

![]() |
![]() |
|
| من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم |
|
خدایا شکرت بخاطر تمام نعمتهایی که به من عطا کردی،شکرت بخاطر اینکه دست حمایتت همیشه بالای سرمون بوده و هست. خدای مهربان سپاسگزارم از اینکه یه خانه امن و آرام و عاشقانه به من عطا کردی و شرایطی فراهم کردی که بتونم همراه همسر مهربان و دخترک نازم زندگی آرام و بی دغدغه ای رو سپری کنم. پروردگار مهربان شکرت میکنم که راه رسیدن به همه آرزوها رو برامون فراهم کردی. هزاران بار سپاس بخاطر نعمتهای بیکران و خوان گسترده ای که برامون گشودی. اما ای خدای بزرگ چیزی که میخوام بگم از سر ناشکری نیست فقط یه سوال کوچولو هست. میخواستم بدونم هدف از آفرینش منطقه ای بنام آ-س-ی-ا و مخصوصا خا-و-ر-م-یا-نه چی بود ؟ حالا آفریدی دستت درد نکنه شاید ما نتونیم حکمتش رو درک نکنیم همونطور که نمیدونیم چرا پشه آفریده شده تا ما رو نیش بزنه. البته ما که میدونیم برای بنده هات بد نمیخوای اما نمیشد به این لک لکهایی که داشتن ما رو میاوردن بسپاری ،از این محدوده گذر کنن و ما رو یکم اونور تر مثلن تو لیختن اشتاین یا لوکزامبورگ بندازن زمین؟ تعجب کردی این اسمها رو از کجا فهمیدم وقتی هیچوقت نامی ازشون برده نمیشه ؟ خب یه کتاب نقشه های جغرافیا داشتم که عکس پرچم تمام کشورهای دنیا توش بود، اونجا بود که فهمیدم همچین کشورهایی هم وجود داره ولی از بس زندگی آرام و مرفهی دارن و از بس فاقد هرگونه تنشی هستن هیچوقت اسمشون شنیده نمیشه نمیدونم پیرو چه آیینی هستن اما هرچی هست این دنیاشون بهشته . آخه چرا ما باید جایی باشیم که همش توش بحث از م-ر-گ و م-ر-د-ن و ک-ش-ت-ن و ک-ش-ته شدن هست. چرا باید بین مردمی زندگی کنیم که نسبت به تمام م-ح-ر-و-م-ا-ن و م-ظ-ل-و-م-ا-ن و س-ت-م-د-ی-د-ه ها دایه مهربان تر از مادر هستن و اشک ها میفشانند اما به خودمون که میرسن دور از جون از گ-ر-گ وحشی هم وحشی تر میشن؟ چرا باید بین مردمی زندگی کنم که از بس عصبی و دیوانه هستن برای یک تصادف کوچک ممکنه آدم بکشن. ای خدا شکرت بحث ناشکری در بین نیست خودت میدونی هیچوقت مهربونی ها و نعمتهات رو نادیده نگرفتم اما دیدن قیافه های عبوس و گرفته اذیتم میکنه، وقتی می بینم حس و حال همه از بین رفته یه جوری میشم. اصلن میدونم تقصیر خودمه،که یه دفعه جوگیر شدم و اجازه دادم اوضاع و احوال دور و برم من و تحت تاثیر قرار بده. من که این همه مدت خودم رو از همه تنشها و خبرها دور نگه داشته بودم چرا ؟ اگه به راه خودم ادامه داده بودم الان برام مهم نبود چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی قراره بیفته. حیف از این لکه ای که در شنا*سن*امه زندگیم حک شد میدونم که دیگه تکرار نمیشه، میدونم که دیگه خام نمیشم اما نتیجش این شد که دیگه احساسی نسبت به جایی که درش هستم ندارم چون فکر میکنم و-ط-ن جایی هست که دل خوش باشه. کاش بشه برای کوچولوها کاری کرد. کاش بشه اونها رو به زندگی و زنده باد عادت داد. کاش بشه نگاهشون رو رنگی کرد. کاش بشه اجازه نداد سیاهی تو وجودشون رخنه کنه. دلم میخواد یه راهی واسه کوچولوی خودم پیدا کنم، راهی که به سیاهی ختم نشه چون من از سیاهی بیزارم همونقدر که از کتانی سیاهی که به اجبار در مدرسه میپوشیدم بیزار بودم. تو فکر یه راهم یه راه روشن ... پی نوشت۱: بحث سی ا سی ممنوع حتی شما دوست عزیز. پی نوشت۲: علت اینکه بعضی کلمه ها مثل گ.