تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers بهشت كوچكي به نام خانه ما
من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم

عید مبارکی

امیدوارم سال ۸۸ سالی پر از سلامتی سعادت سرزندگی سرور نیکبختی شادابی  برای همه باشه.

 

از خدا میخوام تو این سال هرکی هر آرزو و نیتی داشته باشه بهش برسه.

از خدا میخوام امسال سالی باشه که مادران آرزومند فرزند به آرزوشون برسن.

از خدا میخوام امسال سالی باشه که بیماران درد مند شفا پیدا کنند.

از خدا میخوام امسال سالی باشه که خوشبختی تو همه خونه ها لونه کنه.

از خدا میخوام امسال سالی باشه که از همه خونه های نوای عشق و محبت شنیده بشه.

از خدا میخوام امسال سالی باشه که دلها مهربونتر و زبونها نرم تر باشه.

از خدا میخوام امسال سالی باشه که همه زوجها عاشق عشق باشن.

از خدا میخوام هرکسی صاحب یه سرپناه بشه.

خدای مهربان شکر بخاطر اینکه یک سال قشنگ رو پشت سر گذاشتیم و وارد یه سال قشنگ تر شدیم.

خدایا شکر که امروز سر سفره هفت سین یه گل قشنگ نشسته بود.

خدایا شکر که همه چیز همونطوری بود که میخواستم .

هزاران بار شکر بخاطر این عید و همه عید ها و هزاران بار شکر بخاطر این سال و همه سال.

سال نوی همه دوستای خوبی که زحمت کشیدن به من سر زدن و برام کامنت گذاشتن اما من فرصت نکردم جواب محبتشون رو بدم مبارک باشه .

این هم سفره هفت سین امسال ما که برای رومینا خانم چیده شد.

IMG_2989.JPG

این هم از نمایی دیگر

IMG_2990.JPG

این هم سکه های ماه تولد که امسال سکه ماه تولد رومینا هم بهش اضافه شده.

IMG_2994.JPG

IMG_2995.JPG

این هم خانم مهندس که تشخیص دادن چیدمان ما ایراد داره و خواستن اصلاحش کنن.

 حذف شد

اینهم نتیجه اصلاحات خانم مهندس

 حذف شد

اگه سفره شما هم ایرادی داره آدرس بدین براتون درستش کنه

پی نوشت:یه سایتی که بشه توش عکس آپلود کرد و برای همه قابل دیدن باشه بهم معرفی کنین ترجیحا کار باهاش مثل تاینی پیک راحت باشه.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 17:18  توسط شيلا | 
سلام

امروز هرجا رفتم مراسم خداحافظی کنون و پیشاپیش عید مبارکی بود .

ما گرچه همین جاییم و عین پارسال تکون نمیخوریم و تکون تکون هم نمیخوریم اما خوب به رسم هرساله ما هم یه پست آخر سالی میذاریم.

مراسم مو پراکنی و از این رو به اون رو شدنی فردا از صبح علی الطلوع برگزار میشه . خونه همچین یه هوا سروسامان گرفته و اما یه سری خورده کاریها مثل تزیینات اتاق رومینا باقی مونده که کم کم تو عید انجامش میدیم پس عکس میمونه برای بعد از عید.

دیگه اینکه ما به احتمال زیاد تهران هستیم و جایی نمیریم اما خوب دوست دارم تو هوای تمیز رومینا رو بیشتر بیرون ببرم و دور و اطراف تهران رو بهش نشون بدم.

خیلی هم تمایل به مسافرت رفتن  ندارم چون رومینا هنوز کوچیکه و سخت میشه البته اگه این آقای همسر مربوطه طاقت بیاره.

دیگه اینکه

سال ۱۳۸۷ سالی بود سرشار از خوشحالی و اتفاقهای خوب

تو این سال رومینای نازنین به جمع ما اضافه شد و الان از عطر تنش و صدای دا دا داش مست مستیم.

تو این سال اوضاع مالی و شرایط زندگی خیلی بهتر از سال قبل شد.

تو این سال خونه ای بهتر از خونه قبلی خریدیم.

خدا رو شکر خدا رو شکر هزاران بار شکر که سالی خوب رو پشت سر گذاشتیم .سالی سرشار از عشق سلامت سعادت خوشبختی و مهربانی.

خدایا شکرت بخاطر تمام نعمتهایی که به زندگیمون عطا کردی.

خدایا شکرت بخاطر سلامتی که به من و اعضای خانوادم عطا کردی.

خدایا شکرت که به من یه خانواده خوب و سالم عطا کردی.

خدایا شکرت که در هر حالتی دست محبت و مهربانیت رو از سر ما کوتاه نکردی و حمایتت رو از ما دریغ نکردی.

