

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
سلام دوست جونام
بازهم یه شنبه دیگه از راه رسید و من هنوز خونه ام البته این به اون معنی نیست که عاشق برگشتن سر کار هستم بلکه برعکس فعلا دلم نمیخواد سر به تن کار باشه اما ... فعلا که نمیرم حالا کو تا آخر ماه. این دختره از صبح منو کشته از همون روز هم صدا ها رو هم با دهان بسته و هم با دهان باز ادا میکنه علاوه بر اون تمرین غلت زدن شده بود برنامه روتینش که با یه هل کوچولوی ما از حالت خوابیده به حالت دمر در میومد .از امروز صبح که بیدار شد خودش شروع کرد به تلاش کردن و بلاخره موفق شد خودش بدون کمک این کار رو انجام بده اما دوباره نمیتونه به حالت اول برگرده و همونطور میمونه و غر میزنه . امروز شونصد بار برگردوندمش تا پشت کردم دوباره دمر شد ، مخصوصا بعد از شیر خوردن که این کار رو میکنه باعث میشه شیر بالا بیاره اما کلی کیف میکنه وقتی میگم هورا قهرمان تو موفق شدی از اون لبخندهای پیروزمندانه از ای سر تا او سر برام میزنه. ولی کارم در اومده وقتی بیدار میشه نمیتونم چشم ازش بردارم . یادش بخیر ، واقعا زمان اونقدر زود میگذره که آدم مات و مبهوت میمونه که چقدر زود گذشت پارسال این موقع رومینا یه جنین شش هفته ای بود که ما از داشتنش تو آسمونها سیر میکردیم اما امروز همون جنین یه نی نی شش ماهه هست که غلت میزنه ، آب دهن میریزه ، زبونشو در میاره ، کلی سرو صدا به پا میکنه و دل ما رو آب میکنه. فکر کنم یه جورایی بهم وابسته شده دیروز که مامان و بابای آقای همسر اینجا بودن و باهاش بازی میکردن گفتم از فرصت استفاده کنم و لباسهاش رو اتو بکشم ، همش از دور منو نگاه میکرد هی میگفت : ووووووووووووووووووووووه وووووووووووووووووووووووووه من هم از همون دورباهاش حرف میزدم و قربون صدقش میرفتم اما بعد از یکی دو ساعت دادش در اومد و هرکاری کردن ساکت نشد تا اومد تو بغل من ، انگار داشت اعتراض میکرد تو امروز اصلا منو بغل نکردی و به من توجه نکردی.
دیروز یاد خاطرات بارداریم افتادم یاد بالش نازنینم که شبها بغلش میکردم ، یاد جمود نعشی و قرص حاشیه، چه ماجراهایی داشتم . راستی مامانهایی که دچار گرفتگی عضلات پا میشن یه نوع کرم موستلا هست به اسم کامفورت لگ برای آرامش پا حتما پاهاتون رو باهاش ماساژ بدید.
-----------------------------------------------------------------
از قرار وبلاگی پنج شنبه بگم که به لطف ایرن عزیر تونستیم تو کافه نادری تعدادی از دوستان رو ببینیم . این کافه نادری تو یکی دو بار اول که قبلا با آقای همسر رفته بودم در من از این حسهای آخی نازی مردم تهران قدیم شونصد هزار سال پیش با این لیوانهای لپ پر اسکاچ ندیده دسته دار چای میخوردن یا تو ظرفهای فلزی، بستنی که مزه یخ و شکر میده رو میخوردن یا با این چنگالهای دراز که هر دنده اش این هواست نون خامه ای های اینقذه ای رو میخوردن... خلاصه چون تیپ ما از این مدل کلاه کج، پیپ دار هنری نبود و مشکل دود سیگار داشتیم دیگه پامون رو اونجا نذاشتیم تا این دفعه . فکر میکردم شاید بعد از یکی دو سال کافه نادری یکم متحول شده باشه تنها تحولش همون نبود دود بود و بس . اما در کل خیلی خوب بود آخرشم یه صورتحساب هردم بیل دستمون دادن که نه ما فهمیدیم چطور حساب کردن نه خودشون ، اولش که خواستیم پرداخت کنیم پول کم آوردیم بعدش که با وساطت ساروی کیجا صورتحساب دوباره بازنگری شد ایندفعه پول زیاد اومد از کجا؟ باز ما نفهمیدیم فقط اونقدر زیاد اومد که کلی انعام دادیم و نفری 1000 تومان برگردوندیم تو جیب مبارک. همشم تقصیر این آبجی گلپر بود که بجای اینکه تو حساب کتاب کمک کنه داشت برای سامی توپ فوتبال اونهم از نوع چل تیکه که چه عرض کنم هوارتا 5 ضلعی توش داشت میکشید. به هرحال کم بید اما خوب بید و خوش گذشت.
