.
البته به هیچ کاری نتونستم برسم اما از این روش خیلی خوشم اومد. لطفا این پست رو در چند قسمت بخونین که چشم درد نگیرید، اینهم از فواید دیر به دیر نوشتن. دینگ دینگ.... زنگ بیدار باش پی نوشت: مغز خواب حدفاصل بین ساعت ۶ تا ۸ هست که خواب بسیار مزه میدهد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:13 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|