<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بهشت كوچكي به نام خانه ما</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/</link>
<description>من شيلا هستم كه در 18 ارديبهشت 1383 با آقای همسر عزیزم ازدواج كردم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 31 Oct 2009 11:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نصف جهان</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>عرضم به حضورتون باز هم ما چیکار کردیم؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون اخلاق آلزایمری ما که یادتونه کار دستمون داد و ما همینطور ییهوو سه شنبه تصمیم گرفتیم که چهارشنبه بریم اصفهان یا شاید هم بریم یزد . دقت برنامه ریزی رو که توجه کردین .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه شبش از تو اینترنت  آدرس چند تا هتل تو اصفهان و یزد رو در آوردم. بیشتر هدفم یزد بود که اگه رفتیم سرگردون نشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال صبح زود حدود ۴ بیدار شدیم و چمدون وسط پذیرایی بود و فقط لوستر آشپزخونه روشن بود چون تصمیم داشتیم تا لحظات آخر رومینا رو بیدار نکنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیر رومینا رو که بهش دادیم و لباسهاش رو که پوشوندیم از خواب بیدار شد بیداره بیدار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آوردیمش تو پذیرایی و نشوندیمش رو بسته پمپرزش اونهم آماده نشسته بود و ما رو تماشا میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستیم یواش با چمدون و بقیه وسایل بریم سوار آسانسور بشیم که خانوم خانوما ذوق زده شده بود و بلند میگفت : د′د′هههههههههه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به هرحال راه افتادیم و بعد از قم با اجازه یه جریمه سرعت شدیم البته فقط یه لحظه برای سبقت سرعت رفت رو ۱۳۰ و برگشت رو ۱۲۰ اما تو همون یه لحظه ما رو دستگیر کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از عوارضی کاشان هم بخاطر جلو نشوندن بچه ما رو جریمه کردن و ناچارا من و رومینا به صندلی عقب منتقل شدیم و بعد از خوابیدن رومینا مرتب کردن جای خوابش من برگشتم جلو و خدا رو شکر رومینا تا مقصد خوابید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از جریمه دوم یه جورایی دودل شده بودیم آقای همسر میگفت بیا برگردیم فکر کنم اینها همینطوری میخوان به ما گیر بدن و هرچی پول همراهمون هست رو میخوان بابت جریمه ازمون بگیرن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما به هرحال ادامه دادیم و اما تصمیم گرفتیم همون اصفهان بریم چون ترسیدیم رومینا خسته بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مسیر هم تا عوارضی کاشان سه تا مجتمع استراحتگاهی بود که ما تو هر سه تاش توقف کردیم تا رومینا استراحت کنه اما بعد از اون که دوتایی رفتیم صندلی عقب یکم بازی کردیم و بعدش تا خود اصفهان خوابید و نزدیکیهای هتل از خواب بیدار شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طبق معمول باز رفتیم همون هتل عباسی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدنی های اصفهان هم که گفتن نداره همه از حفظن ما هم یکم گشت و گذار کردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بگم که تو این دو روز هرچی پله - سطح شیبدار- باغچه -چمن - آبنما - چراغ تو محوطه هتل بود همه رو رومینا دونه به دونه وارسی کرد و ازش بالا رفت و پایین اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازش فیلم گرفتم که چطور داره دو ساعت مهندسی میکنه تا یه برگ رو  لوله کنه و فرو کنه تو دهانه شیر آب یا برگهای خشک رو زمین رو فرو کنه تو راههای آب یا دو تا دستش رو تو آب حوضچه ها خیس کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; با دوربین جدید هم عکس گرفتن ازش سخت شده یادم رفت بگم که در سفر بندرعباس یه روز که داشتیم استراحت میکردیم دیدیم صدای رومینا نمیاد بعدش شروع کرد: ناینا  ناینا -من و صدا کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم بعله دوربین تو دستش هست و اونقدر تو قسمت برنامه اش رفته و دستکاری کرده که دوربین بیچاره دیگه  زوم نمیکرد خلاصه ما از برگشت بندرعباس اصلن عکس نداریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هم فرصت نکردیم دوربین رو ببریم برای تعمیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چنین شد که بعد از مدتی این دست اون دست کردن ناچار شدیم یه دوربین نیمه حرفه ای کانون خریداری کنیم که البته باز در مقابل ورجه وورجه های دخترک صد در صد جواب نمیده اما به هرحال بهتر از قبلیه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0102.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هتل یه تور داخلی گذاشته که قسمتهای مختلف هتل رو نشونت میده میخواستم برم تا از سوییت های صفوی و قاجاری عکس بگیرم اما رسپشن هتل گفت باید با مدیریت هتل هماهنگ بشه و یه هزینه ای هم داره. حالا هزینه اش چند؟  حدود بیست سی هزار تومان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینچنین شد که ما بدیدن عکسهای داخل کیوسک اطلاع رسانی هتل بسنده کردیم شما هم اگر دوست داشتید میتونید تو سایت هتل برین و عکسهای اتاقاش رو ببینین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقول آقای همسر: اتاقهای خوبش با چشم انداز باغ و پردیس مال خارجیهای کافر هست رو به خیابانش میوفته به ما.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در واقع همین تنها اتاق باقیمانده خالی و ارزانترین مدل اتاق بود . اون گل وسط رو تختی رو هم که میشناسین؟ ارزون که میگم منظور گرون تر از گرونترین اتاقهای هتلهای دیگه اما تو این عمارت تقریبا فقیر نشینه.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0091.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکثر خارجیهای که اونجا اقامت داشتن مسن در حد چروک ۹۰٪ بودن اما خب بخاطر بازنشستگی دولت بهشون این امکان رو میده برن کشورهای مختلف رو بگردن یکیشون که لباس هندی پاکستانی پوشیده بود قبل از اومدن به ایران با شوهرش رفته بود هند و داشت در مورد فرهنگ اونجا سخنرانی میکرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پیرزنهای ژاپنی رو که از پشت می دیدی فکر میکردی یه دختر نوجوان ظریف مریف هست بعد از روبرو که میدیدی  وایییییییییییییی خدا نصیب نکنه صد رحمت به بانوان مسن و زیبای ایرانی.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونوقت اونها میرن تو سوییتهای صفوی ما باید بشینیم دو دوتا چهارتا کنیم که ای بابا پول یه شب این سوییت برابر یه دوربین کانون یا یه سفر به تایلند یا یه سفر سه روزه به دبی هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0103.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چشم انداز باغ هتل عباسی واقعا زیباست راستش وقتی تو باغ بودیم داشتیم فکر میکردیم بهشت کجاست؟ بهشت چه شکلیه؟  من فکر میکنم تو همچین باغی یا تو یه باغی مثل نارنجستان قوام زندگی کردن که بوی نارنج مستت میکنه غیر از زندگی کردن تو بهشت نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کن بشینی کنار این آب نماها و چای دارچین نبات و شیرینی سنتی بخوری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0128.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; البته در صورتیکه یه وروجکی مثل رومینا دور و برت نباشه که بخاطرش مجبور باشی تند تند هورت بکشی و بدوی که نره دستش رو تو آب حوضچه خیس کنه. &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجور موقع ها وجود یه نانی بسیار بسیار لازم هست.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خب شازده بانو تو این چند روز حسابی انرژی سوزوند طوریکه شبها تو خواب ماهیچه های دست و پاش رو ماساژ میدادیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تشکش رو وسط تخت گذاشته بودیم بس که وول میخورد از این سر میومد سوار بالش من میشد از اون ور قل میخورد میرفت رو بالش باباش . در واقع ما منتهی الیه چپ و راست میخوابیدیم و رومینا از این سر تا اون سر جولان میداد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0141.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; راستی چرا هیچکس به من نگفت چیزی به اسم حمام شیخ بهایی وجود نداره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما از تو بازار نقش جهان رفتیم تو یه بازار دیگه از این دالان به اون دالان دنبال شیخ بهایی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم و رفتیم و از رفتن خسته شدیم و غر زدیم در واقع غر زدند چون این من بودم که اصرار داشتم حمام رو ببینم آخرش رسیدیم به یه جایی که گفتن این خرابه که می بینید حمام هست درش هم بسته هست فکر کنیم یکی از کلیداش دست قصابی هست الان فهمیدم که ۲۷ تا مالک داره که میراث فرهنگی هنوز باهاشون به توافق نرسیده - جل الخالق .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;القصه ما هم برای اینکه کم نیاریم همونطور ادامه دادیم و از کوچه و پس کوچه رفتیم تا رسیدیم به یه خیابون که موازی خیابونی هست که میره به سمت نقش جهان و اینچنین شد که نشد بریم اون رستورانی که گلپرجون پیشنهاد داده بود و با پای له شده از پیاده روی و رومینای خواب به بغل برگشتیم هتل . نهار و بعد خر و پف تا عصر.&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0146.JPG&quot;&gt; 