خدایا شکرت این سال رو بهتر از سالهای گذشته قرار دادی.

خدایا شکرت که هر سال رو بهترین سال قرار دادی .

خدایا شکرت که هر ماه و هر روز را بهترین ماه و روز قرار دادی.

خدایا شکرت که تا تو بوده و هستی نیازی نبود که دست به سوی کسی دراز کنیم.

خدایا شکرت که بهترین ها را برای ما در نظر گرفتی .

هزاران بار شکر و سپاس

و سلام به سال ۱۳۸۸ خوش اومدی،میدونم تو از همه برادرای بزرگترت بهتری .

به خونمون خوش اومدی،ما آماده پذیرایی هستیم بفرمایید داخل.

پی نوشت۱: سال جدید به همه دوستای جدید و قدیمی ، به همه دوستایی که به من لطف داشتن و من رو از کامنتهای محبت آمیزشون بی نصیب نذاشتن، به همه دوستای بیصدا که همیشه میومدن و بدون هیچ نشانی میرفتن مبارک باشه .

پی نوشت ۲:بخاطر دل ساروی کیجای عزیز از همین تریبون اعلام میکنم سال ۱۳۸۸ آبجی کوچیکه باقی سالهاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:2  توسط شيلا | 

آلیس در سرزمین عجایب عزیز

من کامنت شما رو پاک نکردم اما چون میخواستم سر فرصت جواب بدم تاییدش نکردم .اتفاقا چون توهینی در کار نبوده یه پست رو به جوابیه اختصاص دادم .بدم هم نمیاد بعدا سر فرصت باهات بیشتر صحبت کنم.

بلاخره من نفهمیدم مشکل شما با وبلاگ من چیه ؟ زندگیمو به رخ بقیه میکشم یا اینکه چون دعوا یا اختلاف سلیقه ای نداریم ؟

اول اینکه مطمئنن اختلاف سلیقه هست ما دو تا انسان با دو تا طرز تربیت ، علایق، سلیقه ها و  فرهنگ متفاوت هستیم اما اگر بعد از پنج سال زندگی مشترک یاد نگرفته باشیم چطور با هم هماهنگ و سازگار بشیم با اجازه باید بریم کشک بسابیم .

ما از روزی که تصمیم گرفتیم زندگی زیر یه سقف رو شروع کنیم هیچوقت قصد نداشتیم طرف مقابل رو عوض کنیم و مطابق سلیقه خودمون بارش بیاریم این اشتباهی هست که خیلیها تو زندگی دارن و میخوان کسی رو که 20-30 سال با یه روش زندگی کرده رو از این رو به اون رو کنن و بقول خودشون دوباره تربیتش کنن که باعث خیلی از مشکلات تو زندگی میشه.

ما یاد گرفتیم به نظر هم احترام بذاریم و سعی کنیم تصمیمهامون رو یکی کنیم . اما شرمنده با وجود تمام اختلاف سلیقه ها دعوایی وجود نداره که قابل عرض باشه اما به فرض محال هم باشه این چه عادتیه که ما ایرانیها داریم همش دوست داریم بریم یه جا بخونیم که طرف کتک خورده یا در شرف طلاقه یا شوهرش چنین کرده و چنان که ما هم بریم زود همدردی کنیم که آخیش نازی کتک خوردی؟ بشکنه دستش الهی از جوونیش خیر نبینه که تو رو اوخ کرد. همین ؟ چه دردی از اون بیچاره دوا میشه؟ بعد هی میرین به وبلاگش سر میزنین که ببینین کار به کجا کشیده همدیگرو کشتن یا نه؟ یه دفعه می بینی آمار بازدید کننده اش میرسه به 1000.

هیچ میدونی بزرگترین علت بدبختی و فلک زدگی مردم ما همین خصلتشون هست که همیشه پی گیر مسایل مربوط به حوادث و مرگ و میر و بحرانها  هستند ؟

هیچ میدونی حرف زدن ، بحث کردن در مورد این جور مسایل نه تنها مشکل رو حل نمیکنه بلکه مشکلات مشابه بیشتری رو جذب میکنه؟ میدونی بخاطر همین خصلت هست که مشکلات و گرفتاری مردم ما تمومی نداره؟

بارها به دوستانی که میان هی از مشکلاتشون مینویسن اینو تذکر دادم نوشتن باعث ثبت خاطرات بد میشه و نه تنها سبک نمیشن  بلکه هر بار که اون صفحه رو باز میکنن و از رو نوشته خودشون میخونن امواج انرژی منفی به سمتشون ساطع میشه و باز بیشتر از قبل احساس نفرت و شکست خوردگی میکنن.