ر.گ رو جدا نوشتم نه بخاطر فیل خشک شدن بلکه به این خاطر هست اگه کسی احیانن علاقمند به حیات وحش هست و داره در مورد این موجودات بی آزار سرچ میکنه یکهو سر از اینجا در نیاره. پی نوشت۳: تو فکر رفتن از اینجا نیستم اینجا سرزمین ما و اجداد ماست. هرجای دنیا که باشیم فکر و ذکرمون اینجاست حال هرچقدر هم بد باشه چون یه جورایی با گوشت و خونمون آمیخته شده. اما اگه از اول مثلن یکی از اهالی سوئد بودم خوب بودم دیگه . پی نوشت۴: این-تر-نت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:36 توسط شيلا |
|
|
دیدید بلاخره پای من هم به سی* است باز شد؟ ساعت ۲ که برمیگشتم خونه جلوی مصلی پر بود از گروه طال*بان ، برام جالب بود این آدما با این تیپ و قیافه ها یه دفعه از کجا پیداشون شد؟ ساعت ۴ هم که از دندانپزشکی بر میگشتم واستادم تو خیابون کارناوال تماشا کردم ، پیاده رو ها هم پر از جمعیتی بود که به سمت ولیعصر حرکت میکردن و در عین حال با اتوبوس سوارا و مینی بوس سوارایی که به سمت مصلی میرفتن کل کل میکردن. ترافیک وحشتناک به کوچه ها هم کشیده شده بود . ما که قصد داشتیم برای خرید بریم شهروند از رفتن منصرف شدیم و ساعت ۷ رومینا به بغل رفتیم پیاده روی . از مرکز خرید که اومدیم بیرون دیدیم که کل اندازون هست حسابی. یه گروه عظیمی جلوی ورودی مرکز خرید و پیاده رو جمع شدن و یه گروه کوچک تر اون دست خیابون یکی اینا میگن یکی اونا خلاصه این ور هی بزرگتر شد و اونور هی کوچک تر تا اینکه محو شد و فقط چند نفر موندن که بی صدا پرچم تکون میدادن و این طرفیها بصورت تکی ادامه دادن و گاهی با ماشینها و اتوبوسهای عبوری که از جناح مخالف بودن کل کل میکردن . وقتی اینا داد میزدن و شعار میدادن و بای بای میکردن لابلای صداهاشون رومینا هم هیجان زده شده بود و با صدای بلند میگفت: دااااااااااااااااااااااااااااااااا.............دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. چند تا از خانومای دور و برمون میخندیدن و میگفتن: تو طرفدار کی هستی؟ اما خدا رو شکر کسی به کسی تعرض نکرد و بد و بیراهی در کار نبود فقط بصورت مسالمت آمیز کل کل میکردن. یه جورایی برام شادی مردم بعد از بازی ایران و استرالیا تداعی شد و احساس کردم عجب انرژی نهفته هست . دوستامون که رفته بودن میدون ونک داشتن پیاده برمی گشتن چون ماشین گیرشون نیومده بود ، یه جورایی گریه شون در اومده بود چون باید تا تهرانپارس میرفتن . جالبه که اینجور موقعها مردم یه جورایی مهربون هم میشن .