&lt;P&gt; به هرحال گذشت اما خوب بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0143.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز جمعه هم با سلام و صلوات راه افتادیم اما یه توصیه اگه مثل ما بنزین ماشینتون کم هست فکر نکنین که تو راه پمپ بنزین پیدا میکنین یا تو همون اصفهان وقت بذارین و برین پمپ بنزین پیدا کنین یا اینکه اگه خارج شدین برین شاهین شهر وگرنه با دلهره باید این اتوبان برهوت رو طی کنین که نکنه بنزین تموم کنین و واستین کنار اتوبانی که هر ۱۰ دقیقه یه ماشین هم رد نمیشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینچنین توفیق اجباری نصیب ما شد که به دنبال بنزین سر از نطنز هم در بیاریم جالبه تو جاده به سمت نطنز چند تا اما**مزاده دیدم اما دریغ از یه پمپ بنزین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جایگاه تو مسیر هست اما هنوز راه نیفتاده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دروغ چرا من اما**مزاده های این مدلی رو اصلن قبول ندارم چون وقتی میری به شجره نامه اشون نگاه میکنی نوشته : ابن....... ابن...........ابن..........ابن...........ابن ......... اما*م..................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی نسبتشون همونقدر نزدیک هست که یه خانم یا آقای سید در دور و زمانه ما اگه فوت بشه میشه براش مقبره درست کرد و تبدیلش کرد به زیارتگاه چون همه اشون شجره نامه دارن و این شجره نامه به یه معصومی ختم میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته این رو هم قبول دارم که همه ربط به اعتقاد داره مثلن میری تو یه روستای دور افتاده می بینی که یه درخت رو سمبل کردن و ازش حاجت میخوان و خیلی وقتها هم حاجت میگیرن چون اعتقاد داشتن در درصد نتیجه گیری خیلی تاثیر داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلن خیلی ها مرید حافظن و بدون فال حافظ آب هم نمیخورن اما من چون خیلی فال و اینجور چیزها رو قبول ندارم اگر هم فال بگیرم یه اراجیفی واسم میاد که نه سر داره نه ته و نه به نیتم نزدیکه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال چون روند تدریجی تشکیل یه زیار*تگاه رو به چشم دیدم نمیتونم خیلی معتقد باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر صورت اعتقاد همه برام محترم هست و این نظر شخصی منه لطفا در این مورد بحث نکنین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت مهم:&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم بگم من تو جاده هم ماشین روندم دیگه واسه کامیون و تریلی هم آمادگی دارم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; اما از هفته گذشته که دختربانو گواهینامه گرفته و صاحب یه ماشین قرمز شده و با توجه به علاقه اش به این موضوع یه جورایی آینده رانندگیم رو تیره و تار می بینم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_0089.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته فعلن ایشون لم میدن و یه پا رو میارن رو فرمان میذارن و ما هم روزی چند وعده کنترل بدست سرو ته میکنیم - دور دو فرمون میزنیم - دنده عقب میریم رو به جلو حرکت میکنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همین مناسبت دکوراسیون خونمون همچین یه نمه جمع و جورتر و هوایی شده تا پیست وسط برای رانندگی اوشون آزاد باشه.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت مهم تر:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;تو راه برگشت&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر: من دیگه ........................... اگه تا بچه بزرگ بشه برم جایی &lt;STRONG&gt;.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;بعد از رسیدن به خونه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر: کی بریم چالوس ماهی بخوریم؟&lt;STRONG&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 11:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساسی قطار</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>عرضم به حضورتون که قرار بود بیام من باب سفر با قطار البته در جوار نی نی بگم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما سه شنبه ساعت ۱۴:۱۵ از تهران حرکت کردیم و بدون تاخیر حدود ساعت ۹ صبح فردا به بندرعباس رسیدیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بطور کل قطار برای بچه ها راحت تر هست چون میتونن راه برن و گشت و گذار کنن و صد البته تکونهای ننویی قطار باعث خواب عمیق بچه ها میشه طوریکه رومینا ۹ شب خوابش میگرفت و ۹ صبح فردا به زور بیدار میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شستشو و تعویض بچه راحت تر هست و با توجه به اینکه من معمولن همراه رومینا مجهز سفر میکنم یعنی دستگاه استریل شیشه شیر - کتری برقی - فلاسک آب ولرم برای شیر - زیرانداز تعویض - سرویس خواب و ملحفه جدا از این بابت ها مشکلی نداشتیم  در واقع وسایل خودمون رو مختصر تر میکنم اما وسایل رومینا رو تمام و کمال همراه میارم که به مشکل برنخورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما یه سری مشکلات هست که  بیشتر گریبان پدر و مادر رو میگیره تا بچه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولیش که جای بسی تشکر داره از &lt;STRONG&gt;شرکت محترم رجا&lt;/STRONG&gt; و مخصوصا &lt;STRONG&gt;قطار مسافربری غزال&lt;/STRONG&gt; بابت این همه رسیدگی و نظافت وجود &lt;STRONG&gt;ساس&lt;/STRONG&gt; در کوپه ها هست بعله درسته همین که خوندین ساس .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در مسیر رفت موقع خواب به آقای همسر حمله کرد و نتیجه اش این شد که دو تایی تا صبح برق رو روشن گذاشته بودیم و کشیک میدادیم که به بچه حمله نکنن گرچه از من و رومینا خوششون نیومد و علاقه وافرشون رو به آقای همسر با گاز گاز کردنش نشون دادن طوریکه تمام دست و پای آقای همسر قرمز شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با توجه به گرون شدن بلیط قطار که یه کوپه رفت و یه کوپه برگشت برای ما تقریبا برابر با بلیط رفت و برگشت هواپیما تمام شد اما با توجه به حجم مسافر و استفاده افراد گوناگون با ملیتهای مختلف و سطح فرهنگی و نظافتی مختلف واقعا نیاز هست که نظافت و سمپاشی  کوپه ها بصورت مکرر انجام بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چون قطار ها مختص یه مسیر نیستن مثلن قطار برگشت از مشهد اومده بود بندر و قرار بود از اونجا بیاد تهران.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی به همون اندازه که قیمت رو می برن بالا باید کیفیت هم بالا بره یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بندر هم مشکلی نداشتیم طبق معمول هتل هما و ساحلش و بعدشم پاساژ گردی و فرداش هم پیش بسوی قشم و درگهان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علت اصلی سختی سفر با بچه های کوچیک بخاطر امکانات کم هست فکر کن تو درگهان همینطور دارن مرکز خرید میسازن یکی از یکی بزرگتر در واقع تو مرکز قشم برای خرید رفتن وقت تلف کردنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما تو همه این مرکز خریدها یه سرویس بهداشتی درست و حسابی پیدا نمیشه که بشه توش پوشک بچه رو عوض کرد حالا سرویس بهداشتی نخواستیم تو پاساژ قدیمی همه لاینهاش رو گشتیم یه نیمکت ندیدیم روش بشینیم و پمپرز عوض کنیم و بهش شیر بدیم دفعه قبل رومینا کوچیک تر بود تو کالسکه  می نشست همه این کارها با پهن کردن زیرانداز مخصوص تو کالسکه انجام میشد اما الان که بزرگتر شده خیلی کالسکه سواری دوست نداره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کن به روش صحرایی و سرپا پمپرز رومینا رو عوض کردیم و شیرش رو هم تو بغل بهش دادیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونهم خداییش اصلن سرناسازگاری نذاشت و باهامون همراه بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سختی سفر با کوچولو ها بخاطر عذاب وجدان پدر و مادرها هست به هرحال بچه خسته میشه خوابش میگیره گرسنه میشه اما امکانات دور وبرت که ناکافی باشه هم خودت شرمنده میشی و عذاب میکشی هم بچه اذیت میشه البته ما خیلی نگشتیم و مختصر خریدی که بیشترش برای رومینا بود کردیم و برگشتیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما توی هتل رومینا حسابی حال میکرد یعنی فکر کن لابی و محوطه هتل  و ساحل هرچی پله داشت رومینا ۹۸۵۹۴۸۵۰۹۸۰ از همشون رفت بالا و اومد پایین طوری که مثلن من رو پله وسطی وا میستادم و دستش رو میگرفتم که بره پایین رومینا از این ورم میاومد پایین هنوز پامو پایین نذاشته از اون سمتم میرفت بالا و در واقع من و دور خودم میچرخوند. همه گربه های دور و بر رو هم تعقیب میکرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابش هم که ماشاا... صبح ساعت از ۹ گذشته برای اینکه از صبحانه هتل جا نمونیم آروم نازش میکردیم و میگفتیم : رومینا پاشو بریم دد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو بار که میگفتیم بار سوم با چشمهای بسته میخندید و دندونهای موشیش رو نشونمون میداد دستهاش رو از هم باز میکرد و میگفت :دد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یعنی رومینا قربونش برم هوارتا بیداره&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هتل هم یه سری فوتبالیست برزیلی بودن که شبها با لپ تاپهاشون میومدن میشستن تو لابی و چت میکردن . رومینا هم باهاشون یه جورایی آشنا شده بود هر وقت که یکیشون چاو چاو گویان براش دست تکون میداد یواش یواش به سمتش میرفت و درست لحظه آخر که میخواست بغلش کنه فرار میکرد و میومد تو بغل من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل رومینا اذیتی نداشت &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;اما خب به هرحال با بچه سفر کردن مشکلات خاص خودش رو داره که یا باید نرفت یا باید به روش چشمم کور دندم نرم رفت و غر نزد.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سفر با قطار برای مایی که وقت محدودی داریم اصلن مناسب نیست چون تو مسیرهای طولانی مثل بندر یه روز و نصف رفت و یه روز و نصف برگشت وقتت میره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وضعیت بهداشتیش هم که بماند تو مسیر برگشت آقای همسر پیش دکتر قطار رفت و بهش گفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونهم با خونسردی گفته بود : چیزی نیست ساسه. ساس چون غریب نوازه شما رو زده این قطار هم داشت که سمپاشی کردن الان نداره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما هم یادتون باشه چیزی نیستا فقط ساسه . سا*سی مان*کن نه ها &lt;STRONG&gt;ساس.