میدونی دوست عزیز فرق من با خیلیای دیگه چی هست؟

من از هیچ چیز سر سری رد نمیشم . فکر میکنی چند نفر تو ایران فیلم راز رو دیدن و کتابش رو خوندن؟ از این تعداد چند نفر این راز رو درک کردن و ازش استفاده میکنن؟ شاید از نصف هم کمتر خیلی خیلی کمتر برای اینکه هرچیزی تا وقتی تازه هست تو همون چند روز تازگیش واسشون سوژه هست و بعد میره کنار.

من این راز رو از بچگی از مادرم یاد گرفتم در حالیکه چیزی از قانون جذب نمیدونستیم و نمیدونستیم که این یه قانون جهانیه.

وقتی بهم میگفت: در مورد چیزهای بد و نکبت صحبت نکن ، چون نکبت مثل یه الاغ سوار بی جل و پلاس هست که تا صداش کنی سریع میاد ، در مورد خوشبختی صحبت کن اما صبر داشته باش چون خوشبختی مثل یه اسب سوار خوش اندام هست که تا زین و یراق رو آماده کنه و سوار اسب بشه کمی طول میکشه. به آدمهایی که زندگی بدی دارن، آدمهایی که علیل هستن نگاه نکن اگه چشمت افتاد فقط بگو خدا رو شکر.

از خدا زیبایی بیش از حد نخواه ازش پیشانی بلند و خوشبختی بخواه که وقتی باشه با خودش زیبایی هم میاره.

وقتی اولین تار سفید مو رو در سن خیلی پایین لابلای موهام دیدم و با ناراحتی به مامانم گفتم که موی سرم سفید شده بهم گفت: سفیدی موی سرت نشانه خوشبختیت هست . موی سفید رو میشه با رنگ سیاه کرد اما بخت و اقبال سیاه رو با هیچ رنگی نمیشه سفید کرد.

وقتی دوستام بهم میگفتن : نگاه کن یه دونه موی سفید داری؟

چنان با اعتماد به نفس میگفتم: سفیدی مو نشانه خوشبختی هست که اونا به خوشبختی خودشون شک میکردن و اینکه چرا هیچ تار موی سفیدی لابلای موهاشون ندارن.

میدونی تا امروز نه حسادت کردم ، نه بدخواه کسی بودم ،نه دلی رو شکستم و بدرد آوردم، نه از شونه کسی برای بالا رفتن استفاده کردم، نه زیر پای کسی رو خالی کردم.

همیشه تنها امیدم به خدا بوده و هست . میخوای چند نفر رو بهت معرفی کردم که دنبال ریکی و امسال اون رفتن اما بجای اینکه از نکات مثبتش استفاده کنن از مسیرهای بد سر درآوردن،چند نفر رو میخوای بشناسی که سالهاست یوگا میرن اما از یوگا تنها چیزی که فهمیدن شاوآسانا هست در حالیکه یوگا سرشار از پیامهای زندگی بخش هست . من همه این راه ها رو طی کردم و از هرکدوم نکته های مثبتش رو تو زندگیم بکار بستم باز هم رسیدم به همون راهی که از کودکی طی کردم اما اینبار آگاهانه تر.

امروز داشتم یه جمله از برایان تریسی میخوندم که میگفت زندگی شما نتیجه انتخابهای شما تا این لحظه هست.

راست میگه ما تا این لحظه انتخابهای زیادی تو زندگی داشتیم ، آرزوهای زیادی داشتیم که تاحدیشون به وقوع پیوسته. چون من معتقد هستم قسمت در زندگی چیزی هست که خودمون اون رو میسازیم .شاید جالب باشه بدونی خونه ای که الان دارم چیزی هست که تو این چند ماه تو ذهنم پرورشش دادم و جالب تر اینکه من حتی به یه متر هم بالای صد متر فکر نمیکردم البته این بزرگترین اشتباه من بود که برای لحظه ای باز به قدرت کائنات شک کردم و فکر کردم نمیشه و تمام تمرکزم رو روی صد متر قرار دادم اونهم تو همین محلی که هستیم با همین شرایط و همسایه های خوب و نتیجه همون خونه ای شد که میخواستیم .

دوست عزیز نمیدونم چه چیز زندگی من تو رو آزار داده فکر کن همه اینها یه رویا هست که دارم براتون تعریف میکنم ، البته دوستانی که از نزدیک با من و زندگیم آشنا هستند میدونند من اهل رویاهای صادقه هستم و با خواب و خیال میونه ای ندارم اما شما فکر کن همه اینها یه داستان بوده یعنی تو داستان من هیچ چیز دیگه ای برات وجود نداشته که فقط رفتی تو پستهای مختلف زیر کفش خریدم و شلوار خریدم و ماشین ظرفشویی خریدم... امثال اون خط کشیدی .