این روزها خونه ما یه چیزی شبیه صحنه های جنگ جهانی هست . چون رومینا دو روزه که شروع کرده به خالی کردن کشو ها و کمدها ، کشوها رو وا میکنه و امیسته جلوش یه دونه یه دونه میندازه بیرون . تمام لباسهاشو از کشو ها خالی میکنه بعد میره سراغ کمدش یکی یکی صابونها ، لوسیونها ، برس و هرچیزی هم که دستش بهش نرسه داد میزنه که بیاریم جلو دستش. جلوی کمد ها هم میشینه توشو وارسی میکنه میره داخلش گوش اولین چیزی که نزدیک دستش میاد میگیره میاره بیرون میذاره کنار دوباره میره تو ... یعنی جرات ندارم در کمد رو وا کنم مثل شصت تیر میاد سریع جلوش وای میسته و وارسی میکنه . لای کشوهای میز الی سی دی عروسک گذاشتیم که مانع بسته شدنشون بشیم چون ریل دارن و سریع بسته میشن در واقع همیشه بازن و خانوم مهندس سر فرصت تمام سی دی ها رو پخش و پلا میکنه بعد میره سراغ اون یکی کشو تمام سیم و چیزهای مثل این رو میاره بیرون میشینه باهاشون ور میره میذاره دهانش در میاره وارسی میکنه میکشه تکونش میده و یه چیزایی میگه . طرف آشپزخونه هم برم سریع میاد مخصوصا اگه در ماشین ظرفشویی رو باز کنم سریع میاد و چهار دست و پا میره توی در میشینه . گاهی که سطل آشغال رو میذارم بیرون از کابینت که مرتبش کنم سریع میاد سراغش . وقتی میخواد دست بزنه میگم : مامان دست نه؟ اخخ رومینا: خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ . اما باز دست میزنه و میخواد واژگونش کنه که مجبور میشم سطل آشغال رو بردارم و بگیرم رو هوا . حالا دیگه یاد گرفته هرچیزی رو میخواد دست بزنه میگم : مامان دست نه؟ رومینا با خنده و شیطنت :خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ .(یعنی مامان سر کاری) تمام جعبه های دستمال کاغذی که تو خونه ما هست پره از دستمال های ریش ریش شده چون گاهی که میخوام از دستش بگیرم که نذاره دهانش و نخوره سریع ریش ریش ها رو جمع میکنم میچپونم تو جعبه . یاد گرفته با نی آشامیدنی بخوره الان خیلی کنترل شده هورت میکشه و دیگه نمیپره تو گلوش. جدیدن هم بعد از طی یه مسیری بصورت چهار دست و پا میاد سمتم و سرش رو میذاره رو پام بعد از ۵ ثانیه دوباره موتورش روشن میشه اگه من هم نزدیکش نباشم به اولین بالش یا کوسنی که برسه سرش رو میذاره روش . قبلن شکلاتها رو که میدادیم دستش باهاشون بازی میکرد ، اونشب موقع مناظره یه لحظه حواسمون بهش نبود اما سکوتش باعث تعجبمون شد و دیدیم به به از سر تا پا قهوه ای شده تمام سر و صورت و لباساش شکلاتی هست تازه وقتی ازش گرفتم معترض شده بود چون تازه به جای شیرینش رسیده بود . خلاصه بساطی داریم و هر شب ساعت ۱۲ به بعد تازه شروع میکنیم تند تند خونه رو مرتب کردن و آشپزخونه رو تمیز کردن . مامانهایی که نی نی تو راهی دارین حالشو ببرین که نی نی بیاد خونتون شوت میشه میره رو هوا. یه سوال از مامانهای با تجربه: از کی باید دست*شویی گفتن رو بهش یاد داد چون احساس میکنم از پمپرز حسابی شاکی هست و نمیذاره به راحتی پمپرزش کنیم.