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;باز هم از &lt;FONT size=3&gt;شرکت رجا&lt;/FONT&gt; به جهت زحمات بی شائبه و نظافت شبانه روزی که واقعا متناسب با افزایش قیمت قطار هست تشکر مینمایم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این چنین شد که آقای همسر در بیانیه ی جدید ایراد فرمودن :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیگه با قطار جایی نمیرم فقط هواپیما فوقش رومینا دو ساعت مخ ملت رو میخوره عوضش ساس نداره.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همه اینها رو گفتم ولی برای شما دو حالت وجود داره یا خونه نشین بشین و قید همه چیز رو بزنین تا بچه بزرگ و بزرگتر و بزرگترین بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا اینکه مثل ما آلزایمر حاد داشته باشین و زود یادتون بره دوباره روز از نو روزی از نو .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من به شخصه فکر میکنم مدل آلزایمری بهتره چون هرچقدر بیشتر سخت بگیریم اوضاع هم برامون سخت تر میگذره به هرحال این شرایط زندگی ما هست بچه ها هم باید کم کم عادت کنن و یاد بگیرن خودشون رو با شرایط عادی و جاری زندگی وفق بدن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیشه قرنطینه اشون کرد بلکه بنظر من کم کم باید تو شرایط عادی زندگی قرارشون داد تا یاد بگیرن چطور گلیمشون رو از آب بکشن بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;****پی نوشت مهم: &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همین الان از خبرگزاری همسر نیوز بدستم رسید:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=69049&quot; target=_blank&gt;قطار تهران- کرمان از ریل خارج شد.&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب به سلامتی من هم مجبورم زیر بیانه آقای همسر رو مهر و امضا کنم قطار که ساس داشت از ریل هم خارج شد . حالا بگردین دنبال یه راه امن برای سفر قاطری شتری چیزی اگه پیدا کردین به ما هم خبر بدین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاده ها که ناامنه هواپیما که ناامنه قطار ساسی هم که ناامنه پس بنظر شما سفر امن رو با چه وسیله ای باید انجام داد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه جواب این سوال رو درست دادین جایزه میگیرین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 08:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خلاصه دو هفته ای</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این وبلاگ نویسی ما هم شده مصداق همون مثل ژهنم ایرانیها (کیبوردم ج داره نگران نباشین.).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما هم دو تا پا کردیم تو یه کفش که میخواهیم پست تصویری بذاریم یه بار شارژ دوربین تموم شد بعد شارژش پیداش نبود بعد یه روز گذاشتیم تا شارژ شد و عکسها ریخته شد بعد من وقت نداشتم عکسها رو سایز و آپلود کنم بعدش که عکسها رو سایز کردم کو وقت که آپلود کنم بعدش وقت نشد بنویسم خلاصه هفته تموم شد رسید به این هفته .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به همه اینها صحنه های جنگ جهانی که بعد از سفر در خانه ایجاد شده بود و مصلحت بود اول اونجا رو آباد کنیم رو به همه اینها اضافه کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا فکرش و بکنید ما به همه گفتیم ایها الناس ما میخواهیم ساعت ۴ صبح حرکت کنیم اونوقت تا ساعت ۱۰ شب ده تا کار مختلف انجام دادیم و آخرش یادمون اومد که باید بریم یه چیزهایی هم از شهروند بخریم و رومینا هم که خوابش رو تو ماشین تکمیل کرده بود شب بیداری داشت و نشسته بود تو چمدون هرچی من میذاشتم داخل اون ور میداشت میذاشت بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه تا رومینا رو خواب کردیم و خودمون خوابیدیم شد ساعت ۲ با این تفاسیر خواب موندیم و ساعت ۶ بیدار شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا با چه عجله ای بیدار شدیم و بدون داشتن مجوز زوج و فرد و ترافیک بسم ا... بسم ا... گویان وارد هر دو محدوده شدیم تا به خانه بابا و مامان آقای همسر که قرار بود همسفر ما باشن رسیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه که راه افتادیم و خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه که همراه ما اومدن وگرنه دخترک قصه رو نمیشد به این آسونی ها تو ماشین بند کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنده برای اولین بار ابراهیم خان و تقی خان (اجداد  مادری) رو که قبلن فقط دو عکس زرد و قدیمی و دور سوخته با عینک گرد و کراوات و کلاه په*لوی در منزل مادربزرگ مرحوممان از آنها دیده بودم در این سفر به وضوح رویت کردم و کلی شاکی شدم که شمایی که تا تقی به توقی میخورد سوار اسب میشدید و راهی سفر به مکه و کربلا و نمیدانم چه بودید کمی هم از این رگ جهانگردیتان را به این نواده نازنین قرض میدادین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;** (چرا تا اسم مکه میاد یاد داستان کوسه های دریای سرخ تن تن می افتم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخه این سیاه پوستا اصلن براشون مهم نبود که تن تن اونها رو از دست برده فروشها نجات داده بجای تشکر ریخته بودن سرش میگفتن: افندی ما رو ببر مکه.)**&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;القصه رومینا در مسیر اصلن به تعداد ۸۹۵۸۹۵۸۳۹۸۰۳۵۹۸۶۰۳۹۸۵ دفعه نرفت صندلی عقب و نیومد صندلی جلو و از سر وکول همه ما بالا نرفت و وقتی از همه اینها حوصله اش سر رفت اصلن داد و هوار نکرد و ما رو مجبور نکرد که از ماشین پیاده شیم .(کو این آیکون دماغ دراز)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسما ما دوتا به چیز خوردن افتادیم که دیگه با بچه کوچیک از چاردیواری خونه اونورتر نریم و واقیا هم به این مساله تا الان عمل کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذریم که ما رسیدیم به شهر مجسمه ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقط من موندم این مجسمه آناهیتا چرا از بیخ و بن کنده نشده که هیچ رنگ آمیزی هم شده فکر کنم پارتیش کلفته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آناهیتا&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4611.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; برای اونهایی که با گیلان آشنایی دارن که هیچ برای اونهایی میگم که نیییییدونن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلعه رودخان یه قلعه باستانی که مربوط به دوره ساسانی بوده و تو دوره سلجوقی برای مبارزات اسماعیلیان دوباره باز سازی شده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود ۲۵ کیلومتری فومن هست . قبلنها مسیرش بصورت سنگلاخ بود و باید پیاده از کوه بالا میرفتی اما الان تمام مسیر بصورت پله های سنگفرش هست که راه رفتن رو راحت تر میکنه فکر کنم حدود یک ساعت و نیم برای رسیدن به قلعه باید کوهنوردی کنین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسیر حرکت فوق العاده زیبا و سرسبز هست و میشه مسیر رو بدون خستگی زیر سایه درختها حرکت کرد و گاهی برای استراحت یه گوشه نشست و به صدای جویبار گوش داد . خلاصه دربند در مقابلش هچ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم که طبق معمول دوربین به دست در تعقیب این دوتا گوگولیا&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4627.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تشکر از جناب شاخه درخت که همیشه زحمت عکس گرفتن از ما رو بعهده داره.&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4633.jpg&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو تا عشق من&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4636.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; این هم یه چند تا عکس از مناظر طبیعی مسیر جاده دیگه بقیش رو یا باید حال داشته باشین خودتون برین یا تو اینترنت سرچ کنین عکس زیاد داره البته ما بخاطر رومینا تا خود قلعه نرفتیم و بعد از یه نیم ساعت پیاده روی برگشتیم پایین چون کوهنوردا میگفتن هوا اون بالا رقیق میشه و برای بچه خوب نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4634.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4639.JPG&quot;&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4644.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4646.JPG&quot;&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4653.JPG&quot;&gt; &lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4655.JPG&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4659.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4660.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;اینهم یه ابتکار از یه بانوی کوهنورد که با کلیدهای قوطی کنسرو شالش رو تزیین کرده بود .گرچه من شخصن از این نوع ابتکارها خوشم نمیاد.&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4661.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ادامه مسیر به سوی قلعه رودخان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4662.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4671.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;عصر اون روز هم به سمت منطقه تالش و ساحل گیسوم حرکت کردیم که برای رسیدن به ساحل باید از یه جاده جنگلی گذر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جاده منتهی به ساحل گیسوم&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4694.