پس مطمئنن تو هم جزو اون کسایی هستی که به هرچیزی فقط یه نگاه سطحی میندازی . فکر نکن خوشحالی و خوشبختی من بخاطر مبل ...... تومانی و ماشین ظرفشویی ..... هست من در هر شرایطی قادر هستم شاد و خوشبخت باشم چون خودم میخوام که باشم و شرایطش رو برای خودم فراهم میکنم . من روزهای سخت داشتم اما روزهای بد نداشتم، سالی نبوده که آرزوی تمام شدنش رو داشته باشم چون هر سال به نوعی برای من بهترین سال بوده و هست . از نظر من سال ، ماه و روز بد و نحسی وجود نداره اگر هم باشه این ماییم که نحسش میکنیم .

 

یه نصیحت : چشمت به زندگی هیچکس نباشه هیچوقت نگو ای کاش .... هیچوقت حسود نباش و هیچوقت بدخواه نباش ، هرچی خواستی فقط از همون آفریننده مهربانی که دامنه لطفش بیکران هست و هیچ حد و حسابی نداره بخواه.

باز هم میگم خدا آدمهای خوشبخت و بدبخت رو با یه خط از هم جدا نکرده برای همه امکان بهتر زندگی کردن رو فراهم کرده بعضیها میخوان و بعضیها نمیخوان استفاده کنن. فرقشون در این هست.

بدون حسادت بدون چشم هم چشمی با دلی پاک بخواه و سعی کن زندگی بهتری داشته باشی.

 

پی نوشت: راستی اگه فکر کردی من دیگه نمینویسم سخت در اشتباهی چون می نویسم .من نه از حسادت و نه از چشم زخم هراسی ندارم .تا زمانیکه خدای مهربانی بالای سرم هست که همیشه دست عطوفتش رو روی گونه هام حس میکنم ، همون خدایی که تو همه بحرانها دستش رو حفاظ سرمون کرد، همون خدایی که دو تا از بهترین نعمتهای زندگی یعنی همسر خوب و فرزند سالم و باهوش رو بهم عطا کرد. همون خدایی که هر روز که چشمام رو باز میکنم شکرش میکنم و باعث میشه روزم رو به بهترین نحو شروع کنم ، همون خدایی که همیشه کنارم بوده و هست . همون خدای مهربون، حافظ و نگه دار من وعزیزام و زندگیمون بوده و هست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 22:42  توسط شيلا | 

سلام باز هم سلام

 

من اومدم له و په . خونمون کم کم داره شکل خونه به خودش میگیره تا چند روز پیش وقتی نگاه میکردم احساس میکردم خونمون از کمر به بالا مرتب هست ، تابلو ها کوبیده، لوستر تمیز ،هالوژنها مرتب ولی از کمر به پایینش دیگه داشت حالمو بهم میزد.

یعنی این یه نصیحت مادرانه ، خواهرانه ، دخترانه ، زنانه اصلا هرچی با بچه کوچولو اسباب کشی نکنید که جد و آباد و ایل و تبارتون جلوی چشمتون رژه میرن مخصوصا وقتی کمکی نداشته باشین اونهم ما که دل نداریم بچمون رو جایی بسپاریم ، مامان خودم که در جریان خونه تکونی خودش رو از پا انداخت مادر شوهرم که باز دو روز اومد رومینا رو نگه داشت ولی خوب اونهم خونه تکونی داشت.

خلاصه کار هر روز ما این بود که دوتا تو سر وسایل میزدیم باز دو تا تو سر وسایل این نی نی خانوم که انگار احساس ناامنی میکرد خواب وسط روزش خیلی کم شده بود و هر بار فقط نیم ساعت چرت میزد و بلند میشد و یکی باید بغلش میکرد.

غیر از اونهم همه چیزهایی که ما گرفته بودیم نصبی بود اونهم چه نصبی آخرش رو باز خود آقای همسر نصب میکرد و اونا فقط پول نصب رو میگرفتن. از سرویس اتاق خواب گرفته تا هود و گاز و میز ال سی دی و شیر ظرفشویی ، غیر از اینها هم کلی سیم کشی و نصب پریز تو جاهای مختلف آشپزخونه و حمام که باز گلی به جمال این همسر همه فن حریف ما .

مثلا اومدن هود نصب کنن چون مدل شومینه ای بود کابینت ساز نمیتونست نصب کنه از شرکتش اومدن اولش کلی چونه سر هزینه نصب زدن بعدش تا ساعت 11 شب واستادن باهاش کلنجار رفتن قسمت بالاش رو نتونستن نصب کنن به این نتیجه رسیدن که اصلا این کابینت هست که اشتباهیه

خلاصه پول گرفتن و رفتن فرداش که از سر کار برگشتم دیدم آقای همسر خیلی خوشگل و با سلیقه قسمت بالاش رو دست تنها نصب کرده گرچه بماند که ورقهای فلزی تمام دستش رو بریده بود.