------------------------------------------------------------ کله من مثل سبزه عید پر از موهای ریز ریز شده ، راستش از یه ماه پیش دیگه داشت ترس برم میداشت از بس همینطور مثل ابر بهار موهام داشت میریخت ، گفتم بیا مردم 10 تا بچه میارن هیچیشون نمیشه ما یه دونه آوردیم تپل که شدیم هیچ کچل هم شدیم . دیگه از دور مچ رومینا و پشت لباس آقای همسر موهای خودم رو جمع میکردم اونهم چی موی طلایی مش کرده، جارو شارژیمون یه سر مخصوص موی سگ و گربه داره ، ما که سگ و گربه نداریم باهاش موی شیلا جمع میکردیم. خلاصه با کلی تقویت الان لای موهام پر شده از موهای کوتاه کوتاه. اینو واسه مامانهای تازه نی نی آورده گفتم که نگران کچلی نباشن. --------------------------------------------------------------- بارانه عزیز ممنون که روز تولدم تو یادت بود ، از هزار تا کادو بیشتر برام ارزش داشت ، من امسال با رومینا یکساله شدم. نبینم کسی بیشتر از این در مورد من فکر کنه .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 1:7 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
تعطیلات هم تموم شد البته برای اونایی که سرکار میرن هنوز ادامه داره ، بعضیها هم مثل آقای همسر ما امروز رو سر کار هستند. این روزهای محرم برای هر کسی یه معنایی داره ، واسه یه عده به معنی فراغت از کار و تعطیلی هست ، واسه یه عده واقعی یا تصنعی به معنی عزاداری هست ، واسه یه عده هم به معنی واستادن تو صف غذا و جمع کردن غذای نذری برای یک ماه آینده هست. این گروه آخر معمولا ساک به دست عزا داری میکنن و دقیقا مثل صف شیر و ماست ده جای مختلف جا میسپارن و زنبیل میذارن . آخه غذای نذری خوردن اگه برای ثواب باشه یه قاشق، نه دو قاشق دیگه نه 10- 15 تا ظرف یکبار مصرف یعنی در واقع آشپزخونه با اجازتون تا اطلاع ثانوی تعطیل هر روز ظرف یکبار مصرف از تو فریزر در میارن و گرم میکنن و میخورن. یکی از همکارای آقای همسر که وصف عروسیش رو پارسال تو آذرماه گفتم تو مسجد سر قابلمه وای میسته خودش میگه من فقط یکی میبرم خونه اما این یکی معیارش ظرف یه بار مصرف نیست بلکه یه قاب-----------------------------------------ل------------------------------------مه هست ، اونهم از روی غذا و گوشتهای لخمش بقول آقای همسر تا چند روز پیش داشت قیمه محرم پارسال رو میخورد، چون مس*جد هم هست مرتب گوسفند قربونی میکنن و خلاصه حالا حالا ها غذا دارن.
حالا خوردنش به جهنم اینهایی که میرن صف وای میستن چه آبروریزی به بار میارن و چه فحشها نثار هم میکنن اونهم بخاطر یه ظرف غذا. هرچی پایین تر بریم بدتر هست ، من دعوا بین یه زن و یه مرد واسه یه ظرف کباب کوبیده رو دیدم که آخرین ظرف بود و آقاهه در رو باز کرد و داد دست یه زنه و یه مرده هم از این ور دستش رو دراز کرد و چنگ انداخت تو ظرف غذای زنه و کشید . ظرف غذا از وسط پاره شد و کبابش موند تو دست زنه و برنجاش ریخت زمین ، اونوقت اون زنه با یه دست کبابها رو خورد و با دست دیگه محکم کوبید تو سر مرده. موقعی که بخوان وحشی بازی در بیارن زن و مرد نداره خیلی وقتها مردها بدترن، باز بیای بالاتر وضع یکم بهتر و منظم تر هست، اما گاهی همون جاها هم از این صحنه ها دیده میشه. نزدیک خونه ما یه خونه ای هست که هرسال نذری میده اونهم با کلی مراسم دعا خوانی سر دیگ غذا و نوحه خوانی .... اونایی هم که میدونن میرن صف وا میستن و غذا میگیرن ، من هم یه بار خوردم الحق قورمه سبزی خونگی و خوشمزه ای درست میکنن، به هرحال هر سال که میگذره هم جمعیت زیادتر میشه هم کسایی که میفهمن اونجا غذا پخش میشه. به هرحال آقای همسر رفته بود از سوپر نزدیک اون خونه خرید کنه دیده بود که غذا تموم شده و یکی دو فقره مرد که غذا بهشون نرسیده بود شروع کردن داد و بیداد و فحش که : پدر.....