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt; و اینچنین سفر کوتاه ما به پایان رسید و ما با انباری از برنج و ماهی و سایر محصولات شمال که همین جا از سامورایی عزیز که در اولین سفر چنین بار سنگینی رو علاوه بر ما متحمل شد تشکر میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنده هم با عرض شرمندگی خودم و وزنم رو سپردم دست غذا و هوا و وقتی برگشتم با ۲ کیلو اضافه وزن مواجه شدم حالا فکرش رو بکنین که یکهو بهتون خبر بدن عروسی برادرتون که زمانش نامعلوم بوده  افتاده به اواسط آذر ماه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لطفن هر گلی که خودتون میشناسین به من معرفی کنین که من هم استفاده کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از آنجایی انسان اصولن آلزایمر داره و جایز الخطا هست ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم شب جمعه  با رومینا رفتیم سفره خانه آبان که البته رومینا علاوه بر نی نای نای پارچ شربت واژگون کرد با باسن تو بشقاب برنج رفت با پا تو دیس کباب رفت تمام جعبه های دستمال کاغذی موجود رو جمع کرد و از این ور تخت به اون ور تخت میبرد و خلاصه خییییییییییلی خوش گذشت فقط نفهمیدیم چی خوردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما باز هم فراموشی باعث شد تا دیشب در یک مجمع نی نی یون شرکت کنیم اما بابت این یکی بسیار خوشحال و شادان شدیم و فوق العاده خوش گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستای گلم دیشب از ملاقاتتون مشعوف شدم امیدوارم عمری باشه باز هم ببینمتون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اون چایینز فلاور تی یادتونه هست؟ اینهم یه نمونه گل دیگه.&lt;/P&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/IMG_4727.JPG&quot;&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; پی نوشت: مژی جان ما رو بی خبر نذار.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 03:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گواهی پزشکی</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته گذشته یکم خوابم کم بود شب قبل از اول مهر هم بخاطر کاری بیرون رفتیم که تو ترافیک موندیم باعث شد یکم سردرد بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح اول مهر کمی کسل بودم و از طرفی فکر میکردم امروز هم صبح ترافیک هست و هم عصر اصلن هم حوصله رانندگی نداشتم این چنین شد که چهارشنبه نرفتم سر کار .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج شنبه صبح گفتم برم پیش دکتر برای چهارشنبه استعلاجی بگیرم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزدیک خونمون یه درمانگاه دولتی هستش .  یه آقای دکتر پیری بود که رفتم پیشش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: آقای دکتر از پریروز سرد گرفتم طوری که کاسه سرم درد میکرد و دیروز نتونستم برم سر کار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر: میگرنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: آقای دکتر من میگرن ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر: الان دیگه گرفتی اینایی که گفتی علایم میگرنه تو میگرن داری لازم نیست قبلن داشته باشی الان گرفتی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: آقای دکتر امروز صبح ماهیچه پشت پام گرفته نمیدونم بخاطر رانندگی هست یا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر: نقرس داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: نقرس؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر: اسید اوریکت حتما بالا هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: نه آقای دکتر من اسید اوریک ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر: اوره میدونی چیه؟ حتما اوره بالا داری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: نه بابا ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر: این آنفولانزای خوکی رو می بینی اگه بچه ها بگیرن درجا می میرن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: وای خدای من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه رفته بودم یه گواهی ساده پزشکی بگیرم  ترجیح دادم دیگه هیچی نگم تا گواهی رو بنویسه چون اگه یه کلمه دیگه حرف میزدم انواع و اقسام بیماریها رو بهم میچسبوند  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونستم دلیل سر دردم چیه البته سردردم به اون عظمتی که اون فکر میکرد نبود . گرفتگی ماهیچه پشت پای چپم  هم بخاطر کلاچ بود آنفولانزای خوکی هم اگه خدای نکرده بچه ها بگیرن و تبشون رو کنترل کنن خوب میشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اگه یکم دیگه اونجا معطل میشدم حتما به هزار و یک بیماری شناخته و ناشناخته مبتلا میشدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد که نگاه کردم دیدم تو برگه گواهی نوشته سردرد میگرنی البته گاهی برای اینجور مواقع که نیاز به برگه داشته باشم بد نیست اما مطمئنن اگه مریض بشم هرگز پامو تو مطبش نمیذارم چون احتمالن منو افقی از در میفرسه بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم افتاد تو دوران بارداری ماهیچه پام گرفته بود و دچار جمود نعشی شده بودم البته این و دکتر شیلا تو خواب تشخیص داده بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 12:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرآنچه در آرزویش باشی ...</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>هرآنچه در آرزویش باشی ،بدون هیچ تلاش و تقلایی به زندگی ات جاری میشود ، فقط اگر قانون جذب را درک کنی و آنرا بکار بری. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما در جهانی زندگی میکنیم که بر فقدان و کمبود تاکید دارد. با این حال حقیقت امر این است که جهان پر از وفور نعمت است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ نوع کمبود و فقدانی وجود ندارد.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر نیاز به وفور عشق در زندگی دارید باید بر عشق تمرکز کنید ،باید همان عشقی باشید که دلتون میخواد جذب کنید  ،باید  در قبال خودمون و دیگران پر مهر و سخاوتمند باشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خلق ارتعاش عشق ، بطور خودکار عشق بیشتری را به سوی زندگی ات جذب میکنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید روی هرچه که دلمون میخواد تمرکز کنیم تا مقدار بیشتری از اون چیز رو تو زندگیمون خلق کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته در قبال نعمتهایی هم که از قبل داریم باید شاکر باشیم چون شکرگزاری نوعی وفور نعمت هست و فرکانس ارتعاشی شکرگزاری و قدردانی بطور خودکار وفور نعمت بیشتری رو جذب میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وفور نعمت چیزی نیست که بدست بیاریم ،چیزی هست که باید با آن همتراز شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در کسب هر آنچه دوست داری هیچ نوع فقدان و کمبودی وجود ندارد. فقط فقدان در عزم و اراده است که مانع عملی شدن آن میشود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اما حتما باید لحظه هایی را در زندگی به شکرگزاری از نعمتهایی که در زندگی داریم اختصاص بدیم . با این کار ارتعاشی همانند برای وفور مالی تا هرآنچه می خواهیم در زندگی جذب کنیم ، خلق میکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته همه اینها به این معنی نیست که نباید دست به هیچ اقدامی بزنیم بلکه صرفا به این معنی هست که برای خلق و دریافت وفور نعمت در زندگی ات، باید راغب باشیم که در سطح درونی و همچنین بیرونی به سوی اهداف خودمون حرکت کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید خواسته ها مشخص باشه،اعتقاد راسخ داشته باشیم که چنین چیزی رخ میده و همینطور که   حوزه ی باور خودمون را گسترش میدهیم ، باید تمام مراحل اقدام منطقی عادی خود را همراه با کارهایی که انجامشان بهمون الهام میشود  ، طی کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید ایمان داشته باشیم که نتایج از قبل برامون خلق شده  و باید بدون هیچ تلاش و تقلایی همراه با ضرباهنگ طبیعی جریان زندگی به پیش برویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی با عزم و اراده در مسیر رویاهای خودمون پیش میرویم ، کل کائنات هم در هر عرصه ی زندگی با دست و دلبازی از ما حمایت میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ چیزی برای کائنات مشکل نیست و هیچ کمبود پولی در دنیا وجود ندارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نه آنچه داریم ، بلکه آنچه از آن لذت می بریم است که وفور نعمت را در زندگی مان ابقا میکند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اساسا ، کائنات به شدت به ارتعاش هر آنچه برایش ذوق و شوق به خرج میدهیم ، حواسمون را بر آن متمرکز کنیم ، به آن مقید هستیم و باور داریم که واقعا امکان پذیر است ، واکنش نشان میدهد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس نباید اجازه بدیم باورها و افکار دست و پا گیر ما را احاطه کنند در عوض ، افکار و احساسات و انرژی خودمون رو روی امکانات بی حد و حصر پیش روی خودمون متمرکز کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنین باید  اطمینان حاصل کنیم که در برابر نعمتهای الهی که قبلن در زندگی وجود داشته است شکرگزار باشیم و در برابر دریافت تمام مزیت هایی که کائنات به ما اهدا میکند، گشاده رو باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از طریق قانون جذب ،کائنات به ارتعاش شکرگزاری و قدردانی حتی با وفور نعمت بیشتری عکس العمل نشان میدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کائنات وفور نعمت هست و هیچ محدودیتی وجود ندارد درست مثل این هست که برای اقیانوس اهمیتی ندارد که برای آب برداشتن از انگشتانه ،فنجان ، سطل یا تانکر استفاده کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به محض درخواست ، عشق ،سلامتی ، ثروت و خوشحالی فراوان از آن تو میشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها کار لازم این است که طلب کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اگر خواسته ی تو از ته دل باشد هر آنچه بخواهی خواهی داشت .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هرچه دلت بخواهد میشوی ، اگر حتی یک ذره ، هدف و عزم راسخ در وجود تو باشد. میتوانی در هر آنچه اراده کنی ، کامیاب شوی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;                                                     آبراهام لینکلن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 11:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوان ندارد همان از هر دری ...