 

اومدن سرویس اتاق خواب رو نصب کنن کلی سر قیمت چونه زدن بعد رفتن تو اتاق خواب وسط تیکه هاش رو فرش نشستن نمیدونن چی و به چی وصل کنن . آقای همسر میگه مگه شما تا حالا نصب نکردین؟ میگن این مدلش از مالزی اومده اولین باره داریم نصب میکنیم باز این همسر جان شیرفهمشون میکرد که کدوم تیکه به کدوم تیکه وصل میشه.

 

تو این مدت هم به روش انسانهای نخستین روی گاز پیک نیکی غذا درست میکردیم بجای ال سی دی 42 اینچ تو ال سی دی 1 اینچ موبایل آقای همسر سریال تماشا میکردیم و بجای تخت تو اتاق رومینا رو زمین میخوابیدیم چون  سرویس ملافه و دور تخت رومینا رو هنوز نگرفتم. آقای همسر هم قانون گذاشته تا همه چیز کامل نشده خونه رو افتتاح نمیکنیم حالا ما منتظریم خونه کامل کامل بشه روبانش رو قیچی کنیم بعد از وسایلش استفاده کنیم هر وقت افتتاح شد خبر میدم.

 

به هرحال آوردنی ها و نصب کردنیها و ... انجام شد .خلاصه دیشب با سلام و صلوات فرشهای پذیرایی پهن شده و ما تونستیم یکم وسط پذیرایی ولو بشیم .

 

البته هنوز کلی کارهای خورده ریز هست که ریز ریز انجام میشه و ولی اصل کار تموم شد.

دیروز که داشتم سرویس بهداشتی اتاق رومینا رو تمیز میکردم آقای همسر رومینا به بغل اومده تماشا.

شیلا: رومینا مامان دارم اینجا رو تمیز میکنم بعدا اجازه میدی بیایم از توالت فرنگیت استفاده کنیم؟

رومینا(در حالیکه هیجان زده شده بود و با دست چپ روی پای چپش میکوبید): هه هه.

شیلا: بنظرت منظورش از این هه هه چی بود یعنی نمیذاره از توالت فرنگیش استفاده کنیم؟

آقای همسر: فعلا بذار به حساب همون هه هه تا بعدا ببینیم میذاره یا نه.

 

ببین کار به کجا کشیده باید اجازه بگیریم بریم توالت ، قدیما یادمه مستر معمولا اتاق بزرگتر بود حالا خانوم خانوما تختش که تو اتاق ماست خودش هم یه اتاق 13 متری داره تازه سرویس بهداشتیشم سوا هست . به آقای همسر میگفتم بیا تا هنوز نفهمیده چی به چیه اتاقمون رو باهاش عوض کنیم بعد دیدم اگه از کوچیک تر بودن اتاقش هم بگذریم اونوقت با این موکت طرح کودک که توش پر از خرس و سنجاب و ظرف عسل هست و این پرده میکی موس چیکار کنم؟

 

رومینا حسابی تغییر کرده الان دستاش رو به مچ پاش تکیه میده و برای چند دقیقه بدون کمک میشینه اما بعدش از یه طرف سقوط میکنه . غذاش هم که به هرچی شبیه الا غذای نی نی ها .

یاد گرفته با لیوان آب بخوره ، هرچی ما بخوریم همچین آب دهان قورت میده که لقمه تو گلومون گیر میکنه و مجبور میشیم یه کوچولو بهش بدیم که مزه مزه کنه.

وقتی با خودمون میشینه که غذا بخوره بیشتر و بهتر میخوره تا زمانی که ما دوتایی میشینیم و به اون غذا میدیم.

بقول آقای همسر با سیستم زنجیره غذادهی غذا میخوریم یعنی رومینا رو پای من میشینه و من بهش غذا میدم آقای همسر هم یه لقمه غذا تو دهان من میذاره یه لقمه هم خودش میخوره ، هر لقمه ای که میخورم رومینا سرش رو بلند میکنه و منو نگاه میکنم من هم از فرصت استفاده میکنم و قاشق تو دهانش میذارم وقتی سیر شد میذارمش زمین اونوقت هست که قل میخوره میاد وسط سفره و اونو زیر و رو میکنه و دستش رو به سمت همه چیز دراز میکنه و ما مجبور میشیم یکی یکی وسایل رو از رو سفره برداریم و بذاریم کنارمون آخرش یه سفره مچاله شده خیس خیسی میمونه با رومینای وسطش و یه نون تف تفی، در واقع تنها کسی که میفهمه چی خورده رومینا هست.