، مادر..... همه غذاها رو همش یا دادی به زنا یا دادی به فامیلاتون ... بیچاره ها انگار تعهد دادن هم غذا بدن هم فحش بخورن؟ این روزها اونقدر خوردنی زیاد هست که اصلا نیاز به این همه کشمکش و صف نیست فقط مشکل اینه که آدما به حق خودشون قانع نیستن. بابای آقای همسر و دوستش هم بقول آقای همسر تکیه پورتابل از شهرداری اجاره کرده بودن و به مردم چای میدادن، البته ما هم یه مبلغی رو برای رومینا دادیم تا خرج کنن ،بعضی از مردم هم نذر میکردن و گاهی قند ، چای ، شیرینی ، خرما .... میاوردن اونجا برای پخش کردن، به من هم فقط یک دونه حلوای نونی داد من هم روم نشد بگم من دوتا میخوام، خب از این حلوای زرد زعفرانی بود که من دوست داشتم روغنش هم به اندازه بود اگه حلوا قهوه ای تیره ها بود مخصوصا از اون نوعی که ازش روغن میچکه ووووووووووووی اصلا لب نمیزدم . تو منطقه ما علاوه بر اینکه تو هر کوچه پس کوچه ای غذا میدن ، تو خیابون اصلی هم قدم به قدم دارن غذا میدن ، غیر از اینها چند تا نمایشگاه اتوموبیل بزرگ هم هستند که در طول سال سر مردم کلاه میذارن و گرون میفروشن و ارزون میخرن اونوقت این روزها غذا میدن فقط کاش مامورای گینس بیان صف رو متر کنن مخصوصا ظهر عاشورا که کباب و نوشابه میدن نمی تونین تصور کنین درازای این صف از دو طرف به کجاها میرسه یعنی برای یه غذا کمه کم باید سه ساعت تو صف باشی تا بهت برسه .حالا فکر کن اکثر کسایی که اینجا صف وا میستن صفشون رو میسپارن به دیگران میرن چند جای دیگه میگیرن و دوباره میان اینجا. چهار سال پیش دقیقا تو هفته تعطیلات عاشورا تاسوعا اول آقای همسر آنفولانزا گرفت بعدش هم من از غصه غذا نخوردن اون مریض شدم، فکر کنم دقیقا دو روز و نیم هیچی نخوردیم جز آب پرتقال و لیمو شب سوم نفری یه نصف بشقاب حلیم آماده. تو اون چند روز هم برامون از یکی از رستورانها معروف منطقه غذای نذری رسید ، اما دریغ از یه قاشق همشو فرستادیم برای خونه پدر شوهر فقط یه کوچولو نگه داشتیم شاید بتونیم بخوریم اما هر روز از پنجره آشپزخونه صفهای طویل رو میدیدیم. سال بعد به تلافی اون سال گفتیم میریم از همه جا غذا میگیریم از نزدیک خونه مامان اینها شروع کردیم تا رسیدیم به خونه خودمون (از سر خیابون حدودا سه تا کوچه فاصله) 10 تا یا بیشتر غذا گرفتیم ، خوشحال از این فتح و پیروزی اومدیم خونه یکی از غذا ها رو برای ناهار انتخاب کردیم چون ما معمولا دو نفر یه غذا میخوریم. بعد نشستیم به ظرفها نگاه کردیم گفتیم خوب این یکی رو هم شام میخوریم ، گیرم این یکی رو هم فردا ناهار بخوریم شد سه تا ، بقیش رو چیکار کنیم؟ اه اه اه غذا مونده بخوریم، اینطوری که تا یه هفته باید غذای مونده بخوریم ، خلاصه عزا گرفتیم که چیکار کنیم ، دست به دامن خونه مامان و بابا ، داداشم ، مامان و بابای همسر، سرایدار ، رفتگر محله .... به هرحال کلی تلاش کردیم تا غذاهای گرفته شده رو پخش کنیم، خدایی هیچ آدم عاقلی اینکار رو میکنه؟ البته برامون درس عبرت شد که وقتی غذا خور نیستیم ، مخصوصا غذا مونده خور نیستیم که غذاهای انبار شده رو بخوریم الکی تو صف غذا وای نستیم و حق دیگران رو نگیریم و دیگه هم وای نستادیم . اما پارسال که باردار بودم سمت پارک قیطریه داشتن قیمه میدادن که بوش من و دیونه کرد و باز سنت شکنی کردیم و آقای همسر رفت واسم گرفت و همونجا تو ماشین ازش خوردم تا دلم آروم شد، راستی یه سال گذشت ؟ باورم نمیشه . پریشب هم عجیب هوس شیر کاکائو کرده بودم اما همه جا چای میدادن تو یکی از خیابونهای نزدیک خونمون پشت چراغ قرمز با دو تا سینی شیرکاکائو و کیک یزدی اومدن به ماشینها تعارف میکردن ، بقول آقای همسر یکی از آرزوهای کوچولوی من برآورده شد.