در راستای فخر فروشی و صد البته جو گیری (آخرش مجبور میشم این کانالهای می* شاپ و ایزی* شاپ رو پاک کنم )ما یه فلیور ویو پلاتینیوم خریدیم همونطوریه که تو تبلیغش میگن کار میکنه اما؟ بگم ؟ نه بگم؟ میگم ، چون قراره سبز باشم و دروغ نگم البته قبلن هم نمیگفتم . کارایی که فلیور ویو انجام میده از عهده یه ماهی تابه دو طرفه دسینی هم بر میاد. ولی از اونجایی که ما دو تاش رو همزمان خریدیم بعد امتحان کردیم خوب بعدش به این نتیجه رسیدیم دیگه. حالا برای اینکه دلمون از این خرید خجسته باشه هی ازش استفاده میکنیم و میگیم: به به، به به چه سیب زمینی هایی . به به، به به چه آبداره . اونایی که خریدن بگن به به ، به به اما اونایی که نخریدن بنظر من یه ماهیتابه دو طرفه کفایت میکنه. اینهم سهم تبلیغاتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:49 توسط شيلا |
|
|
بارها شده دوستانی به اینجا اومدن وبم رو خوندن من رو به وبشون دعوت کردن بخاطر ادب و احترام به وبشون سر زدم چه با روحیاتم سازگار بوده چه نبوده از حضورشون تشکر کردم یا به این ارتباط ادامه دادم یا ادامه ندادم. وقتی موضوع و حال و هوای یه وب با روحیه من سازگار نیست خودم رو مقید به خوندن یا کامنت گذاشتن نمیدونم چون حرفی برای گفتن ندارم. وب های تیره و غمناک رو دوست ندارم وبهایی که درش شعرهای عاشقانه سوزونی(بقول نیمای شیر پسر) نوشته میشه و یه چند تا عکس قلب تیرخورده و چشم خون فشان و دختر پریشان و پسر شکست خورده درش هست رو دوست ندارم . یعنی دیگه اینها در حد سن و سال و حال و هوای من نیست اما خوب این نوع وبلاگها خواستار خودش رو داره مراجعه کننده و کامنت گذار خودش رو داره صرف اینکه من دوست ندارم دلیل بر بد بودنش نیست. گاهی شده به وبلاگ نزدیک ترین دوستانم که حتی ارتباط فوق العاده نزدیک و رفت و آمد هم باهاشون دارم میرم اما در مورد مطلبی که نوشتن حرفی برای گفتن ندارم . هیچوقت هم آیه نازل نشده که من مجبورم در هر شرایطی حرف بزنم . من در مورد خیلی از مسایل نظری ندارم و وقتی حرفی واسه گفتن ندارم رد میشم و میرم. . اما حرفم اینه چرا بعضیا احساس میکنن باید حتما یه نظری بدن و یه چیزی بنویسن گاهی اوقات خندم میگیره که مثلن یکی ساعت ۱۲ شب به بعد که احتمالن تو شیفت شب کاریش بوده اومده برام نظر گذاشته که تو الکی خوشی. خدا خیرت بده کاش تو هم الکی خوش بودن رو بلد باشی وگرنه نظر گذاشتن برای پستی که هیچ علاقه ای بهش نداشته باشی اونهم بعد از نیمه شب فقط میتونه ناشی از الکی ناخوش بودن باشه و بس. یکی از این شاکیه که چرا ادعا میکنم که هیچ مشکل و درگیری داخلی نداریم. و دوست عزیزی که خیلی مودبانه برام نظر گذاشتی و ادعا کردی که احیانا من دارم فخر میفروشم یا من تافته جدا بافته ام یا .... و به این نتیجه رسیدی که اینطوری بار مثبت نوشته هام کم میشه و از تعداد خواننده هام کاسته میشه . نمیدونم آیا من دارم یه کتاب یا رمان مینویسم که بخوام دنبال خواننده برای تیراژ کتابم بگردم؟ یا اگه تعدا خواننده های پستم در روز ۹۸۳۷۹۲۷۹۸۴۷۳۹۸۴۷۹۳۸۷ نفر برسه یه جایزه گنده به من میدن؟ اگر قرار باشه شما تعیین کننده نوع نوشتنم باشید پس بفرمایید پسورد رو تقدیمتون کنم تا زحمت نوشتنش رو بکشید چون دیگه نوشته من نیست بلکه نظر شماست. راستش من قرار نیست دل ۷۰ میلیون نفر رو شاد کنم و مناسب سلیقه همه بنویسم که نه تنها من، که هیچ قدر قدرتی همچین توانایی نداره. اولن وب لاگ من مربوط به مسایل سی*اسی ، اقتصادی، شعر و عاشقانه و ... نیست یه وبلاگ بنوعی روزمره هست که ممکنه توش مسایل اجتماعی هم پیدا بشه . نمیخوام و نمیتونم در مورد چیزهاییی که مطابق سلیقم نیست و چیزی در موردشون ندارم بنویسم چون کسی که اخبار نگاه نمیکنه ، علاقه ای به صفحات بحرانی و حوادث روزنامه ها نداره ، حس و حال عشقهای دبیرستانی و دانشجویی رو نداره و ذوق شعرسرایی هم نداره نه در مورد این مسایل میتونه بنویسه و نه نظر بده. در مورد هر چیز دیگه ای هم بخوام بنویسم به هرحال یه حرفی توش در میاد. من حدود ۵ سال روی خودم کار کردم ،دوره رفتم،کتاب خوندم که شیوه زندگیم رو عوض کنم ، که مثل خیلی ها نباشم ، که زندگی رو زندگی کنم ، که در عین تلاش برای آینده تو لحظه زندگی کنم و لذت ببرم ، که هر آنچه که بخوام بدست بیارم، ، که اجازه ندم چیزی باعث از بین رفتن لحظه هام بشه ،تا اونجایی هم که تونستم سعی کردم چیزهایی که میدونم بدیگران هم یاد بدم حالا فکر میکنی کار عاقلانه ای هست که همه اینها رو بخاطر نظر شما بذارم کنار و اونجوری باشم که شما فکر میکنی بهتره؟ همه چیزهایی که میگی و فکر میکنی برمیگرده به نوع دیدی که داری ، دیدی که متاسفانه تو جامعه هم متداول هست یا سفید یا خاکستری یا سیاه بندرت میتونی تو این مدل نگاه کردن رنگهای دیگر رو ببینی . این طرز فکر به همه زندگی ما سرایت کرده حتی در انتخاب لباس هم آزاد نیستیم و خودمون رو محدود میکنیم به همین چند تا رنگ تا همرنگ جامعه بشی و بهت نگن بی سلیقه، وقتی میخوای ماشین بخری باید تو همین رنج رنگها بخری که بعدها بتونی راحت بفروشیش چون اگه عاشق رنگ باشی صاحب اول و آخرش یه جورایی خودتی. دید سیاه و سفید و خاکستری هر رنگ دیگری رو غیر از اینها زشت ،دهاتی و جلف میدونه. کمتر کسی هست که اگه تو خیابون یه ماشین شیک و گرون ببینه بگه (وای چقدر قشنگه ) اولین چیزی که به ذهن خیلیا میاد اینه(کوفتش بشه حق ما رو خورده) ، کمتر کسی به این فکر میکنه که شاید اون استحقاق بیشتری داشته شاید تلاش بیشتری کرده. تاثیر بد دیدن تو همه زوایای زندگی رخنه کرده. من هیچوقت از دیدن عکسهایی که کسی از خونه جدیدش ،جهازش یا سیسمونی نوزاد تو راهیش گذاشته به این نتیجه نرسیدم که اومدن پز بدن یا فخر فروشی کنن همیشه پشتش ذوق و شوق و سلیقه یه کدبانو یا تازه عروس که آرزو داره هرچه زودتر وارد خونه بختش بشه و یا مادر منتظر که خدا خدا میکنه هرچه زودتر نی نیش بدنیا بیاد و از وسایلش استفاده کنه رو دیدم و خوشحال شدم . البته کم نیستن کسایی که یه جورایی احساس میکنن همچین بهتر میفهمن و بزرگ و کدخدای ده هستن و متاسفانه این کدخدا منشی تو همه جا رسوخ کرده و هرجا بلاخره یه مصلح و بزرگتر داره که بخواد بقیه رو از راه انحراف به راه راست هدایت کنه. هفته گذشته که دنبال مدل صندلی ماشین تو اینترنت میگشتم به نی نی سایت رفتم و شروع کردم به خوندن نظرهای مامانهای منتظر در مورد سیسمونی خریدنهاشون . همه از یکیشون میخواستن که عکسهای وسایلی رو که خریده بذاره و قیمتش هم بگه و اینکه از کجا خریده و خلاصه توضیح بده. اونهم یکی یکی عکسها رو گذاشته بود و با آب و تاب براشون توضیحات لازم رو میداد. وسط صفحه بزرگتر و کدخدای اون صفحه تشریف آوردن و فرمودن لطفا عکس وسایلتون رو اینجا نذارین چون اونایی که دستشون نمیرسه بخرن ناراحت میشن. بعد از اون نوشته ،حرفها کم شد ،نوشته ها کم شد و عکسها دیگه ادامه پیدا نکرد و ذوق و شوقی بود که کور شد. در اینکه توان خرید همه به یک اندازه نیست شکی ندارم اما اونقدر مدلها و قیمتهای مختلف وجود داره که کسی نیست که اصلن سیسمونی تهیه نکنه حالا کم یا زیاد . این دخالتها و یا گاهی حمله سوسکها و کرم های اینترنتی باعث میشه که یه عده به انزوا برن و ننویسن یا خود سانسوری کنن یا پناه ببرن به پستهای خصوصی و غریبه ها رو به جمعشون راه نرن. کاش یکم منصف تر باشیم، یکم مهربانانه تر نگاه کنین ،کاش از خر شیطون بیایم پایین و اینقدر فکر نکنیم که خیلی بهتر میفهمیم یا اگر هم اینطور فکر کردیم فکرمون رو برای خودمون نگه داریم و تو زندگی خودمون بکار ببندیم. به هرحال اینجا وبلاگ من هست و دلم میخواد اونجوری که دلم میخواد توش بنویسم . همونطوری که من در انتخابم آزادم دوستانم هم این آزادی رو دارن اما با کمال احترام به کسی اجازه نمیدم تو کارم دخالت کنه و دیگه هیچگونه نظری رو در این مورد نمیپذیرم و جوابی نمیدم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:7 توسط شيلا |
|
|
سلام
یه جورایی احساس کردم سکووووووووووووووته اومدم یه موج مکزیکی بندازم و برم. امروز صبح بدلیل خواب دلم خواست دیر اومدم و به جبرانش برای اولین بار قراره تا ساعت ۴ بمونم و بعد برم خونه ببینم چه مزه ایه. از اونجایی که من شیلا هستم خوب باید یه فرق با بقیه داشته باشم اتاقهای اون سمت راهرو حمام سونا هست اما اتاق ما که این سمت و رو به اتوبان هست ، زمستونها آفتاب داره و تابستونها سایه بیا و ببین چه بادی از پنجره میاد داخل که دارم حال میکنم. راستش امروز موقع ناهار پشت کامپیوتر هوس کردم یه سر به آرشیو پارسال همین موقع ها بندازم . هم خندیدم هم دوباره خوشحال شدم راستش خیلی چیزها یادم رفته بود . خبر تولد غزل کوچولوی مامان گلی ،خبر مامان شدن گوبولی عزیز، دور انداختن روکش دندون آقای همسر توسط اینجانب ، انتظارها و لحظه لحظه هایی که گذروندیم .... الان همه اتفاقهایی که قرار بود بیفته افتاده و مدتی ازش میگذره غزل کوچولو بدنیا اومد،یزدان،رومینا، مارتیا ، سوشیانس ، آنی،امی تیس ، نی نی نازی جون، کوروش مامان تیستو، نی نی گوبولی جون ،هلن ، درسا،سورن، هلیا و خیلی از نی نی های دیگه ای که اونموقع تو راه بودن اومدن تو بغل بابا ماماناشون هنوز هم یه تعدادی تو راهن که همین روزها و ماهها از راه میرسن و یه تعدادی هم تا یه مدت دیگه . چه سال خوبی بود پارسال پر از خبرهای خوب و خوشحال کننده و تولد و چند تا عروسی . امسال هم تا اینجاش سال خوبی بود و خبرهای خوشحال کننده و نی نی داری ، نی نی تو راهی و عروسی زیاد داشته باز هم منتظریم تا نی نی خانوم خونه(من)، تی تی عزیز ، وفا ، سارا ، نازبانو ،توت فرنگی و ... (دیگه حضور ذهن ندارم )بیان . واییییییییییی این یکی نزدیک بود یادم بره طنین گلی هم مامان شد. ماشاا... از بس عائله مجازیمون گسترش پیدا کرده تا همین جاش هم اسماشون تو ذهنم مونده نشون میده هنوز دچار پیری و فرتوکی مفرط نشدم. خدا رو شکر بخاطر همه خبر های خوبی که از در و دیوار این دنیای مجازی داره میریزه و باز هم منتظر خبرهای خوب هستیم . رجیم محترم هم بشدت خوشحال و خندان پیش میره و این شلوار هی گشاد تر میشه و فکر کنم باید یه سوراخ به سوراخهای کمربند اضافه کنم .شلوار جمع و جور تر دارم. آما چون دلم میخواد واسه خودم کیف کنم همین شلوار رو می پوشم که وقتی کمربند رو سفت میکنم عین پیژامه های مامان دوز کمرش چین بخوره. شلوار جین های نپوشیده هم یکی یکی دارن به سایزم نزدیک میشن و هر وقت امتحانشون میکنم نیشم از اینجا تا اونجا باز میشه. دیگه اینکه بعد از دو سال پام به دندان پزشکی باز شد و یه دندون قدیمی رو عصب کشی کردم. فعلن افتادم تو کار ترمیم پوست، مو، دندان ،هیکل و خلاصه وقتمون پره. برم که از سرویس جا نمونم.
آها تا یادم نرفته ، لطفا صندلی ماشین بهم معرفی کنین . پی نوشت: سامانتا جان یادت هست گفتی یه (چیزی) میاد در خونه میگه بیا منو بگیر ؟ خوب اومد منهم گرفتمش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:53 توسط شيلا |
|
|
یه سلام چهارشنبه ای
به امید تعطیلی فردا گرچه به حال مایی که همیشه پنج شنبه ها تعطیلیم فرقی نمیکنه اما خوب باز هم کاچی بهتر از هیچی. ممنون از بابت تبریکاتون ، اول اینکه دوشنبه صبح قبل از رفتن به اداره واسه آقای همسر یه یادداشت نوشتم و رو یخچال چسبوندم که کلی باعث مسرتش شد از اینکه من قبل از رفتن به سر کار با اون همه عجله کی وقت کردم یادداشت رو رژ مالی کنم. موقع برگشتن هم از اونجایی که من رجیم دارم و آقای همسر هم خیلی اهل شیرینی جات نیست یه کیک کوچولو دو نفره از تینا خریدم با یه شاخه گل رز از گلفروشی. کادو هم از طرف ما یه گوشی دو فرمانروا را در اقلیمی گنجانیده ایم و از طرف راهنما*یی و رانند*گی هم دو تا پلاک ماشین دریافت کرد. و ما بعد از یه هفته تماشای ماشین در پارکینگ ، بای بای کردن باهاش و سوار تاکسی یا آژانس شدن بلاخره در روز تولد شازده پسر تونستیم سوار بیبیب بشیم و بریم بیرون. واقعا زور داشت وقتی نداری میگی ندارم اما وقتی داشته باشی و نتونی استفاده کنی خیلی سخته. از همین مکان اعلام میکنم ما از گوسفند فروش ببعی میخریم از گاری فروش گاری میخریم اما دیگه از سایه پا بی بیب نمیخریم . بس که نامنظم هست یادش بخیر پسر سیاه فقید چند روز قبل از تحویل ،نمایندگی تمام مدارکش رو با شماره پلاک بهمون داد . روزی هم که رفتیم کارخونه تحویلش بگیریم پلاکش رو آوردن تو پارکینگ برامون پرچ کردن و ماشین رو کامل تحویلمون دادن. یعنی باز هم ای ول به ایران *خود نرو. اما حالا اینجا بعد از دو روز که پول رو پرداخت کردیم زنگ زدن میگن بیاین داش سفید رو ببرین . آقای همسر از اینجا رفت تا اونور نقشه تهران که تحویل بگیره ، اونهم بدون پلاک و مدرک. فکر کنین با اینهمه پلی*س و انواع و اقسام طرح ترافیک همچین چیزی امکان داره؟ خلاصه آقای همسر یه ماشین امداد خودرو کرایه کرد که مماخ بی بیب بیچاره رو بگیره و تا نزدیک خونه بیاره . بعدش چند روز منتظر نشستیم چون گفتن خودمون برای پلاکش اقدام میکنیم وقتی زنگ زدیم گفتن نه خودتون باید برین دنبال پلاک چون قبلن ماشین داشتین. اینطوری شد که آقای همسر یکشنبه راهی جاده خاوران شد تا پلاک پسر سیاه فقید رو از انبار تحویل بگیره . راستش وقتی پلاک رو پرچ کردیم یه جورایی یاد اینایی که پیوند اعضا میکنن افتادم پلاک یه ماشین روی یه ماشین دیگه .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:54 توسط شيلا |
|
امروز خدا یک گل به زمین هدیه داد زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد و سرنوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالی قلبم جایگاه یک گل باشه تولدت مبارک همسر مهربانم قشنگ ترین آهنگ زندگی تپش قلب توست با شکوه ترین روز دنیا روز تولد توست تولدت منتی بود که خدای مهربان بر سر من گذاشت و روز تولدت را زاد روز مهر قرار داد فرزند آفتاب هزاران شهاب در سحرگاه چهارم خرداد به سمت زمین هجوم آوردن تا به پیشواز حضور مسافری بیان که زمین رو با گامهای مهربونش نوازش کرد. پس برای من بمان و بدان عاشقانه دوستت دارم. من و دخترمون به وجودت بعنوان یه همسر نمونه و یه پدر مهربان افتخار میکنیم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:13 توسط شيلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من و آقای همسر عزيزم در 18 ارديبهشت 1383 با هم پيمان بستيم كه تا روزي كه زنده هستيم با هم ، براي هم و به عشق هم زندگي كنيم.فرشته کوچولوی پاک و معصوممون هم اومده تا ما طعم خوشبختی رو در کنارش بیشتر احساس کنیم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود شکلک راز فرهنگ نامگذاری آموزش دو زبان هندی و انگلیسی فنگ شویی اسمایل های قشنگ 4 اسمایل های قشنگ3 اسمایل های قشنگ2 اسمايل هاي قشنگ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|