دستاش عین گیره شده به همه چیز گیر میکنه و میکشتش . اما اون چیزی رو دوست داره که خودش برمیداره نه اینکه بهش بدی اگه بدی نمیگیره باید بذاری خودش ورداره.

دیروز آقای همسر میگه : صورتت رو تیغ انداختی بریدی؟

شیلا: من؟ نه . تیغ کجا بود؟

آقای همسر : اینا بالای لبت جای بریدگی تیغ هست.

چون صبحش هم با مدیرم در مورد یکی از همکارا صحبت میکردم هرکاری میکردم اسم همکارم یادم نمیومد ، حالا هم آقای همسر میگفت صورتت جای بریدگی تیغ هست و من هرچی فکر میکردم یادم نمیومد من کی تیغ انداختم . فکر کردم دیگه راستی آلزایمرم زده بالا و حافظم از بین رفته نزدیک بود افسردگی بگیرم.

رفتم تو آینه نگاه کردم فهمیدم کار کار خانوم چنگول انداز موکش هست که دیروز تو بغلم خوابش میومد و دستش رو آورده بود تو صورتم وناخنش هم بلند شده چنگ انداخته بود.

وقتی میخواد مو بگیره دست میندازه از ریشه میگیره به این راحتی هم ول نمیکنه.

کلن کارهاش خیلی بامزه شده و اگه بخوام بنویسم کلی جا میگیره اما همیشه با کارهاش غافلگیرمون میکنه و یه حرکاتی میکنه که اصلن انتظارش رو نداری.

اما تلاشش واسه رسیدن به خواسته هاش وصف ناپذیره.

پی نوشت۱:

تی تی جان ، عزیزم مجبورم یه خبر بدی بدم (هول نکنیا) ولی از جانب من به دکتر محترم که فرمودن برای بارداری صبر کن شش ماه از عمل بینیت بگذره بفرمایید شش ماه، شش سال ، مثل بنده نه سال، شونصد سال حتی شش هزار سال هم کفایت نمیکنه .

یه هد ، یه کف گرگی و یه پشت دست نی نی کافیه که مماخ بیچاره رو بفرسته به جایی که عرب نی انداخت. با این کوچیکی یه دست سنگینی دارن که نگو . لطف کن اگه دکتر خوبی هست آدرسش رو بده احتمالن تا یه مدت دیگه برای ترمیم باید تشریف ببرم پیش دکتر البته اگه تا اون موقع گونه چپ و راستم به فنا نره چون اونجا هم از ضربه در امان نمیمونه جالب اینه که خودشون میزنن خودشون هم گریه میکنن.

پی نوشت ۲:

این بحث ۹ سال سوتفاهم برای یکی از دوستان ایجاد کرده.  بطور اتفاقی الان متوجه شدم که من ۹سال پیش در چنین روزی مماخ مبارک رو عمل کردم و امروز سالگرد پخ پخ شدنش هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:28  توسط شيلا | 

سلام دوست جونام

اینجانب شیلا کارمندیان از پشت میز اداره به شما سلام عرض میکنم.

بلاخره ما برگشتیم و عجب ماه پرماجرایی بود این بهمن ماه: خونه خریدن ، نقاشی ، کابینت ، نو کردن وسایل خونه ، واکسن شش ماهگی نی نی و برگشتن به سر کار.

برگشتن به سرکار اونطوری که فکر میکردم سخت نبود ، گرچه تا آخرین لحظات به مرخصی و نرفتن سرکار هم فکر میکردم اما بلاخره برگشتم ،همش هم بخاطر کمکهای عزیز دلم هست .

ما تقسیم کار کردیم صبح تا 1 همسرم و 1 به بعد هم من . جامون رو با هم عوص میکنیم یعنی نی نی میخوابه پا میشه بجای بابا مامان شیشه شیر میذاره تو دهانش.

گرچه این روش یکم برای ما استرس به همراه داره چون گاهی همسرم صبحها یه کاری براش پیش میاد یا وسط روز باید یه جایی بره و من باید خودم رو بهش برسونم اما همین که نی نی اذیت نمیشه خوبه بقیش هم خدا بزرگه .

تا هرجا که بتونیم پیش میریم اگه نتونستیم  دو تا در اونور تر از خونمون مهد کودک هست میسپاریمش اونجا اما تا اطلاع ثانوی تصمیم به این کار نداریم.

این مدت هم خیلی  خسته شدیم اما باز هم خوب بود یا در حال بسته بندی بودیم یا تو دلاوران و یافت آباد و حسن آباد و سرچشمه بودیم یا دنبال پرده و ... رومینا هم همه جا باهامون بود وسط پرده های رنگی میشست و ذوق میکرد ، لابلای مبلها تو بغل باباش راه میرفت و نطقش باز میشد و خلاصه کلی واسه مبلیا مشتری جمع میکرد .