پی نوشت1: عکسهای رومینا رو هنوز خودم هم ندیدم . پی نوشت2: امسال که رییسمون روزها همش خواب بود ما هم لاجرم میخوابیدیم که ازش عقب نیوفتیم ، این هم چند تا از عکسهای عاشورای پارسال
من و نخودی پی نوشت3: انتظار دیدن علم و دسته که نداشتین اینجا عکسهای پارک قیطریه تو عاشورای پارسال بود، بعد از خوردن اون قیمه ، رومینا هم مخفیه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:27 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام در هفته ای که گذشت اینجانب حسابی درگیر بودم . با چی یا با کی؟ خوب معلومه با این جناب ویستا بس که عجیب و غریبه . در اولین اقدام جهت معارفه هرچه بیشتر زدم سطل آشغالش رو ناک اوت کردم و تمام آشغالا غیب میشد ، دوباره آقای همسر یه سطل آشغال نمیدونم از کجا پیدا کرد آورد چسبوند . همه چیزش با ویندوزهای قبلی فرق میکنه تمام هفته گذشته رو آفیس نداشتم ، ده بار اومدم بنویسم چون هنوز به کی بردش عادت ندارم دستم اشتباهی به یه کلیدی برمیخورد هرچی نوشته بودم به باد فنا میرفت این بود که اصلا از خیرش گذشتم. حالا فکر کن هنوز این لپ تاپ رو از تو جعبه در نیاورده آقای همسر اون یکی رو در راه خدا بخشید به یکی از دوستاش ، خلاصه اینکه تهدید کردم که اگه یه فکری به حال فارسیش نکنه ، یه روز که دوستش نیست میرم در خونشون مثل جادوگر کارتون سندباد داد میزنم لپ تاپ های قدیمی شما رو با لپ تاپ نو عوض میکنیم ، اونهم واسه خوشحالی شوهرش میره لپ تاپ نفتی رو میاره که این لپ تاپ برقی رو بگیره. آقای همسر: این رو با اون عوض کنی؟ برات بهترش رو خریدم این فول اچ دی 1080 هست ، بلو ری هست، بلو توث داره ، بابا این وایو هست . خوب من فارسی ندارم سختمه. حالا وایو باشه یا یه چیز دیگه. اما از حق نگذریم وضوحش عجب چیزیه بقول بعضیا آینه. با آیکوناش کم کم دارم کنار میام آقای همسر هم رفت یه پکیج نرم افزاری گرفت ، اونموقع که ما بچه بودیم اسمش بود کینگ حالا شده لرد خلاصه فعلا یه کارایی روش کرده ، ورد 2003 نصب کرده اما پ ندارم باید برم از این ور و اونور پ قیچی کنم بیام اینجا بچسبونم . خلاصه بساطی داریم اصلاح میکنم یه پ اون بالا بالاها یافتیم ****************************************** هفته گذشته رومینا رو بردیم مهد کودک خانوم برادرم تا عکاسشون ازش عکس بگیره. صبحش فوق العاده سرحال بود . به محض اینکه رسیدیم خانوم برادرم "نفس من اومد" گویان اومد و رومینا رو از ما گرفت و برد تو مهد چرخوند و به همه نشون داد. البته همه مربیا رومینا رو دورادور میشناختن اما از نزدیک ندیده بودنش . رومینا رو به اتاق نوزادا بردیم و رو تخت خوابوندیمش ، تا من و زن داییش رو بالای سر خودش دید شروع کرد به ذوق کردن و خندیدن. عکاس تو ترافیک موند و یکم دیر اومد به محض اینکه اومدن تو آمفی تاتر اولین لباسشو پوشوندیم و بردیمش تا با بک گراند پاییز عکس بگیره . البته بچه های مهد بزرگتر بودن و میتونستن بشینن اما رومینا نمیتونست که اولین عکسش رو تو نی نی لای لای نشوندیمش 5 نفر رومینا گویان بال بال زدیم تا بلاخره چشمش افتاد به من و خندید و عکاس سریع چند تا عکس ازش گرفت. لباس دومش که یه پیراهن آستین حلقه ای بود رو پوشوندیمش ، احساس کردم چشماش داره پر خواب میشه اما با اون لباس حسابی خوردنی شده بود بردیمش نشوندیم و پشتش یه کنده تزیینی گذاشتن و چند تا عروسک