</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی یه مدتی نمی نویسی نوشتن خیلی سخت میشه چون هی اتفاقهای مختلف میفته هی زمانش میگذره و پیش خودت میگی خوب دیگه نوشتن نداره حالا واستم تا یه زمان بهتر بنویسم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همینطور که میگذره اونوقت می بینی دیگه نمیتونی بنویسی اصلن نمیدونی از کجا باید شروع کنی به نوشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو خونه که اصلن رومینا نمیذاره تا میام میشینیم پای کامپیوتر میاد کنار پام و دستاش رو دراز میکنه میگه: ناینا(لقب جدیدمه) م&apos;(من) یعنی بغلم کن بیام پای کامپیوتر بازی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رومینا بزرگتر شده و صدالبته شلوغ تر و شیطون تر که بیشتر نیاز به مراقبت و توجه داره اینه که ممکنه وقت کنم گاهی بخونم اما برای نوشتن اصلن فرصت نمیشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هیچ عنوان نمیذاره به کاری غیر از خودش بپردازی حالا میخواد آشپزی باشه، نظافت باشه ،تلویزیون نگاه کردن ،کامپیوتر اصلن حرفشم نزن  کافیه پات رو بذاری تو آشپزخونه که درجه مامان دوستیش میره رو ۱۰۰۰.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جدیدا هم از ما بعنوان پله نردبان استفاده میکنه و وقتی نشستیم از زانو و سینه و شانه و کله برای بالا رفتن و پریدن روی مبل استفاده میکنه اونوقت روی مبل راه میره تا برسه به میز کنسول آینه و شمعدان میشینه روی میز شمعدانهای سنگین رو از رو میز ور میداره میده دست ما ، دوباره میگیره میذاره رو میز ،دوباره میده دست ما ،دوباره میگیره میذاره رو میز .....خلاصه اگه شانس بیاریم و بتونیم حواسش رو با چیز دیگه ای پرت کنیم از رو میز میاریمش پایین که تو اکثر موارد حواسش جمع تر از این حرفهاست که بشه پرتش کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی هم امر میکنه بنشونمش رو میز توالت تا دونه دونه اسپری ها و ادکلن ها رو برداره در پوشش رو کنار کنه بذاره رو شکمش بگه تیسسسسسسسسسسس، بعدش لاک ناخنها رو دونه دونه بیاره بذاره وسط میز بعدش جعبه گل سر هاش رو خالی کنه روی میز آخرش هم برسهای رژگونه رو ورداره و به شکمش و گردنش بماله (روم به دیوار بابت بد آموزی).&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت 11 شب هم میاد رو پام وای میسته یه دستش رو میندازه دور گردنم با یه دستش هم اشاره میکنه سمت اتاق خواب که نای نا پاشو بریم اتاق بازی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ببرمش بذارمش رو تخت تا مثل قرقی از تو تخت ما بپره بره تو تخت خودش و بازی : رومینا کوش؟ رفته دد؟ مامانش رو نبرده حالا چیکار کنیم؟ و رومینا از تخت خودش بپره بیرون جیغ بزنه : دای  .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا بره رو بالش واسته از عقب خودش رو پرت کنه تو بغلم و من هم از وسط زمین و آسمان بقاپمش که نیفته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر کنم رومینا از اون بچه هایی باشه که ببرمش شهربازی از رنجر و ترن هوایی پیاده نشه بس که بازی های هیجانی و پرتابی و بنداز هوایی دوست داره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه جورایی دارم از کار خونه و خونه داری عقب می افتم قبلن فکر میکردم وقتی خونه بزرگ باشه دیگه همه جاش به هم نمی ریزه اما الان دقیقا برعکس هست یعنی وقتی به هم میریزه همه جاش به هم میریزه فکر کنم خودم غلام لازم شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز پیش که رومینا تو تراس نشسته بود داشت بازی میکرد خواستیم از فرصت استفاده کنیم و یکم خونه رو مرتب کنیم من رفتم تو آشپزخونه و آقای همسر تو پذیرایی داشت اول از همه عروسکها و اسباب بازیها رو جمع میکرد که یه لحظه چشم رومینا برخورد به باباش سریع پا شد اومد داخل .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر عروسکی رو که باباش میذاشت تو جعبه اسباب بازی کنار دیوار پذیرایی ورمیداشت میبرد مینداخت تو تراس یعنی یه جورایی عین کارتونها شده بود دو تاییشون هی میرفتن هی میومدن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آخرش دیگه نیمذاشت حتی اسباب بازی به جعبه برسه همونجا از دست باباش میگرفت میبرد میذاشت تو تراس.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه ماجرایی داریم از الان بگم خونه ما معمولا از ساعت 12 شب تا 9 صبح مرتب هست اگه خواستین تشریف بیارین تو این ساعتها تشریف بیارین که مجبور نباشین در مورد خانوم خونه فکرهای بد بکنین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو اداره هم که بخاطر کوتاهی ساعت کاری خیلی وقت نمیشه تازه ما چون میتونیم ساعتهای شیردهی رو تو یه روز بگیریم و بجای اینکه هر روزی یه ساعت زودتر بیایم یه روز در هفته نیایم سر کار .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه اینها معنیش اینه که وبلاگ نویسی عملن خیلی مقدور نیست مگر اینکه تو محل کار وقت نوشتن پیدا کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;القصه....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگن اول سالت رو با هرکاری شروع کردی تا آخرش همون کار رو انجام میدی ما هم اول امسال رو با خرید و فروش ماشین شروع کردیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو دوره ای که پارکینگ خونه در حال بازسازی بود ماشین آقای همسر یه ماهی تو پارکینگ عمومی به سر میبرد اینطوری شد که از چشم آقای همسر افتاد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دوباره اینطوری شد که فیل آقای همسر یاد هندوستان نمود و هی از این شاخه به اون شاخه پرید و فریاد مظلومیت سر داد که تو من و وادار کردی اینو بخرم .  من از اول دوستش نداشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اونوقت هر روز در هر نمایشگاه یه مدل به ما نشون میداد و تو اینترنت یه مدل نشون میداد و آخرش هم میگفت تو نذاشتی من اونی رو که دوست داشتم بخرم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه اینکه ما شیلا عصبانی بودیم از ترس اینکه شیلا زور گو نشیم خودمون دو دستی رفتیم آقای همسر رو بردیم پیش بهمن خان و براش یه دونه از این ماشینای (جوینده جان اسمش چی بود؟ سامورایی خشمگین- سامورایی خوشحال و خندان- سامورایی بزن تو دهن شیلا؟) ابتیاع نمودیم و برای اینکه مطمئن باشیم این یکی ماشین دیگه موندگار هست هرچی گفت ما لبیک گفتیم خلاصه هرچی آپشن ماپشن وجود داشت چسبوندیم بهش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شهریور هم که زمان معاینه فنی سیاه کوچولوی من بود.ایندفعه  من و اغفال کرد و فروختش و بجاش یه پراید بی دم سفید اما صفر برام خرید.(تا بشه از این اغفالها)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته تصمیم گرفتیم دیگه تا اطلاع ثانوی خرج زیادی نکنیم خرید هم در حد خورد و خوراک طوری که نمیریم از گشنگی .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا یه مشکلی که ما دو تا با این ماشین دومی داریم اینه که چون دو تا راننده سوارش میشن این صندلی راننده مرتب در حال جابجا شدن هست.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هر روز صبح که میخوام برم سرکار اول به حالت دراز کش سوار میشم ،بعدش پشتی صندلی رو میارم بالا که بتونم صاف بشینم ، بعد از اون خود صندلی رو یکم میبرم جلو تا پام به پدال برسه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای همسر که میخواد بشینه کلی غر میزنه که چرا صندلی رفته تو فرمان اونوقت تمام تنظیمات من رو به هم میزنه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا هرکی ندونه فکر میکنه من چقدر قد کوتاه هستم نه پدر جان بنده نمیتونم یله بندازم عادت دارم صاف بشینم، مخده که نیست صندلی ماشینه بعدشم خوب قد من از آقای همسر کوتاه تره اون صندلی رو تا ته میبره عقب و پاهای من تو هوا میمونه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چی میخواستم بگم که اینا رو گفتم؟ یادم رفت البته عجیب نیست چون اگه ساعت ثبتش رو ببینین متوجه میشین که از زنگ خواب کلی گذشته .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی خیال حوصله ندارم فکر کنم که چی میخواستم بگم اما دلم میخواد چند تا جمله که تو مجله موفقیت خونده بودم و خوشم اومده بود اینجا بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;آموختی به من که هرگز برای خواستن آنچه دلم میخواهد با تعصب به خدا اصرار نکنم ،چون برآنچه پشت هر واقعه پنهان است واقف نیستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;آموختی به من که برای عبور از کوتاهی پله قبلی باید سختی صعود را تحمل کنم و شوق بزرگتر شدن را بیش از قناعت به کوچک ماندن دوست بدارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;آموختی به من که خداوند بندگانش رو بیش از آنچه تصور کنم ، دوست دارد و هرگز برای بندگانش چیزی کمتر از عالی ترین نمی خواهد .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;پی نوشت خیلی مهم:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;رهگذر عزیز&lt;/FONT&gt; اومدم از اشتباه درت بیارم شاید خسته باشم اما دلزده نه . کسی دلزده میشه که دلخوشی نداشته باشه کسی دلزده میشه که نه عشقی داشته باشه نه گوش شنوایی نه آرامشی و آسایشی . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;خسته و کم خواب هستم چون وظیفه بزرگ و مهمی به گردنم هست اما خوشحالم خوشبختم و شاکر.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;خوشحالم چون خدا مهربونی و نعمت رو در حقم تمام کرده.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;خوشبختم چون همه بهترین ها رو با هم و در کنار هم دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;شاکرم چون کاری بیشتر از این در برابر این همه لطف پروردگار از دستم برنمیاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;اما کمی خسته هستیم که اگه خدا بخواد بزودی با چند تا مسافرت جبران میشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066 size=3&gt;مطمئن باش اولویت اول زندگی من همسر و دخترم بعد از اون کار و چیزهای دیگه و وبلاگ نویسی هست مطمئن باش بخاطر دو عشق زندگیم از وبلاگ که چه عرض کنم از همه دنیا میتونم بگذرم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 22:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفته ای که گذشت</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>هفته ای که گذشت بلاخره گذشت حالا سخت بود یا نبود اما خدا رو شکر. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دوشنبه گذشته سرکار نرفتم موندم خونه به هرحال بودنم تو خونه خیلی تاثیر داشت چون همسرخان هم یه جورایی مریض شده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این مدت که خونه بودم خیلی حس و حال نوشتن نداشتم فقط گاهی که یه فرصتی دست میداد میومدم یه چند خطی مینوشتم و تو پست موقت میذاشتم آخر هفته که اومدم یه دور از رو خوندم دیدم به به شده مثله این مرثیه خوانی ها که یکی اون بالا میشینه خودشم حالا الکی یا راستکی گریه میکنه  بقیه هم اون پایین میشینن سینه میزنن و گریه میکنن فقط مرثیه خوانی من از اینایی که میان توش توپس توپس میگن نداشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا خودم گوله گوله اشک میریختم اونوقت نوشته بودم خاله هاش نیاین بشینین گریه کنینا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دوشنبه خونه موندم و نرفتم سر کار اما تو این یه هفته ما نفهمیدیم اینا اثرات واکسن بی تربیت بود یا سرماخوردگی یا دندان که هر سه تا با هم اومد و بچه رو حسابی ضعیف کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال و روزش خیلی بهتر شده اما هنوز خوب غذا نمیخوره و تو این چند روز کل تهران تبدیل به د&apos;د&apos; شد تا بتونیم تو ماشین بهش شیر یا یه کوچولو میوه بدیم. البته خیلی بهتر شده ولی چنان ددری شده که وقتی تو ماشین خسته میشه باید خودمون رو به نزدیکترین پارک برسونیم و از ماشین پیاده بشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه وقتی از دور ماشین رو می بینه و احساس میکنه میخواهیم سوارش بشیم چنان غری میزنه و نهههههههه میگه که مجبوریم از اطراف ماشین دور بشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خونه هم به مدد پنگول خان حواسش پرت میشه و ما هم لابلای د&apos;س د&apos;س(دست دست ) بهش چند لقمه کوچولو غذا میدیم البته استقلال طلب شده و قاشق بزرگ میخواد و دوست داره خودش بذاره دهانش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما فکر نکنین کسالت باعث بشه شیطونی نکنه ها تمام گلهای روی تراس رو برام هرس کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح که میشه هنوز چشماش خواب آلوده لنگه کفشش رو دستش میگیره میاره که پاش کنیم . حرف زدنش خلاصه شده در اییییییییی(این) اووووووووووووووو(اون) د&apos;د&apos;(ددر)  باااااا (باز) حمم(حموم) آب با(آب)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ا ِ....داد(مثلن اسم باباشه) د ِ...دی(اینهم مثلن اسم منه) اون نقطه چینها جای حرف نیست بلکه فاصله هست یعنی هر وقت عشقش بکشه ما می شیم ا ِداد و د ِدی گاهی که باباش رو اینطوری صدا میکنه میگم مامان بگو با...با  بگو بابا جون میگه : بابا............. ا ِداد ، داااااااااااای(دالی)،نههههههههههههه هم که جزو لاینفک صحبتهای گوهربارش هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وسایل فوق العاده بی مصرف خانه ما شامل صندلی غذا ،روروئک، کالسکه، کریر و این روزها هم صندلی ماشین می باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقول آقای همسر ما باید به جای همه اینها پول میدادیم براش یه غلام میخریدیم که بغلش کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها ما از ساعت ۵ عصر تا ۱۰ شب در ددر به سر میبریم و شب واقعا دیگه نای هیچ کاری را نداریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال حالش خیلی بهتره ، اشتهاش هنوز مثل اول نشده اما اشتهای ددریش دو برابر شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خدا میخوام بیماری و ناراحتی رو از عزیزامون مخصوصا از فرشته های کوچولومون دور کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; اصلاح میکنم امروز دست انداخت گل روی تراس رو غلفتی یا قلفتی (ق یا غ ) فرقی نمیکنه مهم اینه که از ریشه در آورد کلی هم ذوق کرد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; رومینا رو تراس داره باغبانی میکنه طبق معمول  د ِدی هم باید بره به اوامرش گوش بده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 08:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>30قاعده کوچک اما بزرگ</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;ما هم می توانیم همسر ایده آلی باشیم&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;1- فکر نكنید كه یك ازدواج ایده‌آل، همیشه باید با آرامش توام باشد و تناقضی پیش نیاید. هیچ زن یا شوهری كمال مطلق نیست. بنابراین اجازه دهید احساسات خوب و بد ظاهر شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2- اندیشه‌‌خوانی نكنید و صرفا براساس تصورات یا پیشداوری‌ خود تصمیم نگیرید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3- خودتان برای زندگی تصمیم بگیرید و نگذارید به خاطر توجه بیش از حد به نظرات دیگران در تصمیم‌گیری دچار تزلزل شوید. با استمداد از عقل و منطق یا با مشورت با فرد متخصص امر تصمیم قاطع بگیرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4- در بدو ورود به زندگی زناشویی، اصل مسلمی باید در نظر داشته باشید كه سرنوشت خوب و بد زندگی منوط و مشروط به سوء یا حسن اداره شماست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ - در تصمیم‌گیری‌ها جای اشتراك برای همسر باقی بگذارید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;6- همسر خود را نیز حتی‌الامكان در سرگرمی‌های و علایق خود شریك كنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;7- از همسر خود برداشت‌های صحیح داشته باشید، به او برچسب غلط و ناپسند نزنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;8- اگر همسر شما (خانم) دچار تالمات و ناراحتی خاصی است، خود را خونسرد و بی‌تفاوت نشان ندهید، بلكه با او همدردی كنید یا اگر همسرتان (مرد)‌ در خود فرورفته است، ضمن حمایت وی، رفتارش را تحمل كنید و به او فرصت دهید تا مشكلاتش را حل كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;9- تفریح و سرگرمی را از زندگی حذف نكنید. وقتی را به تفریحات خانوادگی و با هم بودن اختصاص دهید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;10- خودتان را فراموش نكنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;11- در انتقاد كردن از همسر با ظرافت برخورد كنید. سعی كنید اول صفات خوب وی را برشمرید و سپس انتقادهای خود را در قالب پیشنهاد و به طرز سوالی مطرح كنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;12- خوبی‌ها و صفات خوب همسر را همیشه در نظر داشته باشید و وی را به خاطر خصوصیات و ویژگی‌های خوب و انسانی‌اش تمجید كنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;13- نقاط ضعف همسر را پررنگ‌ نكنید. با برخوردهای مناسب می‌توانید این نقاط ضعف را رفع كنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;14- بكوشید همسرتان را همان‌گونه كه هست بپذیرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;15- از اضطراب‌های درونی خود بكاهید تا افكار غیرمنطقی برشما غالب نشود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;16- تا آنجا كه می‌توانید نگذارید افسردگی و ناراحتی بر شما غلبه كند. زیرا تاثیرش به همسرتان صد چندان خواهد بود، به هنگام ورود همسرتان اخبار بد را به او ندهید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;17- در نظر داشته باشید كه مسائل ظاهرا بی‌ارزش و كوچك، می‌تواند مشكلات عمیق و جدی بوجود آورند. بنابراین از حسادت‌های جزیی، از خودخواهی‌های جزیی، از تحریكات و اوقات‌تلخی‌ها خودداری كنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;18- با طعنه و كنایه صحبت نكنید و از شوخی به عنوان سلاحی برای رها كردن تیرهای دشمن استفاده نكنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;19- همسرتان نیز خانواده، آشنایان و دوستانی دارد؛ با آنها معاشرت كنید، رفت و آمد با آنها در تسهیل زندگی شما موثر است. ما به دوستان خوب، محتاجیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;20- در اداره خانه، در كار همسرتان مداخله نكنید. هیچ‌چیز بیش از این او را ناراحت نخواهد كرد. یار شاطر باشید، نه بار خاطر.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;21- مادر زن یا مادر شوهر را یك مشكل در زندگی زناشویی به حساب نیاورید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;22- اگر فرزند یا فرزندانی دارید، مادرشان را در پیش آنها خوار نكنید وارزش و قدر پدر را نیز در نظر فرزندان كاهش ندهید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;23- همسرتان را از كم و كیف شغل خود بی‌خبر نگذارید. چه بسا در مواردی بتواند مشكلی را حل كند كه در نظر شما دشوار است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;24- ‌ محیط خانه را تمیز نگه دارید، به نوع پوشش و نظافت و آراستگی خود نیز توجه كنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;25- به همسرتان محبت كنید. برای محبت كردن به همسر راه‌های متفاوتی وجود دارد؛ آنها را كشف كنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;26- مستقل باشید، شما با ازدواج باید استقلال را تجربه کنید، با هم به مسافرت بروید، یک مرد مستقل و متکی به نفس در نظر خانم ها از جذابیت بیشتری برخوردار می باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;27- زمانی را برای گفتگو در خصوص مشکلات تعیین کنید. و وقت و بی وقت بر سر موضوعات بحث نکنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;28- فرزند زمان خویش باشید، جایگاه زندگی زناشویی و زندگی والدین را به درستی مدیریت و تفکیک کنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;29- در زندگی جایگاه و نقش خود را ایفا کنید، خودخواه، کینه جو نباشید و حسادت نورزید&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;30- و آخر اینکه آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسندید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۱ :&lt;/STRONG&gt; این نکته ها رو یه دوستی به اسم آشنا برام تو کامنتها فرستاد و قرار شده بود وقتی کامل شد بذارم تو وبلاگ . نکته های خوب و بدرد بخوری داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انشاا... بعد از این از اوضاع و احوال هفته ای که گذشت مینویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; ماه رمضان هم اومد یه نکته خیلی خوبی که برای من داره خارج از همه اون چیزهایی که تو ذهن شما هست کوتاهی ساعت کاری هست بخاطر همین اگه میشد درخواست بدیم تمدیدش کنن خوب بود. اما یه خاصیت بد داره که باعث میشه من همش کهیر بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونم شنیدن این جمله های تکراری ال.