هفته گذشته ما به خونه جدید نقل مکان کردیم اما اگر فکر کردین خونمون مرتب شده نچ. چون اسباب کشی با یه نی نی کوچولو که تازه قل قلی شده و تا یه لحظه غافل میشی با قل خوردن و سینه خیز از این سر اتاق میره اون سر اتاق خیلی سخته از بس غلت میزنه آرنجش و زانوش زبر شده .

هفته گذشته هم از بس کارگرها رفت و آمد داشتن یا اثاثیه آوردن یا وسایلی که سفارش داده بودیم میاوردن هی میگفتن آقا این و کجا بذاریم ، آقا اونو کجا بذاریم .

من و آقای همسر هم از ب ب و مم مه تبدیل شده بودیم به آقا ، البته اولش فکر میکردیم طفلک تقصیر نداره تو این چند روزه دو تا آقا دیده که یکیش شلوارک آبی پوشیده یکیش شلوارک قرمز البته یه آقا چون وسایل اصلاحش رو یادش رفته بود تو کدوم بسته بندی گذاشته یکم ریش و سیبیلش از اون یکی بیشتر بود.

خلاصه چند روز باهاش صحبت کردیم که مامان جان من مامانتم آقا تو کوچست باز میگفت آقا.

خدا رو شکر از دیروز دوباره مم مه شدم.

اما بچم چند روز اول خیلی غریبی میکرد و مخصوصا از بهم ریختگی پذیرایی عصبی شده بود و اصلا دوست نداشت اونجا باشه و ما مجبور بودیم تک تک کار کنیم یکی کار میکرد اون یکی بچه داری و بعدش برعکس.

معمولا من بسته ها رو باز میکردم جعبه ها رو خالی میکردم جعبه های خالی و آشغالها رو جدا میکردم بعد کار آقای همسر شروع میشد البته همچنان ادامه داره انشاا... تا عید خونمون اسمش خونه میشه خیلی عجله نداریم.

یه روز مامان آقای همسر اومد که رومینا رو نگه داره تا ما یکم کارها رو پیش ببریم من تو اتاق داشتم میز توالت رو  تمیز میکردم خاک رفت تو بینیم و عطسه کردم .

تو اتاق رومینا:

مامان آقای همسر: رومینا مامان چی میگه؟ ها... ها... هاپیشکوم.

رومینا آنچنان قهقهه میزد که بیا و ببین خلاصه این هاپیشکوم ما تا عصر که مادر شوهر داشت میرفت موجبات مسرت ایشان رو فراهم کرده بود و با مامان بزرگش دست به یکی کرده بود و به ریش مامان بیچارش میخندید.  حالا بیا بچه بزرگ کن.

 

این نی نی ما حسابی علاقمند به غذا شده اونهم نه از نوع فرنی و حریره بادوم که اصلا لب نزد بلکه از غذای ما یعنی هرچی سمت دهان ما بره میخواد. براش هویج و سیب زمینی و گوشت رو میپزم و میکس میکنم با یه کوچولو ماست میشینه تو بغلم خیلی بامزه میخوره البته همزمان دستش رو هم تو غذا میندازه و سه تا انگشت و یه قاشق همزمان میخواد بره تو یه دهان کوچولو.

 

خلاصه وقتی غذا تمام میشه دست و پا و شلوار من و لباس خودش و صورتش کاملا غذایی میشه اوندفعه که از لای موهاش سرلاک جمع میکردم و بعد از هر وعده غذای جامد که بهش میدم هردومون یه دست لباس کامل عوض میکنیم یا میذارم یه چرت بزنه بعد حمومش میکنم. اما دوست دارم همینطور با بازی بخوره به هرحال نصفش و میریزه و نصفش رو میخوره.

نسبت به عکسها و فیلم های خودش هم حسابی واکنش نشون میده و دستاش رو بهم میزنه و ذوق میکنه.

خب بسته دیگه تا همین جاش کلی شد ، میدونم قاطی نوشتم اما نه فرصت خوندن دوباره دارم نه اصلاحش .

پی نوشت1: دوستان عزیزی که نگران کفتر ریقو هستند خدمتتون عرض کنم که قبل از رفتن ما اوشون از یه سوراخی نفوذ کردن و واسه بالکن مستاجر هم آوردن این مستاجرشون هم سریع بچه دار شد ما هر روز صدای جیک و پیکشون رو میشنیدیم . فعلا که اون خونه خالیه اما هرکی تو اون خونه بیاد چه مالک چه مستاجر ، چه بخواد و چه نخواد مستاجر کفتر ریقو هست .