کنارش گذاشتن طفلک خوابش گرفته بود لبه دامنش رو گرفته بود انداخته بود تو دهنش هرچی صداش کردیم ، براش بشکن زدیم ، آهنگ گذاشتیم اصلا سرش رو بالا نمیاورد . بعدش دمر گذاشتنش شاید بهتر بشه ازش عکس گرفت عملا من و عکاس سینه خیز شدیم و صداش میکردیم وقتی لحظه ای سرش رو آورد بالا ازش عکس گرفت. یه پتو هم پهن کردن وسط برگای پاییز و رومینا رو خوابوندن وسطش با عروسکا ازش عکس گرفتن. بردمش دیدم خسته شده گفتم فقط با شنل و کلاهش عکس بگیریم و ببریمش . تا لباس و تنش کردم تو بغلم خوابش برد ، مونده بودیم چیکار کنیم . خانم برادرم میگفت شما اینجا بمونین تا بعد از ظهر، رومینا یکم بخوابه بلند شه بعد عکس بگیره دیدم اینطوری خیلی سخته به آقای همسر گفتم اونهم چون ماشین جای خوبی پارک نشده بود تو کوچه بود سریع اومد تو و از اونجایی که متخصص بیدار کردن رومینا هست سریع بیدارش کرد و شنل و کلاهش رو پوشوندیم و سریع ازش عکس گرفتیم و بغلش کردم که بخوابه اومدیم خونه. قرار شد عکسهایی که خوب شدن رو چاپ کنه و همه عکسها چه بد چه خوب رو برام فایل کنه که نگهشون دارم. فکر کنم تا عید که بزرگتر بشه راحت تر بشه ازش عکس گرفت . هنوز خبر ندارم امیدوارم عکساش خوب در بیاد. *********************************************** خونه مامان و بابا تلویزیون روشن ، شبکه خبر، اخبار جنگ مامان: آخی این فرشته خدا رو نتونستن نجات بدن تا رسوندن بیمارستان مرد. شیلا: مامان جان از اون لحطه ای که ما اومدیم تا الان همین یه صحنه رو شصت بار نشوندن دادن بزن یه کانال دیگه . مامان: کجا بذارم همه جا همینه . شیلا: بزن ماهواره. مامان: نه محرمه. شیلا: نگفتم نی نای کن بزار یه جایی که فیلم باشه ، نه که خیلی مغز سالم داریم همین یه ذره رو هم متلاشی کنیم با این صحنه ها. مامان: خدا لعنت کنه ........ (از اون حرفها تو مایه های مرگ بر آمر*یکا، مرگ بر اسرا*ییل) خونه مادر شوهر هم تقریبا همینطور بود. امروز صبح پای تلفن شیلا: سلام مانی(من مامانمو صدا میکنم) خوبی ، این صدا ها چیه؟ مامان: تلویزیونه شبکه خبر، داره غزه رو نشون میده .... شیلا: ای بابا من فکر کردم اونجا دعواست ، خوبی ؟ بابا خوبه؟ ....(در حال عوض کردن موضوع) مامان: خوبیم دیشب داداشت اینا اینجا بودن .... آخ نمیدونی چه خبره چقدر زن و بچه بیگناه کشته شدن. شیلا: مانی نشین اینقدر اینا رو نگاه نکن ، اعصاب اضافی داری. خوب ..... خلاصه ما هرچقدر بحث رو عوض میکردیم باز دوباره برمیگشتیم غزه هی میرفتیم از سوراخ مماخ الاغ مش جعفر صحبت میکردیم نمیدونم چطوری به نوار غزه ربطش میداد. آخر سر خسته شدم و فقط گوش دادم دیدم عجب مفسری هست مامان من، چه چیزها میدونه که من روحم هم خبر نداره از اقیانوس آرام و ناوهای روسیه و اوباما و ... فکر کنم یکی دوسالی میشه که اصلا اخبار نگاه نمیکنم اصلا شبکه خبر نداریم، آخه نیازی ندارم ماشاا... از 70000000 میلیون جمعیت 60000000 میلیون منتقد و مفسر داریم هرجا میریم اونقدر میشنویم که دیگه نیاز نیست خودم بخونم و ببینم، از روزنامه جام جم هم فقط ضمیمه خانواده روزهای دوشنبه و خبرهای سلامتیش رو میخونم ، نه خبر نه حوادث، دوست هم ندارم پای این حرفها بشینم ، بحث هم نمیکنم. فکر کنم بزرگترین بدبختی مردم ما این هست که همشون از اون رفتگر و کارگر بیسواد تا بالاترین سطح همشون یه پا مفسر سیاسی و اقتصادی هستند ، تو تاکسی بشینی ،تو اتوبوس ،بری تو مغازه خرید کنی ، بعضیاشون یه نظریه هایی میدن که دو تا شاخ رو سرت سبز میشه . اصلا مردم ما جذاب خبرهای مرگ و میر و ناراحت کننده هستند ،انقدر هم علاقمند هستند دور هم جمع بشن در مورد این موضوعها بحث کنن و نظریه بدن ،من اصلا به ماهیت جنگ کاری ندارم چون مشخصه کشته شدن افراد بیدفاع. یه جمله ای تو کتاب راز خوندم که خیلی برام جالب بود. از مادر ترزا خواستن که بعنوان یه حرکت نمادین تو تظاهرات ضد جنگ شرکت کنه اما قبول نکرد و گفت هر وقت راهپیمایی برای صلح داشتین من و خبر کنین. هدف هر دو یکی هست اما اولی بار منفی داره حالا ما تا فردا بگیم مرگ بر ... کائنات فقط مرگش رو میشنوه ، تا فردا بیایم در مورد مشکلات اقتصادی ، نداریم ها ، کمبود ها و کاستی ها بحث کنیم کائنات تمام کلمات منفی رو بعنوان هدف و غایت ما ضبط میکنه و تحویلمون میده. اونوقت مینالیم و میگیم چرا هیچوقت تو سوئد و فنلاند و لیختن اشتاین جنگ نمیشه ، چرا اونا دچار بحران اقتصادی نمیشن. راستش خودم هم اشتباه کردم که نوشتم شاید نظرم عوض شد و پاکش کردم. ************************************************* پی نوشت1: دوست عزیزی که ازم خواستی که در مقابل محبتهای همسرم من هم کاری براش انجام بدم ، حتی گرفتن بلیط استخر رو پیشنهاد دادی. ممنونم و میدونم که پیشنهادت از روی لطف مهربونی بوده. اما اگر من همه چیز رو نمی نویسم دلیل بر نبودنش نیست ، میتونی در مثبت اندیشانه ترین حالت به این فکر کنی که خوبی و محبت همسر نتیجه خوبی و فداکار همسر بوده. به هرحال هرچیزی یه پاسخی داری ، مهربانترین افراد اگر پاسخ مناسبی دریافت نکنن دلسرد میشن . به هرحال این وبلاگ همه زندگی من رو در بر نمیگیره شاید در کل سه یا چهار ساعت در کل یک یا دو هفته . پس مرجع مناسبی برای اینکه قضاوت کنی که من قدر دان خوبیهای همسرم هستم یا نه نیست. اما باز هم از اینکه به من لطف داری و به فکرمی ممنون. این جوابیه برای اون دوست عزیز نیست بلکه صرفا برای برطرف کردن سوءتفاهم های احتمالی دیگه در این زمینه هست. پی نوشت2: گاهی اینترنت اونقدر کند هست که هرچقدر تلاش میکنم نمی تونم کامنت بذارم اما به همه تا اونجایی که امکان داشته باشه سر میزنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:54 توسط شيلا |
|
|
سلام دوست جونام
اوووووووووووووووووووه اووووووووه ووووووووو اوووووووووووووووووووه اووووووووه ووووووووو پیش تا پایان ای جاویدان ایران پیش تا پایان ای جاویدان ایران چیه ؟ فکر میکنین دارم آواز میخونم ؟ من اصلا صدا دارم که آواز بخونم؟ هرچی بود دیشب خالی شد و رفت. امروز من یه مامان شیلای کم صدا ، اونهم چی کم صدای خشی که هی باید گلو صاف کنم البته کم صدا بهتر از بی صدا و سکوت مطلق هست . چراشم اینکه دیشب تو کنسرت آریان از بس جیغ جیغ کردم ساعت 12 شب که اومدیم بیرون تا مدتی فقط تصویر بودم و اثری از صدا نبود . البته این اتفاق از نیمه کنسرت افتاد چون احساس میکردم دیگه فقط دهانم تکون میخوره و هرچقدر گوش میدادم تو اون هم همه صدای خودم رو نمیشنیدم ، نه این که خواننده حرفه ای هم هستیم همه تو وقت استراحت آب جوش میخورن صداشون باز شه ما پفک خوردیم که همون نیم چه هم بره ته حلقمون جا خوش کنه، کتفم هم درد میکنه ، خب چیکار کنم وقتی همه دست میزنن من که نمیتونم مثل بوق بشینم نگاه کنم.
جالب اینکه من پارسال همین موقع که رومینا هنوز نخود بود رفته بودم تالار وزارت کشور کنسرت حمید عس*گری ولی این کجا و اون کجا. البته برای اولین بار بدون آقای همسر و به اتفاق داداشها و زن داداشها رفتم و آقای همسر موند خونه و رومینا داری کرد. وقتی داشتم میرفتم رومینا همینطوری مات و مبهوت نگاهم میکرد. آقای همسر: رومینا مامان داره میره کنسرت ، من و تو هم ماشین و آتیش میکنیم میریم تیراژه با شنگول عکس میگیریم. البته رومینا رابطش با باباش خوبه و وقتی پیش اون هست جاش عالیه. *********** یه هفته و دو روز از واکسن زدن رومینا میگذره و خدا رو شکر نسبت به اولین واکسنش بهتر بود ، در کل مقاومت بدنش خوب هست و تب نمیکنه ولی استامینوفن برنامه خواب و بیداریش رو خراب میکنه ، شبی که واکسنش رو زدیم از دو ساعت بعدش درد پاش شروع شد و ما با انواع اقسام روشها سعی میکردیم فکرش رو از درد پاش منحرف کنیم . فکر کن ساعت 2 نصفه شب آقای همسر رومینا رو بغل کرده بود دور اتاق میچرخید بعد من از یه گوشه میپریدیم جلوشون میگفتم: سسسسسسسسسسسسلام رومینا هم ریسه میرفت از خنده گاهی وسط خنده یادش میومد پاش درد میکنه چونش میلرزید که بزنه زیر گریه باز دوباره با یه روش دیگه میخندوندیمش . دقیقا 3 شب راس ساعت 4 صبح خوابش برد یه بار که من از خستگی بیهوش شدم یکدفعه با صدای خنده رومینا بیدار شدم دیدم تو تاریکی آقای همسر داره شکم رومینا رو پخ پخ میکنه اونهم ریسه میره ،حالا ساعت چنده ؟ ساعت 3 صبح. روز جمعه تولد خانم داداش کوچیکه بود که من از قبل گفته بودم که بخاطر واکسن رومینا نمی تونیم بیایم فقط اونروز عصر زنگ زدم که بهش تبریک بگم دیدم مامان و بابا و داداش بزرگه و خانومش و عروسشون و ... اونجا هستن در واقع چون اولین یلدای خانوم برادرم هم بود با تولدش یه روز زودتر جشن برگزار کردن که کادوهای یلداش رو هم بهش بدن. ما هم دیدیم که حال رومینا بهتره بدون اینکه بگیم رفتیم که کلی سورپریز شدن و رومینا هم خوش اخلاقیشو با خودش آورده بود و حسابی خوشحالشون کرده بود مخصوصا خانم برادر کوچیکه که عاشق رومیناست. مامان زن داداشم کلی تشکر کرد که رومینا رو بردیم چون رومینا کلی همه رو سر ذوق آورده بود. بابام که از بس واسه رومینا بشکن زده بود و خندونده بودتش ، خودش هم خندیده بود خسته شد رفت تو اتاق خوابید، اصلا رومینا بابای من و با صدای بشکن میشناسه. شب یلدا امسال هم برخلاف هر سال که تقسیمی کار میکردیم خونه هردو مامان بابا میرفتیم فقط خونه مامان و بابای آقای همسر رفتیم چون شب قبلش با بابا اینا بودیم . اونجا هم رومینا خانوم تو اولین یلدای زندگیش حسابی ما رو خوشحال کرد وقتی آقای همسر رومینا رو روی تخت دمر گذاشت یکدفعه رومینا دو تا دستاش رو محکم کرد و سر و سینه رو کشید بالا ، وقتی ما رو صدا کرد هممون دویدیم سمت اتاق ، مادر شوهرم هم روبروی رومینا رو زمین نشست اونقدر تشویقش کرد که رومینا با ذوق یکم خودش رو به سمت جلو کشید اما بعد دیگه دستاش خسته شد و شروع کرد به مکیدن شستش. دیگه رومینا مثل قبل تو ماشین نمیخوابه و روی پای من میشینه و بیرون رو تماشا میکنه البته گاهی وسطاش خوابش میبره اما دیگه تماما خواب نیست . این روزها که بازار لاست بینی همه جا داغه ما هم گفتیم از غافله عقب نیفتیم ، البته نخواستیم تکراری کار کنیم و بجای لاست آقای همسر کارتون محبوب دوران بچگیم یعنی سری کامل کارتون سندباد رو برام خریده و فعلا یه دی وی دیش رو به اتفاق رومینا تماشا کردم. اینکه میگم رومینا رییسه دروغ نیست مثلا محدوده خندیدنش رو خودش تعیین میکنه مثلا اگه دلش بخواد با پخ پخ بخنده یا وقتی دستاش رو ورزش میدم یا با خ خ خ خ خ خ خ خودش حالیت میکنه اما اگه نخواد هرکاریشم کنی بی فایده هست ، همچین آدمو ضایع میکنه . سرو صداش زیاد شده و وقتی خودش تنها دراز کشیده یا تو بغل هست برای خودش با در و دیوار گل میگه و گل میشنوه ، دیروز داشت کارتون اسکوبیدو رو میداد یکدفعه چنان شروع کرد به خندیدن و ذوق کردن ، نمیدونم از چی خوشش اومده بود فکر کنم بخاطر رنگهاش بود. *********** این هفته تصمیم گرفته بودیم یه لپ تاپ جدید بخریم از اونجایی که با رومینا سخته بری پایتخت رو بچرخی مدلی رو که میخواستیم از تو اینترنت پیدا کردیم و به آشنایی که داریم سپردیم تا برامون بیاره، البته اون آشنا لپ تاپ نداره اما آشنایی که لپ تاپ فروش هست داره که قرار بود از اون بگیره. وقتی پیک لپ تاپ رو برامون آورد و از تو مشما درش آوردیم اخمای آقای همسر رفت تو هم و زنگ زد به همون آشنا که من از شما لپ تاپ نو خواستم نه دسته دوم. اون بنده خدا هم از همه جا بی خبر بود و قرار شد با فروشنده اصلی صحبت کنه. راستش من هرچی نگاه کردم نفهمیدم چرا آقای همسر میگه این نو نیست. بعدش بهم نشون داد ، روی جعبه لپ تاپ نوشته بود (ریفربیشد ) بعدا انگلیسیشو مینویسم ، یعنی این جنس استوک هست . لپ تاپهایی هستن که خود کارخونه از بازار با قیمت ارزون میخره و روشون قطعه سوار میکنه و با قیمت خیلی ارزون میفروشه ، پشت لپ تاپ هم پلاکی نصب شده بود که نشون میداد این لپ تاپ آکبند نیست، مثلا اگه تو بازار آکبند باشه 1200000 جنس ریفر بیشد اون مدل میشه 200000 تومان و معمولا هم گارانتی نداره . اینها رو من نمیدونستم اما آقای همسر که کارش بازرگانی هست و مرتب با این چیزها در ارتباط هست میدونست . خلاصه وقتی این آشنای ما به آشنای خودش اعتراض کرده که آبروی من و بردی دوستم خودش کارش بازرگانی هست اونوقت تو جنس دست دوم میخوای به اون بندازی . برگشته عذر خواهی کرده که ببخشید و عمدی نبوده و من نبودم و شاگردم این کارو کرده. بیچاره شاگرده مثل اون جوکه که از یکی پرسیدن چرا گردنت بو میده گفته چون هرکی می ....زه میندازه گردن من حالا شده جریان شاگرد این آقا . احتمالا این آقا پیش خودش فکر کرده همین و میفرستم اگه فهمیدن میگم اشتباه شده اگه نفهمیدن هم خوب یه پول قلمبه زدیم به جیب. خدا میدونه چند تا از اینها رو به مردم غالب کرده و به قیمت آکبند فروخته ، خود من یکی از اونهایی بودم که متوجه نمیشدم نو نیست چون ظاهرش مشخص نمیکنه اما بعد که یکی یکی علامتاش رو دیدم تازه فهمیدم. نمی دونم این فروشنده های ایرانی چرا اینطورین، از پایین ترین سطح تا بالاترین سطح ، میری بقالی میخوای مثلا خامه بخری اگه دقت کنی می بینی اونهایی رو که ردیف جلو گذاشتن اکثرا تاریخ مصرف گذشته یا نزدیک به انتها هستن با اینکه کارخونه تاریخ مصرف گذشته ها رو ازشون پس میگیره باز هم با بی انصافی میذارنش جلوی دست که اگه کسی حواسش نبود اول گذشته ها رو بخره حالا اگه طرف خورد مسموم شد مرد اشکال نداره. از این مدله هفته نامه نویسی اصلا خوشم نمیاد چون هرچقدر از سروته قضایا میزنی و سانسور میکنی باز می بینی شد طومار ، اما چه میشه کرد؟ مامانها باز نگین تو وقت از کجا گیر میاری اینقدر مینویسی ، من از اول هفته نیم خط نیم خط تایپ میکنم تا برسه به آخر هفته وگرنه من هم فرصت اینکه این همه زمان بذارم و تایپ کنم رو ندارم. پی نوشت1: REFURBISHED این هم انگلیسی اون کلمه که اگه جایی برخوردین بدونین جنس استوک هست . هرچیزی هم میتونه باشه از قطعات الکترونیک گرفته تا لپ تاپ و چیزهای دیگه . پی نوشت 2: دوست عزیزی که با نام خواننده پروپاقرص برام کامنت میذاری هوار بار ممنون بابت اطلاع رسانی در مورد کنسرت آریان ، باعث شدی شب خوبی برام رقم بخوره و سرحال بیام. پی نوشت3: همسر نازنین و دوست داشتنیم ، محبت و مهربانی تو تمومی نداره ، به اندازه تمام سلولهای بدنم ازت ممنونم که اینقدر به فکرمی و شرایط رو طوری برام فراهم میکنی که دچار کسالت و افسردگی نشم ، دوستت دارم و عاشقت هستم بخاطر وجودت و قلب مهربانت ، ممنون که برای گرفتن بلیط و هم نگهداری از رومینا کمکم کردی و اجازه دادی با خیال آسوده به کنسرت برم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 10:24 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|