تما.س دعا - مح.تاجیم به دعا - نماز و روزتون قبول ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای خدا دقیقا عین هفته اول بعد از عید که برمیگردی سرکار هی باید واسه این سر تکون بدی بگی عید شما هم مبارک هی باید واسه اون یکی سر تکون بدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبول باشه اما پیش خدا نه پیش خلق خدا اما از اینکه بعضیا راه میافتن تا به همه ثابت کنن روزه هستن حالم بد میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصبی میشم وقتی بعضیا هی میان این جمله ها رو بهت میگن بعدم با لبخند میگن روزه ای؟ قبول باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداییش خیلی خودم رو کنترل میکنم نمیگم فضولی؟ بجای سوال کردن صبح که میخواستی بیای اداره یه مسکاک میزدی بو گند دهنت خفم نکنه اون کبره های روی دندونات هم حالمو بد نکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط با فاصله وای میستم و یه لبخند میزنم که از صدتا فووووووش بدتره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی خوام بگم همه اینطورین اما تعدادشون مخصوصن تو محیط های کاری کم نیستن. کاش واقعا اگه  اعتقاد دارن برای خدا باشه نه برای نشون دادن به خلق خدا اونم چطوری ؟با بوی دهنی که از یه متری مثل داروی بیهوشی اثر میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تیکه آخر فقط یه درد دل کوچولو بود به دل نگیرید خیلی هم سخت نگیرید. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از لحظاتتون لذت ببرید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 17:04:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به دخترم</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;عزیز مادر یکسال گذشت و دوباره 28 مرداد رسید ، یکسال با همه سختیها و خوبیهاش  گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;نازنین دل مامان خدا رو شکر میکنم که سهم ما از فرشته های آسمون تو بودی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;زیبا ، باهوش ، سالم ، مهربان و ناگفته نمونه شیطون و شیرین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;پروردگار مهربان یکسال کمکمون کرد تا از تو نگهداری کنیم ، باز هم ازش میخوام کمکمون کنه تا در نگهداری و تربیتت کوشا باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;ازش میخوام سایه پر مهرش رو بالای سرت نگه داره و تو رو در پناه خودش ایمن نگه داره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;رومینا ی قشنگ من ورود  دو تا مروارید جدیدت مبارک باشه که با چه نازی در اومدن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/qp1pio.jpg&quot; border=0 mce_src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/qp1pio.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;فرشته کوچولو فصل جدید زندگی و عاشقی ما با تو شروع شد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;دخترک شلوغ و شیرین من  لذت و سختیهای مادری رو با تو چشیدم و لحظه لحظه اش رو درک کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;آره درسته سختی داره اما سختیهاش هم شیرینه طوری که اصلن دلمون نمیخواد حتی یه لحظه برگردیم به روزهای قبل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;دیشب که خواب بودی نشستیم و یه سری از عکسها و فیلمهای ماههای قبل رو نگاه کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;مامانی باورم نمیشد که اینقدر تغییراتت سریع باشه وقتی تو این خونه اومدیم هنوز خوب نمی نشستی هنوز چهار دست و پا نمیرفتی  اما حالا دستت رو میگیریم و تو یواش یواش و گاهی هم تند تند و با عجله قدم برمیداری ولی آخرش خسته میشی و به زانوهامون آویزون میشی و با اون چشمهای خوشگلت نگامون میکنی. مگه میشه بغلت نکرد و از عطر تن پنبه ایت مست نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;ماشاا... قدت بلند شده و دستت به خیلی چیزها میرسه و تمام وسایلی که نزدیک لبه میز باشه رو میکشی پایین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;دخترک مامان عاشقانه دوستت داریم و تا جاییکه بتونیم و خدا بهمون توانش رو بده ازت مراقبت میکنیم و امکانات زندگی بهتر رو برات آماده میکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;عزیز دل مامان یکساله  شدنت مبارک .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;Photo Frames. Flowers Frame&quot; src=&quot;http://images.loonapix.com/1/2/5/0/5/7/1250579891339892.jpg&quot; border=0 mce_src=&quot;http://images.loonapix.com/1/2/5/0/5/7/1250579891339892.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;دوستت داریم شیرینی عشق &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.loonapix.com/&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;تولدت مبارک گل قشنگ زندگیمون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/f_happybirthdm_01f26cc.gif&quot; border=0 mce_src=&quot;http://shilashila.persiangig.com/f_happybirthdm_01f26cc.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;لیلا جون&lt;/STRONG&gt; مهربونم تولد شما هم مبارک امیدوارم همیشه سایه پر مهرت بالای سر مارتیای نازنین باشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; یادم رفت بگم که تو این یکسال یه عالمه خاله مهربون و دوست همسن و سال پیدا کردی که بعضیهاشون رو افتخار داشتیم از نزدیک ببینیم و بعضیهاشون رو هنوز نه. اما تو هفته اول بعد از تولدت همراهی سه تا خاله خوب و مهربون که با حرفاشون بهم آرامش میدادن هیچوقت از یادم نمیره تو هم هیچوقت فراموش نکن مامانی گلم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خاله برفی- خاله گلپر و خاله گلی مامان غنچه&lt;/STRONG&gt;  ممنون از همراهیتون .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 14:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرد ←ریز گرد ←درشت گرد← گردوخاک</title>
<link>http://godscourtyard.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هفته ای که ریز گرد اومد خیلی اتفاقها افتاد. در واقع از هفته قبل از ریز گرد مدیریت ساختمان تصمیم گرفت اساسا گردوخاک بپا کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام دیوارهای پارکینگ رو سرامیک کنه, تمام سنگ کف پارکینگ و حیاط رو عوض کنه, خلاصه باغچه و نیم کت سنگی و گلدون و حفاظ فلزی و آنتن مرکزی و ایزوگام و.................... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شروع این کارها مصادف شد با هفته ریزگرد عربی یعنی یه جورایی خاک تو خاک , همسایه بغلی ما هم از مدتها قبل میخواست مدل آشپزخونه رو تغییر و کابینتهاش رو عوض کنه یه خاک دیگه اضافه شد , این وسط ج.ی.ش خوارگاه اتاق رومینا که از مدتها قبل نشتی داشت به طبقه پایین و هرچی ما آب دوغ ریختیم , کف شور عوض کردیم تاثیری نکرد و قطره قطره داشت تبدیل به شر شر میشد ما هم یه خاک به این خاکها اضافه کردیم و گفتیم حالا که خاک بازیه ما هم بنا بیاریم و کل کف سرویس بهداشتی رو بریزه بهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این وسط دیوار اتاق رومینا تنها نقطه اتصال واحد ما و واحد بغلی هست و بقیه قسمتهای خونه دیوار مشترک نداره اما این دیوار بقدری نازک بود که هرگونه سروصدای مشر.وع و نا. مشر.وعی ازش رد و بدل میشد (انتظار که ندارین در این مورد توضیح بدم؟).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتیم حالا که افتادیم تو خاک بازی اینجا رو هم با یه دیوار کاذب بپوشونیم . یه دیوار به طول۴ متر و ضخامت ۹ سانت که باعث شد اتاق رومینا یه ذره کوچولو تر بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه ما یه جورایی برگشت به همون روزی که تازه اسباب کشی کرده بودیم چون وسایل پذیرایی و فرشها رو جمع کرده بودیم وسایل اتاق رومینا رو هم خارج کرده بودیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه تو اون هفته از همه جای خونه صدای پتک و قیژ و ویژ میومد , البته ما اصلن روشن روان نشدیم نه خاک اذیتمون کرد و نه بهم ریختگی, رومینا هم اصلن بهانه نمیگرفت.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طفلکم هلاک شد بچه ای که روزی ۳۰۰ بار کل خونه رو چهار دست و پا میرفت و میومد رو مجبور بودیم تو یه فضای سه متری نگه داریم چون همه جا خاکی شده بود و در این روز بود که رومینا جیغ بنفش کشیدن اونهم از نوع دخترانه را آموخت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونقدر تو گوش ما دوتا جیغ کشیده بود که مرتب تو گوشمون صدای زنگ می پیچید. به هرحال بنای محترم چون با پدر آقای همسر آشنا بود زیاد کشش نداد و هردو کار رو تا ساعت ۱۱ شب تموم کرد و رفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این روز که بعبارتی جمعه نیز بود مصادف با روزی بود که آقای همسر صبح علی الطلوع بنده رو به زور از خونه انداخت بیرون که برم تمرین رانندگی کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته بعدش که هم دیوار کاذب خشک شده بود هم سرویس بهداشتی به همراه اهل و عیال برای خریدن کاغذدیواری اقدام کردیم که خانوم خانوما از دیدن کاغذ دیواریهای کارتونی بسی جیغها و خنده های شادمانه ای میکشید و مغازه مردم رو گذاشته بود رو سر خودش و ما .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچی صاحب مغازه گفت بخاطر این خانوم خوشگله تخفیف میدم حالا یه ذره بیا تو بغل عمو .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اووووه اخمی کشید تو هم که یاد عکس شیلا عصبانی افتادم که خودش یه ماجرایی داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقیقا از همون روز فمی*نیست بودن رو یاد گرفت و به هیچ آقایی مخصوصا از نوع ریش و سیبیل دار روی خوش نشون نداد اخمی میکرد از این سر تا اون سر طفلک بابای سیبیل داره من که چقدر به خانوم باج داد و دد بردش تا مقبول واقع شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;القصه که ما در همه صنوف دست برده بودیم الا چسباندن کاغذ دیواری البته اگه خدا بخواد تا هفته آینده مغز و اعصاب هم عمل میکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز سه شنبه رومینا رو به مادرشوهر سپردیم و در اتاق خواب رو پشت سرمون بستیم آقای همسر شد اوستا کار و رفت بالای نردبان بنده هم شدم شاگرد راننده نه ببخشید وردست اوستا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاغذ چسب مالی میکردیم رو دیوار صاف میکردیم با فرچه و دست هواشو میگرفتیم پایینش رو با کاتر صاف میکردیم و این چنین دو تا دیوار رو کاغذ چسباندیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاغذ لیمویی با عکس خانواده وینی پو و یه حاشیه وسط صورتی با عکسهای مینی ماوس و دو دیوار به رنگ صورتی با حاشیه وسط مینی ماوس که کلی از رو عکساش میشه داستان تعریف کرد . خودش هم تا میرسه به مینی ماوس ها صحبتش حسابی گل میندازه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون وسایل اتاق رومینا پراکنده شده بود تا اونجا رو سروسامان نمیدادیم نمیتونستیم بقیه خونه رو مرتب کنیم از فرداش شروع کردیم به مرتب کردن اونجا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولش تصمیم داشتم اون تشک ابری وسط اتاق رومینا و کوسنها رو بردارم اما فعلن پشیمون شدم تا وقتی که کامل براه بیفته همون جا میذارم بمونه اما جایگاهی که واسش درست کردم بقول آقای همسر بدرد لم دادن و قلیون کشیدن میخوره البته لازم به ذکره آقای همسر اهل دود و دم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه این داستان خونه تکونی ما تا هفته گذشته طول کشید تا اومدیم از سرویس بهداشتی استفاده کنیم دوباره از پایین اومدن گفتن آب میده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم این نفرین سیفون از کجا پیداش شد باز بنا اومد ایندفعه از سقف طبقه پایین کند و لوله ها رو عوض کرد باید بگم تو لوله فقط آدم دو پا پیدا نمیشد یعنی نفر قبلی هرچی فکر کنی ریخته بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه این برنامه سیفون و سیفون کشی تا دیشب هم ادامه داشت که انشاا... ختم به خیر بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بهم ریختگی خونه و زندگی هر سه تامون رو عصبی کرده بود و با بچه کوچک واقعا سخته تا میرفتم جارو روشن میکردم از دست آقای همسر در میرفت میومد سوار جارو میشد تا میومدم بخار شور روشن کنم خودش رو میرسوند تا میرفتم سراغ ماشین ظرفشویی میومد سبدها رو میکشید بیرون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه تو این هفته بعضی کلمه ها و بعضی از کارها رو یاد گرفت میدونه جارو برقی جاروشارژی برای چه کاریه کنترل تلویزیون رو به کدوم سمت باید بگیره  تا کانال عوض کنه کنترل کولر رو به کدوم سمت ضبط رو چطوری روشن کنه. کلید برق رو خاموش روشن کنه دو شاخه رو به پریز بزنه کلید رو تو قفل فرو کنه البته با کمی انحراف به چپ و راست هنوز تمرکز نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای رسیدن به ال سی دی  کشوی میز رو باز میکنه میره توش از تو اون میره روی میز و دست میزنه به صفحه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای صفحه ال سی دی یه صفحه فلکسی گلاس ۲ میل گرفتیم که هی دست نزنه به صفحه به تمام پریزها و سه راهیها قفل زدیم اما کشو ها رو هنوز نتونستیم کاری کنیم . خلاصه دست به هرکاری بخواهیم بزنیم دو تا چشم ما رو می پاد که چیکار میکنیم تا عینش رو انجام بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داره تمرین راه رفتن میکنه از وسط عین وزنه بردارها یکدفعه بلند میشه وای میسته واسه خودش کف میزنه ما هم با آواز: هورا هورا هوراهی  رومینا طلا هوراهی تشویقش میکنیم و اونهم کمی تا قسمتی حرکات موزون انجام میده و هم زمان دو سه قدم کوچولو برمیداره دوباره میشینه و دوباره پامیشه و ادامه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق نی نی یا بقول خودشه نه نه هست هرجا نه نه می بینه ما رو از یاد میبره تو عروسکاش کوچولوها رو که تو دستش خوب جا میشه رو بیشتر دوست داره خیلی از عروسک بزرگها خوشش نمیاد مخصوصا یکی که اندازه خودش هست و اسمش آبتین یا بقول رومینا آپپپپپپپپ هست از دور دوست داره چون آواز میخونه اما از نزدیک نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چون یه بار خواست بغلش کنه عروسکه افتاد روش به مقدار زیاد بهش برخورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال ما تازه سروسامان گرفتیم و تو این چند هفته کارم هم زیاد شده بود دقیقا دیروز هم کارم یه کم کمتر شد هم همسایه کار کابینت و خونش تموم شد برگشت هم بنایی محوطه پارکینگ تموم شد. اگه خدا بخواد یکم باید به حال و احوال خودمون برسیم که تو این مدت خیلی خسته شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی کسی یه آتلیه خوب سراغ نداره معرفی کنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای یک سالگی رومینا میخوام جایی که آتلیه کودک داشته باشه البته از اینایی که تازه مد شده ۴ تا بادمجون و کدو و فلفل دلمه میریزن زمین بچه رو میذارن تو قابلمه یه ملاقه میدن دستش خوشم نمیاد . دوست دارم بچه با لباس عکس بگیره اما فضای عکس شاد و تزیین شده با عروسک باشه میدونم که باید یه سری از عروسکها رو خودمون ببریم اما تکنیک خود عکاس هم شرط هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; داستان عکس شیلا عصبانی اینه که وقتی حدود ۳ یا ۴ سال داشتم رفته بودیم رامسر و من میخواستم بازی کنم اما بابام میخواست ازم عکس بگیره خلاصه چون صاف وای نمیستادم بابا دعوام کرد و من هم با یه من اخم واستادم و عکس گرفتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه نمیدونم کی به من گفته بود این عکسه شیلا عصبانیه که بعد از اون هرکی از من می پرسید این کیه؟ میگفتم شیلا عصبانی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هرحال الان هم اسم اون عکس برای من شیلا عصبانی هست.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم که کسی هوس نکنه ازم  بپرسه .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; دوست عزیزی که باز خصوصی پرسیدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من توي يك محيط پر از تنشج و استرس كار ميكنم....محيطي كه از سر صبحش همه در حال زير پا كشي و تنگ نظري هستند...من تمامي راههاي ممكن رو امتحان كردم..از مهربوني و ملايمت گرفته تا بي اعتنايي.اما جواب نداده...چطور ميشه تو اين محيط آرامشم رو حفظ كنم و اين محيط تنشج زا روي بقيه روزم تاثير نذاشته باشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب: اولن این رو مطمئن باش محیط کار صدی نود و نه تاش مورد رضایت تایید نه شما نه من و نه هیچ کس دیگه ای نیست بلاخره یه مساله ای میتونه توش وجود داشته باشه تا اذیتت کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نباید صبحت رو برای رفتن به محل کار با این فکر شروع کنی که وای الان میرم همکارای ........ حالم رو میگیرین رییس ....................... اعصابم رو خورد میکنه آبدارچی رو مغزم پاتیناژ میره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این کار رو میکنم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح قبل از حرکت برای خودم مراسم شکرگزاری دارم قبلنا که موقع پیاده روی تا محل سرویس الان از لحظه ای که بلند میشم تا کارهام و انجام بدم و برم سوار ماشین بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد همه چیز چه چیزهایی که الان دارمشون چه چیزهایی که میخوامشون شکر میکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از جمله :(اینها رو میگم که بدردت بخوره)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر که  مدیر رابطش با من عالیه و هوامو داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر که محیط کارم آرامش بخش و عالیه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر که همکارای خوبی دارم که هوامو دارن و بهم آرامش میدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به کلمات توجه کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوع بیان خیلی مهمه اینکه چه کلماتی بکار ببری خیلی مهمه فقط نیت مهم نیست کلام هم اهمیت داره میتونی بگی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا شکر که مدیر کمتر &lt;STRONG&gt;اذیتم&lt;/STRONG&gt; میکنه(کائنات نمی فهمه که منظورت چیه احساس میکنه تو به یه مقدار اذیت نیاز داری اونهم از جانب مدیر پس میری و حالت گرفته میشه)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا خدایا شکرت که  همکارام کمتر زیر پام و خالی میکنن(کائنات به این نتیجه میرسه که نه دیگه امروز وقتشه با مخ بیای رو کف زمین)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس مواظب حرفات باش که واسه کائنات سوتفاهم ایجاد نکنی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 06:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=godscourtyard&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>godscourtyard</dc:creator>
<guid>http://godscourtyard.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