پی نوشت 2: سارای عزیزم رفتن از خونه قبلی برام غم انگیز نبود چون قرار بود به جای بهتری برم . اما در کل من خیلی وابستگی به این چیزها ندارم خیلی راحت میتونم از اشیا دل بکنم بنظرم آدما مهمتر از اشیا هستن. حتی اگه قرار بود به جایی برم که به اندازه این خونه دلخواهم نباشه باز از اینکه همسرم و دخترم شاد وسلامت در کنارم هستند خوشحال بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 12:20  توسط شيلا | 
خداحافظ بهشت کوچک من

روزهای قشنگی رو با تو سپری کردیم . خدا رو شکر میکنم که در کنار تو غم و غصه تجربه نکردیم هرچی بود شادی و خوشبختی بود .

زیبا ترین هدیه خدا و میوه عشقمون رو اینجا دریافت کردیم.

دلم برات تنگ میشه اما به هرحال انسان موجودی هست که علاقمند به تغییر و تحول هست ما هم باید تغییر کنیم و تو شرایط اطرافمون تغییر بدیم.

تو خونه پر از خیر و برکتی برامون بودی گرچه قدمهای طلایی دخترکمون این خیر و برکت رو ده برابر کرد .

با تو عشق ورزیدیم و لحظات شیرینی رو تجربه کردیم. 

گرچه هنوز مال خودمون هستی اما امیدوارم اگر کسی بعد از ما با تو زندگی کرد خیر و برکتت رو ازش دریغ نکنی .

دوستت دارم بهشت کوچولوی عاشقانه ما

 

 

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:28  توسط شيلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم

پیوندهای روزانه
آپلود
شکلک
راز
فرهنگ نامگذاری
آموزش دو زبان هندی و انگلیسی
فنگ شویی
اسمایل های قشنگ 4
اسمایل های قشنگ3
اسمایل های قشنگ2
اسمايل هاي قشنگ1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
طنین عزیز
کاترین عزیز
بهناز عزیز
رومینا فرشته کوچولوی بهشت ما
برفی عزیزم
گلی خانوم
عاشقانه های گلپر جون
صبا جون
نازنین جون
خاتون
روشنک جون
ققنوس
خاطره جون
crazy world of mine(سارا جون)
آرزو جون و آرش وروجکش
جودی آبوت عزیز
ایرن دخت
برگی از زندگی ام(مهربان)
ترنم عاشقی
یادداشتهای من(ندا جون)
آرام عزيز
نازی جون
گلي جون مامان غزل
مادر خانومی
خانوم خونه
فلفل بانوي عزيز
سارا و ماهان گلش
هاله عزيز
خانومی
وفا
شنبلیله بانوی عزیز
دختری از جنس بلور(مریم جون)
بيا تا برايت بگويم(سحر)
خانه سبز ما
فرناز جون(بهانه های ساده خوشبختی)
بانوی سرزمینهای شمالی
خاطرات ما(مریسام عزیز)
آزاده عزیز
زندگی عاشقانه من(الهام عزیز)
من و یه آقای شیک
باید عاشق شد و رفت
خاطرات من و عشقولیم
مامان نگار و نی نی
شب تاب خانوم
پرستوی عزیز
محیا جون
مرجان
توت فرنگی و مهربون همسر
کدبانو
آموزش آشپزی
رژیم غذایی
خواص خوراکیها
بی بی سنتر
اطلاعات پزشکی در زمينه بارداری
نی نی سایت
راز شاد زیستن
لمس
قوانین جهانی موفقیت
ورارو
قانون جذب
مینا
چهارسو
یوگا پیام مهر
دختری از هیچ جا
تیله نور(سایه عزیز)
گل رز عزیز
دلنوشته های من(سارای عزیز)
بانوی روزهای دلتنگی(نینا)
ناگفته های من و تو
دست نوشته های کوچولو (رامای مهربون)
خاله هستی
دکوراسیون
عشق مخملی
عارفه عزیز
وب نوشت های خونه ما(نازنین)
پینه دوز
نامه های من(رامک)
بهمندخت
شیوا جون
خاطرات مرمرین
آزاده عزیز و ماهان گلش
من و فرزاد گلم
بلند فكر ميكنم…(فینگیل بانو)
نیکی عزیز
(روزهای من)آذر عزیز
برای با تو بودن (مرمر)
عروسک کوکی
استواری امن زمین
جوجوخانوم
بانوی برفی
بهاره و سامین
پریسا
خانم و آقای گیلاسی
دینا
کلبه عشق ما
دلنوشته های یک زن
دختر مستقل
روزهای سبز گلی
شهناز عزیز
آشپزی سیندختی
آلیس در برره
پرین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM